chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۷)

غمم نمي رود از دل به گريه بسيار

کسي به آب ز آينه چون برد زنگار

مرا چو چشمه شده چشم ها زجور فلک

کنم به ناخن از آن روي وي بر رخسار

خميده قدم بر بار دل بود شايد

نهال خم نشود تا فزون نگردد بار

زناله من جز بخت خواب روزي من

کدام شب که نگشتند خفتگان بيدار

کدام بخت که آواره گشته ام ز وطن

کدام صبر که دوري گزيده ام از يار

نديده وصلي عمرم گذشت در هجران

نخورده جام جانم به لب رساند خمار

عجب بنا شد اي دوستان کزين دو سه روز

مرا نسوخته باشد فراق يار و ديار

کز آب ديده تنم نم گرفت وگرچه

چونم گرفت بزودي نسوزد او از نار

چو کرد بختم محبوس در حصار فراق

نمود چرخ ستم پيشه حريف آزار

غم دو عالم محبوس در حصار دلم

وز آب چشمم خندق فکند کرد حصار

مرا زمانه جدا کرد از گلستاني

که از تصور دوريش رفتمي از کار

خورنق آيين باغي که وقت سير درو

ز بوي گل نشناسند مست از هشيار

نشاط بخش مقامي که عاشقان دروي

تمام عمر تواند زيست بي دلدار

برآورد سر هر صبح مهر از خاور

بدين اميد که در سايه اش ببايد يار

به باغبانش اگر مي کند وزين غافل

که در بهشت نمي يابد آفتاب گذار

درخت هاي گل آن بهشت جاويدان

همي خلاند در ديده هاي طوبي خار

صبا رود سوي او هم چنان فتان خيزان

که سوي عطار طبله ميرود بيمار

سزد که حرباخصمي کند به بلبل از آن که

به جاي گل همه خورشيد بيند اندر بار

شفا به بخشد اگر نامش آوري به زبان

به جاي فاتحه اندر عيادت بيمار

به مهر لاله او خواستم کنم تشبيه

خرد نفير بر آورد کاي مکن زنهار

فروغ مهر کند چهره را سياه و کند

فروغ لاله او سرخ چهره شب تار

از آن فلک سوي خود مي کشد چنارش را

که پير گشت و عصايي به بايدش ناچار

ز بس که آب زند ابر بر رخ غنچه

زخواب نوشين پيش از سحر شود بيدار

زلطف آب و هوايش چنان که دست در آب

فرو رود به زمين ظلّ دست سرو و چنار

به عزم وصفش چون ناظمي قلم گيرد

هنوز حرفي بر صفحه نکرده نگار

قلم بسان اصابع فرو برد ريشه

کهَ مسّوده در دست ناظم اشعار

بسان طفل که بي باغبان به باغ رود

نهالگان را از گل پرست جيب و کنار

درو به بيند رخسار خويش را به مثل

اگر نشيند اعميش روي بر ديوار

صبا ستاده شب و روز منتظر که اگر

شکوفه ي فکند تند باد از اشجار

به عذرخواهي برگيردش ز خاک چمن

که نازک است و ندارد تحمل آزار

چو خطبه خواند بلبل فراز منبر شاخ

سپيده دم که زند ابر خيمه بر گلزار

زباد خيل ريا حين فتند در سجده

برون نيامده نام گل از زبان هزار

درو هميشه بهار مست از مهابت شاه

نمي ربايد باد از درخت ها دستار

بلند مرتبه شاهي که در مدايح او

خرد چو طفلان هر لحظه از گم کند هنجار

زهمتش نتوان حصر نقطه کردن

اگر ز دايره آسمان کني پرگار

بود سپهر گدايي ز آستانه او

گرفته اينک کشتي زماه نو به کنار

درم نيايد از آن در کفش که آتش را

ميان دريا هرگز نبوده است قرار

زسيلي کرمش بخل راست چهره سيه

به اعتمادش گرم است حور را بازار

قلم به نامش تصريح اگر کند چه عجب

که طوطيان را شکر خوش است در منقار

وصي احمد مرسل علي عالي قدر

که هست سايه او را ز مهر تابان عار

فلک نواز آن ساحرم که از طبعم

شدست بحر جهان پر ز لولوي شهوار

زرشک کلکم طوطي به خويشتن پيچد

بسان شخصي کورا گزيده باشد مار

توانم آن که بهر چند روز در مدحت

قصيده کنم انشاء ز طبع گوهر بار

ولي زشومي جمعي که از لکامتشان

سفر گزيدم و هستم هنوز در آزار

جماعتي که اگر عمر خويش صرف کنند

مسيح را نشناسند باز از بي طار

اگر ز خرمن غيري برند دانه چو مور

برون روند ز شادي از پوست همچون مار

به زعم خويش مسلمان و بسته است اسلام

زدست ايشان هر لحظه بر ميان زنار

چنان گريزان از نان خود اگر يابند

که از حرام گريزند، مردم دين دار

ز هرچه داند آن را کمال عقل سليم

چنان بري که زنقص است ايزد دادار

تمام عمر به بد صرف کرده و هرگز

نکرده الا از کار نيک استغفار

مرا دلي يست که گر شرح محنتش بدهم

شروع ناشده بر خاطرت نشيند بار

برادري يست مرا و تو نيز ميداني

که هست پيشم از جان عزيزتر از يار

ترا سپارم و لازم بود سپردن جان

گهي که حادثه بر مرد نيک گيرد کار

روا مدار که بعد از سپردن جان هم

اسير محنت باشم ز گنبد دوار

الا که تا بهم آميخته است شادي و غم

الا که تا زپي هم بود خزان و بهار

موافقت را لب ها زخنده باز چو گل

مخالفت را بر فرق دست همچو چنار

مدار مرکز عالم تو باش تا باشد

فراز چرخ مدار ثوابت و سيار

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید