chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۳)

خوش در نگار بسته دگر نوبهارست

گل رنگ کرده باز به خون هزار دست

آب از نگار رنگ برد وين عجب که گل

از آب ابر بسته چنين در نگار دست

از حرص چيدن گل شايد که در چمن

رويد به جاي سبزه از مرغزار دست

ز آبي که ابر بر رخ گل زد سپيده دم

شستست نوبهار ز صبر و قرار دست

يارب چه گل شکفته چمن را که از نسيم

بر دست ميزند ز تحير چنار دست

در موسم چنين همه کس در کنار يار

جز من که ميدهد غمم از هر کنار دست

دستم ز کوتهي به گريبان نمي رسد

من از جنون برم سوي دامان يار دست

از دست من چه آيد کز ضعف چون چنار

ميلرزد از نسيمم بي اختيار دست

بس نيست از براي گريبان در يدنم

گر چون چنار رويدم از تن هزار دست

... بسته باشد بر دست هاي نگار

گويند عادت ست کشيدن ز کار دست

بس چون فراق دست تعدي دراز کرد

اکنون که کرده است به خونم نگار دست

من سوگوار هجرم دستم نگر بسر

بر سر که ميزند به جز از سوگوار دست

نه نه گرفته دستم دامان شاه دين

بر فرق خود نشانده ام از افتخار دست

شاه سرير دين که در ايام جود او

بر سر نزد کسي به جز از انتظار دست

پا در ميان اگر ننهادي عطاي او

از تن به گاه خلقت کردي فرار دست

نبود؟ مجّره آن چه تو بيني که آسمان

بر سينه مي نهد بر او بنده وار دست

انگشت زينهار برآورد دست خلق

از بس که کرد جودش در زير بار دست

چرخ بلند اگر نبود آستان او

بر چرخ از چه دارد اميدوار دست

جودي بود ورا که ز حرص سوال او

خواهد چنين نخست ز صورت نگار دست

اي دل ز آستان رضا برمگير سر

از دامن امام امم وامدار دست

تا دامن نبي و ولي آوري به کف

داده خدا تو را زيمين و يسار دست

شاها اگر بديدي حاتم کف تو را

از آستين نکردي بيرون ز عار دست

روز و شب از زمانه برافتد اگر نهد

منعت بروي سينه ي ليل و نهار دست

فرزند آن شهي تو که جاي نهاد پا

کانجا نهاده بود خداوندگار دست

جود تو در شمار از آن تن نميدهد

کز اخذ باز ماند وقت شمار دست

شاها به فّر مدح تو امروز برده ام

در فن شعر از شعر اي کبار دست

از تير آسمان قصب السّبق ميبرم

بر زرده ي قلم چو نمايم سوار دست

شيرين بود چنان سخنم کز نوشتنش

بايد مکيد عمري چون شيرخوار دست

گرچه گداست شاعر شکر خدا نشد

از آستين هيچ کسم شرمسار دست

در دامن ثناي تو زدوست فکرتم

کرديم رديف شعر بدين اعتبار دست

بر دفتر ار خلاف مديحت رقم کند

دردم ز آستين کنم اندر حصار دست

مداح آستان توام در گذشت آن

مدح آن که بوسه زنندش کبار دست

گلدسته رياض صدارت که مي برد

از ابر گوهر افشان وقت نثار دست

آن کو زمين سپهر سپهر برين شود

علمش چو بر فلک نهاد از اقتدار دست

بحر کرم سمي گل گلشن خليل

گر مهر برده رايش در اشتهار دست

تا نوبت کرم به کف او بيوفتاد

از دامن هنر نکشيد افتقار دست

دارند از براي بقايش جهانيان

بر کرد کار در دل شبهاي تار دست

چون مدح او نگويم کز يمن همتش

داده مرا زيارتت اي شهريار دست

گر در جوار حفظش گيرد غبار جاي

من بعد باد را نبود بر غبار دست

در امر برخلاف طبيعت کند دگر

مخمور را به لرزه نيارد خمار دست

تا هست بر زبان خلايق که کس نديد

بالاي دست خالق پروردگار دست

در دست مرگ دامن خصم تو و تو را

تا دامن قيامت بر روزگار دست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید