chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان ازرقي هروي

شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

در ستايش شمس الدوله طغانشاه

چه جره ست اينکه هر ساعت ز روي نيلگون دريا

زمين را سايبان بندد بپيش گنبد خضرا

چو در بالا بود باشد بچشمش آب در پستي

چو در پستي بود باشد بکامش دود بر بالا

گهي از دامن دريا شود بر گوشه ي گردون

گهي از گوشه ي گردون رود زي دامن دريا

گهي از گردش گردون بدريا برزند کله

گهي از جنبش دريا بگردون برزند کمرا

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

در ستايش خواجه عميد ابوالحسن ع...

بفرخي و سعادت بخواه جام شراب

که باز باغ بريد از پرند سبز ثياب

زرنگ ميغ و زبرگ شکوفه پنداري

زمين حواصل پوشيد و آسمان سنجاب

بشاخ سوسن نازک قريب شد قمري

ز برگ گلبن چابک غريب گشت غراب

چو دست مردم غواص دست باد صبا

بباغ روشن گوهر دهد ز تيره سحاب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

در ستايش وزير مجدالدين

اي از کمال حسن تو جزوي در آفتاب

خطت کشيده دايره ي شب بر آفتاب

زلف چو مشک ناب ترا بنده مشک ناب

روي چو آفتاب ترا چاکر آفتاب

آنجا که زلف تست همه يکسره شبست

و آنجا که روي تست همه يکسر آفتاب

باغيست چهره ي تو که دارد بنفشه بار

سرويست قامت تو که دارد بر آفتاب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

در ستايش کيخسرو بن مظفر

بر سر دنيا فکند از نور چادر ماهتاب

تا جهان را کرد ازان چادر منور ماهتاب

مه در اوج نور خود در آسمان دامن کشان

ميرود در وي گريبان بر زمين بر ماهتاب

جام هاي گازري آرد ز صندوق عدم

از براي خواب اندازد چو بستر ماهتاب

ماه سيمين ترگ را چون با کله ديد، از هوس

زان پريشان کرد دستار خود از سر ماهتاب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

و له في مدح عبدالله انصاري

در قناعت و توفيق دين و مذهب راست

بروزگار تو، اي فخر کاينات، کراست

برون ز راه تو هر راه کاندر آفاقست

غريق بيم و اميد و اسير روي و رياست

فزايش سخن و نکته ي بديع تو را

عطاست ز ايزد و داني که آن بزرگ عطاست

بگاه تنگدلي غمگسار پيرانست

گه فراخروي باز مانع برناست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

رمضان موکب رفتن ز ره دور اراست...

رمضان موکب رفتن ز ره دور اراست

علم عيد پديد آمد و غلغل برخاست

مرد ميخوار نماينده بدستي مه نو

دست ديگر سوي ساقي که مي کهنه کجاست؟

مطرب کاسد بي بيم بشادي همه شب(؟)

در سراييدن چنگست و در الحان نو است

ني و مي هر دو بدور وي همي فخر کنند

بسرايي که دو فخرند کجا هر دو سزاست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

يک نيمه عمر خويش ببيهودگي بباد...

يک نيمه عمر خويش ببيهودگي بباد

داديم و ساعتي نشديم از زمانه شاد

از گشت آسماني و تقدير ايزدي

بر کس چنين نباشد و بر کس چنين مباد

يا روزگار کينه کش از مرد دانشست

يا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد

وين طرفه تر کجا قدري وام کرده ام

از مردم بخيل سبک بار سگ نژاد

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

و ايضا له بمدح شمس الدين طغانش...

عروس ماه نوروزي چه کرد آن دانه ي گوهر؟

که نورش ماه تابان بود و سعدش زهره ي ازهر

هزاران صورت رنگين نگاريده بروماني

هزاران پيکر طبعي بر آورده ازو آزر

بر آن هر صورتي رخشان، ز مشک لعلگون صدره

بر آن هر پيکري تابان، زلعل مشکبوي افسر

کنون هر صورتي دارد ز رنگ زعفران جامه

کنون هر پيکري دارد ز شاخ کهربا زيور

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

در وصف سراي طغانشاه

بفال همايون و فرخنده اختر

ببخت موفي و سعد موفر

بوقتي که هست اندرو فال خوبي

بروزي که هست اندرو سعد اکبر

ببزم نو، اندر سراي نو آمد

خداوند فرزانه شاه مظفر

سخي شمس دولت، گزين کهف امت

ملک بوالفوارس، طغانشاه صفدر

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

خدايگان، مهمان بنده بودستند

خدايگان، مهمان بنده بودستند

تني دو، دوش بنقل و نبيد و رود و کباب

بطبع خرم و خندان شراب نوشيدند

که بر خماهن گردون فروغ ز دسيماب

نه بر مزاج يکي دست يافت گرمي مي

نه در دماغ يکي غلبه کرد قوت خواب

شرابشان برسيده است و بنده در مانده است

خدايگانا، تدبير بنده کن بشراب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

مهترا، هر چند شعرم زان هر شاعر...

مهترا، هر چند شعرم زان هر شاعر بهست

تا توانستم نکردم من ز شعري اکتساب

قصد آن دارم که دامن در چنم زين روز بد

روز خوب خويش جويم برستوري چون عقاب

تا همي خوانم کتاب و تا همي جويم شراب

هم توقع کرده ام در برگ ره جفتي رکاب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

گرچه ما از جزغ نياساييم

گرچه ما از جزغ نياساييم

جان پاکت ز غم بياسوده است

مثلست اين که: آفتاب بگل

کس نبيندود و سخت بيهوده است

زير هر پشته اي ز صورت تو

آفتابي بکه گل اندوده است

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

منت تو گردن من بنده را

منت تو گردن من بنده را

سخت بيکبار گران بار کرد

بنده مديح تو بمقدار گفت

جود تو احسان نه بمقدار کرد

قيمت شعر از تو بيآموختست

آنکه خريدار ياشعار کرد

چشم دلم خيره و در خواب بود

جود تواش روشن و بيدار کرد

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

گوشه اي از جهان گرفتستي

گوشه اي از جهان گرفتستي

تا ترا از جهان فراغ بود

خدمت تو بعقل شايد کرد

آلت عاقلي دماغ بود

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

اختلاف مزاج تو خوش خوش

اختلاف مزاج تو خوش خوش

ارغوان تو زعفران کردند

چون ز زردي بسان زر گشتي

زير خاکت چو زر نهان کردند

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

گر شاه جهان قصه ي من بنده بخوا...

گر شاه جهان قصه ي من بنده بخواند

زين قصه همي حالت من بنده بداند

داند که ميان دو سفر بنده ي درويش

بي ياوري شاه چه بيچاره بماند

زان همت چون دريا، وز آن کف چون ابر

گه گاه بدين بنده ي بيچاره چکاند

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

قطعه ي مدح مرا چون دل و چون دي...

قطعه ي مدح مرا چون دل و چون ديده ي خويش

از پي فخر بدارند بزرگان عجم

پس من آري بتن خويش فرستم بر تو

مدح گويم که مگر مزد فرستي بکرم

تو بدينار کسان آب مرا تيره کني

حشمت شعر و خط من بفروشي بدرم

ليکن آخر ز چنان روي کجا بتوانم

برسانم بوجيه و بشرف شکر تو هم؟

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

اگر چه نرگسدانها ز سيم و زر سا...

اگر چه نرگسدانها ز سيم و زر سازند

براي نرگس هم خاک نرگستان به

بغربت اندر اگر سيم و زر فراوانست

هنوز هم وطن خويش و بين احزان به

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

آن کسکه ز ناصواب بشناخت صواب

آن کسکه ز ناصواب بشناخت صواب

بي خدمت تو کرد طلب حشمت و آب

معلوم بود که دانه ي در خوشاب

غواص خردمند نجويد ز سراب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

تا هجر تو کرد بر وصال تو شتاب...

تا هجر تو کرد بر وصال تو شتاب

دارم دل جوشان چو بر آتش سيماب

ترسم که دگر نبينم، اي در خوشاب

اندر شب هجر خويش روي تو بخواب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

دي بارهي، اي رنگ گل و بوي گلاب...

دي بارهي، اي رنگ گل و بوي گلاب

از ديده و دل همي زدي آتش و آب

از بخت ستم باشد، اي در خوشاب

کامروز ترا نبينم اي دوست بخواب

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

اي دل، ز شراب عشق گشتي سرمست

اي دل، ز شراب عشق گشتي سرمست

کز رنج خماران و بجان نتوان رست

گر از دل من چنين فرود داري دست

در روز ز دست تو بشب بايد جست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

اي صبر، از آن نگار بيداد پرست...

اي صبر، از آن نگار بيداد پرست

بر وي همه بيداد جهان يکسره هست

نزديک آمد کزين بلا بتوان رست

اي صبر وفادار، هنوز اين يک دست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

زان گونه ز پولاد ترا دست بخست...

زان گونه ز پولاد ترا دست بخست

کاندر رگت آويخت چو ماهي در شست

اين نادره بر گوشه ي جان بايد بست

الماس که الماس فرو برد بدست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

چون بد عهدي گشت از تو اين عهد...

چون بد عهدي گشت از تو اين عهد درست

در سستي دست از تو چرا دارم سست؟

گر دست نشستمي ز تو روز نخست

امروز بخون روي خود بايد شست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

گه گويم: کار ترا گيرم سست

گه گويم: کار ترا گيرم سست

خوش خوش مگر از تو دست بتوانم شست

چون عزم رهي شود درين کار درست

از جان بايد گرفتن آغاز نخست

ادامه شعر
شاعر ازرقی | ديوان ازرقي هروي

سوز دل من ز بهر بار غم تست

سوز دل من ز بهر بار غم تست

اشک چشمم بهر نثار غم تست

اين جان که ز دست او بجان آمده ام

زان مي دارم که يادگار غم تست

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید