شبي چون شبه روي شسته به قير
نه بهرام پيدا نه کيوان نه تير
دگر گونه آرايشي کرد ماه
بسيچ گذر کرد بر پيشگاه
شده تيره اندر سراي درنگ
ميان کرده باريک و دل کرده تنگ
ز تاجش سه بهره شده لاژورد
سپرده هوارا بزنگار و گرد
چو کيخسرو آمد بکين خواستن
جهان ساز نو خواست آراستن
ز توران زمين گم شد آن تخت و گاه
برآمد به خورشيد بر تاج شاه
بپيوست با شاه ايران سپهر
بر آزادگان بر بگسترد مهر
زمانه چنان شد که بود از نخست
به آب وفا روي خسرو بشست
جهان چون بزاري برآيد همي
بد و نيک روزي سرآيد همي
چو بستي کمر بر در راه آز
شود کار گيتيت يکسر دراز
بيک روي جستن بلندي سزاست
اگر در ميان دم اژدهاست
و ديگر که گيتي ندارد درنگ
سراي سپنجي چه پهن و چه تنگ
ز يزدان بران شاه باد آفرين
که نازد بدو تاج و تخت و نگين
که گنجش ز بخشش بنالد همي
بزرگي ز نامش ببالد همي
ز دريا بدريا سپاه ويست
جهان زير فر کلاه ويست
خداوند نام و خداوند گنج
خداوند شمشير و خفتان و رنج
دگرگونه کردش برو آفرين
پس آنگه بگفت اي سوار گزين
بپرسم حديثي تو را راست گوي
بدو گفت بيژن مرادت بجوي
بگفتش که دندان اين دشمنان
چرا کندي اي راد مرد جوان
بدين در چه جستي (تو) اي نامدار
بگو کين ز بهر چه آيد به کار
بگردان ايران رسانم خبر
وز آنجا شوي سيستان در بدر
به رستم رسان زود از من خبر
بدان تا بخونم ببندد کمر
به گودرز کشواد از من بگوي
که از کار گرگين شدم آبروي
به گرگين بگو کاي يل سست راي
چه گويي تو با من به ديگر سراي
هم از پادشاهيت آباد ما
بزرگان فرخنده بنياد ما
همي غم خورم اي سزاوار گاه
نه از بهر گنج و سپاه و کلاه
پس آنگه بگفت اي شه شيرگير
يکي پند نيک از من ايدر پذير
که اين بيژن گيو را تو مکش
که هستش يکي شاه با راي و هش
به نامه چنين گفت کاي پهلوان
هنرمند و بيدار و روشن روان
يکي کار پيش آمده با زيان
که هرگز نيامد به گودرزيان
ز ارمانيان چند فرياد خواه
به درگاه ما آمده دادخواه
که کشور شدست از گرازان چو دشت
دل من ز گفتار ايشان بخست
برين گونه رستم بسازيد بزم
که سازنده ي بزم بد روز رزم
پس آنگاه برخاست بگرفت جام
پر از سرخ مي رستم زال سام
بگفتا که بر دولت شهريار
کنم دشمنان را همه سوگوار
بکوشم که بر کينه ي بيژنا
به توران در افتد يکي شيونا