chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان بابافغاني شيرازي

شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

بازاز سمن و گل چمن آراست جهان...

بازاز سمن و گل چمن آراست جهان را

جان تازه شد از لطف هوا پير و جوان را

صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرين

سيماي سمن داد شب غاليه سان را

آيينه ي خور خاصيت کاهربا يافت

کز روي گل زرد ربايد يرقان را

وقتست که مشاطه گر لاله گشايد

چون نافه ي سربسته سر غاليه دان را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

اي زندگي از غنچه ي لعل تو روان...

اي زندگي از غنچه ي لعل تو روان را

چون روي تو نشکفته گلي گلشن جان را

دل گرم مي وصل تو در ساغر خورشيد

يکذره چه تاب آورد اين رطل گران را

هر وقت سحر، غنچه ي سيراب ز شبنم

شويد جهت گفتن نام تو دهان را

گر از نفس گل نشود بوي تو ظاهر

بلبل نکند اين همه فرياد و فغان را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در منقبت امام همام علي بن موسي...

بود پيوسته نيت در رياض روضه روان را

که بوسد آستان روضه ي شاه خراسان را

مه ايوان يثرب افتاب مشرق و مغرب

که سقف مشهدش همسايه آمد عرش رحمان را

سجود آستانش دولت دنيا و دين بخشد

همين دولت بسست از دين و دنيا اهل ايمان را

نظر در صورت قنديل محراب مزارش کن

اگر از چشمه ي خورشيد جويي آب حيوان را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در منقبت اميرالمومنين و امام ا...

منم پيوسته در بزم سقيهم ربهم شارب

ز جام ساقي کوثر علي بن ابي طالب

به دوران گر نصيب خضر گشتي جرعه يي زان مي

به آب چشمه ي حيوان نگشتي تا ابد راغب

گدايان قلندر شيوه ي ملک ولايت را

بود نزل بقا از خوان شاه اوليا راتب

در آن مجلس که مي نوشند مستان ره عشقش

خضر آنجا بود ساقي و افلاطون بود مطرب

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان...

تا جهان بحر و سخن گوهر و انسان صدفست

گوهر بحر سخن مدحت شاه نجفست

والي ملک عرب سرور اشراف قريش

آنکه تشريف قدومش دو جهان را شرفست

شمع جمعست چو در گوشه ي محراب دعاست

آفتابيست فروزنده چو در پيش صفست

نغمه ي مهر علي از دل پر درد شنو

کاين نه صوتيست که در زمزمه ي چنگ و دفست

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

بر کاينات آنچه يقين فرض و واجب...

بر کاينات آنچه يقين فرض و واجبست

مهر و محبت اسدالله غالبست

انسان ندانمش که نداند بهين قوم

آنرا که هل اتي علي الانسان مناقبست

فرقست از آنکه زاده ي دين آمد از ازل

با آن نو اعتقاد که ده روزه طالبست

با آنکه آفتاب بحکمش کند عمل

صدق دروغ کج نظران صبح کاذبست

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در منقبت سبطين عليهماالسلام و...

تا بآيينه دل طوطي جان در سخنست

همدم جان و دلم ذکر حسين و حسنست

آن دو خورشيد جهانتاب که از روي شرف

نور هر يک سبب روشني جان و تنست

سبزه ي نار خليلست خط سبز حسن

که رقم يافته بر صفحه ي برگ سمنست

لاله ي وادي طورست گل روي حسين

که چراغ حرم شاه نجف در سخنست

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در منقبت امام همام علي بن موسي...

خطي که يک رقمش آبروي نه چمنست

نشان خاتم سلطان دين ابوالحسنست

علي موسي جعفر که مهر دولت او

ستاره ي شرف و آفتاب انجمنست

به نقش خاتم او گر هزار جوهر جان

شود نثار يکايک بجاي خويشتنست

ز شرح ميمنت خاتم همايونش

هماي ناطقه را مهر عجز بر دهنست

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در منقبت امام هشتم علي بن موسي...

بعد از نبي که آينه ي حي دايمست

عالم بذات بي بدل شاه قايمست

در رؤيت احد سهر و نوم او يکيست

بيدار بخت او که بدين ديده نايمست

ذاتش که آفتاب نمودار لطف اوست

مانند آب و آينه پاک از جرايمست

از ابتداء دور زمان تا بانتهي

بر هر چه مي رود ز بد و نيک عالمست

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۱

اي سر نامه نام تو عقل گره گشاي را

ذکر تو مطلع غزل طبع سخن سراي را

آينه وار يافته يکنظر از جمال تو

دل که فروغ ميدهد جام جهان نماي را

نسخه ي سحر سامري کاغذ توتيا شود

گر بکرشمه سر دهي نرگس سرمه ساي را

در طلب تو ديده ام کاسه ي آب جغد شد

منکه زمغز استخوان طعمه دهم هماي را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۲

اي از لب تو خطبه کلام قديم را

باعث، رسوم شرع تو اميد و بيم را

اول عظيم داشته شأن ترا خداي

وانگاه برفراشته عرش عظيم را

چرخ اثير تا شرف از گوهرت نيافت

درهم نريخت اينهمه در يتيم را

بر شاهراه عقل نهادي چراغ شرع

تا خلق پي برند ره مستقيم را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۳

در دل نشانم هر نفس خار تو، در گلزارها

شايد که روزي بردمد شاخ گلي زين خارها

شد خشت کويت لاله گون گلها دميد از خاک و خون

سرها زده اهل جنون هر گوشه بر ديوارها

افگنده چنگ از ضعف تن شوري عجب در انجمن

گويا شرار آه من پيچيده شد بر تارها

اي از تو خوبان تنگدل، گلها زرويت منفعل

بيرون زنقش آب و گل حسن ترا بازارها

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۴

بترانه ي نديمان نتوان ربود ما را

چو بود غم تو در دل زطرب چه سود ما را

بنما رخ و هماندان که نماند کس بعالم

چه کسيم ما که باشد عدم و وجود ما را

بنويد آب حيوان دل مرده باز ماند

تو زعمر و حسن برخور که هوس غنود ما را

مشکن عيار عاشق بقياس فهم دشمن

بدو نيک ما چه داند که نيازمود ما را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۵

تازگيي که شد زمي آن رخ همچو لاله را

تازه کند بيکنفس داغ هزار ساله را

کشته ي دير ساله را زنده کند بجرعه يي

چاشنيي که ميدهد مي زلبت پياله را

پيش تو سرو و لاله را جلوه ي نازکي رسد

خيز و بعشوه حلقه کن بر گل تر کلاله را

هر قدمي که مينهي روز شکار بر زمين

سرمه ي ناز ميکشد گرد رهت غزاله را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۶

اي ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها

سرو را در سايه ي قد تو در سر نازها

بسکه ميخوانند دلها را بکويت هر نفس

بلبلانرا در گلستانها گرفت آوازها

تا چرا دم زد زرعنايي بدور حسن تو

گل بناخن ميکند از روي چون زر گازها

جانم از تن ميپرد هر دم زشوق روي تو

بر سر آتش بود پروانه را پروازها

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۷

اي زابروي تو هر سو فتنه در محرابها

فتنه را از چشم جادوي تو در سر خوابها

عارضت آبست و لب آب دگر از تاب مي

من چنين لب تشنه، وه چون بگذرم زين آبها

نگسلم زان جعد مشکين گرچه در چنگ بلا

دارم از دست غمت در رشته ي جان تارها

مطربان بزم عشقت را زسوز عاشقان

گشته آتش باز بر رگهاي جان مضرابها

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۸

از عمر بسي نماند ما را

بيش از نفسي نماند ما را

هر سود و زيان که بود ديديم

ديگر هوسي نماند ما را

ماييم و دل رميده از خود

پرواي کسي نماند ما را

گو روي زمين بگيرد آتش

اکنون که خسي نماند ما را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

۹

زهي حيات ابد از لبت حواله ي ما

دمي وصال تو عمر هزار ساله ي ما

زآب ديده برد سيل خانه ي مردم

رسول اشک چو پيش آورد رساله ي ما

چو با تو زاري احباب در نمگيرد

چه سود از آنکه جهان گيرد آه و ناله ي ما

دمي که بر سر خوان وصال مهمانيم

فلک زرشک بتلخي دهد نواله ي ما

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

فغاني في المثل در عالم خاک

فغاني في المثل در عالم خاک

اگر نان را نمي يابي وگر آب

مبر حاجت بر ارباب دنيا

که روزي مي رساند رب ارباب

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

اي آنکه فلک طاق حريم حرمت را

اي آنکه فلک طاق حريم حرمت را

از قدر و شرف کعبه ي ارباب صفا گفت

عمري ز طواف در اين خانه فغاني

جايي نشد و مقصد و مقصود ترا گفت

آخر چو نديد از تو اميد نظر و لطف

قطع نظر از خاک درت کرد و دعا گفت

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

حال من و عدو مثل آتشست و ني

حال من و عدو مثل آتشست و ني

از تيزيش نترسم اگر نيش مي شود

هر چند بيش مي کند از جهل قصد من

مي سوزد و جراحت من بيش مي شود

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

اي من غلام همت مردي که بي سخن...

اي من غلام همت مردي که بي سخن

با شاعرش سخاوت و لطف پياپيست

و آنرا که شعر دادم و بستد بجايزه

آبستن منست اگر حاتم طيست

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

شرم دار از چشم مردم چند سازي ا...

شرم دار از چشم مردم چند سازي اي فلک

آبروي دردمندان را روان چون آب جوي

تا بکي سرگشته گرداني پي وجهي که آن

گر دهي يکرو سيه سازي وگرنه هر دوروي

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

دوش بگرفت محتسب مستم

دوش بگرفت محتسب مستم

همره او پي قصاص شدم

گرم بگرفته بود همچو تبم

عرقي کردم و خلاص شدم

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

بنده ي همت او باش فغاني که ز ج...

بنده ي همت او باش فغاني که ز جود

هر چه گويد همه را بخشد و منت ننهد

يا نگويد که بسائل بدهم صد درهم

يا چو آرد بزبان جهد کند تا بدهد

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

صاحب کرمي که مرگ زر ديد

صاحب کرمي که مرگ زر ديد

بر اوج بقا بسي نکو رفت

آن کس که نخورد و بيشتر ساخت

قارون شد و در زمين فرو رفت

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

شاه عالم پناه اسماعيل

شاه عالم پناه اسماعيل

که جهان ملک اوست يک قلمه

روز جولان ز اسب زير آورد

شهسواران و صاحبان رمه

سفله را هم پياده کرد کنون

بجزا خود نشسته اند همه

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

تا از صفت وجود فاني نشوي*متن:ب...

عنوان:تا از صفت وجود فاني نشوي

متن:باقي بجمال جاوداني نشوي

در دفع دويي کوش که در طور وفا

محجوب جواب لن تراني نشوي

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

تا چند بنفس خويش بيداد کنيم

تا چند بنفس خويش بيداد کنيم

خود را بزوال عقل دلشاد کنيم

نخلي که بدان بهشت سر سبز شود

از پا فگنيم و دوزخ آباد کنيم

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

تا هستي ما فناي مطلق نشود

تا هستي ما فناي مطلق نشود

جان را صفت بقا محقق نشود

تا بر سر دار سر نبازد منصور

بيخود متکلم انا الحق نشود

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در لوح عدم نهان بود نقش وجود

در لوح عدم نهان بود نقش وجود

چيني، حبشي هر آنچه در امکان بود

خورشيد قدم برآمد از اوج شهود

ماهيت هر يکي جدا باز نمود

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

من کيستم آتش بدل افروخته يي

من کيستم آتش بدل افروخته يي

وز شعله ي عشق آتش اندوخته يي

در مهر و وفا چو سنگ آتش برگم

باشد که رسم بصحبت سوخته يي

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

روزيکه فلک بکشت ما داس نهد

روزيکه فلک بکشت ما داس نهد

نامرد چو مرده تن بکرباس نهد

کو شير دلي که زير شمشير فنا

دندان بجگر جگر بالماس نهد

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

آنم که نه آب در دلم جسته نه تا...

آنم که نه آب در دلم جسته نه تاب

وز باده فتاده مست بر خاک خراب

گر لطف تو دستگير گردد گذرم

چون شعله از آتش و چو ماهي از آب

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

اي با همه در ميان وادي با همه...

اي با همه در ميان وادي با همه يار

وي چون گل و مي مدام در دست و کنار

جز تو ز تو نيست جلوه گه در همه حال

موسي ز درخت ديد و منصور ز دار

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

تا جان ترا فنا ميسر نشود

تا جان ترا فنا ميسر نشود

از نور بقا دلت منور نشود

يکرو شوو يکجهت که انوار خدا

در اينه ي دو رو مصور نشود

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

دارم بتي که شرح ندارد بهانه اش...

دارم بتي که شرح ندارد بهانه اش

ترکي که زهر مي چکد از تازيانه اش

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

همه شب گرد شمع خويش بي پروانه...

همه شب گرد شمع خويش بي پروانه مي گردم

رخ چون ماه او مي بينم و ديوانه مي گردم

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

چو نتوانم که در بزم تو بيموجب...

چو نتوانم که در بزم تو بيموجب درون آيم

شوم ديوانه تا آبي برون بهر تماشايم

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

دارم دل گرم و دم تقرير ندارم

دارم دل گرم و دم تقرير ندارم

درياب که مي سوزم و تدبير ندارم

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

اگر عکس تو افتد اي صنم در پرده...

اگر عکس تو افتد اي صنم در پرده مستان را

صراحي لعبت چيني نمايد مي پرستان را

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

دمي کز تن جدا سازد سرم تيغ جفا...

دمي کز تن جدا سازد سرم تيغ جفاي تو

تن زارم روان در سجده افتد پيش پاي تو

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

در دل من گر دمي آنماه منزل مي...

در دل من گر دمي آنماه منزل مي کند

تا رود بيرون هزاران رخنه در دل مي کند

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

تو در خوابي و من گرد سرت در نا...

تو در خوابي و من گرد سرت در ناله و زاري

چه چشمست اينکه ريزد خون من در خواب و بيداري

ادامه شعر
شاعر فغانی | ديوان بابافغاني شيرازي

هر نفست با کسي شوخي و بي باکيس...

هر نفست با کسي شوخي و بي باکيست

جان مرا سوختي اين چه هوسناکيست

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید