chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۲)

ترسم که بس که مي کنم از درد اضطراب

از من چو نور ديده کند يار اجتناب

آهم ربوده خواب کسان ورنه گفتمي

هرگز کسي مبيناد اين روز را به خواب

از آب ديده بر سر دريا نشسته ام

با آن که آب در بدنم نيست چون حباب

خواب آن چنان محال نمايد نظر به من

کز بخت خويش هم بنمايم قبول جواب

گويا گداخته است شکر خواب صبح دم

در آب ديده من همچون شکر در آب

شد درد عاشق من و اين طرفه تر که من

چون عاشقان فشانم از ديده خون ناب

بر چشم من چنين که شد از روزگار تنگ

ترسم ز سايه اش نگذارد بر آفتاب

مانند کودکان ز مکتب گريخته

به گريه در کنار نگيرم خط و کتاب

بينم به چشم خويش قيامت که اختران

از آسمان چشمم ريزند بي حساب

پوشيده اند پرده نشينان چشم من

بر هفت پرده پرده ي ديگر زهي حجاب

پوشند پرده مردم بر عيب خويشتن

بر پرده من چه پوشم ازينم در اضطراب

اشکم شراب رنگ شد از خون و دور نيست

گر بر منش زمانه به عيشي کند حساب

عين الکمال دور ز عيشي که کرده ام

از چشم خود پياله و از خون خود شراب

از زلف و روي لاله رخان ديده بسته ام

کاين يک به مهر ماند و آن يک به مشک ناب

يارب چه حالت يست که بر درد چشم من

بي صورت است درمان چون صورت بر آب

ديگر چه واقعه ست که چون طره هاي يار

از بوي مشک و عنبر آيم به پيچ و تاب

دارد خبر از آمدن روز از آن شود

براين نويد مرغ سحر ناله غراب

گفتم به اشک شويم از ديده رنگ خون

از خود بتر نمود به خود ديده ام خضاب

هرگز گلي که ديد که رنگش فزون شود

هرچند بيش گيرد از وي کسي گلاب

پرهيز تا به چند کسي چند دست خويش

همچون مگس به سر زند از ديدن لعاب

آب ار برد غبار پس از آب ريختن

چشم مرا غبار شد چنين حجاب

چسبيده آن چنان مژه هايم به هم که نيست

امکان باز کردن آن هم به هيچ باب

اکنون درست کشت مرا گرچه گفته اند

تا آن که چشم باز کني بگذرد شباب

با درد بر نيايد هرگز به حيله کس

بيهوده ديده ي من در شير کرد آب

شيري که مي چکانم در ديده خون شود

آري به اصل باشد هرچيز را مآب

شادم بدين زگريه خونين که عاقبت

خواهد گرفت خون من اين چرخ ناصواب

پرهيزگاريم همه از ترس مردم ست

زان هرگزم نجات نمي بخشد از عذاب

چون سايه اختيار نمودم ز چشم درد

باري روم به سايه شاه فلک جناب

شاه زمانه مهدي هادي لقب که هست

معصوم از پدر به پدر تا ابوتراب

شاهي که آفتاب براي منير او

جويد بسان ذره به خورشيد انتساب

دارم زبيم عدلش بر ديده آستين

ترسم که سيل اشک کند خانه خراب

شد چون رکاب ديده ام از نوري نصيب

در انتظار آن که کند پاي در رکاب

شاها تو آن امامي کز خاک پاي تو

يعني که من سپهر برين مي کشد عتاب

آن کس که دامن توبه اميد ديگري

از کف گذاشت بس بود او را همين عذاب

اين بس عذاب تشنه که از آب بگذرد

وانگه به قصد آب نهد روي بر سر آب

چاهي است تيره در نظر عقل آسمان

قدر تو يوشفي ست در... فلک جناب

تا سوي لامکان کشدش زين چه عميق

افکند مالک قدر از کهکشان طناب

گردانم اين که ترک ادب نيست بنده را

گفتن مديح و کردن هردم چنين خطاب

تا آنکه زنده باشم گويم مديح تو

يا مدح خادم تو مخدوم کامياب

خصمند دست و کلکش يا دوستان هم

مشکل بود ازين دو يکي کردن ارتکاب

گر زانکه دشمنند چرا همچو دوستان

از وصل يکدگر همه عمرند کامياب

ور زانکه دوستند چرا پس دو شغل ضد

از شغل هاي عالم کردند انتخاب

آن هر دري که ديد پراکنده ميکند

وين روز و شب نمايد نظم در خوشاب

از آبداري سخن بي نظير وي

از من اگر سوال کني بشنوي جواب

در هر زمين که طرح سخن شد به نوک کلک

کاويد آن چنان که رسيدن آن زمين به آب

ماهي ز وصل دريا آسوده خاطر است

اما ز دوري او دايم در اضطراب

ما را ز ماهي قلم و بحر دست او

برعکس اين مشاهده افتد زهي عجاب

تا ديده ام معاني وي در لباس نظم

دعوي کنم که ديده ام اندر شب آفتاب

در علم و شعر پرهيز و صاحب اقتدار

در نظم و نثر پادشاه مالک الرقاب

شد وقت آن که کاتب اعمال نظم وي

بر آسمان بر وجود دعاهاي مستجاب

باد آسمان به رفعت قدر رفيع تو

اما به شرط آن که مبنياد انقلاب

غم منزل عدوي تو جويد بي درنگ

شادي به درگه تو شتابد بي مآب

هستم اميدوار که بادا بدين نسق

تا خاک را درنگ و فلک را بود شتاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید