سرور ارباب همت خسرو اهل هنر
اي به استقلال در ملک کرم مالک رقاب
با ضميرت لاف مي دانم نزد در حيرتم
کز چه معني تيغ در گردن فکنداست آفتاب
با وجود جود عامت خواهش کام از فلک
بر کنار چشمه باشد خواهش آب از شراب
نکته هاي دلکشت چون نقطه هاي شين عرش
پابه فرق عيش مي سايد به هنگام خطاب
دولت داراي دوران بر تو دارد اعتماد
چشم بد دور از رخ اين دولت و اين انتخاب
هست بي لفظ و عبارت نزد رايت جلوه گر
شاهد مقصود سايل چون عروس بي نقاب
گر بدر باشي سخايت گفته ام از من مرنج
اي سحا در بحر دستت بحر ميان در اضطراب
اين دليري زان سبب کردم که هرجا ديده ام
سايلان را ديده ام غرق عرق از بس حجاب
برخلاف آن کنون ذات عديم المثل تو
ميکند احسان و ميگردد ز شرم سايل آب
بي تکلف خود بده انصاف هرگز ديده اي
از کريمان جهان اين رسم الا از سحاب
با دوستي هاي جودت بسکه دُرپاشي نمود
با در دستت اکنون بحر را همچون سحاب
ابر اگر بر حال دريا زار گريد دور نيست
طفل را دوري نباشد گريه از افلاس باب
گرز جودت مستحق ناله حقش دان برطرف
هر که را بيني شکايت مي کند از بي حساب
وز هيولاي عناصر ادعاي وحدتي
کرده اند ارباب حکمت از براي انقلاب
گفته اند اول شود قلب هوا وانگه شود
از حرارت تا برودت آب آتش آتش آب
اين سخن اصلي ندارد صاحب طبع سليم
نه توسط بايدش کردن نه وحدت ارتکاب
عنفت آب آتش نمود و لطفت آتش آب کرد
من چنين دانسته ام والله اعلم بالصواب
کاميا با آستانت رنجه گشت از بوسه ام
بر اميد پاي بوس وزان نگشتم کامياب
نور چشم عالمي اما چو چشم يار من
گاه مخموري و گاهي مستي و گاهي به خواب
اشک من حالم به طوفان داد و تو با گل رخان
در کنار آب و پنداري جهان را برده آب
همچو غنچک تير گويا ميزند بر سينه ام
ياد يار غنچکي در بزم آن عاليجناب
دوش اندر گوشه بيت الحزن تا صبح دم
با خيالت بودم از ترک ادب گرم عتاب
گفتمش در خانه کمتر مي توان ديدن تو را
گفت اي فکرت خطا آخر چنين باشد صواب
گفتمش چون گفت خورشيدم من و در عرض حال
نيست الا ماهي اندر خانه خود آفتاب
گفتمش بهر چه در بزمت ندارم راه، گفت:
زانکه بزم ما بهشتست و تو از اهل عذاب
جز دعا ديگر چه مي آيد زمن چون طبع من
با همه حاضر جوابي ها فروماند از جواب
باد يارب روز عمرت از حساب افزون دگر
از حسابش چاره نبود باد تا يوم الحساب