زهي حيات ابد از لبت حواله ي ما
دمي وصال تو عمر هزار ساله ي ما
زآب ديده برد سيل خانه ي مردم
رسول اشک چو پيش آورد رساله ي ما
چو با تو زاري احباب در نمگيرد
چه سود از آنکه جهان گيرد آه و ناله ي ما
دمي که بر سر خوان وصال مهمانيم
فلک زرشک بتلخي دهد نواله ي ما
دواي چهره ي زرد از طبيب پرسيدم
بعشوه گفت که يک جرعه از پياله ي ما
چو گفتمش چه گلست اينکه هيچ خارش نيست
شکفته گشت که رخسار همچو لاله ي ما
دريغ و درد فغاني که از نعيم وصال
نواله ي جگر خسته شد حواله ي ما