ز گريه منع مکن ديده پر آب مرا
که برطرف کني از کشتن اضطراب مرا
مرا بسوز پس از کشتنم نه سيمابم
مگر به آب دهد کلبه خراب مرا
شکفته ديدم گل هاي داغ و دانستم
که سوي من نظري هست آفتاب مرا
ز ديده منت شب زنده داري از چه کشم
که غمزه ي تو به تاراج برد خواب مرا
گداخت پيکرم از جوش خون چه چاره کنم
که شيشه تاب نمي آورد شراب مرا