chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ازرقی هروی

و له في مدح عبدالله انصاري

در قناعت و توفيق دين و مذهب راست

بروزگار تو، اي فخر کاينات، کراست

برون ز راه تو هر راه کاندر آفاقست

غريق بيم و اميد و اسير روي و رياست

فزايش سخن و نکته ي بديع تو را

عطاست ز ايزد و داني که آن بزرگ عطاست

بگاه تنگدلي غمگسار پيرانست

گه فراخروي باز مانع برناست

بلند نام تو، اي روشن آفتاب خرد

چو آفتاب درخشان و چون خرد والاست

فروغ راي تو از نور جرم خورشيدست

خيال همت تو تاج تارک جوزاست

قضا بحسب دعاي تو سوي خلق آيد

مگر دعاي تو اندازه ي نزول قضاست

بژرف دريا ماني همي، که بر جهلا

سياست سخن تو سياست درياست

ز بيخ و شاخ بکندي ز بهر نصرة دين

هر آنچه بيخ ضلال و هر آنچه شاخ هواست

نه بر کشيده ي جاه تو پست داند شد

نه اوفتاده ي زخم تو بر تواند خاست

تو مستجاب دعايي و هر که در ره تست

باعتقاد شناسم که مستجاب دعاست

اگر ببيخبري حاسدي سخن گويد

خرد پژوه شناسد که پايه ي تو کجاست

و گر کسي بسر خود شکر فرو ريزد

شگفت نيست که در هر سري دگر سوداست

سخن بدانش گويند، پايگه گيرد

و گرنه طوطي و شارک چو آدمي گوياست

و گرچه جغد چو باز سپيد صيد کند

ز باز و جغد گه فال مرتبت پيداست

اگر بشکل و بصورت عدوت همچو تو است

ز روي عقل و بزرگي ز پايه ي تو جداست

بلي گياه و زمرد برنگ يکدگرند

وليک جنس زمرد نه قدر جنس گياست

يکي بتاج شهان در نشانده ي شرفست

يکي بکام ستور اندرون ز بهر چراست

بزرگوارا، ما نا طريق و سيرت من

نه برمثال و طريق جماعت شعراست

ز بي فروغي بازار شعر خاطر من

از آنچه بود نيفزود وز فزوده نکاست

چو خواستار بود خاطرم سخن نارد

بدان مثال که خواننده در تواند خواست

هميشه تا بگراني هوا نه جنس زمينست

هميشه تا بخفيفي زمين نه جنس هواست

بقات باد و مبادا جهان که بي تو بود

از آنکه سنت و دين را ببودن تو بقاست

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید