به نامه چنين گفت کاي پهلوان
هنرمند و بيدار و روشن روان
يکي کار پيش آمده با زيان
که هرگز نيامد به گودرزيان
ز ارمانيان چند فرياد خواه
به درگاه ما آمده دادخواه
که کشور شدست از گرازان چو دشت
دل من ز گفتار ايشان بخست
ز گردان کسي پاي بنهاد پيش
مگر بيژن گيو پاکيزه کيش
فرستاده او را به جنگ گراز
از ايدر بشد شاد با يوز و باز
چو گرگين ميلاد با او بهم
که با او نباشد ز پيش و ز کم
بيامد کنون اين ستمکاره مرد
ندانم که با بيژن از بن چه کرد
به دستان مرورا به افراسياب
سپردست و افگنده در چاه و آب
به توران زمين او به چاه اندرست
بدان چاه ژرف سياه اندرست
به دست تو کارش برآيد کنون
که او را به نيکي تويي رهنمون