دگرگونه کردش برو آفرين
پس آنگه بگفت اي سوار گزين
بپرسم حديثي تو را راست گوي
بدو گفت بيژن مرادت بجوي
بگفتش که دندان اين دشمنان
چرا کندي اي راد مرد جوان
بدين در چه جستي (تو) اي نامدار
بگو کين ز بهر چه آيد به کار
بگفتش بدان کندم اي پر هنر
که گيرم من اين را سراسر بزر
ابر گردن اسب بندم بلاف
بدين نام جويم به روز مصاف
که نيزم بود قدر نزديک شاه
مرا زو فزايد بسي قدر و جاه
بدين کار زي شاه والا شوم
به قدر و شرف بر ثريا شوم
چو باشد مرا قدر نزديک شاه
به خوبي کند شاه با من نگاه
چو گرگين شنيد اين سخن شد دژم
جهان گشت بروي چو ليل و ظلم
بگفت ار برد اين به نزديک شاه
مر او را فزايد بسي آب و جاه
ازين کار باشد مرا ننگ و عار
به نزديک آن خسرو کامکار
مرا ننگم از مرگ صد ره بتر
نباشد مرا نيز قدر و خطر
ازين نام من در جهان کم شود
چو دشمن درين کار خرم شود
ملامت کنندم همه کس برين
شوم خوارتر من ز خاک زمين
مرا حيلتي کرد بايد کنون
که بيژن بر آن کشته آيد کنون