بفرخي و سعادت بخواه جام شراب
که باز باغ بريد از پرند سبز ثياب
زرنگ ميغ و زبرگ شکوفه پنداري
زمين حواصل پوشيد و آسمان سنجاب
بشاخ سوسن نازک قريب شد قمري
ز برگ گلبن چابک غريب گشت غراب
چو دست مردم غواص دست باد صبا
بباغ روشن گوهر دهد ز تيره سحاب
سکندرست صبا، کز بيان تاريکي
به حد روشن آورد گوهر ناياب
چو تر شود گل باغ از گلاب ديده ي ابر
گل شکفته برون آرد از پرند نقاب
اگر گلاب ز گل ساختند نيست عجب
عجب تر آنکه همي باغ گل کند ز گلاب
بهاري ابر سيه فام تند و پيچنده
به مار افعي ماند دهان پر آتش و آب
اگر زمرد صحرا نه نور داد بدو
ز ديده ابر چرا بر زمين فشاند مذاب؟
شگفت نيستکه از برف لاله ساخت زمين
که هست لاله چو شنگرف و برف چون سيماب
گمان بريکه ز گل ارغوان خجالت يافت
بجاي خوي ز مسامش برون دميد شراب
به رنگ عنبر نابست شاخ او بدرست
اگر شدست شرابش ببوي عنبر ناب
به قوت گل و سبزي زمين باغ اکنون
چو بخت خواجه عميد آمدست روشن و شاب
ابوالحسن علي بن محمد، آنکه بدوست
بلند نعمت و بخت و ستوده حشمت و آب
خدا يگاني، آزاده اي، که سيرت او
تمام ذات صيانت شدست و عين صواب
گر آب ابر بگيرد صدف بنام عدوش
خسک کند بگلو در، چو لولو خوشاب
و گر عدوي وي اندر دو چشم شير شود
دو دست مرگ درآيد بچشم شير چو خواب
ورا سجود برد نور جان افلاطون
بدان گهي که برد دست سوي کلک و کتاب
هزار عنصري آيد کهين خيالي او
ز روي علم عروض و قوافي و القاب
ايا عميدي کاعد اي تو چشيدستند
ز تيغ مرگ سياست، ز لطف بخت عتاب
شعاع ديده ي آن کيمياي زر گردد
کجا خيال کف تو ببيند اندر خواب
بدست و طبع تو عين سخا و همت را
سبب نهاد، تو گويي، مسبب الاسباب
همي سخا و فعال ترا بلفظ فصيح
مديح خواند نابسته نطفه در اصلاب
ستاره ي عدوي تو ز سهم و هيبت تو
گداز گيرد و او را لقب نهند شهاب
تو آن کسي که ز بهر گزافه بخشيدن
ز رسم خلق همي کم کني رسوم حساب
مخالف تو ترا با خود ار قياس کند
همي بقوت دريا نهد بخار سراب
مگر نداند کاندر فلک همي سازد
ز خاک سم ستور تو مشتري محراب
تو گر بهمت خود چرخ را پيام دهي
زبان سعد دهد مر ترا ز چرخ جواب
گزافه داند با دولت تو کوشيدن
گزافه نيست بريدن ز ران شير کباب
خدا يگانا، جان رهي و طبع رهي
ز خلق عالم دارد به مدحت تو شتاب
شگفت نيست که چاکر عروس مدح ترا
به زيور سخن آراستست در هر باب
نه بنده کرد، که تأثير مدحتت کردست
که در معاني و لفظش خرد کند اعجاب
مديح خويش تو گويي، نه من همي گويم
ز ما نيايد جز سيرت ذوي الالباب
اثر فلک کند، ار نه کجا پديد آيد
تمامي فلک از خط زيج و اسطرلاب
ز راستي مديح تو طبع مادح تو
بحاصل آرد يک بيت و صد هزار ثواب
هميشه تا ندرد پشه پشت و يال هزبر
هميشه تا نکند صعوه پر و بال عقاب
هزار سال بمان در مراد خويش رهين
موافقان بنعيم و مخالفان بعذاب