به هر قتلم يک نفس بس نرگس جانانه را
شعله کافي بود بال و پر پروانه را
خون تراوش مي کند از چاک هاي سينه ام
طفل اشکم باز گم کرد است راه خانه را
مردم چشمم کنند از دل به سوي ديده اشک
همچو موري کو بسوي خانه آرد دانه را
من مسلمان نيستم گبرم ولي از بيم خلق
ميفروزم در درون خانه آتش خانه را
تکيه بر ديوار نتوانم نمود از بس که دل
تا فتد از آه آتش بار اين ويرانه را