خداوندا درين ديرينه منزل
دري نشناختم غير از در دل
ندانستم رهي جز راه عشقت
گواه من دل آگاه عشقت
برين در حلقه کردم چشم اميد
ازين در رخ نخواهم تافت جاويد
درين ره سوده شد پاي تمنا
نه ره پيدا بود نه راه پيما
مرا شد روز ديرو دور فرسنگ
گران افتاد بار و بارکش لنگ
چه آيد از کف بيدست و پائي
ز ره وامانده ئي سرگشته رائي
کنون درياب کار افتاده ئي را
زبون مگذار زار افتاده ئي را
ز پا افتاده ئي از خاک بردار
دل از کف داده ئي را زار مگذار
چنين رسمست نخجير افکنان را
که چون خستند صيد ناتوان را
ز خاکش چست برگيرند و چالاک
کنندش زينت آغوش فتراک
درين وادي من آن صيد زبونم
که تيغت از ترحم ريخت خونم
طپان در خاک و خونم مضطرب حال
زبان از شرم ناشايستگي لال
چو شمع از پاي تا سر اشک و آهي
براه مرحمت عاجز نگاهي
که گردد سايه گستر نخل آمال
گشايد پر هماي اوج اقبال
باين خوش ميکنم کام دل خويش
که خواهي برگرفتن بسمل خويش
وليکن صبر کم، دل ناشکيباست
درين يک قطره خون آشوب درياست
دلي کز داغ دوري ريش باشد
اگر زاري کند عذريش باشد
بدوري ساختن کاريست دشوار
دلي يارب مباد از هجر افکار
چو خود برداشتي اول ز خاکم
دميدي در گريبان روح پاکم
براز خود امانت دار کردي
دلم را مخزن اسرار کردي
در آخر هم ز خاک تيره برگير
ره عاجز نوازيها ز سرگير
نمودي شرط مسکين پروري را
رسانيدي بشاهي لشکري را
چه نعمتها کشيدي بيقياسم
بکام حق نعمت ناشناسم
چه گوهرها که از بحر سخايت
فرو باريد نيسان عطايت
تراوشهاي فيضت را کران نيست
شمار نعمتت حد زبان نيست
ز خواب نيستي بيدار کردي
کرم بيحد عطا بسيار کردي
دلي دادي چو جام جم مصفا
جمال غيب را مجلاي اوفي
تني آراستي زيبا و طناز
طلسمي ساختي بر مخزن راز
بخاک انباشتم آئينه ي خويش
نبالم خون چسان از سينه ي ريش
شکست افتاده در کاخ دل از رنج
شکستم گر طلسم انباشتم گنج
خوش آن کو بشکند زندان تن را
ولي چيند بگلشن انجمن را
من بيطالع آن کج نغمه زاغم
که مردود قفس محروم باغم
تنم از ناتواني گشته رنجور
بود سر پنجه ام چون بهله بي زور
ز کار افتاده شست ناوک انداز
ز ساعد شاهبازم کرده پرواز
ميسر نيست ديگر صيد کامم
نميگردد شکاري گرد دامم
چه باشد حال آن سرگشته صياد
که عمر از کف دهد در وحشت آباد
اجل چون گرددش غافل گلوگير
نفس گردد بکيش سينه اش تير
تهي باشد کفش از صيد مقصود
کمين بيهوده، سعيش جمله نابود
برنگي اشک سرخ از ديده جاريست
که رشک افزاي گلهاي بهاريست
غبار خاطرم گرديده انبوه
غمي دارم درون سينه چون کوه
چه فيض از زندگاني ميتوان ديد
که نگشايد دري از صبح اميد
چه حاصل از تماشاي رخ حور
بچشمي چون چراغ صبح بي نور
چه لذت کام را از شکر و شير
که باشد زهر جانکاهش گلوگير
چه آسايش تن بيمار دارد
که پهلو بر گل بيخار دارد
کجا گيرد قرار آشفته بلبل
که دارد در گريبان خرمن گل
چه آتش کرده ساقي در اياغم
که مرهم گشته زنهاري ز داغم
مزن بر شيشه ي بينائيم سنگ
که آگاهي ز احوال دل تنگ
حلاوت بخش زهر فرقتم را
تسلي کن دل بيطاقتم را
وصالت ميکند دلرا تسلي
بود مهر لب موسي تجلي
بعالم قطره را باشد همين کام
که در آغوش دريا گيرد آرام
زبانم را ازين گستاخ گوئي
بعفو خود عطا کن سرخ روئي
چه شد گر نيستم لايق بجودت
که مقصود از خزيدن نيست سودت
کرمها کرده ئي برنا پسندان
نوازش هاستت با مستمندان
چه باک از ناقبوليهاي خويشم
که مستي بي نياز از کفر و کيشم
دهانم چون صدف از بينوائي
زنيسان قطره ئي دارد گدائي
بعالم تا در فيض تو بازست
کف اميدواريها فرازست
اگر بگذاريم در قهر جاويد
نميگردد دلم يک ذره نوميد
باميدي که در جان و دل از تست
بآشوبي که در آب و گل از تست
که بخشائي دلم را فيض سرمد
بسر خيل سرافرازان محمد