يک نيمه عمر خويش ببيهودگي بباد
داديم و ساعتي نشديم از زمانه شاد
از گشت آسماني و تقدير ايزدي
بر کس چنين نباشد و بر کس چنين مباد
يا روزگار کينه کش از مرد دانشست
يا قسم من ز دانش من کمتر اوفتاد
وين طرفه تر کجا قدري وام کرده ام
از مردم بخيل سبک بار سگ نژاد
زان پيشتر که چشم بمالم ز خواب خوش
در خانه گيردم بتقاضا ز بامداد
چون کوه بيستون بنشيند بپيش من
بر جاي خواب تکيه کند همچو کيقباد
ناشسته روي و تيره نشينم به پيش او
پر خشم ازو چو کودک بدفهم از اوستاد
گويد هر آنچه خواهد و من در سزاي او
دارم بسي جواب و نيارم جواب داد
از کيسه ي دروغ نهم پيش ريش او
تاريخ شاهنامه و اخبار سند باد
چندان دروغ زشت فرو کوبمش بسر
تا چون کدو شود سر آن قلتبان ز باد
پ حجره را بروبم و پس خاک حجره را
بندازمش ز پس، چو پي از در برون نهاد
هر چند مبغضست و بخيلست و ناکسست
حقست و داد ازوست گريزان منم ز داد
اينست حال بنده و صد ره ازين بتر
تدبير حال بنده بساز، اي يگانه راد