نموده صبح صادق جامه پاره
فتاد، لرزه بر جان ستاره
در آن مجلس که خلد جاودان بود
ز آثار جمالش هم چنان بود
که گر از چشم پابيرون نهادي
نگه چون مست از پا اوفتادي
چو عکس آن رخ چون سيم ساده
فتاده ديدم اندر جام باده
گمان بردم که خورشيد جهانتاب
زشرمش سر فرو برداست در آب
عنوان:(2)
بنام آن که در دنياي فاني
دهد از عشق عمر جاوداني
ز چاک سينه هردم بيش از پيش
در رحمت گشايد بر دل ريش
بدان بي خود که از نازي بسوزد
به شوخي کز نيازي بر فروزد
بدان دردي که درمان نافعش نيست
بدان حسني که برقع مانعش نيست
بدان رويي که از گل ننگ دارد
بدان خوبي که با خود جنگ دارد
بدان شادي که يک ساعت نيايد
به اميدي که هرگز بر نيايد
شبي چون نور وصل خوبرويان
سراسر نور چون روي نکويان
نهاده دست رد بر سينه روز
برو نام شب اما روز نوروز
بديدي اعمي از فرط ضيايش
نسيم گل در آغوش صبايش
در آن شب في المثل گر چشمه مهر
نمودي از گريبان افق چهر
شدي از نور انجم از افق کم
چنان چون روز از خورشيد انجم
فراز بام اين فيروزه گلشن
به حدي زهره تابان بود و روشن
که گرهم چشم گشتي آفتابش
کشيدي ميل از تير شهابش
بس آسان بودي از نور و ستاره
نمودي در بدن جان را نظاره
فتان خيزان ز دست شحنه ماه
فکنده خويشتن را سايه در چاه
برون ز اندازه انجم مي طپيدند
مگر از شادي شب مي بريدند
من و چندين زياران سخن سنج
همه برده در انواع هنر رنج
چو عقل اولين بار يک بينان
صف آفاق را بالا نشينان
همه آوازه در عالم به آواز
ز موسيقي خداشان داده اعجاز
بهر دستي که سوي گوش بردند
ملک را در فلک از هوش بردند
به مي خوردن بهم بنشسته بوديم
خرد را رخت برخر بسته بوديم
گرفته شيشه را چو جان در آغوش
زمستي کرده نام خود فراموش
لبالب کرده ساقي شيشه زان مي
که گر در بحر ريزي دردي از وي
سحاب از آب ازان دريا برآرد
نه باران بر زمين خورشيد بارد
اگر رنگي فرو شويد بدان چهر
به جاي موي رويد بر تنش مهر
فروغش خانه سوز محنت و غم
نسيمش نايب عيسي مريم
چو در شيشه شدي آن باده ناب
نمودي بار ديگر شيشه را آب
چو لب را کرد ترزان تنگ لاله
نيامد بر زمين پاي پياله
در آن مجمع يکي رشک پري بود
که سر تا پاي ناز و دلبري بود
فکنده از سر زلف معنبر
رسن در گردن خورشيد انور
ستاده بر درش خورشيد از دور
به يک پا از يي در يوزه نور
به عالم شهره اندر از خوبرويي
کنيز خانه زاد او نکويي
اگر بودي بدور ماه کنعان
نمي بردند چندان رنج اخوان
که از شرم جمالش بي توقف
خود اندر چاه مي افتاد يوسف
بگرداگرد رخسار نکويش
ز مرواريد تابان عقد رويش
تو گفتي عابدي آن زلف سرکش
چو ديده سبحه افکنده در آتش
به پاي خود فکنده زلف شب فام
وليکن ديگران را بسته در دام
زرشک جبهه آفاق سوزش
ز شرم انجم عالم فروزش