درين درياي بي پايان درين طوفان شورافزا
دل افکنديم بسم الله مجريها و مرسها
مگر اين بحر بي پايان حريف درد دل گردد
که دارد در جگر درياي آتش حرص استسقا
ز راه فيض نتوان ديده ي اميد پوشيدن
که باشد کاروان مصر بوي پيرهن کالا
نکونامان سرشوريده اي دارم به ننگ اندر
غم آشامان دل دريا کشي دارم نهنگ آسا
نياسودم بسرمستي، نياشفتم بمهجوري
بيک حالت سر آوردم چه در سرا چه در ضرا
تهيدستيم از سود و زيان ما چه ميپرسي
درين بازار قلاشي نه دين داريم و ني دنيا
ز دنيا نفرتي دارم زعقبي وحشتي دارم
باين سامان منم سلطان دارالملک استغنا
تراشد از دل سنگين من بتخانه را آذر
فروزد از شرار من چراغ دير را ترسا
بتهمت بوالهوس بر خويش مي بندد نميداند
که داغ عشق باشد بر جگر چون لاله مادرزا
سرم از خشک مغزيهاي زهد آسوده ميگردد
بمستي گر دهد ساقي بدستم گردن مينا
بافسون لبي چون ني حزين از خود تهي گشتم
تو آگاهي زحال بيخودان يا عالم النجوي