chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۸)

سوختم ترسم که رويش ديده باشد بي نقاب

زآن که مي بينم که تابي هست اندر آفتاب

گرچه عمرم صرف قيد و بند شد اما نبود

هيچ بندي بر دل من بار چون بند نقاب

تار زلفش مانع وصل دلم شد از رخش

تار مويي در ميان اين و دانش شد حجاب

گفت در خوابم تواني ديد گفتم خواب کو

ور بود کوبخت بيداري که بيندت به خواب

چون نشستي يک نفس بنشين که من در عمر خود

روز را امروزي مي بينم که بنشست آفتاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید