chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ازرقی هروی

در ستايش وزير مجدالدين

اي از کمال حسن تو جزوي در آفتاب

خطت کشيده دايره ي شب بر آفتاب

زلف چو مشک ناب ترا بنده مشک ناب

روي چو آفتاب ترا چاکر آفتاب

آنجا که زلف تست همه يکسره شبست

و آنجا که روي تست همه يکسر آفتاب

باغيست چهره ي تو که دارد بنفشه بار

سرويست قامت تو که دارد بر آفتاب

بر ماه مشک داري و بر سرو بوستان

در لاله نوش داري و در عنبر آفتاب

از چهره افتابي و از روي شکري

بس شاهدست با شکرت همبر آفتاب

ار نايب سپهر نشد زلف تو چرا

در حلقه ماه دارد و در چنبر آفتاب؟

خاليست بر رخ تو، بنام ايزد، آن چنانک

نارد همي بخويشتن از زيور آفتاب

گويي که نوک خامه ي دستور شهريار

ناگه ز مشک شب نقطي زد بر آفتاب

مخدوم ملک پرور، صدر جهان که هست

در پيش بارگاهش خدمت گر آفتاب

سردار مجد دولت و دين کز براي فخر

دارد ز راي روشن او رهبر آفتاب

لشکر کشي که هستش لشکرگه آسمان

فرماندهي که هستش فرمان بر آفتاب

بر طالع قويش دعا گوي مشتري

بر طالع بهيش ثنا گستر آفتاب

کامل بذات اوست خرد پرور آدمي

فاخر ز جود اوست ثنا پرور آفتاب

بر منبري که خطبه ي مدحش ادا کنند

بوسد ز فخر پايه ي آن منبر آفتاب

زيبد زمانه را ز براي مديح او

خامه شهاب و نفش شب و دفتر آفتاب

اي صاحبي که دايم بر آفتاب ملک

دارد ز راي روشن تو مفخر آفتاب

اي از محل چنانکه زهر آفريده جان

وي از شرف چنانکه زهر اختر آفتاب

آنجا بود که راي تو باشد در آسمان

و آنجا نهد که پاي تو باشد سر آفتاب

از رگد موکب تو کشد سرمه حور عين

وز ماه رايت تو کند افسر آفتاب

نام شب از صحيفه ي ايام بسترد

از راي تو اجازت يابد گر آفتاب

بر عزم آن که ريزد خون عدوي تو

هر روز بامداد کشد خنجر آفتاب

تا کيمياي خاک درت بر نيفکند

در ضمن هيچ کان ننهد گوهر آفتاب

سيمرغ صبح را ندهد مژده ي صباح

تا نام تو نبيند بر شهپر آفتاب

چون تيغ نصرة تو بر آرد سر از نيام

گويي همي بر آيد از خاور آفتاب

با بندگانت پاي ندارند سر کشان

بر او سپاه شب چو کشد معجر آفتاب

آنجا که رزم جويي و لشکر کشي بفتح

در بحر خون نيابد بر معبر آفتاب

از تف و تاب خنجر مردان لشکرت

از سر کشد بشکل زنان چادر آفتاب

اي آفتاب دولت عاليت بي زوال

وي در ضمير روشن تو مضمر آفتاب

اي چاکري جاه ترا لايق آسمان

وي بندگي راي ترا در خور آفتاب

بر شعر آفتاب که نبود برين نمط

خصمي کند هر آينه در محشر آفتاب

تا نوبهار سبز بود، آسمان کبود

تا لاله سايه جويد و نيلوفر آفتاب

سر سبز باد ناصحت از دور آسمان

پژمرده لاله زار حسودت در آفتاب

در جشن آسمان صفتت ريخته نثار

ساقي ماهروي تو در ساغر آفتاب

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید