صاحبا شد مدتي تا شاهدان فکرتت
از طلبکاران خود دارند رخ اندر نقاب
شعر تو آب روان است و روانم تشنه است
چون روا داري که باشد تشنه محروم آب
ليک دوش از حامت گفت است طبع دوربين
آن چنان عذري که نتوان رد آن در هيچ باب
گفت معني هاي او بکرند و ما نامحرمان
بکراز نا محرمان واجب شمار و اجتناب