chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ابوالحسن فراهانی

(۹)

اي زخط بگرفته خورشيد رخت در بر هلال

جز تو کس را نيست خورشيد از گل ار عنبر هلال

تا خطت سر بر نزد رخساره ات را کس نديد

کس نه بيند عيد را هرگز مقدم بر هلال

هرکه آن خط سيه برطرف رويت ديد گفت

راست بودست اينکه مي برداست نور از خور هلال

گرنه خط عنبرينت برده دل از دست او

از شفق به هر چه دارد نعل در آذر هلال

عکس خط خويش را در چشم پرخونم نگر

گر نديدي در شفق ايماه سيمين بر هلال

شيشه افلاک بشکستي ز سنگ حادثات

گرنه بگرفتي به طاق ابرويت ساغر هلال

لب نيست از خنده تا کردم و بدان خط نسبتش

ظاهراً کردست از من اين سخن باور هلال

اين که مي ماند به خط مشک رنگ يار من

زانکند باور که مغزش نيست اندر سر هلال

پرتوي از روي تو ياراي مخدوم ار نزد

از چه رو از پرتو خورشيد پيچد سر هلال

آن جوانمردي که هنگام سخايش خم گرفت

هم زبار سيم چرخ و هم و ز بار زر هلال

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید