زهي زخوي تو بر باد داده جان آتش
فکنده آتش روي تو در جهان آتش
براي آن که به لعل تو نسبتي دارد
همي بپرورم اندر ميان جان آتش
ز درد هجر تو اي ماه روي آتش خوي
به آب ديده برانداختم چنان آتش
که عمرهاست که جز در دل شکسته من
نمي دهد کس در هيچ جانشان آتش
حکيم چون متکلم شود چنين گويد
گهي که آرد در معرض بيان آتش
که چون لطيف ترين چهار ارکان است
فراز جمله ي ايشان کند مکان آتش
فسانه ايست براي شهنشه است شبيه
ز فخر سايد سر بر آسمان آتش
فراز داغ دلم پنبه چون شکيبد اگر
نشد ز حفظش بر پنبه مهربان آتش
دلاوري که بهنگام رزم افکندي
به پيش خنجر او خاک بر دهان آتش
به سوي آتش اگر بگذرد زقهر شود
سيه گليم و سيه روي چون دخان آتش
وگر برو نظر التفات بگمارد
شود بخرمي شاخ ارغوان آتش