chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۱)

آنم که از ضمير منست انور آفتاب

زان برندارد ازقدم من سر آفتاب

کردندي از ثوابتش افلاک سنگسار

گر دست و پاي من بفتادي گر آفتاب

خورشيد ملک دانشم و بر معاينم

الفاظ عاشقند چو هندو بر آفتاب

در لفظ بد نگنجد، بکر ضمير من

از صبح ميکند کندار چادر آفتاب

هر صفحه از سفينه ي من آسمان بود

اما ستارگانش سر تا سر آفتاب

هر صبح تا به شام اختر انتظار

تا آن که کي غروب کند ديگر آفتاب

شعر مرا مگر ز عطارد شنيده است

کافتاده است از نظر اختر آفتاب

آبش ز سرگذشت بس از رشک من گريست

زين رو در آب جويد نيلوفر آفتاب

تازاد معني من آفاق را گرفت

آفاق گير زايد از مادر آفتاب

الا معاينم که دقيقند و روشنند

پروين که ديده است درو مضمر آفتاب

ايران کنون به شعر بلندم منور است

اي آسمان برون بر از اين کشور آفتاب

در بحر و بر عالم مانند من نديد

هرچند شد مسافر بحروبر آفتاب

روشن دلم چه شد که زخاک است بسترم

آخر نه هم ز خاک کند بستر آفتاب

چون ديگران نه بندم مضمون ديگري

کي نور عايت کند از اختر آفتاب

داني کز آسمان ز چه افتاد بر زمين

مي خواست سايه افتد از من بر آفتاب

گر ميل سرفشاني در پاي من نداشت

بر چرخ از چه گشت سراپا سر آفتاب

بيهوده با من اين همه گرمي نمي کند

طبعم چه حق ها که ندارد بر آفتاب

بايد به بندگي منش اعتراف کرد

گر خود درين مقام شود داور آفتاب

چون بنده ام نباشد کاندر گريزگاه

کلکم نوشت در عقب حيدر آفتاب

در دفتري که مدح وصي رسول بود

کردم رديف شعر درين دفتر آفتاب

شاهي که چون فکندي رايش زنور خوان

همچون هلال کشتي تن پرور آفتاب

بر تن هنوز جامه درد از فراق او

با آن که صبح دارد اندر بر آفتاب

گر مرغ ساخت عيسي از کل ضمير او

سازد بالتفات زخاکستر آفتاب

گر پا نهد ز دايره امر وي برون

هم چرخ خود برون کند از خيبر آفتاب

تا دفع چشم بد کند از راي روشنش

آتش شد و سپند شد و مجمر آفتاب

گر ز آن که بردي از سر اخلاص نام وي

ديدي درون ظلمت اسکندر آفتاب

در جوي صبح ار چه خورد غوطه هر صباح

رشکش اگر ندارد در آذر آفتاب

روشن بدوست و هرچه شد کز مخالفان

چون صبح کاذبند مقدم بر آفتاب

گرچه سه پرده بسته به رخ از هر آسمان

دارد هنوز روي زمين انور آفتاب

خصمان شوند منکر فضل و کمال وي

کوران نهند تهمت ظلمت بر آفتاب

گر روز بذل ديدي آن دست زرفشان

کي از هلال باز گرفتي زر آفتاب

ور ياري از ضميرش جستي کجا شدي

از لقمه ي کسوف سيه منظر آفتاب

داني کسوف چيست ضمير؟ ميرزد

هنگام لاف و دعوي سيلي بر آفتاب

نه نه شبيه قنبر او شد که تا دود

اندر رکاب او بدل قنبر آفتاب

اين همه نه شکوه ميبرد از راي او باد

زان مي کند پلاس سيه بر آفتاب

چرخ نه کوکب ست اين پا بيش راي او

آورده بر غلاي خود محضر آفتاب

شاها پس از رسول تو بر خلق سروري

چون آن که بر ستاره بود سرور آفتاب

باشد پس از رسول خلافت تو را که تو

ماه جهان فروزي و پيغمبر آفتاب

از جويبار قدرت يک جوي کهکشان

وز مطبخ نوالت يک اخگر آفتاب

گر نيست وصف صدق جز آل و را حرام

بر صبح صادق از چه کشد خنجر آفتاب

از سردي فلک به تو آرد پناه مهر

دردي برهنه چون ننشيند در آفتاب

عون تو بود ورنه به ساحل نمي رسد

زين بحر همچو کشتي بي لنگر آفتاب

خوش کور باطن است که خاک در تو ديد

و آنگاه شد فريفته ي زيور آفتاب

تا کردم آفتاب رديف مدح تو

اي راي انورت را مدحت گر آفتاب

باليد بس که بر خود زين ذوق هر صباح

بيرون فتاد از بغل خاور آفتاب

هرگز جدا نگردد چون دل ز کوي يار

گردون اگر برون بزد زين در آفتاب

من کيستم که بگذرم اندر ضمير تو

اي معني ضمير ترا مظهر آفتاب

بر خاک آستان تو جاکرده و هنوز

از بخت خويشتن نکند باور آفتاب

تر دامني من منگر گر چه بي گزاف

گر دامنم فشاري گردد تر آفتاب

زين بهتر که به حالم در حشر کن نظر

گرمي فزون نمايد در محشر آفتاب

تا از مسير گنبد گردنده، همچو ماه

فربه نگشت گاهي و گه لاغر آفتاب

گر تيغ زن نباشد بر فرق دشمنت

بادا ز ماه يک شبه لاغرتر آفتاب

دانند منصفان که کسي همچو من نگفت

گفتند اگرچه از شعرا اکثر آفتاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید