چون گرم گريه کردم چشم گهرفشان را
انداختم به ساحل چون موج آسمان را
ترسم زننگ ننهد ديگر بر آستان پا
ورنه به بوسه زحمت ميدادم آستان را
تا زودتر بسوزي اي برق آه او را
چون عندليب از خس ميسازم آشيان را
گر بودي از سگانش اميد التفاتي
کي بود تاب بودن در سينه استخوان را
جان را نبود قوت کز سينه تا لب آيد
از چاک سينه صد در بررخ گشوده جان را