در دل نشانم هر نفس خار تو، در گلزارها
شايد که روزي بردمد شاخ گلي زين خارها
شد خشت کويت لاله گون گلها دميد از خاک و خون
سرها زده اهل جنون هر گوشه بر ديوارها
افگنده چنگ از ضعف تن شوري عجب در انجمن
گويا شرار آه من پيچيده شد بر تارها
اي از تو خوبان تنگدل، گلها زرويت منفعل
بيرون زنقش آب و گل حسن ترا بازارها
کار بتان عشوه گر بازي نمايد سر بسر
آنجا که بر اهل نظر حسنت نمايد کارها
زانروي چون برگ سمن گلهاي نو در انجمن
آب لطافت در سخن با آتش رخسارها
چون از بياض سيمگون نقش خطت آيد برون
سازند تعويذ جنون صورتگران طومارها
از لعلت اي کان نمک عيسي دمانرا يک بيک
پيوسته تسبيح ملک در حلقه ي زنارها
شمعي تو در هر محفلي ناري تو در هر منزلي
يکبار سوزد هر دلي، مسکين فغاني بارها
سوزد فغاني هر نفس از شعله ي داغ هوس
نالان چو بلبل در قفس دارد زگل آزارها