بعد از نبي که آينه ي حي دايمست
عالم بذات بي بدل شاه قايمست
در رؤيت احد سهر و نوم او يکيست
بيدار بخت او که بدين ديده نايمست
ذاتش که آفتاب نمودار لطف اوست
مانند آب و آينه پاک از جرايمست
از ابتداء دور زمان تا بانتهي
بر هر چه مي رود ز بد و نيک عالمست
صد چون کليم بر شجر کبرياي او
از بهر يک فروغ هدايت مکالمست
از عهد انبياي سلف تا بانتهي
بر جمله ي ادله ي اديان محاکمست
در طي ارض بهر صلاحيت عباد
مادام بر طريق اولولعزم عازمست
بر شرق و غرب تا بابد حکم حکم اوست
بر جن و انس بر نهج شرع حاکمست
در هر صفت مناسب اسمست فعل او
در حرب قاتل آمد و در صلح راحمست
عمري ز هرچه غير خدا بود روزه داشت
فرخنده عيد او که بدين صوم صايمست
بسي ابتدا به ترجمه ي خطبة البيان
با صد هزار علم و عمل بنده آثمست
بيگانه يي که با سگ او آشنا نشد
در حلقه سباع رين بهايمست
مرغ حريم حلقه ي دارالسلام او
چون طاير حريم ز بد خلق سالمست
رو سوي کربلا و نجف از دو کون کرد
آنکو بطوف کعبه ي تحقيق جازمست
ماييم و خاک مقدم خدام خاندان
مخدوم ماست هر که درين روضه خادمست
بر عود سوز مرقد و قنديل مشهدش
روز آفتاب حاجب و شب مه ملازمست
اي کرده در مقابل هفتاد فرقه بحث
تا چند بر زبانت لم و لانسلمست
قانون شرع چارده معصوم گير و خيز
کاين منطقت ز فکر پراکنده عاصمست
علم علي ز مغلطه ي بوعلي جداست
اين آفتاب روشن و آن نار مظلمست
از مرتضي حديث رسول آنکه نقل کرد
دارم مسلمش که به اخلاص مسلمست
بر هر زبان که ذکر محبان او رود
نام عدو معاينه بردن چه لازمست
ورنه بگفتمي که به ديوان باز خواست
فردا کدام سفله سيه روي و مجرمست
هر يک شرر ز سينه ي مظلوم کربلا
تا روز حشر آبله ي جان ظالمست
هنگام حاجتست فغاني بر اردست
خود کيست آنکه اهل دعا را مزاحمست
يا رب که خضر راه شود يا دليل خير
ما را که سر گران ز شراب مظالمست
نور دوازده مه تابان کزان يکي
شمع سراي پرده ي موسي کاظمست
کهف امم غريب خراسان ابوالحسن
کز فرق تا قدم همه لطف و مکارمست
تا وضع دهر ماضي و مستقبلست و حال
فعل زمانه تا متعدي و لازمست
صرف ثناي آل علي باد عمر من
کاين دولت عظيم ز انعام منعمست