chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

بابافغانی شیرازی

۴

بترانه ي نديمان نتوان ربود ما را

چو بود غم تو در دل زطرب چه سود ما را

بنما رخ و هماندان که نماند کس بعالم

چه کسيم ما که باشد عدم و وجود ما را

بنويد آب حيوان دل مرده باز ماند

تو زعمر و حسن برخور که هوس غنود ما را

مشکن عيار عاشق بقياس فهم دشمن

بدو نيک ما چه داند که نيازمود ما را

بنظاره ي تو دود از دل عاشقان برامد

چو سپند سوخت اکنون چه غم از حسود ما را

سر فتنه داشت امشب خود ما رقيب و رني

بشراب و ساقي کس طمعي نبود ما را

چو نواي ني فغاني دم جان گداز دارد

که در آتش محبت فگند چو عود ما را

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید