بازاز سمن و گل چمن آراست جهان را
جان تازه شد از لطف هوا پير و جوان را
صورتگر اشجار ز عکس گل و نسرين
سيماي سمن داد شب غاليه سان را
آيينه ي خور خاصيت کاهربا يافت
کز روي گل زرد ربايد يرقان را
وقتست که مشاطه گر لاله گشايد
چون نافه ي سربسته سر غاليه دان را
فيض نفس پاک ز بوي گل و لاله
کيفيت مي داد کل کوزه گران را
ابر از اثر لطف هوا در دل خارا
شاخ گل صد برگ کند چوب شبان را
آب ز هوس جلوه ي گلهاي بهاري
جويد چو حباب از دل دريا جريان را
در آب روان جلوه دهد باد بصد ناز
صد سرو خرامنده و شمشاد چمان را
در قوس قزح برصفت ابروي خوبان
رنگ پر طاوس دهد زاغ کمان را
از فيض هوا بر صفت بزم رياحين
آرد به سخن سوسن آزاده زبان را
آن اتش گلفام ده امروز که گردون
از چشمه ي خور آب دهد لاله ستان را
وان آب شفق رنگ روان ساز که در جام
آتش زند از جلوه چو گل آب روان را
عالم گذرانست همان به که درين باغ
بي غم گذرانيم جهان گذران را
فيضي که ز سرچشمه ي خورشيد نيابي
در دور گل از گردش ساغر طلب آن را
دل جمع کن امروز و ببين از گل اين باغ
آن جلوه که فردا بود انوار جنان را
دارد چمن از ناميه انواع لطايف
تا هديه برد روضه ي سلطان جهان را
سرو چمن آل عبا شاه خراسان
کز سايه سمن ساي کند باد وزان را
بر چهره ي وصفش چه محل زيور تقرير
درياب که حاجت به بيان نيست عيان را
شکر نعمش باز درين مطلع رنگين
بگشاد زبان فاخته ي قافيه خوان را