اي افصح زمانه فصيحي که عقل کل
امروز با تو زبده ي ايران کند خطاب
در لفظ تازه فکر تو چون روح در بدن
در دير کهنه طبع تو چون نشاء شراب
حل کرده ام غوامض حکمت به همتت
ليکن بکنه اين نرسيدم به هيچ باب
کاين کک کو تهست بدو انگشت چون کشد
از روي شاهدان بلند سخن نقاب
در غيبت تو خصم کند دعوي هنر
وندر حضور باشد پامال احتجاب
آري جهان تمام به خورشيد روشن است
اما ستاره پوش بود نور آفتاب
سر بر خط تو اهل هنر چون قلم نهند
کاندر قلمرو هنري مالک الرقاب
برهان قاطع هنر اين بس که پادشاه
از اهل علم و فضل تو را کرده انتخاب
آمد بمن ز زاده کلک تو قطعه اي
ور لفظ قطعه گويم در معنيش کتاب
هر بيت آن قصيده اي از شعر منتخب
هر سطر آن سفينه اي از لولوي خوشاب
مضمون قطعه نيک دروغ ست اين که من
بد گفته ام تو را نکنم من بد ارتکاب
اي جلوه گاه طبع تو بالاي آسمان
وين نسخه ضمير تو را نقطه آفتاب
دانم بد من ارتو دروغ است و افترا
چون رنجش من از تو بلاشک و ارتياب
گيرم بود صحيح و شنيدم به گوش خود
چون رنجم از تو بنده و رنجيدن العجاب
تو صبح انوري و دم روح پرورت
باشد نسيم صبح چه در لطف و چه عتاب
من غنچه ام شکفته شوم از نسيم صبح
نه زلف دلبرم که درآيم به پيچ و تاب
حقا نکرده ام گله اين التفات تو
شايد که از سوال مقدر بود جواب
آخر زبذر شکوه خورشيد کي رسد
يا خود چرا شکايت دريا کند سحاب
زين ها جميع ميگذرم کله کرده ام
گويم دقيقه اي بشنو اين دقيقه ياب
گويند دوستان گله از دوستان کنند
و امروز دوست منحصر است اندران حيات
حاشا من از دشمن خود کردمي گله
از بخت تيره کردمي و چرخ ناصواب
کوته کنم حديث که نزديک نکته سنج
طول سخن جواب نباشد بود عذاب