chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۶)

چنان گريستم از درد دوري دلبر

که کشتي فلک افکنده اندرو لنگر

جهان نديدم اگرچه جهان نوديدم

از آن که بر نگرفتم دمي ز زانو سر

سپندوار بر آتش نشسته ام دايم

ميانه من و او نيست هيچ فرق دگر

جز اين که من نتوانم ز ضعف خواست زجا

سپند داند بر خواست از سر آذر

گهي دواجم خاکستر است چون آتش

گهي ز آتش بستر کنم چو خاکستر

زدي بتر بود امروز من نميدانم

که گفته بود که روزت ز روز باد بتر

زبس که ضبط نمودم سرشک خونين را

براي آن که مبادا شوم به شهر سمر

چو خانه که فتد آب در اساس او را

اساس خانه عمرم شد است زير و زبر

ز بس که باد رو ديوار حال خود گفتم

اگر بپرسي يک يک تو را دهند خبر

به خاطر آمد از گفته هاي مسعودم

غريب بيتي احوال من در و مضمر

ز بس که گويم اين بلا بود

تمام نام بلاها مرا شداست از بر

زبس شکستم در سينه ناله گر به غلط

نفس برآرم خود هم نميکنم باور

زآفتاب اگر بر سر افتدم بر تو

ز ناتواني از هم بريزدم پيکر

دوتا کند قد من وانگهم بگرياند

خميده قامت گردون دون دون پرور

بلي چو رشته زبون شد ز بيم بگسستن

دو تاکنند و پس آن گه درو کشند گهر

من آن چه ديدم از دوستان خود ديدم

وگرنه هرگز دشمن به من نکرد ضرر

چه طالع ست که هرکس که برگرفت را

براي خوردن خون برگرفت چون ساغر

سيه گليم منم ورنه هرگز از شيراز

به اختيار که کرد است اختيار سفر

علي الخصوص به راهي که از مهابت او

گذر نکرده از آن سمت بر فلک اختر

به ارتفاعش بوسيده آفتاب زمين

به عرض و طول فکنده برش سپهر سپر

برو چو بخت هنرمند روزگار سيه

چو آه عاشق مهجور سرد باد سحر

شدي گداخته چون کاه کوهش از سردي

اگر ز برف نمي بود بر سرش چادر

چه پشت گرمي از آتش مرا که از سرما

نشسته آتش خود در ميان خاکستر

ز بيم سيلي بادش که رخ کبود کند

نخيزد از سر آتش به ضرب چوب شرر

به پاي آتش اگر کنده ننهي از هيزم

رود به گردون تا گرم سازد او را خور

چنان که ريزد برگ از درخت باد خزان

نسيم سروش ريز انداز کبوتر پر

چگونه رويد در وي گيا که کوه درو

ز دست سرما در خاک رفته تا به کمر

فراز او ز فلک برگذشته است از آن

بدو نمي رسد از نور آفتاب اثر

نشيب او را فضل تموز دريابد

چو در زمستان گردد جدا از ابر مطر

هم از نشيبش راضي ترند راه روان

که دست کرم توان کرد که گهي به سفر

عجب مدار اگر ريگ او روان باشد

که ريگ خود نتواند درو تموز مقر

کسي به چشم نديده در آن زمين سيه

سفيدي به جز از چشم شخص راه سپر

زبس که تيره بود همچو روز من روزش

گمان برند چو شب شد که روزگشت مکر

شدي ز ديدن او آب زهره ام بي اشک

گرم نبستي راه نگاه لخت جگر

اگر به جنگ فتد کار کارواني را

هواي تيره او بسته مظلم است و کدر

نه تير ميرود از خانه کمان بيرون

نه از نيام قدم مي نهد برون خنجر

چو آب چشمم شورابه ي در و جاري

به شوري که نمک ريخت ديدش به بصر

خيال لعل لب يار و در دل عاشق

چنان گدازد از آن آب کاندر آب شکر

عجب تر آن که من اين ره کنم نه اسبي طي

که چون سوارش بدبخت زاده از مادر

ز حادثات کند زخم پشت و پهلويش

چو آن مريض که بسيار خفته بر بستر

چو پر صرعي دايم لب و دهان پر کف

چو طفل بدخو پيوسته چشمهايش تر

درين بيابان دريا به هم رسند از بس

عرق کنيم من از شرم و او ز ضعف کمر

زناتواني برهم نمي زند مژگان

اگر فرو بري اندر دو چشم خود نشتر

به سوي خود کشدش همچو کاه کاه ربا

از آن چون که هم زرد کشت و هم لاغر

چنان ضعيف که از استخوان پهلويش

کشيده پوست بر اندام او قضا مسطر

سبک چو سايه و چون بر زمين نهد پهلو

هزار کس نکندش جدا پو نقش حجر

زبس که هست گران خيز حک نشايد کرد

اگر نويسي نامش به سهود در دفتر

اگرفتد بمثل بر مزار سايه او

نخيزد از جاميّت به صور در محشر

کلاغ چشمش رو زنخست ميکندي

اگر نبودي از گند لشت او به حذر

جلش رزيم و ز خون رنگ رنگ چون خرقه

طيور دوخته بر وي ز هر کنار نظر

به گوشه گير رياضت کشيده ماند

که در ميان مريدان فکنده خرقه ببر

اگر نه جانش عزم خروج کرده چرا

ز زاغ و کرکس جمع اند بر سرش لشکر

رفيق هر که شوم گرچه سايه ام باشد

مرا بماند تنها به ماتم و مضطر

فلک بسان زمين بازماند از حرکت

کشند صورت او بر فلک ملائک اگر

بسان محضر چرخش سپرده دست بدست

هزار داغش بر تن چو مهر بر محضر

گهي ميان عرق همچو کاغذ اندر آب

گهي به خاک طپان همچو ماهي اندر بر

ز تازيانه بر اعضاي او نمانده نشان

که جاده هاست بر حادثات کرده گذر

به صد هزار مشقت اگر دوکام رود

رود به عرض چو تيري که برکنندش بر

معلم فلکش گفته ام که ميگويد

ببارگونه روي درس چرخ بدگوهر

شده چو ميخ زمين گير و خاک راه نشين

به ميخ کوبش از بسکه کوفته مهتر

زهيچ چيز نترسد که جسم کوفته اش

نمي شود متاثر زتير و تيغ.....

پس از مسافرت اين مرده ريگ خاک چراست

مسافرت را گويند به چنگت است ثمر

بسر در به در آيد هرگام گوييا داند

که اين رهي است که طي بايدش نمود به سر

رهي است اين که نمايد مسافران را ره

به آستان علي ابن موسي جعفر

امام هشتم سلطان نه رواق فلک

سمّي و نايب و فرزند ساقي کوثر

شه سرير امامت مه سپهر سخا

که آفتاب ز خاک درش کند افسر

شهي که گر نکند مهر سجده ي رايش

برون کند فلک خيبريش از چنبر

بسي بچريد هرگاه آسمان سنجد

غلامي او بر پادشاهي سنجر

چه سان قضا و قدر را مسخرست جهان

چنان مسخر امرش بود قضا و قدر

به قصد نسبت باراي پاکش ار بودي

به جز سجده آتش نسوختي ميقر

وگر نبودي از اهل کفر قاتل او

خدا حرام نکردي بهشت بر کافر

وراست عرصه ي جاهي که چرخ پردرد

تمام عمر سفر کرد و ره نبرد به در

دهند بيضه ي زرين آفتاب خراج

به گنبد حرمش هفت گنبد اخضر

از آن زمان که من اين روضه ديده ام جزوي

به هرچه ديده گشودم برون برفت نظر

چو بوسه دادم بر آستانش دانستم

که خضر نيز غلط کرده ره چو اسکندر

در آن زمان که فرستاد جبرئيل خدا

که سوي کعبه کند روي افتخار بشر

بناي کعبه اين آستان نبود هنوز

وگرنه کردي ازين سوي روي پيغمبر

زيمن شرکت اسمي شمه وي دان

که شمس باشد بر ديگر اختران سرور

اگرچه کس نکند اعتبار اين مذهب

که مهر ديگر هر روز تابد از خاور

مسلم ست مرا ز آن که گر يکي بودي

ز شرم شمه ي او برنيامدي ديگر

سپهر خواهد بوسه درش وزين غافل

که تن به بوسه هر سفله درنداد اين در

در انتظار که کي رخصتش دهد خادم

به عزم بوسه دو تا ايستاده تا محشر

ماول است حديث رسول گر نه بهشت

نکرده خلق در افلاک ايزد داور

از آن که کردم من خود نظاره و ديدم

بهشت سده ي را او را ز سدره بالاتر

رواق عالي او کز فلک گذشته سرش

به رنگ بود مشابه به چرخ حيلت گر

بزرگرفتش تقديرتا غلط نکند

جماعتي که ندانند خير را از شر

چگونه خشت زر و سيم مهر و ماه برو

فلک به تحفه بدرگاه آن سليمان فر

مگر خرف شده اکنون و رفته از يادش

حکايت جم و بلقيس و خشت نقره و زر

درين عمارت هم رخنه نيست حيرانم

که تا چه خواهد کردن فلک به شمس و قمر

خدايگانا مداحيت زمن نايد

به چون مني نرسد کار خالق اکبر

خجسته نامت خواهم که ثبت گردانم

به دفتر اندر از بهر زينت دفتر

هميشه تا که درين کارگاه مينايي

پياله گير بود ماه و زهره خنياگر

سراي خصمت پرهاي هاي نوحه گران

دلش زخون چو سفالي پر از مي احمر

قلم بدست نگيرم اگر دگر زين شعر

نبشته باشم بر چوب دست بر چوب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید