chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

آنم که از ضمير منست انور آفتاب

زان برندارد ازقدم من سر آفتاب

کردندي از ثوابتش افلاک سنگسار

گر دست و پاي من بفتادي گر آفتاب

خورشيد ملک دانشم و بر معاينم

الفاظ عاشقند چو هندو بر آفتاب

در لفظ بد نگنجد، بکر ضمير من

از صبح ميکند کندار چادر آفتاب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۲)

ترسم که بس که مي کنم از درد اضطراب

از من چو نور ديده کند يار اجتناب

آهم ربوده خواب کسان ورنه گفتمي

هرگز کسي مبيناد اين روز را به خواب

از آب ديده بر سر دريا نشسته ام

با آن که آب در بدنم نيست چون حباب

خواب آن چنان محال نمايد نظر به من

کز بخت خويش هم بنمايم قبول جواب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۳)

خوش در نگار بسته دگر نوبهارست

گل رنگ کرده باز به خون هزار دست

آب از نگار رنگ برد وين عجب که گل

از آب ابر بسته چنين در نگار دست

از حرص چيدن گل شايد که در چمن

رويد به جاي سبزه از مرغزار دست

ز آبي که ابر بر رخ گل زد سپيده دم

شستست نوبهار ز صبر و قرار دست

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۴)

اي از سپاه خط تو خورشيد در حصار

حسن تو بسته پنجه ي خورشيد را نگار

خوي دلت گرفت مگر روي نازکت

کز وي نمي رود چو نشيند بر او غبار

روي تو خواست تا ز جهان شب برافکند

شب زان گرفت دامن رويت به زينهار

روز من از دميدن خطت سياه شد

از اشک اگر ستاره شمارم عجب مدار

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۵)

گذشت آن که روي لاله خيمه بر گلزار

شکوفه بر فلک افکند از طرب دستار

گذشت آن که چنان گرم بود مجمر باغ

که سوختي شررش چون سپند جان هزار

رسيد اينک فصلي که وقت آمدنش

ز بيم خشک کند پوست بر تن اشجار

رسيد فصلي کز بيم حمله ي سرما

نخيزد از سر آتش به ضرب چون شرار

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۶)

چنان گريستم از درد دوري دلبر

که کشتي فلک افکنده اندرو لنگر

جهان نديدم اگرچه جهان نوديدم

از آن که بر نگرفتم دمي ز زانو سر

سپندوار بر آتش نشسته ام دايم

ميانه من و او نيست هيچ فرق دگر

جز اين که من نتوانم ز ضعف خواست زجا

سپند داند بر خواست از سر آذر

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۷)

غمم نمي رود از دل به گريه بسيار

کسي به آب ز آينه چون برد زنگار

مرا چو چشمه شده چشم ها زجور فلک

کنم به ناخن از آن روي وي بر رخسار

خميده قدم بر بار دل بود شايد

نهال خم نشود تا فزون نگردد بار

زناله من جز بخت خواب روزي من

کدام شب که نگشتند خفتگان بيدار

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۸)

زهي زخوي تو بر باد داده جان آتش

فکنده آتش روي تو در جهان آتش

براي آن که به لعل تو نسبتي دارد

همي بپرورم اندر ميان جان آتش

ز درد هجر تو اي ماه روي آتش خوي

به آب ديده برانداختم چنان آتش

که عمرهاست که جز در دل شکسته من

نمي دهد کس در هيچ جانشان آتش

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۹)

اي زخط بگرفته خورشيد رخت در بر هلال

جز تو کس را نيست خورشيد از گل ار عنبر هلال

تا خطت سر بر نزد رخساره ات را کس نديد

کس نه بيند عيد را هرگز مقدم بر هلال

هرکه آن خط سيه برطرف رويت ديد گفت

راست بودست اينکه مي برداست نور از خور هلال

گرنه خط عنبرينت برده دل از دست او

از شفق به هر چه دارد نعل در آذر هلال

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

چشم ترم به آب رسانيده آب را

حاجب نشد به رفتن دريا سحاب را

وصل تو را زبخت سيه چون طلب کنم

از شب ظلمت نکرده کسي آفتاب را

بر رغم من بود که نقاب افکند به رخ

بايد کشيد منتي از من نقاب را

مقصود دل ز گريه فناي نيست و بس

از زخم نيست گريه بر آتش کباب را

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۲)

محنتي هر ساعت از تو پيش مي آيد مرا

پيش محنت هاي بيش از بيش مي آيد مرا

قصد قتلم چون کند در خواب آن چشم سياه

ياد از بخت سياه خويش مي آيد مرا

عقل دورم کرد ازو يا رب نيامد پيش کس

آن چه پيش از عقل دورانديش مي آيد مرا

بسته ره بر من خيالش رو بهر سومي نهم

در نظر آن شوخ کافر کيش مي آيد مرا

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۳)

مخواه از دوستان اي دوست عذرکم نگاهي را

که هم چشم تو خواهد کرد آخر عذرخواهي را

نه خورشيد است دارد داغ هاي او فلک بر دل

زشب هر صبح دم مي افکند داغ سياهي را

شهادت بر جراحت هاي دل داد اشک و نشنيدي

بلي چرخ ست ناپرسيده ميداد اين گواهي را

زاشک و چهره بردم سيم وزر وصلش نشد ممکن

به سيم و زر خريدن نيست ممکن پادشاهي را

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۴)

از آن در سينه دارم دل که باشد درد و داغ آنجا

نه زان دارم که باشد شادماني و فراغ آنجا

به سير گلستان رفتي و بويي برد از اين معني

هنوز از نکهت گل غنچه ميکرد دماغ آنجا

اگر خواهم به باغ آيم براي سرو گل نبود

گل رخساره و سرو قدت کردم سراغ آنجا

بيا تا با تو گل ريزان کنيم اي گلغدار من

من از گلهاي داغ اينجا، تو از گلهاي باغ آنجا

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۵)

ز گريه منع مکن ديده پر آب مرا

که برطرف کني از کشتن اضطراب مرا

مرا بسوز پس از کشتنم نه سيمابم

مگر به آب دهد کلبه خراب مرا

شکفته ديدم گل هاي داغ و دانستم

که سوي من نظري هست آفتاب مرا

ز ديده منت شب زنده داري از چه کشم

که غمزه ي تو به تاراج برد خواب مرا

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۶)

به هر قتلم يک نفس بس نرگس جانانه را

شعله کافي بود بال و پر پروانه را

خون تراوش مي کند از چاک هاي سينه ام

طفل اشکم باز گم کرد است راه خانه را

مردم چشمم کنند از دل به سوي ديده اشک

همچو موري کو بسوي خانه آرد دانه را

من مسلمان نيستم گبرم ولي از بيم خلق

ميفروزم در درون خانه آتش خانه را

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۷)

چون گرم گريه کردم چشم گهرفشان را

انداختم به ساحل چون موج آسمان را

ترسم زننگ ننهد ديگر بر آستان پا

ورنه به بوسه زحمت ميدادم آستان را

تا زودتر بسوزي اي برق آه او را

چون عندليب از خس ميسازم آشيان را

گر بودي از سگانش اميد التفاتي

کي بود تاب بودن در سينه استخوان را

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۸)

سوختم ترسم که رويش ديده باشد بي نقاب

زآن که مي بينم که تابي هست اندر آفتاب

گرچه عمرم صرف قيد و بند شد اما نبود

هيچ بندي بر دل من بار چون بند نقاب

تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش

تار مويي در ميان اين و دانش شد حجاب

گفت در خوابم تواني ديد گفتم خواب کو

ور بود کوبخت بيداري که بيندت به خواب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۹)

مرا کناره ي جويي و يک سبوي شراب

هزار بار زجنت به است و بوي شراب

کنون که در دم نزعم پياله ده که به گور

کسي شراب برو به که آرزوي شراب

عجب که روزه ما را خدا قبول کند

هلال عيد نه بينم اگر به روي شراب

اگر بهشت نبودي مقام مي خواران

نيافريدي دروي خداي جوي شراب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

اي خداوندي که پير چرخ با چندين چراغ

خاک پايت را طلبکارست بهر توتيا

هست روشن نزد عقل دور بينت هرچه هست

آري آري از ازل غفلت قدر شد با قضا

گر بخواهد راست بيني هاي فکرصايبت

مي برد از قامت گردون گردان انحنا

گر به صورت ديگري بر خويش بندد طرز تو

کي به معني چون تو گردد اي کفت کان سخا

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۲)

رغبت به استخوان کسي کم کند سگش

ترسد که بو کند به غلط استخوان ما

هرگز نبرد خاطر خوش ره به سوي ما

از باده تر نکرد گلويي سبوي ما

بينم در آينه اگر از بخت واژگون

تمثال نيز روي نتابد ز روي ما

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۳)

خسرو ارباب دانش سرو اهل هنر

اي به استقلال در ملک سخن مالک رقاب

با وجود شعرهاي آبدارت شاعري

ديگران را راست تصوير است بر بالاي آب

معنيّت از بس بلندي تا برون آيد ز لب

پا به فرق عرش سايد چون دعاي مستجاب

آن سفينه نيست اشعار تو در وي مندرج

ژرف دريايي است سطر و نقطه اش موج و حباب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۴)

سرور ارباب همت خسرو اهل هنر

اي به استقلال در ملک کرم مالک رقاب

با ضميرت لاف مي دانم نزد در حيرتم

کز چه معني تيغ در گردن فکنداست آفتاب

با وجود جود عامت خواهش کام از فلک

بر کنار چشمه باشد خواهش آب از شراب

نکته هاي دلکشت چون نقطه هاي شين عرش

پابه فرق عيش مي سايد به هنگام خطاب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۵)

اي سيدي که نور سيادت ز روي تو

رخشد چنان که از تتق صبح آفتاب

طفلان شوخ چشم معاني خاطرت

عريان چو سوي صفحه شتابند بي حجاب

ناموس دودمان سخن چون که کلک تست

بافد برويشان ز نقش عنبرين نقاب

لفظي که فيض طبع تو معني درو نريخت

نزد خرد شکسته سفالي يست بي شراب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۶)

اي افصح زمانه فصيحي که عقل کل

امروز با تو زبده ي ايران کند خطاب

در لفظ تازه فکر تو چون روح در بدن

در دير کهنه طبع تو چون نشاء شراب

حل کرده ام غوامض حکمت به همتت

ليکن بکنه اين نرسيدم به هيچ باب

کاين کک کو تهست بدو انگشت چون کشد

از روي شاهدان بلند سخن نقاب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۷)

صاحبا شد مدتي تا شاهدان فکرتت

از طلبکاران خود دارند رخ اندر نقاب

شعر تو آب روان است و روانم تشنه است

چون روا داري که باشد تشنه محروم آب

ليک دوش از حامت گفت است طبع دوربين

آن چنان عذري که نتوان رد آن در هيچ باب

گفت معني هاي او بکرند و ما نامحرمان

بکراز نا محرمان واجب شمار و اجتناب

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۸)

خواجه آمد از سفر رفتم به قصد ديدنش

خادمان گفتند نزد خواجه کس را يار نيست

باز گرديدم به سوي کلبه خود منفعل

هيچ محنت بر هنرمندان چنين دشوار نيست

از قضا بعد از دو روزي خواجه را ديدم به خواب

تکيه کرده بر بساط و نزد او ديار نيست

عالم خواب است رفتم پيش و بنشستم برش

گفتمش دارم سوالي از تو پرسش عار نيست

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۹)

وسواسي نظير تو اي شيخ ساخته

باور مکن که در همه شيخ و شاب هست

خفتن رسيده است و تو مشغول ظهر و عصر

وقتي نماز صبح کن کافتاب هست

هنگام غسل اگر به محيطت فرو برند

قايل نمي شوي که نجاست در آب هست

در حشر اگر بجنت عدنت دهند راه

آنجا نمي روي که در آنجا شراب هست

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

منع سودي نکند کاش نصيحت گرما

گر تواند ببرد تيرگي از اختر ما

تو مگر در دل ماهي که چنين مي گردند

ماه و خورشيد چو پروانه به گرد سرما

در شکست دل ما پرهيزي نيست به لاف

ما حبابيم، نسيمي شکند ساغر ما

ما از آن سوختگانيم که بزدايد چرخ

زنگ از آئينه ماه به خاکستر ما

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۲)

به گريه چشم تهي کي کند دل ما را

تهي به گريه نکردست ابر دريا را

زبان گريه نمي دانم، اين قدر دانم

که قطره قطره تهي کرده ام دو دريا را

فراق روي عزيزان مرا به جان آورد

فراق صعب بود خاصه ناشکيبا را

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۳)

غصه ي عالم نصيب جان ناشاد من است

محنت روي زمين در محنت آباد من است

دايم انديشد که چون از کوي خود دورم کند

کفر نعمت باشد ار گويم که بي ياد من است

آن چنانم بست کو خود به تير نتواند گشود

ماندنم در دام کي از زخم صياد من است

تيره روزم گرچه دارد گوش بر فرياد من

زآنکه ميدانم نميداند که فرياد من است

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۴)

کسي که چشم مرا ابر نوبهار گرفت

چو ديد گريه ي من راه اعتذار گرفت

همين بسست مرا اعتبار در کويت

که هرکه ديده مرا از من اعتبار گرفت

اگر نه روي تو سوزنده تر ز آتش شد

پس از چه هندوي زلفت ازو کنار گرفت

لبت چو باده خورد خون خلق چشمت را

به حيرتم که چرا همچنين خمار گرفت

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۵)

کسي نگفت که از شعله سوختن عيب است

ولي ز خار و خسي بر فروختن عيب است

دلم که مرده هندوي زلف اوست چرا

نسوخت مرده ز هند و نسوختن عيب است

به يک نگه چو خريدي، به يک نگه مفروش

گران خريدن و ارزان فروختن عيب است

به چاک جامه دگر عيب من مکن، ناصح

دريدنش هنر است ارچه دوختن عيب است

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۶)

به دشمنش نظر است به دوستان کين است

کسي نيافت که او را چه رسم و آيين است

کند ز خشت لحد بالش و نمي داند

اسير او که سرش در کدام بالين است

به احتياط کنم گريه زآن که خانه چشم

به طفل هاي سرشکم هميشه رنگين است

غزال چشم تو اي چشم بد زرويت دور

به زير ابرو پرچين غزاله پر چين است

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۷)

من سيه بختم نه تنها چرخ با من دشمن است

تا تو را ديدم مرا هرموي بر تن دشمن است

آخر از بدگويي دشمن مرا خون ريختي

خود غلط بود اين که مي گفتند دشمن است

رشک دارد دشمنم با دشمنان خود به کين

زآن که دانم دوستي با هرکه با من دشمن ست

دوستم با داغ و با دل دشمنم هرگز نديد

آن که بهر گل دهد جان و به گلشن دشمن است

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۸)

نه جز توام دگري در دل خراب گذشت

نه بر زبان سخن کس به هيچ باب گذشت

چگونه پرتو گزينم به دل که پروانه

براي خاطر شمعي ز آفتاب گذشت

هنوز رشک به من مي برد فلک هرچند

تمام عمرش با ماه و آفتاب گذشت

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۹)

باز از انجمن آن انجمن آرا برخواست

آنچنان خواست که فرياد زدلها برخواست

خبر چشم تر ما که رسانيد به ابر

که به تعجيل تمام از سر دريا برخواست

وعده وصل به فرداي قيامت شده بود

گريه کردم که قيامت به تماشا برخواست

وقت خون ريختنم شد به چه موقوف کني

کشتني که نمي بايدت از جابر خواست

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

اي درد و غم تو راحت جان و تنم

داني ز چه شکوه از فراقت نکنم

از بس که به لب آمد و برگشت ز بيم

پاي به لب آمدن ندارد سخنم

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۲)

آن مير که خويش را کلامي مي گفت

درسي دو براي دوسه عامي مي گفت

اعجاز ازو ديده ام از من بشنو

در حاشيه درس شرح جامي ميگفت

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۳)

رحمت آيد با همه مغروري تو

گر شرح دهم قصه مهجوري تو

اشکي که ز رخساره من بگذشتي

اکنون ز سرم گذشته از دوري تو

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۴)

روزي که برغم چرخ مهمان مني

آباد کن کلبه ويران مني

هر لحظه چرا ميل برفتن داري

اي جان جهانيان مگر جان مني

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۵)

من کرده ام از هر مژده يي دريايي

او ساخته بزم غير را مأوايي

از بخت بد من است اين ورنه کسي

طوفان جائي نديد و دريا جايي

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۶)

بي شمع جمالت اي به حسن افسانه

روشن نشود ز آفتابم خانه

آري ز فروغ شمع خاور همه را

روزاست ولي شب است بر پروانه

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۷)

خورشيد من آن جهان به رويش روشن

هردم جايي کند چو خورشيد وطن

مردم همه از گردش گردون نالند

وز گردش آفتاب مي نالم من

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۸)

حال دل از آن بهانه جو مي پرسم

بد حالي دل از آن نکو مي پرسم

آشفتگيم به بين که دارم دل را

در دامن خويش و حال او ميپرسم

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۹)

گفتي که چرا بداخترت ميگفتم

ميگفتم وزين همه بترت ميگفتم

رو پاي زنت ببوس کز همت او

شاخي داري ورنه خرت ميگفتم

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

نفس از لب به سوي سينه برگرديد و دانستم

که او را با خيال روي جانان الفتي باشد

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۲)

مژده وصل تو در گوش و بنابر عادت

ديده اسباب شب هجر مهيا ميکرد

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۳)

غفلت مردم به بين کز مصر بوي پيرهن

تا به کنعان رفت و جز يعقوب کس

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۴)

تقليد طرز بلبل و پروانه ننگ ماست

بي شمع بال سوخته بي دام بسته ايم

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۵)

گوش سوي حرف من از رحم جانانم نکرد

خواست داند درد من دانست و درمانم نکرد

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۶)

نمي دانم سرشکم تا يکي خون در جهان باشد

از آن ترسم که راه ناله ام بر آسمان بندد

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۷)

مشام گيرم و در گلستان روم ترسم

که با نسيم گل آميخته شود بويش

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۸)

زهي ز زلف کج ست زخم مشک

پناه برده ز روي توهم به روي تو نور

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۹)

از من خبر ندارد، با آن که درويش

جا کرده ام بسان خيال اندر آينه

ادامه شعر
شاعر ابوالحسن فراهانی | ديوان ابوالحسن فراهاني حسيني

(۱)

نموده صبح صادق جامه پاره

فتاد، لرزه بر جان ستاره

در آن مجلس که خلد جاودان بود

ز آثار جمالش هم چنان بود

که گر از چشم پابيرون نهادي

نگه چون مست از پا اوفتادي

چو عکس آن رخ چون سيم ساده

فتاده ديدم اندر جام باده

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید