تا بآيينه دل طوطي جان در سخنست
همدم جان و دلم ذکر حسين و حسنست
آن دو خورشيد جهانتاب که از روي شرف
نور هر يک سبب روشني جان و تنست
سبزه ي نار خليلست خط سبز حسن
که رقم يافته بر صفحه ي برگ سمنست
لاله ي وادي طورست گل روي حسين
که چراغ حرم شاه نجف در سخنست
در حريم حرم دل الف قد حسن
سرو نازيست که سرسبزي اين نه چمنست
در سراپرده ي دل نخل دلاويز حسين
شمع آهيست که در جلوه ي نور حسنست
آن دو آيينه ي مقصود که نور دلشان
خلق را جلوه گه صورت سر و علنست
آن دو اختر که فروغ و اثر مردمکند
عرش را گوهر تاج سر و حرز بدنست
آن دو نخل گل صد برگ که ماهيتشان
سر بر آورده درين باغ ز يک پيرهنست
قطره ي اشک يکي رخنه گر سد بلاست
شعله ي آه يکي آفت ظلم و فتنست
نور اين هر دو مه چارده در ديده و دل
تا دم صبح ابد روشني جان و تنست
تا شد از باغ جهان سرو سرافراز حسين
لرزه در قامت شمشاد و قد نسترنست
از برافروختن روي چو گلنار حسين
شعله در خرمن اوراق گل و ياسمنست
صبح را در طلب گوهر منظوم حسن
صدف ديده ي پر از دانه ي در عدنست
تلخي زهر جگرگوشه ي زهرا ز ازل
تا ابد در دهن طوطي شکر شکنست
در غم تشنگي غنچه ي سيراب حسين
داغها بر جگر لاله ي خونين کفنست
يا حسن پرده برانداز که بي شمع رخت
عالم از اشک محبان تو بيت الحزنست
در دل سنگ ز خونابه ي پنهان حسين
اشک چون لعل بدخشان و عقيق يمنست
اي دو سر دفتر اسلام که فرمان شما
شرع دين را رقم دفتر فرض و سننست
مهر مهر تو بود خاصه ي ارباب يقين
اين نگينيست که بيرون ز کف اهرمنست
يوسف از بندگي حسن تو در مصر جمال
به ترازوي نظر همره مشک ختنست
طالب کعبه ي وصلت نکشد منت غير
بنده ي عشق ترا موهبت از ذوالمننست
يا حسين از الم لعل تو تا روز جزا
ديده ي اهل دل از خون جگر موج زنست
چرخ تا آب روان بر لب جانبخش تو بست
در دلم صد گره از دلو ثريا رسنست
کوه درديم ولي در گذر سيل فنا
مردم ديده ي ما را صفت کوهکنست
زخم پيکان خسان چند دل غمزده را
خود کمان فلک از حادثه ناوک فگنست
لله الحمد که پروانه ي ديوان نجات
حفظ فرمان خداوند زمين و زمنست
حافظ مرکز نه دايره شاه اسمعيل
ايکه ظل علمت بر دو جهان پرده تنست
در نگين نام تو القاب سلاطين جهان
خاتم دست تو فيروزه ي جوهر شکنست
دولت از خيمه ي اقبال تو بيرون نرود
جاي ديگر نکند ميل که حب الوطنست
هر که جان باخت به راه تو برافروخت چو شمع
وان کزين شعله برافروخته شد جان منست
آنکه رخ تافت ز پروانه ي حکمت چو قلم
کج نهاديست که در قصد سر خويشتنست
عقل تا جرعه کش ساغر احکام تو شد
صافي از تهمت آلودگي درد دنست
طوطي ناطقه را در چمن مدحت تو
شهد در غنچه ي منقار و شکر در دهنست
مدت عمر تو خواهند سپهر و مه و مهر
وين دعاييست که مقصود دل مرد و زنست
تا درين طاق زبرجد رقم لعل طراز
هر سحر جلوه ي اين شمع مرصع لگنست
عندليب چمنت باد فغاني بدعا
تا صبا در سخن سرو و گل و نسترنست
نور سبطين نبي شمع شبستان تو باد
تا بر آيينه ي مه جلوه ي عقد پرنست