چه جره ست اينکه هر ساعت ز روي نيلگون دريا
زمين را سايبان بندد بپيش گنبد خضرا
چو در بالا بود باشد بچشمش آب در پستي
چو در پستي بود باشد بکامش دود بر بالا
گهي از دامن دريا شود بر گوشه ي گردون
گهي از گوشه ي گردون رود زي دامن دريا
گهي از گردش گردون بدريا برزند کله
گهي از جنبش دريا بگردون برزند کمرا
فلک کردار برخيزد کران پر اختر روشن
صدف کردار بر جوشد، ميان پر لؤلؤ لالا
ز موج آسمان پهنا، ز چرخ چنبري گوهر
زچرخ چنبري گوهر، ز موج آسمان پهنا
بجاي قطره ي باران هوا او را دهد لؤلؤ
بعرض لؤلؤ مکنون زمين او را دهد مينا
هوا از چهر او گردد بسان ديده ي شاهين
زمين از اشک او گردد بسان سينه ي عنقا
سپاهش را برانگيزد، بدريا برزند غارت
مصافش را بپيوندد، بگردون بر، کند غوغا
ازان غارت پديد آيد هوا را افسر لؤلؤ
وزين غوغا بپوشاند زمين را صدره ي ديبا
معنبر گردد از چهرش بعينه پيکر گردون
منور گردد از چشمش بلؤلؤ جامه ي صحرا
همي گريد ازو گردون بسان ديده ي وامق
همي خندد ازو صحرا بسان چهره ي عذرا
گهي گوهر برافشاند چو دست شاه گوهربخش
گهي آتش برانگيزد چو تيغ شاه در هيجا
تو گويي خدمتي سازد همي بر رسم نوروزي
ز شکل لؤلؤ عمان، ز نقش ديده ي صنعا
خجسته شمس دولت را، همايون کهف ملت را
مبارک زين ملت را، طغانشه مفخر دنيا
جهانداريکه خشم او بخارا در زند آتش
شهنشاهي که تيغ او بر آرد آتش از خارا
اگر طبعش گذر سازد بسوي بصره و طايف
وگر جودش گذر گيرد بسوي مکه و بطحا
شهي و شهد گرداند کشنده تخم در حنظل
زر و ياقوت گرداند خلنده خار در خرما
ز تابخشمش از عنبر بجوشد آتش سوزان
ببوي خلقش از آتش ببويد عنبر سارا
و گر از خلخ و يغمانه او را بندگانندي
جهان نشناسدي خلخ فلک نستايدي يغما
زمان با پايه ي تختش نخواهد خاک را ساکن
جهان با گوشه ي تاجش نداند چرخ را والا
طبايع داند اين روشن که اندر گردش گيتي
نيارد آسمان او را ز گشت اختران همتا
دو چيز طرفه يابد ز وعد و در گردش و کوشش
کزو خالي نبينندش چو لطف مقطع از مبدا
بسر در، خنجر بران، چو جهل اندر سر نادان
بدل در، ناوک پران، چو دانش در دل دانا
الا، يا پايه ي تختت فرود پيکر ماهي
الا، اي گوشه ي تاجت فراز گردش جوزا
اگر کسري و دارا را درين ايام ره بودي
شدي گنجور تو کسري، بدي دربان تو دارا
اگر قيصر بروم اندز خشمت بنگرد هيبت
و گر خاقان بچين اندر ز نامت بشنود آوا
يکي خشم تو بر گيرد بجاي خنجر و نيزه
يکي نام تو بگزيند بجاي خاتم و طغرا
منقش جامه ي رنگين ز حلش نوبهار آئين
منور لؤلؤي مکنون ز شکلش مشتري سيما
ز دست زايرت خيزد به از بغداد و از ششتر
ز لطف مادحت زايد به از عمان و از لحسا
ز دريا گر سخن راني بدان منظور رو آن آيين
ز گردون گر بر آشوبي بدان تيغ حلال آسا
از ان در قعر اين ريزد چو لؤلؤ اختر روشن
وزين در صحن آن جوشد چو اختر لول بيضا
چو در ميدان بگرداني سنان در لشکري انبه
چو در کوشش بجنباني عنان در گوشه اي تنها
اگر ديوانه اي شيدا بود با گرز تو عاقل
و گر آهسته اي بخرد شود با تيغ تو کانا
دل گرزت فرو کوبد سر آهسته ي بخرد
سر تيغت بپيرايد دل ديوانه ي شيدا
سپاهت را چو بنمايي ره پيکار و کين جستن
زمين چون آسمان گردد ز شخص دشمنان بالا
عنان اندر عنان بندند خيل صاعقه حمله
زمين از نعلشان ارقش، سپهر از زخمشان زرقا
کمان سخت اگر گيرند پيش حمله ي دشمن
سبک دستي اگر جويند پيش لشکر اعدا
بزخم تير بستانند نور از ديده ي روشن
سبک دستي اگر جويند پيش لشکر اعدا
سپاه يکدل و يکتا چو در ميدان بود جنگي
زمانه مر ترا خواهد سپاه يکدل و يکتا
چو در کوشش بياميزند گردان کينه با کوشش
هم آورد تو در کوشش نيارد آسمان کوشا
بوقتي کز سر خنجر نمايي خصم را نکبت
نماند پيش اسب تو بميدان تندر و نکبا
ز باد تير پرانت بسوزد جان اهريمن
ز تف تيغ برانت بجوشد مغز اژدرها
فرو سنبي دل دشمن بدان تير شهاب آيين
بدراني صف لشکر بدان تيغ فلک مانا
اگر جزوي ز مهر تو ببر اندر کني قسمت
و گر جزوي ز حلم تو ببحر اندر کني اجرا
چو گوهر، لؤلؤ مکنون بخاک اندر شود پنهان
چو لؤلؤ، گوهر رخشان باب اندر شود پيدا
ز بهر نظم مدح تو بمردم بر عزيز آمد
روان روشن بخرد، زبان جاري گويا
زبان داند که تنديشدروان جز مهر تو بخرد
روان داند که نسرايد زبان جز مدح تو زيبا
الا تا ناورد گيتي درستي راي بخرد را
نشان از چشمه ي حيوان و شکل از پيکر عنقا
بچم در مجلس شادي، بکن در جام و در ساغر
ز دست لاله رخساري فروغ لاله گون صهبا
بکام دل بخور نعمت، بمان جاويد در دولت
ببزم اندر بچم شادان، بملک اندر بمان برنا