منم پيوسته در بزم سقيهم ربهم شارب
ز جام ساقي کوثر علي بن ابي طالب
به دوران گر نصيب خضر گشتي جرعه يي زان مي
به آب چشمه ي حيوان نگشتي تا ابد راغب
گدايان قلندر شيوه ي ملک ولايت را
بود نزل بقا از خوان شاه اوليا راتب
در آن مجلس که مي نوشند مستان ره عشقش
خضر آنجا بود ساقي و افلاطون بود مطرب
به تخت اصطفا شاهي چو شاه اوليا بايد
که سلطان رسالت را بود در ملک دين نايب
در ايوان حريم حرمتش روح الامين محرم
بگرد بارگاه عزتش فهم و خرد حاجب
ز يمن دست گوهر بخش و زور بازوي همت
در فردوس را فاتح لواي فتح را ناصب
کشد گوي فصاحت در خم چوگان انديشه
براق برق رفتار خيالش چون شود لاعب
بهر صورت که خورشيد جمالش جلوه گر آمد
چراغ چشم حاضر گشت و نور ديده ي غايب
سحاب قهر او هرگه که باران بلا بارد
خراب آباد عالم را بود سيل فنا خارب
دو بخش از بحر فضل آمد زبان خامه اش گويا
علوم اولين و آخرين را هر يکي سايب
ز لوح آفرينش در معلمخانه ي وحدت
به يک تعليم او شد آتش از روح الامين هارب
شود روشن ز نور شمع ايمان قبله ي ترسا
اگر نامش برآيد در عبادتخانه ي راهب
ز مرآت جهان جز واحد مطلق نديد الحق
چو بر ذات وحيدش نشأة توحيد شد غالب
نبي آنروز عرض گوهر او کرد از رفعت
که هر دو گوشوار عرش را جا داد بر منکب
چو زخم تيغ خورشيد ولايت کارگر آمد
ز مشرق رفت موج بحر خون تا دامن مغرب
ز برق ذوالفقار عالم افروزش هويدا شد
فروغ آتش لامع طلوع کوکب ثاقب
حساب ضرب و قسمت بين که از تيغ دو سر صدره
بضربي چاربخش راست کردي مرکب و راکب
ثواب کشتن عنتر نيايد راست در دفتر
فرشته گر شود تا حشر با اهل قلم کاتب
عدو گر في المثل پولاد باشد در صف هيجا
چو موم از آتش برق حسام او شود ذايب
چنان کز فيض دستش بارها خاک سيه زر شد
به دريا گوهر جان يافت از امرش گل لازب
ز تاب قهر چون روي عرقناکش برافروزد
شود روشن ميان آب ساکت آتش لاهب
ز نعل دلدل صحرا نوردش تا دم محشر
صفاي مطلع خورشيد دارد مکه و يثرب
چه باشد خارجي دور از حريم کعبه ي وصلش؟
سگ ديوانه يي گم کرده راه خانه ي صاحب
به صورت گرچه غايب شد به معني حاضرست آري
کمال شاه انجم را چه نقصان گر شود غارب
زهي چون دين لازم طاعتت بر اهل دين لازم
زهي چون فرض واجب سجده ات بر مرد و زن واجب
زهي نور يقينت چشمه ي تحقيق را رهبر
زهي ذات وحيدت نشأة توحيد را غالب
ترا تخت خلافت جا و جن و انس و خدمت
تو بر دلدل سوار و خلق شرق و غرب در موکب
سليمان گر به تخت سلطنت مشغول دنيا شد
تو بر سجاده ي دين ملک عقبي راشدي کاسب
ز نوري گر شنيد از دور موسي نکته ي وحدت
خدا خود از زبان بيزباني با تو شد خاطب
به عمري کرد عيسي مرده يي را زنده از معجز
تو کشتي خلق را و زنده کردي از دم جاذب
جهاني ديگر از نور ولايت ساختي روشن
بهر وقتي که چون خورشيد گشتي از نظر غايب
ترا بر ممکنات آن روز واجب شد خداوندي
که واجب ساخت تعظيمت بر ارباب خرد واجب
ترا از آستين آنجا يدالله آشکارا شد
که بر سلمان نمودي دسته ي گل از کف صارب
چو پيش آرد شهيد کربلا پيراهن خونين
بود رنگ قميص از خون يوسف شهرتي کاذب
سماع بزم گردون از دم سبطين زهرا دان
نه از صورت صداي ارغنون زهره ي لاعب
به صحراي قيامت روي آن ظالم سيه بادا
که شد ميراث زين العابدين را از همه غاصب
بشويد قطره ي آب وضوي باقر از رحمت
خطاي امت عاصي گناه بنده ي مذنب
بود نسبت به علم و حکمت کهف امم جعفر
معري شافعي از فقه و عاري بوعلي از طب
کمال حلم کاظم بين که از دست جفاکيشان
چنان رطل گراني را فرو خورد و نشد غاضب
طواف روضه ي هشتم کسي را فرض عين آمد
که باشد در طريق کعبه ي صدق و صفا ذاهب
به قربان تقي گردم که در آيينه ي هستي
خدا بين و خدا دان شد دلش از فکرت صايب
نقي را تا فرح بخشد مه نو بر سپهر دين
بفال سعد همچون قرعه مي گردد بهر جانب
بحرب خارجي بايد ز بعد صاحب دلدل
سواري همچو شاه عسکري در راه دين حارب
بخاک درگه صاحب زمان چون خسرو انجم
مسيح از منظر چارم نهد رو از پي منصب
نه حد من بود شاها بوصفت گوهر افشاني
مرا اين موهبت آمد ز بحر رحمت واهب
فغاني بلبل دستانسراي آل يس شد
بوصف غير آمد از گلستان ازل تايب
ز ابر صبح تا چون پيکر بيضاي حورالعين
بقدر گوهر شهوار گردد قطره يي ساکب
در نظم ثنايت زيور گوش جهان بادا
که هست اين گوهر منظوم را کون و مکان طالب