chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ازرقی هروی

در وصف سراي طغانشاه

بفال همايون و فرخنده اختر

ببخت موفي و سعد موفر

بوقتي که هست اندرو فال خوبي

بروزي که هست اندرو سعد اکبر

ببزم نو، اندر سراي نو آمد

خداوند فرزانه شاه مظفر

سخي شمس دولت، گزين کهف امت

ملک بوالفوارس، طغانشاه صفدر

روان بزرگي و طبع مروت

سپهر معالي و خورشيد گوهر

بباغي خراميد خسرو، که او را

بهار و بهشتست مولي و چاکر

چمن هاي او را ز نزهت رياحين

روشهاي او را ز خوبي صنوبر

بگاه بهار اندر و روي لاله

بوقت خزان اندر و چشم عبهر

ز دستان قمري درو بانگ عنقا

ز آواز بلبل درو زخم مزمر

درختانش از عود و برگ از زمرد

نباتش ز مينا و خاکش ز عنبر

بکشي چو انديشه ي مرد عاشق

بخوبي چو رخساره ي يار دلبر

يکي برکه ي ژرف در صحن بستان

چو جان خردمند و طبع سخنور

نهادش نه دريا، نه کوثر و ليکن

بژرفي چو دريا، بپاکي چو کوثر

بپاکي چو جان و بخوبي چو دانش

ز صفوت هوا وز لطافت چو آذر

روان اندر و ماهي سيم سيما

چو ماه نو اندر سپهر منور

بيک موي اين باغ خرم سرايي

پر از صفه و کاخ و ايوان و منظر

نگويم که عين بهشتست ليکن

بهشتست اندر سراي مکدر

برافراز او چنبر چرخ گردان

سر پاسبان را بسايد بچنبر

ز بس نقره کاري، چو کاخ سليمان

ز بس استواري، چو سد سکندر

تصاوير او دهشت طبع ماني

تماثيل او حسرت جان آزر

همه سايه و صورت و شکل ايوان

در آن برکه ي لاژوردي مصور

تو گويي مگر جام کيخسروستي

منقش در و پيکر هفت کشور

سر کنگره، گرد ديوار باغش

بسايد همي پيکر اندر دو پيکر

گو زنان باليده شاخند گويي

بر آميخته زخم را يک بديگر

نپويد مگر صحن او را بسالي

مهندس بانديشه، عنقا بشهپر

مزين درو صفه هاي مربع

منقش درو شمسه هاي مدور

بصفه درون پيکر پيل جنگي

بشمسه درون صورت شاه سرور

خداوند گنج و بزرگي و دولت

خداوند شمشير و ديهيم و افسر

بشمشير او باز بستست گيتي

عرض باز بستست لابد بجوهر

بانديشه اندر نگنجد مديحش

که مدحش تماست و انديشه ابتر

گر از باختر بر کشد تيغ هندي

رسد موج خون در زمان تا بخاور

بتشريف ملکت درون، عين معني

بتعريف دولت درون، لفظ مصدر

کسي کونديدست مر ناوکش را

در آتش مرکب نديدست صرصر

ايا شهرياري، که با همت تو

ز اعراض زايل شمارند محور

پلنگ از نهيب سنانت بخواهد

بخواهشگري بال و پر از کبوتر

ز تف سنان تو، نازاده دشمن

چو سيماب بگريزد از ناف مادر

کسي کز سنان تو جان داده باشد

ز بيم سنان تو نايد به محشر

اگر آب تيغ تو در رفتن ايد

درو هفت دريا بود هفت فرغر

چو نام تو خاطب ز منبر بخواند

سخن گوي گردد بفر تو منبر

شعاع درفش تو بر هر که تابد

نيايد ز اولاد آن دوده دختر

فلک را بسوزاني از عکس زوبين

زمين را بدراني از نعل اشقر

تو آني که شير ژيان روز هيجا

همي بر سنان تو افسر کند سر

زمين پيکر از يکدگر بگسلاند

بروز نبرد تو، ز آهنگ لشکر

ز خنجر کني چشمه ي زندگاني

اگر نام خود بر نگاري بخنجر

بنام خلاف تو گر گل نشانند

سنان جگر دوز و خنجر دهد بر

فري سير آن باره ي کوه پيکر

که با آب و آتش بپويد برابر

بچشم و بموي و بسم و سرين گه

چو جزع و چو مشک و چو پولاد و مرمر

بکبر پلنگ و برفتار شاهين

به قد هيون و به زور غضنفر

بهنگام نرمي و هنگام تندي

سبک ترز کشتي، گران تر لنگر

بآب اندرون همچو لولوي بيضا

بآتش درون همچو ياقوت احمر

بر افراز او شاه هنگام هيجا

چو بر کوه خارا ز پولاد عرعر

ايا شهرياري که کوه سيه را

بسنبي به پيکان پولاد پيکر

درين بزم شاهانه بر رسم شاهان

به نور مي لعل بفروز ساغر

ميي گير، شاها، که از بوي و رنگش

شود ديده و مغز پر مشک اذفر

بلف روان و بنور ستاره

ببوي گلاب و برنگ معصفر

بروشن مي لعل خوشبوي خوش زي

ز فرخ وزير خردمند بر خور

وزيري، که او را کفايت مهيا

وزيري، که او را جلالت مسخر

وزيري، که جان سخن راست دانش

وزيري که شخص خرد راست زيور

وزيري، که پرداخت جايي بماهي

به از قصر کسري و ايوان قيصر

بدل ناصح ملک پيروز دولت

بجان بنده ي شاه پيروز اختر

ايا شهرياري، کجا تيغ عدلت

ز گيتي ببريد دست ستم گر

بمان اندرين دولت و ملک چندان

کجا آب حيوان بر آيد ز اخگر

فلک را بجز بنده ي خويش مشناس

زمين جز بکام دل خويش مسپر

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید