بر کاينات آنچه يقين فرض و واجبست
مهر و محبت اسدالله غالبست
انسان ندانمش که نداند بهين قوم
آنرا که هل اتي علي الانسان مناقبست
فرقست از آنکه زاده ي دين آمد از ازل
با آن نو اعتقاد که ده روزه طالبست
با آنکه آفتاب بحکمش کند عمل
صدق دروغ کج نظران صبح کاذبست
قدر علي ز صاحب معراج بازپرس
تا روشنت شود که در اعلي مراتبست
گر افضليتست اتم افاضلست
ور اقربيتست اقر اقاربست
خواند از وفا حبيب خدايش حبيب خويش
اخلاص تا کجاست که مطلوب طالبست
دست بريده کرد درست اين غريب نيست
بخشيد سر بخصم خود اين از غرايبست
نبود عجب گر از همه شاني کند ظهور
ذات علي که مظهر کل عجايبست
علمش خبر دهد که سعيدست يا شقي
از هر چه در ميانه ي صلب و ترايبست
يک گام صوريش ز مدينه ست تا تبوک
يک سير معنيش به ثريا ز يثربست
در بارگاه شاه نجف هر صباح و شام
پروانه افتاب و مه بدر حاجبست
امرش بر امتان نبي دين و لازمست
مهرش به بندگان خدا فرض و واجبست
نيک اختري که يافت فروغ چراغ او
نزد خدا و خلق سعيد العواقبست
نسبت بطاق روضه سراي امير نحل
اين پرده هاي سبز چو بيت عناکبست
خدام شاه را ز تف آتش جحيم
پروانه ي نجات و برات مواجبست
اصحاب صفه را عوض جيفه ي فنا
هر بامداد عمر ابد نزل راتبست
آن خس که خار خار دل اهل بيت خواست
رگ در تنش بقصد چو نيش عقاربست
آن بد گمان که با اسدالله کينه باخت
گو ديده باز کن که به خواب ارانبست
ديگر مکن مناظره با غاصب فدک
او را همين بسست که گويند غاصبست
در حيف نخل باغ جگر گوشه ي رسول
از جويبار ديده روان دمع ساکبست
شايسته ي مصيبت و رنجست ناصبي
کو دشمن امام زحب مناصبست
زخم زبان که هست بدل نقش في الحجر
بر قلب رو سياه خوارج مناسبست
نور علي ز ارض نجف مي رسد بعرش
باشد چراغ دل اگر از ديده غايبست
صوت نهان و معني مقصود در حضور
جان واله مشاهده و تن مراقبست
تعداد رشحه ي قلم فيض بخش او
يبرون ز جذر و مد رقوم محاسبست
در صورت ار نهانست بمعني بود عيان
خورشيد را چه نقص که گويند غاربست
يک پرتو از فروغ رخش مهر لامعست
يک شعله از چراغ دلش نجم قاقبست
نادعلي چو ورد زبان ساخت متقي
آسوده از بلا و مصون از نوايبست
دانش و بال و زهد ريا، بي قبول او
گر شيخ خانقاه و گر پير راهبست
عين عليست آينه ي اعتقاد مرد
روي کسي سفيد که پاک از معايبست
زاندم که خواست تافت بر اهل شک آفتاب
دامن بخون دل زده در چاه معزبست
ساغر ز دست ساقي کوثر کشد مدام
آن کز زلال چشمه ي تحقيق شاربست
اشيا به آستين يدالله داده دست
چون اختيار بنده که در دست صاحبست
اي شسته از مطالب ارباب جيفه دست
دامان شاه گير که ذيل مآربست
بر خود مساز مذهب هفتاد و دو دراز
يک رنگ آل باش که اصل مذاهبست
در مدح حيدر آنچه خدا و رسول گفت
راجع به ذات مهدي صاحب مواهبست
هم نشأه ي بني و ولي صاحب الزمان
شاهي که فتح و نصرتش از اين دو جا نبست
خلقش عظيم و طبع کريم و دلش رحيم
اين موهيت تمام ز توفيق واهيست
با شرع و دين ز جنبش اوليست توأمان
با عقل کل ز غيب هويت مصاحبست
تسبيح کرده ز اختر و دفتر ز ماه و مهر
تا روز همدم شب مشکين ذوايبست
اينست بندگي که بود خاصه بهر حق
نه طاعتي که بهر وصول کواعبست
زهدش شفيع قهقهه ي صبح ضاحکست
علمش مزيل شعبده ي چرخ لاعبست
دشمن گداز و دوست نوازست روز رزم
در ميمنه ست جاذب و بر قلب حاربست
آنجا که عرض لشکر نصرت شعار اوست
اجرام سبعه گرد نعال مراکبست
شاها بقادري که وضيع و شريف را
ازوي اميد لطف نجات از مصايبست
کاين بنده تا بشارع هستي مجال يافت
همراه اين جناب و پي اين مواکبست
واثق بعفوتست فغاني که از خطا
عنوان نامه ي عملش عبد مذنبست
ظل علي و آل علي مستدام باد
اينست مطلبي که اهم مطالسبت