گران افتاده لنگر کوه درد سينه فرسارا
خدا صبري دهد دلهاي از جا رفته ي ما را
بمجنون تنگ شد دشت جنون از شور سودايم
بهم پيچد سر شوريده ام دامان صحرا را
تب گرمي چو شمع از داغ آتش طلعتي دارم
پر پروانه سازد نبض من دست مسيحا را
بکنعان چشم پاکي در سراغ خويشتن دارد
نميماند بکف پيراهن يوسف زليخا را
دلم را بيقراري در بغل آرام ميگيرد
گران لنگر کند تمکين من موج سبکپارا
باين شوخي نسوزد هيچکس را اختر طالع
که بختم نيل چشم زخم شد زلف شب آسا را
عبث ناصح مرا دست تسلي مي نهد بر دل
نيندازد کف از بيطاقتي شوريده دريا را
حزين از خامه ات خيزد سروش وادي ايمن
تجلي طور مي سازد ني آتش نواها را