chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۱)

چشم ترم به آب رسانيده آب را

حاجب نشد به رفتن دريا سحاب را

وصل تو را زبخت سيه چون طلب کنم

از شب ظلمت نکرده کسي آفتاب را

بر رغم من بود که نقاب افکند به رخ

بايد کشيد منتي از من نقاب را

مقصود دل ز گريه فناي نيست و بس

از زخم نيست گريه بر آتش کباب را

مشکل اگر جهان حذر را اشک من کند

بيمي از سيل نيست سراي خراب را

گيرم غمم به خواب گذارد چسان دهم

جادر حريم عکس رخ يار خواب را

هرکس که آشناي تو بيگانه نيست

بيگانگي ز چشمم از آن است خواب را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید