chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

داستان دوازده رخ

جهان چون بزاري برآيد همي

بد و نيک روزي سرآيد همي

چو بستي کمر بر در راه آز

شود کار گيتيت يکسر دراز

بيک روي جستن بلندي سزاست

اگر در ميان دم اژدهاست

و ديگر که گيتي ندارد درنگ

سراي سپنجي چه پهن و چه تنگ

پرستنده ي آز و جوياي کين

بگيتي ز کس نشنود آفرين

چو سرو سهي گوژ گردد بباغ

بدو بر شود تيره روشن چراغ

کند برگ پژمرده و بيخ سست

سرش سوي پستي گرايد نخست

برويد ز خاک و شود باز خاک

همه جاي تر سست و تيمار و باک

سر مايه ي مرد سنگ و خرد

ز گيتي بي آزاري اندر خورد

در دانش و آنگهي راستي

گرين دو نيابي روان کاستي

اگر خود بماني بگيتي دراز

ز رنج تن آيد برفتن نياز

يکي ژرف درياست بن ناپديد

در گنج رازش ندارد کليد

اگر چند يابي فزون بايدت

همان خورده يک روز بگزايدت

سه چيزت بيايد کزان چاره نيست

وز و بر سرت نيز پيغاره نيست

خوري گر بپوشي و گر گستري

سزد گر بديگر سخن ننگري

چو زين سه گذشتي همه رنج و آز

چه در آز پيچي چه اندر نياز

چو داني که بر تو نماند جهان

چه پيچي تو زان جاي نوشين روان

بخور آنچ داري و بيشي مجوي

که از آز کاهد همي آبروي

دل شاه ترکان چنان کم شنود

هميشه برنج از پي آز بود

ازان پس که برگشت زان رزمگاه

که رستم برو کرد گيتي سياه

بشد تازيان تا بخلخ رسيد

بننگ از کيان شد سرش ناپديد

بکاخ اندر آمد پر آزار دل

ابا کاردانان هشيار دل

چو پيران و گرسيوز رهنمون

قراخان و چون شيده و گرسيون

بر ايشان همه داستان برگشاد

گذشته سخنها همه کرد ياد

که تا بر نهادم بشاهي کلاه

مرا گشت خورشيد و تابنده ماه

مرا بود بر مهتران دسترس

عنان مرا برنتابيد کس

ز هنگام رزم منوچهر باز

نبد دست ايران بتوران دراز

شبيخون کند تا در خان من

از ايران بيازند بر جان من

دلاور شد آن مردم نادلير

گوزن اندر آمد ببالين شير

برين کينه گر کار سازيم زود

وگر نه برآرند زين مرز دود

سزد گر کنون گرد اين کشورم

سراسر فرستادگان گسترم

ز ترکان وز چين هزاران هزار

کمر بستگان از در کارزار

بياريم بر گرد ايران سپاه

بسازيم هر سو يکي رزمگاه

همه موبدان راي هشيار خويش

نهادند با گفت سالار خويش

که ما را ز جيحون ببايد گذشت

زدن کوس شاهي بران پهن دشت

بآموي لشکر گهي ساختن

شب و روز نآسودن از تاختن

که آن جاي جنگست و خون ريختن

چه با گيو و با رستم آويختن

سرافراز گردان گيرنده شهر

همه تيغ کين آب داده بزهر

چو افراسياب آن سخنها شنود

برافروخت از بخت و شادي نمود

ابر پهلوانان و بر موبدان

بکرد آفريني برسم ردان

نويسنده ي نامه را پيش خواند

سخنهاي بايسته چندي براند

فرستادگان خواست از انجمن

بنزديک فغفور و شاه ختن

فرستاد نامه بهر کشوري

بهر نامداري و هر مهتري

سپه خواست کانديشه ي جنگ داشت

ز بيژن بدان گونه دل تنگ داشت

دو هفته برآمد ز چين و ختن

زهر کشوري شد سپاه انجمن

چو درياي جوشان زمين بردميد

چنان شد که کس روز روشن نديد

گله هرچ بودش ز اسبان يله

بشهر اندر آورد يکسر گله

همان گنجها کز گه تور باز

پدر بر پسر بر همي داشت راز

سر بدرها را گشادن گرفت

شب و روز دينار دادن گرفت

چو لشکر سراسر شد آراسته

بدان بي نيازي شد از خواسته

ز گردان گزين کرد پنجه هزار

همه رزم جويان سازنده کار

بشيده که بودش نبرده پسر

ز گردان جنگي برآورده سر

بدو گفت کين لشکر سرفراز

سپردم ترا راه خوارزم ساز

نگهبان آن مرز خوارزم باش

هميشه کمر بسته ي رزم باش

دگر پنجه از نامداران چين

بفرمود تا کرد پيران گزين

بدو گفت تا شهر ايران برو

ممان رخت و مه تخت سالار نو

در آشتي هيچ گونه مجوي

سخن جز بجنگ و بکينه مگوي

کسي کو برد آب و آتش بهم

ابر هر دوان کرده باشد ستم

دو پرمايه بيدار و دو پهلوان

يکي پير و باهوش و ديگر جوان

برفتند با پند افراسياب

بآرام پير و جوان بر شتاب

ابا ترگ زرين و کوپال و تيغ

خروشان بکردار غرنده ميغ

پس آگاهي آمد بپيروز شاه

که آمد ز توران بايران سپاه

جفا پيشه بد گوهر افراسياب

ز کينه نيابد شب و روز خواب

برآورد خواهد همي سر ز ننگ

ز هر سو فرستاد لشکر بجنگ

همي زهر سايد بنوک سنان

که تابد مگر سوي ايران عنان

سواران جنگي چو سيصد هزار

بجيحون همي کرد خواهد گذار

سپاهي که هنگام ننگ و نبرد

ز جيحون بگردون برآورد گرد

دليران بدرگاه افراسياب

ز بانگ تبيره نيابند خواب

ز آواي شيپور و زخم دراي

تو گويي برآيد همي دل ز جاي

گر آيد بايران بجنگ آن سپاه

هژبر دلاور نيايد براه

سر مرز توران بپيران سپرد

سپاهي فرستاد با او نه خرد

سوي مرز خوارزم پنجه هزار

کمر بسته رفت از در کارزار

سپهدارشان شيده شيردل

کز آتش ستاند بشمشير دل

سپاهي بکردار پيلان مست

که با جنگ ايشان شود کوه پست

چو بشنيد گفتار کاراگهان

پر انديشه بنشست شاه جهان

بکاراگهان گفت کاي بخردان

من ايدون شنيدستم از موبدان

که چون ماه ترکان برآيد بلند

ز خورشيد ايرانش آيد گزند

سيه مار کورا سرآيد بکوب

ز سوراخ پيچان شود سوي چوب

چو خسرو ببيداد کارد درخت

بگردد برو پادشاهي و تخت

همه موبدانرا بر خويش خواند

شنيده سخن پيش ايشان براند

نشستند با شاه ايران براز

بزرگان فرزانه و رزم ساز

چو دستان سام و چو گودرز و گيو

چو شيدوش و فرهاد و رهام نيو

چو طوس و چو رستم يل پهلوان

فريبرز و شاپور شير دمان

دگر بيژن گيو با گستهم

چو گرگين و چون زنگه و گژدهم

جزين نامداران لشکر همه

که بودند شاه جهانرا رمه

ابا پهلوانان چنين گفت شاه

که ترکان همي رزم جويند و گاه

چو دشمن سپه کرد و شد تيز چنگ

ببايد بسيچيد ما را بجنگ

بفرمود تا بوق با گاودم

دميدند و بستند رويينه خم

از ايوان بميدان خراميد شاه

بياراستند از بر پيل گاه

بزد مهره در جام بر پشت پيل

زمين را تو گفتي براندود نيل

هوا نيلگون شد زمين رنگ رنگ

دليران لشکر بسان پلنگ

بچنگ اندرون گرز و دل پر ز کين

ز گردان چو درياي جوشان زمين

خروشي برآمد ز درگاه شاه

که اي پهلوانان ايران سپاه

کسي کو بسايد عنان و رکيب

نبايد که يابد بخانه شکيب

بفرمود کز روم وز هندوان

سواران جنگي گزيده گوان

دليران گردنکش از تازيان

بسيچيده ي جنگ شير ژيان

کمر بسته خواهند سيصد هزار

ز دشت سواران نيزه گزار

هر آنکو چهل روزه را نزد شاه

نيايد نبيند بسر بر کلاه

پراگنده بر گرد کشور سوار

فرستاده با نامه ي شهريار

دو هفته برآمد بفرمان شاه

بجنبيد در پادشاهي سپاه

ز لشکر همه کشور آمد بجوش

ز گيتي بر آمد سراسر خروش

بشبگير گاه خروش خروس

ز هر سوي برخاست آواي کوس

بزرگان هر کشوري با سپاه

نهادند سر سوي درگاه شاه

در گنجهاي کهن باز کرد

سپه را درم دادن آغاز کرد

همه لشکر از گنج و دينار شاه

بسر بر نهادند گوهر کلاه

به برگستوان و بجوشن چو کوه

شدند انجمن لشکري هم گروه

چو شد کار لشکر همه ساخته

وزيشان دل شاه پرداخته

نخستين ازان لشکر نامدار

سواران شمشير زن سي هزار

گزين کرد خسرو برستم سپرد

بدو گفت کاي نامبردار گرد

ره سيستان گير و برکش بگاه

بهندوستان اندر آور سپاه

ز غزنين برو تا براه برين

چو گردد ترا تاج و تخت و نگين

چو آن پادشاهي شود يکسره

بآبشخور آيد پلنگ و بره

فرامرز را ده کلاه و نگين

کسي کو بخواهد ز لشکر گزين

بزن کوس رويين و شيپور و ناي

بکشمير و کابل فزون زين مپاي

که ما را سر از جنگ افراسياب

نيابد همي خورد و آرام و خواب

الانان و غزدژ بلهراسب داد

بدو گفت کاي گرد خسرو نژاد

برو با سپاهي بکردار کوه

گزين کن ز گردان لشکر گروه

سواران شايسته ي کارزار

ببر تا برآري ز دشمن دمار

باشکش بفرمود تا سي هزار

دمنده هژبران نيزه گزار

برد سوي خوارزم کوس بزرگ

سپاهي بکردار درنده گرگ

زند بر در شهر خوارزم گاه

ابا شيده ي رزم زن کينه خواه

سپاه چهارم بگودرز داد

چه مايه ورا پند و اندرز داد

که رو با بزرگان ايران بهم

چو گرگين و چون زنگه و گستهم

زواره فريبرز و فرهاد و گيو

گرازه سپهدار و رهام نيو

بفرمود بستن کمرشان بجنگ

سوي رزم توران شدن بي درنگ

سپهدار گودرز کشوادگان

همه پهلوانان و آزادگان

نشستند بر زين بفرمان شاه

سپهدار گودرز پيش سپاه

بگودرز فرمود پس شهريار

چو رفتي کمر بسته ي کارزار

نگر تا نيازي ببيداد دست

نگرداني ايوان آباد پست

کسي کو بجنگ نبندد ميان

چنان ساز کش از تو نايد زيان

که نپسندد ازما بدي دادگر

سپنجست گيتي و ما بر گذر

چو لشکر سوي مرز توران بري

مکن تيز دلرا به آتش سري

نگر تا نجوشي بکردار طوس

نبندي بهر کار بر پيل کوس

جهانديده اي سوي پيران فرست

هشيوار وز يادگيران فرست

بپند فراوانش بگشاي گوش

برو چادر مهرباني بپوش

بهر کار با هر کسي داد کن

ز يزدان نيکي دهش ياد کن

چنين گفت سالار لشکر بشاه

که فرمان تو برتر از شيد و ماه

بدان سان شوم کم تو فرمان دهي

تو شاه جهانداري و من رهي

بر آمد خروش از در پهلوان

ز بانگ تبيره زمين شد نوان

بلشکرگه آمد دمادم سپاه

جهان شد ز گرد سواران سياه

بپيش سپاه اندرون پيل شست

جهان پست گشته ز پيلان مست

وزان ژنده پيلان جنگي چهار

بياراسته از در شهريار

نهادند بر پشتشان تخت زر

نشستنگه شاه با زيب و فر

بگودرز فرمود تا برنشست

بران تخت زر از بر پيل مست

برانگيخت پيلان و برخاست گرد

مر آنرا بنيک اختري ياد کرد

که از جان پيران برآريم دود

بران سان که گرد پي پيل بود

بي آزار لشکر بفرمان شاه

همي رفت منزل بمنزل سپاه

چو گودرز نزديک زيبد رسيد

سرانرا ز لشکر همي بر گزيد

هزاران دليران خنجر گزار

ز گردان لشکر دلاور سوار

از ايرانيان نامور ده هزار

سخن گوي و اندر خور کارزار

سپهدار پس گيو را پيش خواند

همه گفته ي شاه با او براند

بدو گفت کاي پوي سالار سر

بر افروخته سر ز بسيار سر

گزين کردم اندر خورت لشکري

که هستند سالار هر کشوري

بدان تا بنزديک پيران شوي

بگويي و گفتار او بشنوي

بگويي بپيران که من با سپاه

بزيبد رسيدم بفرمان شاه

شناسي تو گفتار و کردار خويش

بي آزاري و رنج و تيمار خويش

همه شهر توران بدي را ميان

ببستند با نامدار کيان

فريدون فرخ که با داغ و درد

ز گيتي بشد ديده پر آب زرد

پر از درد ايران پر از داغ شاه

که با سوک ايرج نتابيد ماه

ز ترکان تو تنها ازان انجمن

شناسي بمهر و وفا خويشتن

دروغست بر توهمين نام مهر

نبينم بدلت اندر آرام مهر

همانست کآن شاه آزرمجوي

مرا گفت با او همه نرم گوي

ازان کو بکار سياوش رد

بيفگند يک روز بنياد بد

بنزد منش دستگاهست نيز

ز خون پدر بي گناهست نيز

گناهي که تا اين زمان کرده اي

ز شاهان گيتي که آزرده اي

همي شاه بگذارد از تو همه

بدي نيکي انگارد از تو همه

نبايد که بر دست ما بر تباه

شوي بر گذشته فراوان گناه

دگر کز پي جنگ افراسياب

زمانه همي بر تو گيرد شتاب

بزرگان ايران و فرزند من

بخوانند بر تو همه پند من

سخن هرچ داني بديشان بگوي

وزيشان هميدون سخن باز جوي

اگر راست باشد دلت با زبان

گذشتي ز تيمار و رستي بجان

بر و بوم و خويشانت آباد گشت

ز تيغ منت گردن آزاد گشت

ور از تو پديدار آيد گناه

نماند بتو مهر و تخت و کلاه

نجويم برين کينه آرام و خواب

من و گرز و ميدان افراسياب

کزو شاه ما را بکين خواستن

نبايد بسي لشکر آراستن

مگر پند من سربسر بشنوي

بگفتار هشيار من بگروي

نخستين کسي کو پي افگند کين

بخون ريختن برنوشت آستين

بخون سياوش يازيد دست

جهاني ببيداد برکرد پست

بسان سگانش ازان انجمن

ببندي فرستي بنزديک من

بدان تا فرستم بنزديک شاه

چه شان سر ستاند چه بخشد کلاه

تو نشنيدي آن داستان بزرگ

که شير ژيان آورد پيش گرگ

که هر کو بخون کيان دست آخت

زمانه بجز خاک جايش نساخت

دگر هرچ از گنج نزديک تست

همه دشمن جان تاريک تست

ز اسپان پرمايه و گوهران

ز ديبا و دينار وز افسران

ز ترک و ز شمشير و بر گستوان

ز خفتان وز خنجر هندوان

همه آلت لشکر و سيم و زر

فرستي بنزديک ما سربسر

ببيداد کز مردمان بستدي

فراز آوريدي ز دست بدي

بدان باز خري مگر جان خويش

ازين در کني زود درمان خويش

چه اندر خور شهريارست ازان

فرستم بنزديک شاه جهان

ببخشيم ديگر همه بر سپاه

بجاي مکافات کرده گناه

و ديگر که پور گزين ترا

نگهبان گاه و نگين ترا

برادرت هر دو سران سپاه

که هزمان برآرند گردن بماه

چو هر سه بدين نامدار انجمن

گروگان فرستي بنزديک من

بدان تا شوم ايمن از کار تو

برآرد درخت وفا بار تو

تو نيز آنگهي برگزيني دو راه

يکي راه جويي بنزديک شاه

ابا دودمان نزد خسرو شوي

بدان سايه ي مهر او بغنوي

کنم با تو پيمان که خسرو ترا

بخورشيد تابان برآرد سرا

ز مهر دل او تو آگه تري

کزو هيچ نايد جز از بهتري

بشويي دل از مهر افراسياب

نبيني شب تيره او را بخواب

گر از شاه ترکان بترسي ز بد

نخواهي که آيي بايران سزد

بپرداز توران و بنشين بچاچ

ببر تخت ساج و برافراز تاج

ورت سوي افراسيابست راي

برو سوي او جنگ ما را مپاي

اگر تو بخواهي بسيچيد جنگ

مرا زور شيرست و چنگ پلنگ

بترکان نمانم من از تخت بهر

کمان من ابرست و بارانش زهر

بسيچيده ي جنگ خيز اندر آي

گرت هست با شير درنده پاي

چو صف برکشد از دو رويه سپاه

گنه کار پيدا شد از بيگناه

گرين گفته هاي مرا نشنوي

بفرجام کارت پشيمان شوي

پشيماني آنگه نداردت سود

که تيغ زمانه سرت را درود

بگفت اين سخن پهلوان با پسر

که برخوان بپيران همه دربدر

ز پيش پدر گيو شد تا ببلخ

گرفته بياد آن سخنهاي تلخ

فرود آمد و کس فرستاد زود

برانسان که گودرز فرموده بود

همان شب سپاه اندر آورد گرد

برفت از در بلخ تا ويسه گرد

که پيران بدان شهر بد با سپاه

که ديهيم ايران همي جست و گاه

فرستاده چون سوي پيران رسيد

سپهدار پيران سپه را بديد

بگفتند کآمد سوي بلخ گيو

ابا ويژگان سپهدار نيو

چو بشنيد پيران برافراخت کوس

شد از سم اسبان زمين آبنوس

ده و دو هزارش ز لشکر سوار

فراز آمد اندر خور کارزار

ازيشان دو بهره هم آنجا بماند

برفت و جهانديده گانرا بخواند

بيامد چو نزديک جيحون رسيد

بگرد لب آب لشکر کشيد

بجيحون پر از نيزه ديوار کرد

چو با گيو گودرز ديدار کرد

دوهفته شد اندر سخنشان درنگ

بدان تا نباشد ببيداد جنگ

ز هرگونه گفتند و پيران شنيد

گنه کاري آمد ز ترکان پديد

بزرگان ايران زمان يافتند

بريشان بگفتار بشتافتند

برافگند پيران هم اندر شتاب

نوندي بنزديک افراسياب

که گودرز کشوادگان با سپاه

نهاد از بر تخت گردان کلاه

فرستاده آمد بنزديک من

گزين پور او مهتر انجمن

مرا گوش و دل سوي فرمان تست

بپيمان روانم گروگان تست

سخن چون بسالار ترکان رسيد

سپاهي ز جنگ آوران برگزيد

فرستاد نزديک پيران سوار

ز گردان شمشير زن سي هزار

بدو گفت بردار شمشير کين

وزيشان بپرداز روي زمين

نه گودرز بايد که ماند نه گيو

نه فرهاد و گرگين نه رهام نيو

که بر ما سپاه آمد از چار سوي

همي گاه توران کنند آرزوي

جفا پيشه گشتم ازين پس بجنگ

نجويم بخون ريختن بر درنگ

براي هشيوار و مردان مرد

برآرم ز کيخسرو اين بار گرد

چو پيران بديد آن سپاه بزرگ

بخون تشنه هر يک بکردار گرگ

برآشفت ازان پس که نيرو گرفت

هنرها بشست از دل آهو گرفت

جفا پيشه گشت آن دل نيکخوي

پرانديشه شد رزم کرد آرزوي

بگيو آنگهي گفت برخيز و رو

سوي پهلوان سپه باز شو

بگويش که از من تو چيزي مجوي

که فرزانگان آن نبينند روي

يکي آنکه از نامدار گوان

گروگان همي خواهي اين کي توان

و ديگر که گفتي سليح و سپاه

گرانمايه اسبان و تخت و کلاه

برادر که روشن جهان منست

گزيده پسر پهلوان منست

همي گويي از خويشتن دور کن

ز بخرد چنين خام باشد سخن

مرا مرگ بهتر ازان زندگي

که سالار باشم کنم بندگي

يکي داستان زد برين بر پلنگ

چو با شير جنگ آورش خاست جنگ

بنام ار بريزي مرا گفت خون

به از زندگاني بننگ اندرون

و ديگر که پيغام شاه آمدست

بفرمان جنگم سپاه آمدست

چو پاسخ چنين يافت برگشت گيو

ابا لشکري نامبردار و نيو

سپهدار چون گيو برگشت ازوي

خروشان سوي جنگ بنهاد روي

دمان از پس گيو پيران دلير

سپه را همي راند برسان شير

بيامد چو پيش کنابد رسيد

بران دامن کوه لشکر کشيد

چو گيو اندر آمد بپيش پدر

همي گفت پاسخ همه دربدر

بگودرز گفت اندر آور سپاه

بجايي که سازي همي رزمگاه

که او را همي آشتي راي نيست

بدلش اندرون داد را جاي نيست

ز هر گونه با او سخن راندم

همه هرچ گفتي برو خواندم

چو آمد پديدار ازيشان گناه

هيوني برافگند نزديک شاه

که گودرز و گيو اندر آمد بجنگ

سپه بايد ايدر مرا بي درنگ

سپاه آمد از نزد افراسياب

چو ما باز گشتيم بگذاشت آب

کنون کينه را کوس بر پيل بست

همي جنگ ما را کند پيشدست

چنين گفت با گيو پس پهلوان

که پيران بسيري رسيد از روان

همين داشتم چشم زان بدنهان

وليکن بفرمان شاه جهان

ببايست رفتن که چاره نبود

دلش را کنون شهريار آزمود

يکي داستان گفته بودم بشاه

چو فرمود لشکر کشيدن براه

که دلرا ز مهر کسي بر گسل

کجا نيستش با زبان راست دل

همه مهر پيران بترکان برست

بشويد همي شاه ازو پاک دست

چو پيران سپاه از کنابد براند

بروز اندرون روشنايي نماند

سواران جوشن وران صدهزار

ز ترکان کمر بسته ي کارزار

برفتند بسته کمرها بجنگ

همه نيزه و تيغ هندي بچنگ

چو دانست گودرز کآمد سپاه

بزد کوس و آمد ز زيبد براه

ز کوه اندر آمد بهامون گذشت

کشيدند لشکر مران پهن دشت

بکردار کوه از دو رويه سپاه

ز آهن بسر برنهاده کلاه

برآمد خروشيدن کرناي

بجنبد همي کوه گفتي ز جاي

ز زيبد همي تا کنابد سپاه

در و دشت ازيشان کبود و سياه

ز گرد سپه روز روشن نماند

ز نيزه هوا جز بجوشن نماند

وز آواز اسبان و گرد سپاه

بشد روشنايي ز خورشيد و ماه

ستاره سنان بود و خورشيد تيغ

از آهن زمين بود وز گرز ميغ

بتوفيد ز آواز گردان زمين

ز ترگ و سنان آسمان آهنين

چو گودرز توران سپه را بديد

که بر سان دريا زمين بردميد

درفش از درفش و گروه از گروه

گسسته نشد شب برآمد ز کوه

چو شب تيره شد پيل پيش سپاه

فراز آوريدند و بستند راه

برافروختند آتش از هر دو روي

از آواز گردان پرخاشجوي

جهان سربسر گفتي آهرمنست

بدامن براز آستين دشمنست

ز بانگ تبيره بسنگ اندرون

بدرد دل اندر شب قير گون

سپيده برآمد ز کوه سياه

سپهدار ايران به پيش سپاه

بآسوده اسب اندر آورد پاي

يلانرا بهر سو همي ساخت جاي

سپه را سوي ميمنه کوه بود

ز جنگ دليران بي اندوه بود

سوي ميسره رود آب روان

چنان در خور آمد چو تن را روان

پياده که اندر خور کارزار

بفرمود تا پيش روي سوار

صفي برکشيدند نيزه وران

ابا گرزداران و کنداوران

هميدون پياده بسي نيزه دار

چه با ترگش و تير جوشن گذار

کمانها فگنده ببازو درون

همي از جگرشان بجوشيد خون

پس پشت ايشان سواران جنگ

کز آتش بخنجر ببردند رنگ

پس پشت لشکر ز پيلان گروه

زمين از پي پيل گشته ستوه

درفش خجسته ميان سپاه

ز گوهر درفشان بکردار ماه

ز پيلان زمين سربسر پيلگون

ز گرد سواران هوا نيلگون

درخشيدن تيغهاي بنفش

ازان سايه ي کاوياني درفش

تو گفتي که اندر شب تيره چهر

ستاره همي برفشاند سپهر

بياراست لشکر بسان بهشت

بباغ وفا سرو کينه بکشت

فريبرز را داد پس ميمنه

پس پشت لشکر حصار و بنه

گرازه سر تخمه ي گيوگان

زواره نگهدار تخت کيان

بياري فريبرز برخاستند

بيک روي لشکر بياراستند

برهام فرمودپس پهلوان

که اي تاج و تخت و خرد را روان

برو با سواران سوي ميسره

نگه دار چنگال گرگ از بره

بيفروز لشکرگه از فر خويش

سپه را همي دار در بر خويش

بدان آبگون خنجر نيو سوز

چو شير ژيان با يلان رزم توز

برفتند يارانش با او بهم

ز گردان لشکر يکي گستهم

دگر گژدهم رزم را ناگزير

فروهل که بگذارد از سنگ تير

بفرمود با گيو تا دو هزار

برفتند بر گستوان ور سوار

سپرد آن زمان پشت لشکر بدوي

که بد جاي گردان پرخاشجوي

برفتند با گيو جنگاوران

چو گرگين و چون زنگه شاوران

درفشي فرستاد و سيصد سوار

نگهبان لشکر سوي رودبار

هميدون فرستاد بر سوي کوه

درفشي و سيصد ز گردان گروه

يکي ديده بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

شب و روز گردن برافراخته

ازان ديده گه ديده بان ساخته

بجستي همي تا ز توران سپاه

پي مور ديدي نهاده براه

ز ديده خروشيدن آراستي

بگفتي بگودرز و برخاستي

بدان سان بياراست آن رزمگاه

که رزم آرزو کرد خورشيد و ماه

چو سالار شايسته باشد بجنگ

نترسد سپاه از دلاور نهنگ

ازان پس بيامد بسالار گاه

که دارد سپه را ز دشمن نگاه

درفش دلفروز برپاي کرد

سپه را بقلب اندرون جاي کرد

سرانرا همه خواند نزديک خويش

پس پشت شيدوش و فرهاد پيش

بدست چپش رزم ديده هجير

سوي راست کتماره ي شير گير

ببستند ز آهن بگردش سراي

پس پشت پيلان جنگي بپاي

سپهدار گودرزشان در ميان

درفش از برش سايه ي کاويان

همي بستد از ماه و خورشيد نور

نگه کرد پيران بلشکر ز دور

بدان ساز و آن لشکر آراستن

دل از ننگ و تيمار پيراستن

در و دشت و کوه و بيابان سنان

عنان بافته سربسر با عنان

سپهدار پيران غمي گشت سخت

برآشفت با تيره خورشيد بخت

ازان پس نگه کرد جاي سپاه

نيامدش بر آرزو رزمگاه

نه آورد گه ديد و نه جاي صف

همي برزد از خشم کف را بکف

برين گونه کآمد ببايست ساخت

چو سوي يلان جنگ بايست آخت

پس از نامداران افراسياب

کسي کش سر از کينه گيرد شتاب

گزين کرد شمشير زن سي هزار

که بودند شايسته ي کارزار

بهومان سپرد آن زمان قلب گاه

سپاهي هژبر اوژن و رزمخواه

بخواند اندريمان و او خواست را

نهاد چپ لشکر و راست را

چپ لشکرش را بديشان سپرد

ابا سي هزار از دليران گرد

چو لهاک جنگي و فرشيد ورد

ابا سي هزار از دليران مرد

گرفتند بر ميمنه جايگاه

جهان سربسر گشت ز آهن سياه

چو زنگوله ي گرد و کلباد را

سپهرم که بد روز فرياد را

برفتند با نيزه ور ده هزار

بپشت سواران خنجر گزار

برون رفت رويين رويينه تن

ابا ده هزار از يلان ختن

بدان تا دران بيشه اندر چو شير

کمينگه کند با يلان دلير

طلايه فرستاد بر سوي کوه

سپهدار ايران شود زو ستوه

گر از رزمگه پي نهد پيشتر

وگر جنبد از خويشتن بيشتر

سپهدار رويين بکردار شير

پس پشت او اندر آيد دلير

همان ديده بان بر سر کوه کرد

که جنگ سواران بي اندوه کرد

ز ايرانيان گر سواري ز دور

عنان تافتي سوي پيکار تور

نگهبان ديده گرفتي خروش

همه رزمگاه آمدي زو بجوش

دو لشکر بروي اندر آورد روي

همه نامداران پرخاشجوي

چنين ايستاده سه روز و سه شب

يکي را بگفتن نجنبيد لب

همي گفت گودرز گر پشت خويش

سپارم بديشان نهم پاي پيش

سپاه اندر آيد پس پشت من

نماند جز از باد در مشت من

شب و روز بر پاي پيش سپاه

همي جست نيک اختر هور و ماه

که روزي که آن روز نيک اخترست

کدامست و جنبش کرا بهترست

کجا بردمد باد روز نبرد

که چشم سواران بپوشد بگرد

بريشان بيابم مگر دستگاه

بکردار باد اندر آرم سپاه

نهاده سپهدار پيران دو چشم

که گودرز را دل بجوشد ز خشم

کند پشت بر دشت و راند سپاه

سپاه اندر آرد بپشت سپاه

بروز چهارم ز پيش سپاه

بشد بيژن گيو تا قلب گاه

بپيش پدر شد همه جامه چاک

همي بآسمان بر پراگند خاک

بدو گفت کاي باب کار آزماي

چه داري چنين خيره ما را بپاي

بپنجم فراز آمد اين روزگار

شب و روز آسايش آموزگار

نه خورشيد شمشير گردان بديد

نه گردي بروي هوا بردميد

سواران بخفتان و خود اندرون

يکي را برگ برنجنبيد خون

بايران پس از رستم نامدار

نبودي چو گودرز ديگر سوار

چنين تا بيامد ز جنگ پشن

ازان کشتن و رزمگاه گشن

بلاون که چندان پسر کشته ديد

سر بخت ايرانيان گشته ديد

جگر خسته گشتست و گم کرده راه

نخواهد که بيند همي رزمگاه

بپيرانش بر چشم بايد فگند

نهادست سر سوي کوه بلند

سپهدار کو ناشمرده سپاه

ستاره شمارد همي گرد ماه

تو بشناس کاندر تنش نيست خون

شد از جنگ جنگاوران او زبون

شگفت از جهانديده گودرز نيست

که او را روان خود برين مرز نيست

شگفت از تو آيد مرا اي پدر

که شير ژيان از تو جويد هنر

دو لشکر همي بر تو دارند چشم

يکي تيز کن مغز و بفروز خشم

کنون چون جهان گرم و روشن هوا

بگيرد همي رزم لشکر نوا

چو اين روزگار خوشي بگذرد

چو پولاد روي زمين بفسرد

چو بر نيزه ها گردد افسرده چنگ

پس پشت تيغ آيد و پيش سنگ

که آيد ز گردان به پيش سپاه

که آورد گيرد بدين رزمگاه

ور ايدونک ترسد همي از کمين

ز جنگ سواران و مردان کين

بمن داد بايد سواري هزار

گزين من اندر خور کارزار

برآريم گرد از کمينگاهشان

سرافشان کنيم از بر ماهشان

ز گفتار بيژن بخنديد گيو

بسي آفرين کرد بر پور نيو

بدادار گفت از تو دارم سپاس

تو دادي مرا پور نيکي شناس

همش هوش داري و هم زور کين

شناساي هر کار و جوياي دين

بمن بازگشت اين دلاور جوان

چنان چون بود بچه پهلوان

چنين گفت مر جفت را نره شير

که فرزند ما گر نباشد دلير

ببريم ازو مهر و پيوند پاک

پدرش آب دريا بود مام خاک

وليکن تو اي پور چيره سخن

زبان بر نيا بر گشاده مکن

که او کار ديدست و داناترست

برين لشکر نامور مهترست

کسي کو بود سوده کارزار

نبايد بهر کارش آموزگار

سواران ما گر ببار اندرند

نه ترکان برنگ و نگار اندرند

همه شور بختند و برگشته سر

همه ديده پر خون و خسته جگر

همي خواهد اين باب کارآزماي

که ترکان بجنگ اندر آرند پاي

پس پشتشان دور ماند ز کوه

برد لشکر کينه ور همگروه

ببيني تو گوپال گودرز را

که چون بر نوردد همي مرز را

و ديگر کجا ز اختر نيک و بد

همي گردش چرخ را بشمرد

چو پيش آيد آن روزگار بهي

کند روي گيتي ز ترکان تهي

چنين گفت بيژن بپيش پدر

که اي پهلوان جهان سربسر

خجسته نيارا گر اينست راي

سزد گر نداريم رومي قباي

شوم جوشن و خود بيرون کنم

بمي روي پژمرده گلگون کنم

چو آيم جهان پهلوان را بکار

بيايم کمر بسته ي کارزار

وزان لشکر ترک هومان دلير

بپيش برادر بيامد چو شير

که اي پهلوان رد افراسياب

گرفت اندرين دشت مارا شتاب

بهفتم فراز آمد اين روزگار

ميان بسته در جنگ چندين سوار

از آهن ميان سوده و دل ز کين

نهاده دو ديده بايران زمين

چه داري بروي اندر آورده روي

چه انديشه داري بدل در بگوي

گرت راي جنگست جنگ آزماي

ورت راي برگشتن ايدر مپاي

که ننگست ازين بر تو اي پهلوان

بدين کار خندند پير و جوان

همان لشکرست اين که از ما بجنگ

برفتند و رفته ز روي آب و رنگ

کزيشان همه رزمگه کشته بود

زمين سربسر رود خون گشته بود

نه زين نامداران سواري کمست

نه آن دوده را پهلوان رستمست

گرت آرزو نيست خون ريختن

نخواهي همي لشکر انگيختن

ز جنگ آوران لشکري برگزين

بمن ده تو بنگر کنون رزم و کين

چو بشنيد پيران ز هومان سخن

بدو گفت مشتاب و تندي مکن

بدان اي برادر که اين رزمخواه

که آمد چنين پيش ما با سپاه

گزين بزرگان کيخسروست

سر نامداران هر پهلوست

يکي آنک کيخسرو از شاه من

بدو سر فرازد بهر انجمن

و ديگر که از پهلوانان شاه

ندانم چو گودرز کس را بجاه

بگردن فرازي و مردانگي

براي هشيوار و فرزانگي

سديگر که پر داغ دارد جگر

پر از خون دل از درد چندان پسر

که از تن سرانشان جدا مانده ايم

زمين را بخون گرد بنشانده ايم

کنون تا بتنش اندرون جان بود

برين کينه چون مار پيچان بود

چهارم که لشکر ميان دو کوه

فرود آوريدست و کرده گروه

ز هرسو که پويي بدو راه نيست

بر انديشه کين رنج کوتاه نيست

بکوشيد بايد بدان تا مگر

ازان کوه پايه برآرند سر

مگر مانده گردند و سستي کنند

بجنگ اندرون پيشدستي کنند

چو از کوه بيرون کند لشکرش

يکي تير باران کنم بر سرش

چو ديوار گرد اندر آريمشان

چو شير ژيان در بر آريمشان

بريشان بگردد همه کام ما

برآيد بخورشيد بر نام ما

تو پشت سپاهي و سالار شاه

برآورده از چرخ گردان کلاه

کسي کو بنام بلندش نياز

نباشد چه گردد همي گرد آز

و ديگر که از نامداران جنگ

نيايد کسي نزد ما بي درنگ

ز گردان کسي را که بي نام تر

ز جنگ سواران بي آرام تر

ز لشکر فرستد به پيشت بکين

اگر بر نوردي برو بر زمين

ترا نام ازان برنيايد بلند

بايرانيان نيز نايد گزند

وگر بر تو بر دست يابد بخون

شوند اين دليران ترکان زبون

نگه کرد هومان بگفتار اوي

همي خيره دانست پيکار اوي

چنين داد پاسخ کز ايران سوار

نباشد که با من کند کارزار

ترا خود همين مهربانيست خوي

مرا کارزار آمدست آرزوي

وگر کت بکين جستن آهنگ نيست

بدلت اندرون آتش جنگ نيست

کنم آنچ بايد بدين رزمگاه

نمايم هنرها بايران سپاه

شوم چرمه ي گامزن زين کنم

سپيده دمان جستن کين کنم

نشست از بر زين سپيده دمان

چو شير ژيان با يکي ترجمان

بيامد به نزديک ايران سپاه

پر از جنگ دل سر پر از کين شاه

چو پيران بدانست کو شد بجنگ

بروبر جهان گشت ز اندوه تنگ

بجوشيدش از درد هومان جگر

يکي داستان ياد کرد از پدر

که دانا بهر کار سازد درنگ

سر اندر نيارد بپيکار و ننگ

سبکبار تندي نمايد نخست

بفرجام کار انده آرد درست

زباني که اندر سرش مغز نيست

اگر در بارد همان نغز نيست

چو هومان بدين رزم تندي نمود

ندانم چه آرد بفرجام سود

جهانداورش باد فرياد رس

جز اويش نبينم همي يار کس

چو هومان ويسه بدان رزمگاه

که گودرز کشواد بد با سپاه

بيامد که جويد ز گردان نبرد

نگهبان لشکر بدو باز خورد

طلايه بيامد بر ترجمان

سواران ايران همه بدگمان

بپرسيد کين مرد پرخاشجوي

بخيره بدشت اندر آورده روي

کجا رفت خواهد همي چون نوند

بچنگ اندرون گرز و بر زين کمند

بايرانيان گفت پس ترجمان

که آمد گه گرز و تير و کمان

که اين شير دل نامبردار مرد

همي با شما کرد خواهد نبرد

سر ويسگانست هومان بنام

که تيغش دل شير دارد نيام

چو ديدند ايرانيان گرز اوي

کمر بستن خسروي برز اوي

همه دست نيزه گزاران ز کار

فرو ماند از فر آن نامدار

همه يکسره باز گشتند ازوي

سوي ترجمانش نهادند روي

که رو پيش هومان بترکي زبان

همه گفته ي ما بروبر بخوان

که ما را بجنگ تو آهنگ نيست

ز گودرز دستوري جنگ نيست

اگر جنگ جويد گشادست راه

سوي نامور پهلوان سپاه

ز سالار گردان و گردنکشان

بهومان بدادند يک يک نشان

که گردان کجايند و مهتر کجاست

که دارد چپ لشکر و دست راست

و زانپس هيوني تگاور دمان

طلايه برافگند زي پهلوان

که هومان ازان رزمگه چون پلنگ

سوي پهلوان آمد ايدر بجنگ

چو هومان ز نزد سواران برفت

بيامد بنزديک رهام تفت

وزانجا خروشي برآورد سخت

که اي پور سالار بيدار بخت

چپ لشکر و چنگ شيران توي

نگهبان سالار ايران توي

بجنبان عنان اندرين رزمگاه

ميان دو صف برکشيده سپاه

بآورد با من ببايدت گشت

سوي رود خواهي وگر سوي دشت

وگر تو نيايي مگر گستهم

بيايد دمان با فروهل بهم

که جويد نبردم ز جنگاوران

بتيغ و سنان و بگرز گران

هر آنکس که پيش من آيد بکين

زمانه بروبر نوردد زمين

وگر تيغ ما را ببيند بجنگ

بدرد دل شير و چرم پلنگ

چنين داد رهام پاسخ بدوي

که اي نامور گرد پرخاشجوي

ز ترکان ترا بخرد انگاشتم

ازين سان که هستي نپنداشتم

که تنها بدين رزمگاه آمدي

دلاور بپيش سپاه آمدي

برآني که اندر جهان تيغ دار

نبندد کمر چون تو ديگر سوار

يکي داستان از کيان ياد کن

ز فام خرد گردن آزاد کن

که هر کو بجنگ اندر آيد نخست

ره باز گشتن ببايدش جست

از اينها که تو نام بردي بجنگ

همه جنگ را تيز دارند چنگ

وليکن چو فرمان سالار شاه

نباشد نسازد کسي رزمگاه

اگر جنگ گردان بجويي همي

سوي پهلوان چون بپويي همي

ز گودرز دستوري جنگ خواه

پس از ما بجنگ اندر آهنگ خواه

بدو گفت هومان که خيره مگوي

بدين روي با من بهانه مجوي

تو اين رزم را جاي مردان گزين

نه مرد سواراني و دشت کين

وز آنجا بقلب سپه برگذشت

دمان تا بدان روي لشکر گذشت

بنزد فريبرز با ترجمان

بيامد بکردار باد دمان

يکي برخروشيد کاي بدنشان

فرو برده گردن ز گردنکشان

سواران و پيلان و زرينه کفش

ترا بود با کاوياني درفش

بترکان سپردي بروز نبرد

يلانت بايران نخوانند مرد

چو سالار باشي شوي زيردست

کمر بندگي را ببايدت بست

سياوش ردرا برادر توي

بگوهر ز سالار برتر توي

تو باشي سزاوار کين خواستن

بکينه ترا بايد آراستن

يکي با من اکنون بآوردگاه

ببايدت گشتن بپيش سپاه

بخورشيد تابان برآيدت نام

که پيش من اندر گذاري تو گام

وگر تو نيايي بجنگم رواست

زواره گرازه نگر تا کجاست

کسي را ز گردن بپيش من آر

که باشد ز ايرانيان نامدار

چنين داد پاسخ فريبرز باز

که با شير درنده کينه مساز

چنينست فرجام روز نبرد

يکي شاد و پيروز و ديگر بدرد

بپيروزي اندر بترس از گزند

که يکسان نگردد سپهر بلند

درفش ارز من شاه بستد رواست

بدان داد پيلان و لشکر که خواست

بکين سياوش پس از کيقباد

کسي کو کلاه مهي بر نهاد

کمر بست تا گيتي آباد کرد

سپهدار گودرز کشواد کرد

هميشه به پيش کيان کينه خواه

پدر بر پدر نيو و سالار شاه

و ديگر که از گرز او بي گمان

سرآيد بسالارتان بر زمان

سپه را بدويست فرمان جنگ

بدو باز گردد همه نام و ننگ

اگر با توم جنگ فرمان دهد

دلم پر ز دردست درمان دهد

ببيني که من سر چگونه ز ننگ

برآرم چو پاي اندر آرم بجنگ

چنين پاسخش داد هومان که بس

بگفتار بينم ترا دسترس

بدين تيغ کاندر ميان بسته اي

گيا بر که از جنگ خود رسته اي

بدين گرز جويي همي کارزار

که بر ترگ و جوشن نيايد بکار

وز آنجا بدان خيرگي باز گشت

تو گفتي مگر شير بدساز گشت

کمر بسته ي کين آزادگان

بنزديک گودرز کشوادگان

بيامد يکي بانگ برزد بلند

که اي برمنش مهتر ديوبند

شنيدم همه هرچ گفتي بشاه

وزان پس کشيدي سپه را براه

چنين بود با شاه پيمان تو

به پيران سالار فرمان تو

فرستاده کامد بتوران سپاه

گزين پور تو گيو لشکر پناه

ازان پس که سوگند خوردي بماه

بخورشيد و ماه و بتخت و کلاه

که گر چشم من درگه کارزار

بپيران برافتد برارم دمار

چو شير ژيان لشکر آراستي

همي بآرزو جنگ ما خواستي

کنون از پس کوه چون مستمند

نشستي بکردار غرم نژند

بکردار نخچير کز شرزه شير

گريزان و شير از پس اندر دلير

گزيند ببيشه درون جاي تنگ

نجويد ز تيمار جان نام و ننگ

يکي لشکرت را بهامون گذار

چه داري سپاه از پس کوهسار

چنين بود پيمانت با شهريار

که بر کينه گه کوه گيري حصار

بدو گفت گودرز کانديشه کن

که باشد سزا با تو گفتن سخن

چو پاسخ بيابي کنون ز انجمن

به بيدانشي برنهي اين سخن

تو بشناس کز شاه فرمان من

همين بود سوگند و پيمان من

کنون آمدم با سپاهي گران

از ايران گزيده دلاور سران

شما هم بکردار روباه پير

ببيشه در از بيم نخچير گير

همي چاره سازيد و دستان و بند

گريزان ز گرز و سنان و کمند

دليري مکن جنگ ما را مخواه

که روباه با شير نايد براه

چو هومان ز گودرز پاسخ شنيد

چو شير اندران رزمگه بر دميد

بگودرز گفت ار نيايي بجنگ

تو با من نه زانست کايدت ننگ

ازان پس که جنگ پشن ديده اي

سر از رزم ترکان بپيچيده اي

بلاون بجنگ آزمودي مرا

بآوردگه بر ستودي مرا

ار ايدونک هست اينک گويي همي

وزين کينه کردار جويي همي

يکي برگزين از ميان سپاه

که با من بگردد بآوردگاه

که من از فريبرز و رهام جنگ

بجستم بسان دلاور پلنگ

بگشتم سراسر همه انجمن

نيامد ز گردان کسي پيش من

بگودرز بد بند پيکارشان

شنيدن نه ارزيد گفتارشان

تو آني که گويي بروز نبرد

بخنجر کنم لاله بر کوه زرد

يکي با من اکنون بدين رزمگاه

بگرد و بگرز گران کينه خواه

فراوان پسر داري اي نامور

همه بسته بر جنگ ما بر کمر

يکي را فرستي بر من بجنگ

اگر جنگ جويي چه جويي درنگ

پس انديشه کرد اندران پهلوان

که پيشش که آيد بجنگ از کوان

گر از نامداران هژبري دمان

فرستم بنزديک اين بدگمان

شود کشته هومان برين رزمگاه

ز ترکان نيايد کسي کينه خواه

دل پهلوانش بپيچد بدرد

ازان پس بتندي نجويد نبرد

سپاهش بکوه کنابد شود

بجنگ اندرون دست ما بد شود

ور از نامداران اين انجمن

يکي کم شود گم شود نام من

شکسته شود دل گوانرا بجنگ

نسازند زان پس بجايي درنگ

همان به که با او نسازيم کين

بروبر ببنديم راه کمين

مگر خيره گردند و جويند جنگ

سپاه اندر آرند زان جاي تنگ

چنين داد پاسخ بهومان که رو

بگفتار تندي و در کار نو

چو در پيش من برگشادي زبان

بدانستم از آشکارت نهان

که کس را ز ترکان نباشد خرد

کز انديشه ي خويش رامش برد

نداني که شير ژيان روز جنگ

نيالايد از بن بروباه چنگ

و ديگر دو لشکر چنين ساخته

همه بادپايان سر افراخته

بکينه دو تن پيش سازند جنگ

همه نامداران بخايند چنگ

سپه را همه پيش بايد شدن

بانبوه زخمي ببايد زدن

تو اکنون سوي لشکرت باز شو

برافراز گردن بسالار نو

کز ايرانيان چند جستم نبرد

نزد پيش من کس جز از باد سرد

بدان رزمگه بر شود نام تو

ز پيران برآيد همه کام تو

بدو گفت هومان ببانگ بلند

که بي کردن کار گفتار چند

يکي داستان زد جهاندار شاه

بياد آورم اندرين کينه گاه

که تخت کيان جست خواهي مجوي

چو جويي از آتش مبرتاب روي

ترا آرزو جنگ و پيکار نيست

وگر گل چني راه بي خار نيست

نداري ز ايران يکي شير مرد

که با من کند پيش لشکر نبرد

بچاره همي باز گردانييم

نگيرم فريبت اگر دانييم

همه نامداران پرخاشجوي

بگودرز گفتند کاينست روي

که از ما يکي را بآورد گاه

فرستي بنزديک او کينه خواه

چنين داد پاسخ که امروز روي

ندارد شدن جنگ را پيش اوي

چو هومان ز گودرز برگشت چير

برآشفت برسان شير دلير

بخنديد و روي از سپهبد بتافت

سوي روزبانان لشکر شتافت

کمانرا بزه کرد و زيشان چهار

بيفگند ز اسب اندران مرغزار

چو آن روزبانان لشکر ز دور

بديدند زخم سرافراز تور

رهش باز دادند و بگريختند

بآورد با او نياويختند

ببالا بر آمد بکردار مست

خروشش همي کوه را کرد پست

همي نيزه برگاشت برگرد سر

که هومان ويسه است پيروزگر

خروشيدن ناي رويين ز دشت

برآمد چو نيزه ز بالا بگشت

ز شادي دليران توران سپاه

همي ترگ سودند بر چرخ ماه

چو هومان بيامد بدان چيرگي

بپيچيد گودرز زان خيرگي

سپهبد پر از شرم گشته دژم

گرفته برو خشم و تندي ستم

بننگ از دليران بپالود خوي

سپهبد يک اختر افکند پي

کزيشان بد اين پيشدستي بخون

بدانند و هم بر بدي رهنمون

ازان پس بگردنکشان بنگريد

که تا جنگ او را که آيد پديد

خبر شد به بيژن که هومان چو شير

به پيش نياي تو آمد دلير

چو بشنيد بيژن برآشفت سخت

بخشم آمد آن شير پنجه ز بخت

بفرمود تا بر نهادند زين

بران پيل تن ديزه ي دوربين

بپوشيد رومي زره جنگ را

يکي تنگ بر بست شبرنگ را

به پيش پدر شد پر از کيميا

سخن گفت با او ز بهر نيا

چنين گفت مر گيو را کاي پدر

بگفتم ترا من همه دربدر

که گودرز را هوش کمتر شدست

به آيين نبيني که ديگر شدست

دلش پر نهيبست و پر خون جگر

ز تيمار وز درد چندان پسر

که از تن سرانشان جدا کرده ديد

بدان رزمگه جمله افگنده ديد

نشان آنک ترکي بيامد دلير

ميان دليران بکردار شير

به پيش نيا رفت نيزه بدست

همي برخروشيد بر سان مست

چنان بد کزين لشکر نامدار

سواري نبود از در کارزار

که او را بنيزه برافراختي

چو بر باب زن مرغ بر ساختي

تو اي مهربان باب بسيار هوش

دو کتفم بدرع سياوش بپوش

نشايد جز از من که سازم نبرد

بدان تا برآرم ز مرديش گرد

بدو گفت گيو اي پسر هوش دار

بگفتار من سربسر گوش دار

ترا گفته بودم که تندي مکن

ز گودرز بر بد مگردان سخن

که او کار ديده ست و داناترست

بدين لشکر نامور مهترست

سواران جنگي به پيش اندرند

که بر کينه گه پيل را بشکرند

نفرمود با او کسي را نبرد

جواني مگر مر ترا خيره کرد

که گردن بدين سان برافراختي

بدين آرزو پيش من تاختي

نيم من بدين کار همداستان

مزن نيز پيشم چنين داستان

بدو گفت بيژن که گر کام من

نجويي نخواهي مگر نام من

شوم پيش سالار بسته کمر

زنم دست بر جنگ هومان ببر

وزانجا بزد اسب و برگاشت روي

بنزديک گودرز شد پوي پوي

ستايش کنان پيش او شد بدرد

هم اين داستان سربسر ياد کرد

که اي پهلوان جهاندار شاه

شناساي هر کار و زيباي گاه

شگفتي همي بينم از تو يکي

وگر چند هستم بهوش اندکي

کزين رزمگه بوستان ساختي

دل از کين ترکان بپرداختي

شگفتي تر آنک از ميان سپاه

يکي ترک بدبخت گم کرده راه

بيامد که يزدان نيکي کنش

همي بد سگاليد با بد تنش

بياوردش از پيش توران سپاه

بدان تا بدست تو گردد تباه

بدام آمده گرگ برگاشتي

ندانم کزين خود چه پنداشتي

تو داني که گر خون او بي درنگ

بريزند پيران نيايد بجنگ

مپندار کو کينه بيش آورد

سپه را برين دشت پيش آورد

من اينک بخون چنگ را شسته ام

همان جنگ او را کمر بسته ام

چو دستور باشد مرا پهلوان

شوم پيش او چون هژبر دمان

بفرمايد اکنون سپهبد بگيو

مگر کان سليح سياوش نيو

دهد مرمرا خود و رومي زره

ز بند زره برگشايد گره

چو بشنيد گودرز گفتار اوي

بديد آن دل و راي هشيار اوي

ز شادي برو آفرين کرد سخت

که از تو مگرداد جاويد بخت

تو تا بر نشستي بزين پلنگ

نهنگ از دم آسود و شيران ز جنگ

بهر کارزار اندر آيي دلير

بهر جنگ پيروز باشي چو شير

نگه کن که با او بآوردگاه

تواني شدن زان پس آورد خواه

که هومان يک بدکنش ريمنست

بآورد جنگ او چو آهرمنست

جواني و ناگشته برسر سپهر

نداري همي برتن خويش مهر

بمان تا يکي رزم ديده هژبر

فرستم بجنگش بکردار ابر

برو تير باران کند چون تگرگ

بسر بر بدوزدش پولاد ترگ

بدو گفت بيژن که اي پهلوان

هنرمند باشد دلير و جوان

مرا گر بديدي برزم فرود

ز سر باز بايد کنون آزمود

بجنگ پشن بر نوشتم زمين

نبيند کسي پشت من روز کين

مرا زندگاني نه اندر خورست

گر از ديگرانم هنر کمترست

وگر باز داري مرا زين سخن

بدان روي کآهنگ هومان مکن

بنالم من از پهلوان پيش شاه

نخواهم کمر زان سپس نه کلاه

بخنديد گودرز و زو شاد شد

بسان يکي سرو آزاد شد

بدو گفت نيک اختر و بخت گيو

که فرزند بيند همي چون تو نيو

تو تا چنگ را باز کردي بجنگ

فروماند از جنگ چنگ پلنگ

ترا دادم اين رزم هومان کنون

مگر بخت نيکت بود رهنمون

گر اين اهرمن را بدست تو هوش

برايد بفرمان يزدان بکوش

بنام جهاندار يزدان ما

به پيروزي شاه و گردان ما

بگويم کنون گيو را کان زره

که بيژن همي خواهد او را بده

گر ايدونک پيروز باشي بروي

ترا بيشتر نزد من آبروي

ز فرهاد و گيوت برآرم بجاه

بگنج و سپاه و بتخت و کلاه

بگفت اين سخن با نبيره نيا

نبيره پر از بند و پر کيميا

پياده شد از اسب و روي زمين

ببوسيد و بر باب کرد آفرين

بخواند آن زمان گيو را پهلوان

سخن گفت با او ز بهر جوان

وزان خسرواني زره ياد کرد

کجا خواست بيژن ز بهر نبرد

چنين داد پاسخ پدر را پسر

که اي پهلوان جهان سربسر

مرا هوش و جان و جهان اين يکيست

بچشمم چنين جان او خوار نيست

بدو گفت گودرز کاي مهربان

جز اين برد بايد بوي بر گمان

که هر چند بيژن جوانست و نو

بهر کار دارد خرد پيشرو

و ديگر که اين جاي کين جستنست

جهانرا ز آهرمنان شستنست

بکين سياوش بفرمان شاه

نشايد بپيوند کردن نگاه

وگر بارد از ابر پولاد تيغ

نشايد که داريم ما جان دريغ

نشايد شکستن دلش را بجنگ

بپوشيدنش جامه ي نام و ننگ

که چون کاهلي پيشه گيرد جوان

بماند منش پست و تيره روان

چو پاسخ چنين يافت چاره نبود

يکي با پسر نيز بند آزمود

بگودرز گفت اي جهان پهلوان

بجايي که پيکار خيزد بجان

مرا خود شب و روز کارست پيش

چرا داد بايد مرا جان خويش

نه فرزند بايد نه گنج و سپاه

نه آزرم سالار و فرمان شاه

اگر جنگ جويد سليحش کجاست

زره دارد از من چه بايدش خواست

چنين گفت پيش پدر رزمساز

که ما را بدرع تو نايد نياز

براني که اندر جهان سربسر

بدرع تو جويند مردان هنر

چو درع سياوش نباشد بجنگ

نجويند گردنکشان نام و ننگ

برانگيخت اسب از ميان سپاه

که آيد ز لشکر بآوردگاه

چو از پيش گودرز شد ناپديد

دل گيو ز اندوه او بر دميد

پشيمان شد از درد دل خون گريست

نگر تا غم و مهر فرزند چيست

يکي بآسمان برفرازيد سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

بدادار گفت ار جهان داوري

يکي سوي اين خسته دل بنگري

نسوزي تو از جان بيژن دلم

که ز آب مژه تا دل اندر گلم

بمن باز بخشش تو اي کردگار

بگردان ز جانش بد روزگار

بيامد پر انديشه دل پهلوان

پر از خون دل از بهر رفته جوان

بدل گفت خيره بيازردمش

چرا خواسته پيش ناوردمش

گر او را ز هومان بد آيد بسر

چبايد مرا درع و تيغ و کمر

بمانم پر از حسرت و درد و خشم

پر از آرزو دل پر از آب چشم

وزانجا دمان هم بکردار گرد

به پيش پسر شد بجاي نبرد

بدو گفت ما را چه داري بتنگ

همي تيزي آري بجاي درنگ

سيه مار چندان دمد روز جنگ

که از ژرف دريا برآيد نهنگ

درفشيدن ماه چندان بود

که خورشيد تابنده پنهان بود

کنون سوي هومان شتابي همي

ز فرمان من سر بتابي همي

چنين برگزيني همي راي خويش

نداني که چون آيدت کار پيش

بدو گفت بيژن که اي نيو باب

دل من ز کين سياوش متاب

که هومان نه از روي وز آهنست

نه پيل ژيان و نه آهرمنست

يکي مرد جنگست ومن جنگجوي

ازو برنتابم ببخت تو روي

نوشته مگر بر سرم ديگرست

زمانه بدست جهانداورست

اگر بودني بود دلرا بغم

سزد گر نداري نباشي دژم

چو بشنيد گفتار پور دلير

ميان بسته ي جنگ برسان شير

فرود آمد از ديزه ي راهجوي

سپر داد و درع سياوش بدوي

بدو گفت گر کارزارت هواست

چنين بر خرد کام تو پادشاست

برين باره ي گامزن برنشين

که زير تو اندر نوردد زمين

سليحم هميدون بکار آيدت

چو با اهرمن کارزار آيدت

چو اسب پدر ديد بر پاي پيش

چو باد اندر آمد ز بالاي خويش

بران باره ي خسروي برنشست

کمر بست و بگرفت گرزش بدست

يکي ترجمانرا ز لشکر بجست

که گفتار ترکان بداند درست

بيامد بسان هژبر ژيان

بکين سياوش بسته ميان

چو بيژن بنزديک هومان رسيد

يکي آهنين کوه پوشيده ديد

ز جوشن همه دشت روشن شده

يکي پيل در زير جوشن شده

ازان پس بفرمود تا ترجمان

يکي بانگ برزد بران بدگمان

که گر جنگ جويي يکي باز گرد

که بيژن همي با تو جويد نبرد

همي گويد اي رزم ديده سوار

چه پوياني اسب اندرين مرغزار

کز افراسياب اندر آيدت بد

ز توران زمين بر تو نفرين سزد

بکينه پي افگنده و بدخوي

ز ترکان گنهکارتر کس توي

عنان باز کش زين تگاور هيون

کت اکنون ز کينه بجوشيد خون

يکي برگزين جايگاه نبرد

بدشت و در و کوه با من بگرد

وگر در ميان دو رويه سپاه

بگردي بلاف از پي نام و جاه

کجا دشمن و دوست بيند ترا

دل اکنون کجا برگزيند ترا

چو بشنيد هومان بدو گفت زه

زره را بکينم تو بستي گره

ز يزدان سپاس و بدويم پناه

کت آورد پيشم بدين رزمگاه

بلشکر بران سان فرستمت باز

که گيو از تو ماند بگرم و گداز

سرت را ز تن دور مانم نه دير

چنان کز تبارت فراوان دلير

چه سودست کآمد بنزديک شب

رو اکنون بزنهار تاريک شب

من اکنون يکي باز لشکر شوم

بشبگير نزديک مهتر شوم

وز آنجا دمان گردن افراخته

بيايم نبرد ترا ساخته

چنين پاسخ آورد بيژن که شو

پست باد و آهرمنت پيشرو

همه دشمنان سربسر کشته باد

گر آواره از جنگ برگشته باد

چو فردا بيايي بآوردگاه

نبيند ترا نيز شاه و سپاه

سرت را چنان دور مانم ز پاي

کزان پس بلشکر نيايدت راي

وز آنجايگه روي برگاشتند

بشب دشت پيکار بگذاشتند

بلشکر که خويش باز آمدند

بر پهلوانان فراز آمدند

همه شب بخواب اندر آسيب شيب

ز پيکارشان دل شده ناشکيب

سپيده چو از کوه سر بردميد

شد آن دامن تيره شب ناپديد

بپوشيد هومان سليح نبرد

سخن پيش پيران همه ياد کرد

که من بيژن گيو را خواستم

همه شب همي جنگش آراستم

يکي ترجمانرا ز لشکر بخواند

بگلگون باد آورش برنشاند

که رو پيش بيژن بگويش که زود

بيايي دمان گر من آيم چو دود

فرستاده بر گشت و با او بگفت

که با جان پاکت خرد باد جفت

سپهدار هومان بيامد چو گرد

بدان تا ز بيژن بجويد نبرد

چو بشنيد بيژن بيامد دمان

بسيچيده ي جنگ با ترجمان

بپشت شباهنگ بر بسته تنگ

چو جنگي پلنگي گرازان بجنگ

زره با گره بر بر پهلوي

درفشان سر از مغفر خسروي

بهومان چنين گفت کاي بادسار

ببردي ز من دوش سر ياد دار

اميدستم امروز کين تيغ من

سرت را ز بن بگسلاند ز تن

که از خاک خيزد ز خون تو گل

يکي داستان اندر آري بدل

که با آهوان گفت غرم ژيان

که گر دشت گردد همه پرنيان

ز دامي که پاي من آزاد گشت

نپويم بران سوي آباد دشت

چنين داد پاسخ که امروز گيو

بماند جگر خسته بر پور نيو

بچنگ مني در بسان تذرو

که بازش برد بر سر شاخ سرو

خروشان و خون از دو ديده چکان

کشانش بچنگال و خونش مکان

بدو گفت بيژن که تا کي سخن

کجا خواهي آهنگ آورد کن

بکوه کنابد کني کارزار

اگر سوي زيبد برآراي کار

که فريادرسمان نباشد ز دور

نه ايران گرايد بياري نه تور

برانگيختند اسب و برخاست گرد

بزه بر نهاده کمان نبرد

دو خوني برافراخته سر بماه

چنان کينه ور گشته از کين شاه

ز کوه کنابد برون تاختند

سران سوي هامون برافراختند

برفتند چندانک اندر زمي

نديدند جايي پي آدمي

نه بر آسمان گرگسانرا گذر

نه خاکش سپرده پي شير نر

نه از لشکران يار و فريادرس

به پيرامن اندر نديدند کس

نهادند پيمان که با ترجمان

نباشند در چيرگي بدگمان

بدان تا بد و نيک با شهريار

بگويند ازين گردش روزگار

که کردار چون بود و پيکار چون

چه زاري رسيد اندرين دشت خون

بگفتند و زاسبان فرود آمدند

ببند زره بر کمر بر زدند

بر اسبان جنگي سواران جنگ

يکي برکشيدند چون سنگ تنگ

چو بر بادپايان ببستند زين

پر از خشم گردان و دل پر زکين

کمانها چو بايست برساختند

بميدان تنگ اندرون تاختند

چپ و راست گردان و پيچان عنان

همان نيزه و آب داده سنان

زرهشان درآورد شد لخت لخت

نگر تا کرا روز برگشت و بخت

دهنشان همي از تبش مانده باز

بآب و بآسايش آمد نياز

پس آسوده گشتند و دم برزدند

بران آتش تيز نم برزدند

سپر برگرفتند و شمشير تيز

برآمد خروشيدن رستخيز

چو برق درفشان که از تيره ميغ

همي آتش افروخت از هر دو تيغ

ز آهن بدان آهن آبدار

نيامد بزخم اندرون تابدار

بکردار آتش پرنداوران

فرو ريخت از دست کنداوران

نبد دسترسشان بخون ريختن

نشد سير دلشان ز آويختن

عمود از پس تيغ برداشتند

از اندازه پيکار بگذاشتند

ازان پس بران بر نهادند کار

که زور آزمايند در کارزار

بدين گونه جستند ننگ و نبرد

که از پشت زين اندر آرند مرد

کمربند گيرد کرا زور بيش

ربايد ز اسب افگند خوار پيش

ز نيروي گردان دوال رکيب

گسست اندر آوردگاه از نهيب

هميدون نگشتند ز اسبان جدا

نبودند بر يک دگر پادشا

پس از اسب هر دو فرود آمدند

ز پيکار يکبار دم برزدند

گرفته بدست اسپشان ترجمان

دو جنگي بکردار شير دمان

بدان ماندگي باز برخاستند

بکشتي گرفتن بياراستند

ز شبگير تا سايه گسترد شيد

دو خوني ازين سان ببيم و اميد

همي رزم جستند يک با دگر

يکي را ز کينه نه برگشت سر

دهن خشک و غرقه شده تن در آب

ازان رنج و تابيدن آفتاب

وزان پس بدستوري يکدگر

برفتند پويان سوي آبخور

بخورد آب و برخاست بيژن بدرد

ز دادار نيکي دهش ياد کرد

تن از درد لرزان چو از باد بيد

دل از جان شيرين شده نااميد

بيزدان چنين گفت کاي کردگار

تو داني نهان من و آشکار

اگر داد بيني همي جنگ ما

برين کينه جستن بر آهنگ ما

ز من مگسل امروز توش مرا

نگه دار بيدار هوش مرا

جگر خسته هومان بيامد چو زاغ

سيه گشته از درد رخ چون چراغ

بدان خستگي باز جنگ آمدند

گرازان بسان پلنگ آمدند

همي زور کرد اين بران آن برين

گه اين را بسودي گه آنرا زمين

ز بيژن فزون بود هومان بزور

هنر عيب گردد چو برگشت هور

ز هرگونه زور آزمودند و بند

فراز آمد آن بند چرخ بلند

بزد دست بيژن بسان پلنگ

ز سر تا ميانش بيازيد چنگ

گرفتش بچپ گردن و راست ران

خم آورد پشت هيون گران

برآوردش از جاي و بنهاد پست

سوي خنجر آورد چون باد دست

فرو برد و کردش سر از تن جدا

فگندش بسان يکي اژدها

بغلتيد هومان بخاک اندرون

همه دشت شد سربسر جوي خون

نگه کرد بيژن بدان پيلتن

فگنده چو سرو سهي بر چمن

شگفت آمدش سخت و برگشت ازوي

سوي کردگار جهان کرد روي

که اي برتر از جايگاه و زمان

ز جان سخن گوي و روشن روان

توي تو که جز تو جهاندار نيست

خرد را بدين کار پيکار نيست

مرا زين هنر سربسر بهره نيست

که با پيل کين جستنم زهره نيست

بکين سياوش بريدمش سر

بهفتاد خون برادر پدر

روانش روان ورا بنده باد

بچنگال شيران تنش کنده باد

سرش را بفتراک شبرنگ بست

تنش را بخاک اندر افگند پست

گشاده سليح و گسسته کمر

تنش جاي ديگر دگر جاي سر

زمانه سراسر فريبست و بس

بسختي نباشدت فريادرس

جهانرا نمايش چو کردار نيست

سپردن بدو دل سزاوار نيست

بترسيد ازو يار هومان چو ديد

که بر مهتر او چنان بد رسيد

چو شد کار هومان ويسه تباه

دوان ترجمانان هر دو سپاه

ستايش کنان پيش بيژن شدند

چو پيش بت چين برهمن شدند

بدو گفت بيژن مترس از گزند

که پيمان همانست و بگشاد بند

تو اکنون سوي لشکر خويش پوي

ز من هرچ ديدي بديشان بگوي

بشد ترجمان بيژن آمد دمان

بکوه کنابد بزه بر کمان

چو بيژن نگه کرد زان رزمگاه

نبودش گذر جز بتوران سپاه

بترسيد از انبوه مردم کشان

که يابند زان کار يکسر نشان

بجنگ اندر آيند بر سان کوه

بسنده نباشد مگر با گروه

برآهخت درع سياوش ز سر

بخفتان هومان بپوشيد بر

بران چرمه ي پيل پيکرنشست

درفش سرنامداران بدست

برفت و بران دشت کرد آفرين

بران بخت بيدار و فرخ زمين

چو آن ديده بانان لشکر ز دور

درفش و نشان سپهدار تور

بديدند زان ديده برخاستند

بشادي خروشيدن آراستند

طلايه هيوني برافگند زود

بنزديک پيران بکردار دود

که هومان به پيروزي شهريار

دوان آمد از مرکز کارزار

درفش سپهدار ايران نگون

تنش غرقه مانده بخاک اندرون

همه لشکرش برگرفته خروش

بهومان نهاده سپهدار گوش

چو بيژن ميان دو رويه سپاه

رسيد اندران سايه ي تاج و گاه

بتوران رسيد آن زمان ترجمان

بگفت آنچ ديد از بد بدگمان

هم آنگه بپيران رسيد آگهي

که شد تيره آن فر شاهنشهي

سبک بيژن اندر ميان سپاه

نگونسار کرد آن درفش سياه

چو آن ديده بانان ايران سپاه

نگون يافتند آن درفش سياه

سوي پهلوان روي برگاشتند

وزان ديده گه نعره برداشتند

وز آنجا هيوني بسان نوند

طلايه سوي پهلوان برفگند

که بيژن به پيروزي آمد چو شير

درفش سيه را سر آورده زير

چو ديوانگان گيو گشته نوان

بهر سو خروشان و هر سو دوان

همي آگهي جست زان نيو پور

همي ماتم آورد هنگام سور

چو آگاهي آمد ز بيژن بدوي

دمان پيش فرزند بنهاد روي

چو چشمش بروي گرامي رسيد

ز اسب اندر آمد چنان چون سزيد

بغلتيد و بنهاد بر خاک سر

همي آفرين خواند بر دادگر

گرفتش ببر باز فرزند را

دلير و جوان و خردمند را

وزآنجا دمان سوي سالار شاه

ستايش کنان برگرفتند راه

چو ديدند مر پهلوانرا ز دور

نبيره فرود آمد از اسب تور

پر از خون سليح و پر از خاک سر

سر گرد هومان بفتراک بر

به پيش نيا رفت بيژن چو دود

همي ياد کرد آن کجا رفته بود

سليح و سر و اسب هومان گرد

به پيش سپهدار گودرز برد

ز بيژن چنان شاد شد پهلوان

که گفتي برافشاند خواهد روان

گرفت آفرين پس بدادار بر

بران اختر و بخت بيدار بر

بگنجور فرمود پس پهلوان

که تاج آر با جامه ي خسروان

گهر بافته پيکر و بوم زر

درفشان چو خورشيد تاج و کمر

ده اسب آوريدند زرين لگام

پري روي زرين کمر ده غلام

بدو داد و گفت از گه سام شير

کسي ناوريد اژدهايي بزير

گشادي سپه را بدين جنگ دست

دل شاه ترکان بهم برشکست

همه لشکر شاه ايران چو شير

دمان و دنان بادپايان بزير

وز اندوه پيران برآورد خشم

دل از درد خسته پر از آب چشم

بنستيهن آنگه فرستاد کس

که اي نامور گرد فريادرس

سزد گر کني جنگ را تيز چنگ

بکين برادر نسازي درنگ

بايرانيان بر شبيخون کني

زمين را بخون رود جيحون کني

ببر ده هزار آزموده سوار

کمر بسته بر کينه و کارزار

مگر کين هومان تو باز آوري

سر دشمنانرا بگاز آوري

چو رفتي بنزديک لشکر فراز

سپه را يکي سوي هامون بساز

بدو گفت نستيهن ايدون کنم

که از خون زمين رود جيحون کنم

دو بهره چو از تيره شب درگذشت

ز جوش سواران بجوشيد دشت

گرفتند ترکان همه تاختن

بدان تاختن گردن افراختن

چو نستيهن آن لشکر کينه خواه

بياورد نزديک ايران سپاه

سپيده دمان تا بدانجا رسيد

چو از ديده گه ديده بانش بديد

چو کارآگهان آگهي يافتند

سبک سوي گودرز بشتافتند

که آمد سپاهي چو کوه روان

که گويي ندارند گويا زبان

بران سان که رسم شبيخون بود

سپهدار داند که آن چون بود

بلشکر بفرمود پس پهلوان

که بيدار باشيد و روشن روان

بخواند آن زمان بيژن گيو را

ابا تيغ زن لشکر نيو را

بدو گفت نيک اختر و کام تو

شکسته دل دشمن از نام تو

ببر هرک بايد ز گردان من

ازين نامداران و مردان من

پذيره شو اين تاختن را چو شير

سپاه اندر آور بمردي بزير

گزين کرد بيژن ز لشکر سوار

دليران و پرخاشجويان هزار

رسيدند پس يک بديگر فراز

دو لشکر پر از کينه و رزمساز

همه گرزها برکشيدند پاک

يکي ابر بست از بر تيره خاک

فرود آمد ازکوه ابر سياه

بپوشيد ديدار توران سپاه

سپهدار چون گرد تيره بديد

کزو لشکرترک شد ناپديد

کمانها بفرمود کردن بزه

برآمد خروش از مهان و ز که

چو بيژن بنستيهن اندر رسيد

درفش سر ويسگانرا بديد

هوا سربسر گشته زنگار گون

زمين شد بکردار درياي خون

ز ترکان دو بهره فتاده نگون

بزير پي اسب غرقه بخون

يکي تير بر اسب نستيهنا

رسيد از گشاد و بر بيژنا

ز درد اندر آمد تگاور بروي

رسيد اندرو بيژن جنگجوي

عمودي بزد بر سر ترگ دار

تهي ماند ازو مغز و برگشت کار

چنين گفت بيژن بايرانيان

که هر کو ببندد کمر بر ميان

بجز گرز و شمشير گيرد بدست

کمان بر سرش بر کنم پاک پست

که ترکان بديدن پري چهره اند

بجنگ از هنر پاک بي بهره اند

دليري گرفتند کنداوران

کشيدند لشکر پرند آوران

چو پيلان همه دشت بر يکدگر

فگنده ز تنها جدا مانده سر

ازان رزمگه تا بتوران سپاه

دمان از پس اندر گرفتند راه

چو پيران نديد آن زمان با سپاه

برادر بدو گشت گيتي سياه

بکارآگهان گفت زين رزمگاه

هيوني بتازد بآوردگاه

که آرد نشاني ز نستيهنم

وگر نه دو ديده ز سر برکنم

هيوني برون تاختند آن زمان

برفت و بديد و بيامد دمان

که نستيهن آنک بدان رزمگاه

ابا نامداران توران سپاه

بريده سر افگنده بر سان پيل

تن از گرز خسته بکردار نيل

چو بشنيد پيران برآمد بجوش

نماند آن زمان با سپهدار هوش

همي کند موي و همي ريخت آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

بزد دست و بدريد روي قباي

برآمد خروشيدن هاي هاي

همي گفت کاي کردگار جهان

همانا که با تو بدستم نهان

که بگسستي از بازوان زور من

چنين تيره شد اختر و هور من

دريغ آن هژبر افگن گرد گير

جوان دلاور سوار هژير

گرامي برادر جهانبان من

سر ويسگان گرد هومان من

چو نستيهن آن شير شرزه بجنگ

که روباه بودي بجنگش پلنگ

کرا يابم اکنون بدين رزمگاه

بجنگ اندر آورد بايد سپاه

بزد ناي رويين و بر بست کوس

هوا نيلگون شد زمين آبنوس

ز کوه کنابد برون شد سپاه

بشد روشنايي ز خورشيد و ماه

سپهدار ايران بزد کر ناي

سپاه اندر آورد و بگرفت جاي

ميان سپه کاوياني درفش

به پيش اندرون تيغهاي بنفش

همه نامداران پرخاشخر

ابا نيزه و گرزه ي گاوسر

سپيده دمان اندرآمد سپاه

به پيکار تا گشت گيتي سياه

برفتند زان پس ببنگاه خويش

بخيمه شد اين آن بخرگاه خويش

سپهدار ايران بزيبد رسيد

ازانديشه کردن دلش بردميد

همي گفت کامروز رزمي گران

بکرديم و کشتيم ازيشان سران

گماني برم زانک پيران کنون

دواند سوي شاه ترکان هيون

وزو يار خواهد بجنگ سپاه

رسانم کنون آگهي من بشاه

نويسنده ي نامه را خواند و گفت

برآورد خواهم نهان از نهفت

اگر برگشايي تو لب را ز بند

زبان آورد بر سرت بر گزند

يکي نامه فرمود نزديک شاه

بآگاه کردن ز کار سپاه

بخسرو نمود آن کجا رفته بود

سخن هرچ پيران بدو گفته بود

فرستادن گيو و پيوند و مهر

نمودن بدو کار گردان سپهر

ز پاسخ که دادند مر گيو را

بزرگان و فرزانه ي نيو را

وزان لشکري کز پسش چون پلنگ

بياورد سوي کنابد بجنگ

ازان پس کجا رزمگه ساختند

وزان رزم دلرا بپرداختند

ز هومان و نستيهن جنگجوي

سراسر همه ياد کرد اندر اوي

ز کردار بيژن که روز نبرد

بدان گرزداران توران چه کرد

سخن سربسر چون همه گفته بود

ز پيکار و جنگ آن کجا رفته بود

بپردخت زان پس بافراسياب

که با لشکر آمد به نزديک آب

گر او از لب رود جيحون سپاه

بايران گذارد سپه را براه

تو داني که با او نداريم پاي

ايا فر خجسته جهان کدخداي

مگر خسرو آيد به پشت سپاه

بسر بر نهد بندگانرا کلاه

ور ايدونک پيران کند دست پيش

بخواهد سپه ياور از شاه خويش

بخسرو رسد زان سپس آگهي

که با او چه سازد ببختت رهي

و ديگر که از رستم ديو بند

ز لهراسب وز اشکش هوشمند

ز کردار ايشان بکهتر خبر

رساند مگر شاه پيروزگر

چو نامه بمهر اندر آورد و بند

بفرمود تا بر ستور نوند

نشتنکه ي خسروي ساختند

فراوان تگاور برون تاختند

بفرمود تا رفت پيشش هجير

جواني بکردار هشيار و پير

بگفت آن سخن سربسر پهلوان

به پيش هشيوار پور جوان

بدو گفت کاي پور هشيار دل

يکي تيز گردان بدين کار دل

اگر مر ترا نزد من دستگاه

همي جست بايد کنونست گاه

چو بستاني اين نامه هم در زمان

برو هم بکردار باد دمان

شب و روز ماساي و سر بر مخار

ببر نامه ي من بر شهريار

بپدرود کردن گرفتش ببر

برون آمد از پيش فرخ پدر

ز لشکر دو تن را بر خويش خواند

سبکشان باسب تگاور نشاند

برون شد ز پرده سراي پدر

بهر منزلي بر هيوني دگر

خور و خواب و آرامشان بر ستور

چه تاريکي شب چه تابنده هور

بران گونه پويان براه آمدند

بيک هفته نزديک شاه آمدند

چو از راه ايران بيامد سوار

کس آمد بر خسرو نامدار

پذيره فرستاد شماخ را

چه مايه دليران گستاخ را

بپرسيد چون ديد روي هجير

که اي پهلوان زاده ي شير گير

درودست باري که بس ناگهان

رسيدي بنزديک شاه جهان

بفرمود تا پرده برداشتند

باسبش ز درگاه بگذاشتند

هجير اندر آمد چو خسرو بدوي

نگه کرد پيشش بماليد روي

بپرسيد بسيار و بنشاندش

هزاران هجير آفرين خواندش

ز گوهر يکي تاج پيروز شاه

بسر بر نهادش چو رخشنده ماه

ز گودرز وز مهتران سپاه

ز هر يک يکايک بپرسيد شاه

درود بزرگان بخسرو بداد

همه کار لشکر برو کرد ياد

بدو داد پس نامه ي پهلوان

جوان خردمند روشن روان

نويسنده را پيش بنشاندند

بفرمود تا نامه بر خواندند

چو برخواند نامه بخسرو دبير

زياقوت رخشان رهان هجير

بياگند و زان پس بگنجور گفت

که دينار و ديبا بيار از نهفت

بياورد بدره چو فرمان شنيد

همي ريخت تا شد سرش ناپديد

بياورد پس جامه ي زرنگار

چنان چون بود از در شهريار

هميدون ببردند پيش هجير

ابا زين زرين ده اسب هژير

بيارانش بر خلعت افگند نيز

درم داد ودينار و هرگونه چيز

ازان پس چو از جاي برخاستند

نشتنگه مي بياراستند

هجير و بزرگان خسرو پرست

گرفتند يکسر همه مي بدست

نشستند يک روز و يک شب بهم

همي راي زد خسرو از بيش و کم

بشبگير خسرو سر و تن بشست

بپيش جهانداور آمد نخست

بپوشيد نو جامه ي بندگي

دو ديده چو ابري ببارندگي

دوتايي شده پشت و بنهاد سر

همي آفرين خواند بر دادگر

ازو خواست پيروزي و فرهي

بدو جست ديهيم و تخت مهي

بيزدان بناليد ز افراسياب

بدرد از دو ديده فرو ريخت آب

وزآنجا بيامد چو سرو سهي

نشست از بر گاه شاههنشهي

دبير خردمند را پيش خواند

سخنهاي بايسته با او براند

چو آن نامه را زود پاسخ نوشت

پديد آوريد اندرو خوب و زشت

نخست آفرين کرد بر کردگار

کزو ديد نيک و بد روزگار

دگر آفرين کرد بر پهلوان

که جاويد بادي و روشن روان

خجسته سپهدار بسيار هوش

همه راي و دانش همه جنگ و جوش

خداوند گوپال و تيغ بنفش

فروزنده ي کاوياني درفش

سپاس از جهاندار يزدان ما

که پيروز بودند گردان ما

از اختر ترا روشنايي نمود

ز دشمن برآورد ناگاه دود

نخست آنک گفتي که مر گيو را

بزرگان فرزانه و نيو را

بنزديک پيران فرستاده ام

چه مايه ورا پندها داده ام

نپذرفت ازان پس خود او پند من

نجست اندرين کار پيوند من

سپهبد يکي داستان زد برين

چو دستور پيشين برآورد کين

که هر مهتري کو روان کاستست

ز نيکي ببخت بد آراستست

مرا زان سخن پيش بود آگهي

که پيران دل از کين نخواهد تهي

وليکن ازان خوب کردار او

نجستم همي ژرف پيکار او

کنون آشکارا نمود اين سپهر

که پيران بتوران گرايد بمهر

کنون چون نبيند جز افراسياب

دلش را تو از مهر او برمتاب

گر او بر خرد برگزيند هوا

بکوشش نرويد ز خارا گيا

تو با دشمن ار خوب گويي رواست

از آزادگان خوب گفتن سزاست

و ديگر ز پيکار جنگ آوران

کجا ياد کردي بگرز گران

ز نيک اختر و گردش هور و ماه

ز کوشش نمودن بران رزمگاه

مرا اين درستست کز کار کرد

تو پيروز باشي بروز نبرد

نبيره کجا چون تو دارد نيا

بجنگ اندرون باشدش کيميا

ز شيران چه زايد مگر نره شير

چنان چون بود نامدار و دلير

به بيداد برنيست اين کار تو

بسندست يزدان نگهدار تو

تو زور و دليري ز يزدان شناس

ازو دار تا زنده باشي سپاس

سديگر که گفتي که افراسياب

سپه را همي بگذارند ز آب

ز پيران فرستاده شد نزد اوي

سپاهش بايران نهادست روي

همانست يکسر که گفتي سخن

کنون باز پاسخ فگنديم بن

بدان اي پر انديشه سالار من

بهر کار شايسته ي کار من

که او بر لب رود جيحون درنگ

نه زان کرد کآيد بر ما بجنگ

که خاقان برو لشکر آرد ز چين

فراز آمدش از دو رويه کمين

و ديگر که از لشکران گران

پراگنده بر گرد توران سران

بدو دشمن آمد ز هر سو پديد

ازان بر لب رود جيحون کشيد

بپنجم سخن کآگهي خواستي

بمهر گوان دل بياراستي

چو لهراسب و چون اشکش تيزچنگ

چو رستم سپهبد دمنده نهنگ

بدان اي سپهدار و آگاه باش

بهر کار با بخت همراه باش

کزان سو که شد رستم شيرمرد

ز کشمير و کابل برآورد گرد

وزان سو که شد اشکش تيزهوش

برآمد ز خوارزم يکسر خروش

برزم اندرون شيده برگشت ازوي

سوي شهر گرگان نهادست روي

وزان سو که لهراسب شد با سپاه

همه مهتران برگشادند راه

الانان و غر گشت پرداخته

شد آن پادشاهي همه ساخته

گر افراسياب اندر آيد براه

زجيحون بدين سو گذارد سپاه

بگيرند گردان پشت اوي

نماند بجز باد در مشت اوي

تو بشناس کو شهر آباد خويش

بر و بوم و فرخنده بنياد خويش

بگفتار پيران نماند بجاي

بدشمن سپارد نهد پيش پاي

نجنباند او داستان را دو لب

که نايد خبر زو بمن روز و شب

بدان روز هرگز مبادا درود

که او بگذراند سپه را ز رود

بما برکند پيشدستي بجنگ

نبيند کس اين روز تاريک و تنگ

بفرمايم اکنون که بر پيل کوس

ببندد دمنده سپهدار طوس

دهستان و گرگان و آن بوم و بر

بگيرد برآرد بخورشيد سر

من اندر پي طوس با پيل و گاه

بياري بيايم بپشت سپاه

تو از جنگ پيران مبر تاب روي

سپه را بياراي و زو کينه جوي

چو هومان و نستيهن از پشت اوي

جدا ماند شد باد در مشت اوي

گر از نامداران ايران نبرد

بخواهد بفرما وزان برمگرد

چو پيران نبرد تو جويد دلير

مکن بددلي پيش او شو چو شير

به پيکار منديش ز افراسياب

بجاي آرد دل روي ازو برمتاب

چو آيد بجنگ اندرون جنگجوي

نبايد که برتابي از جنگ روي

بريشان تو پيروز باشي بجنگ

نگر دل نداري بدين کار تنگ

چنين دارم اوميد از کردگار

که پيروز باشي تو در کارزار

هميدون گمانم که چون من ز راه

بپشت سپاه اندر آرم سپاه

بريشان شما رانده باشيد کام

بخورشيد تابان برآورده نام

ز کاوس وز طوس نزد سپاه

درود فراوان فرستاد شاه

بران نامه بنهاد خسرو نگين

فرستاده را داد و کرد آفرين

چو از پيش خسرو برون شد هجير

سپهبد همي راي زد با وزير

ز بس مهرباني که بد بر سپاه

سراسر همه رزم بد راي شاه

همي گفت اگر لشکر افراسياب

بجنباند از جاي و بگذارد آب

سپاه مرا بگسلاند ز جاي

مرا رفت بايد همينست راي

همانکه شه نوذران را بخواند

بفرمود تا تيز لشکر براند

بسوي دهستان سپه برکشيد

همه دشت خوارزم لشکر کشيد

نگهبان لشکر بود روز جنگ

بجنگ اندر آيد بسان پلنگ

تبيره برآمد ز درگاه طوس

خروشيدن ناي رويين و کوس

سپاه و سپهبد برفتن گرفت

زمين سم اسبان نهفتن گرفت

تو گفتي که خورشيد تابان بجاي

بماند از نهيب سواران بپاي

دو هفته همي رفت زان سان سپاه

بشد روشنايي ز خورشيد و ماه

پراکنده بر گرد کشور خبر

ز جنبيدن شاه پيروزگر

چو طوس از در شاه ايران برفت

سبک شاه رفتن بسيچيد تفت

ابا ده هزار از گزيده سران

همه نامداران و کنداوران

بنزديک گودرز بنهاد روي

ابا نامداران پرخاشجوي

ابا پيل و با کوس و با فرهي

ابا تخت و با تاج شاهنشهي

هجير آمد از پيش خسرو دمان

گرازان و خندان و دل شادمان

ابا خلعت و خوبي و خرمي

تو گفتي همي برنوردد زمي

چو آمد بنزديک پرده سراي

برآمد خروشيدن کرناي

پذيره شدندش سران سربسر

زمين پر ز آهن هوا پر ز زر

چو خيزد بچرخ اندرون داوري

ز ماه و ز ناهيد وز مشتري

بياراست لشکر چو چشم خروس

ابا زنگ زرين و پيلان و کوس

چو آمد بر نامور پهلوان

بگفت آنچ ديد از شه خسروان

نوازيدن شاه و پيوند اوي

همي گفت از رادي و پند اوي

که چون بر سپه گستريدست مهر

چگونه ز پيغام بگشاد چهر

پس آن نامه ي شهريار جهان

بگودرز داد و درود مهان

نوازيدن شاه بشنيد ازوي

بماليد بر نامه بر چشم و روي

چو بگشاد مهرش بخواننده داد

سخنها برو کرد خواننده ياد

سپهدار بر شاه کرد آفرين

بفرمان ببوسيد روي زمين

ببود آن شب و راي زد با پسر

بشبگير بنشست و بگشاد در

همه نامداران لشگر پگاه

برفتند بر سر نهاده کلاه

پس آن نامه ي شاه فرخ هجير

بياورد و بنهاد پيش دبير

دبير آن زمان پند و فرمان شاه

ز نامه همي خواند پيش سپاه

سپهدار روزي دهان را بخواند

بديوان دينار دادن نشاند

ز اسبان گله هرچ بودش به کوه

بلشکرگه آورد يکسر گروه

در گنج دينار و تيغ و کمر

همان مايه ور جوشن و خود زر

بروزي دهان داد يکسر کليد

چو آمد گه نام جستن پديد

برافشاند بر لشکر آن خواسته

سوار و پياده شد آراسته

يکي لشکري گشن برسان کوه

زمين از پي بادپايان ستوه

دل شير غران ازيشان به بيم

همه غرقه در آهن و زر و سيم

بفرمودشان جنگ را ساختن

دل و گوش دادن بکين آختن

برفتند پيش سپهبد گروه

بر انبوه لشکر بکردار کوه

بريشان نگه کرد سالار مرد

زمين تيره ديد آسمان لاژورد

چنين گفت کز گاه رزم پشين

نياراست کس رزمگاهي چنين

باسب و سليح و بسيم و بزر

بپيلان جنگي و شيران نر

اگر يار باشد جهان آفرين

نپيچيم از ايدر عنان تا بچين

چو بنشست فرزانگان را بخواند

ابا نامداران برامش نشاند

همي خورد شادي کنان دل بجاي

همي با يلان جنگ را کرد راي

بپيران رسيد آگهي زين سخن

که سالار ايران چه افگند بن

ازان آگهي شد دلش پرنهيب

سوي چاره برگشت و بند و فريب

ز دستور فرخنده راي آنگهي

بجست اندر آن کينه جستن رهي

يکي نامه فرمود پس تا دبير

نويسد سوي پهلوان دلپذير

سر نامه کرد آفرين بزرگ

بيزدان پناهش ز ديو سترگ

دگر گفت کز کردگار جهان

بخواهم همي آشکار و نهان

مگر کز ميان تو رويه سپاه

جهاندار بردارد اين کينه گاه

اگر تو که گودرزي آن خواستي

که گيتي بکينه بياراستي

برآمد ازين کينه گه کام تو

چه گويي چه باشد سرانجام تو

نگه کن که چندان دليران من

ز خويشان نزديک و شيران من

تن بي سرانشان فگندي بخاک

ز يزدان نداري همي شرم و باک

ز مهر و خرد روي برتافتي

کنون آنچ جستي همه يافتي

گه آمد که گردي ازين کينه سير

بخون ريختن چند باشي دلير

نگه کن کز ايران و توران سوار

چه مايه تبه شد بدين کارزار

بکين جستن مرده ي ناپديد

سر زندگان چند بايد بريد

گه آمد که بخشايش آيد ترا

ز کين جستن آسايش آيد ترا

اگر بازيابي شده روزگار

بگيتي درون تخم کينه مکار

روانت مرنجان و مگذار تن

ز خون ريختن باز کش خويشتن

پس از مرگ نفرين بود بر کسي

کزو نام زشتي بماند بسي

نبايد که زشتي بماندت نام

وگر تو بدان سر شوي شادکام

هر آنگه که موي سيه شد سپيد

ببودن نماند فراوان اميد

بترسم که گر بار ديگر سپاه

بجنگ اندر آيد بدين رزمگاه

نبيني ز هر دو سپه کس بپاي

برفته روان تن بمانده بجاي

ازان پس که داند که پيروز کيست

نگون بخت گر گيتي افروز کيست

ور ايدونک پيکار و خون ريختن

بدين رزمگه با من آويختن

کزين سان همي جنگ شيران کني

همي از پي شهر ايران کني

بگو تا من اکنون هم اندر شتاب

نوندي فرستم بافراسياب

بدان تا بفرمايدم تا زمين

ببخشيم و پس در نورديم کين

چنان چون بگاه منوچهر شاه

ببخشش همي داشت گيتي نگاه

هران شهر کز مرز ايران نهي

بگو تا کنيم آن ز ترکان تهي

وز آباد و ويران و هر بوم و بر

که فرمود کيخسرو دادگر

از ايران بکوه اندر آيد نخست

در غرچگان از بر بوم بست

دگر طالقان شهر تا فارياب

هميدون در بلخ تا اندر آب

دگر پنجهير و در باميان

سر مرز ايران و جاي کيان

دگر گوزگانان فرخنده جاي

نهادست نامش جهان کدخداي

دگر موليان تا در بدخشان

همينست ازين پادشاهي نشان

فروتر دگر دشت آموي و زم

که با شهر ختلان برايد برم

چه شگنان وز ترمذ ويسه گرد

بخارا و شهري که هستش بگرد

هميدون برو تا در سغد نيز

نجويد کس آن پادشاهي بنيز

وزان سو که شد رستم گرد سوز

سپارم بدو کشور نيمروز

ز کوه و ز هامون بخوانم سپاه

سوي باختر برگشاييم راه

بپردازم اين تا در هندوان

نداريم تاريک ازين پس روان

ز کشمير وز کابل و قندهار

شما را بود آن همه زين شمار

وزان سو که لهراسب شد جنگجوي

الانان و غر در سپارم بدوي

ازين مرز پيوسته تا کوه قاف

بخسرو سپاريم بي جنگ و لاف

وزان سو که اشکش بشد همچنين

بپردازم اکنون سراسر زمين

وزان پس که اين کرده باشم همه

ز هر سو بر خويش خوانم رمه

بسوگند پيمان کنم پيش تو

کزين پس نباشم بدانديش تو

بداني که ما راستي خواستيم

بمهر و وفا دل بياراستيم

سوي شاه ترکان فرستم خبر

که ما را ز کينه بپيچيد سر

هميدون تو نزديک خسرو بمهر

يکي نامه بنويس و بنماي چهر

چنين از ره مهر و پيکار من

ز خون ريختن با تو گفتار من

چو پيمان همه کرده باشيم راست

ز من خواسته هرچ خسرو بخواست

فرستم همه سربسر نزد شاه

در کين ببندد مگر بر سپاه

ازان پس که اين کرده باشيم نيز

گروگان فرستاده و داده چيز

بپيوندم اين مهر و آيين و دين

بدوزم بدست وفا چشم کين

که بشکست هنگام شاه بزرگ

ز بد گوهر تور و سلم سترگ

فريدون که از درد سرگشته شد

کجا ايرج نامور کشته شد

ز من هرچ بايد بنيکي بخواه

ازان پس برين نامه کن نزد شاه

نبايد کزين خوب گفتار من

بسستي گماني برند انجمن

که من جز بمهر اين نگويم همي

سرانجام نيکي بجويم همي

مرا گنج و مردان از آن تو بيش

بمردانگي نام از آن تو پيش

وليکن بدين کينه انگيختن

به بيداد هر جاي خون ريختن

بسوزد همي بر سپه بر دلم

بکوشم که کين از ميان بگسلم

سه ديگر که از کردگار جهان

بترسم همي آشکار و نهان

که نپسندد از ما بدي دادگر

گزافه نبردارد اين شور و شر

اگر سر بپيچي ز گفتار من

نجويي همه ژرف کردار من

گنه کار داني مرا بي گناه

نخواهي بگفتار کردن نگاه

کجا داد و بيداد نزدت يکيست

جز از کينه گستردنت راي نيست

گزين کن ز گردان ايران سران

کسي کو گرايد بگرز گران

هميدون من از لشکر خويش مرد

گزينم چو بايد ز بهر نبرد

همه يک بديگر فراز آوريم

سران را ز سر سوي گاز آوريم

هميدون من و تو بآوردگاه

بگرديم يک با دگر کينه خواه

مگر بي گناهان ز خون ريختن

به آسايش آيند ز آويختن

کسي کش گنهکار داري همي

وزو بر دل آزار داري همي

بپيش تو آرم بروز نبرد

ببايدت پيمان يکي نيز کرد

که بر ما تو گر دست يابي بخون

شود بخت گردان ترکان نگون

نيازاري از بن سپاه مرا

نسوزي بر و بوم و گاه مرا

گذرشان دهي تا بتوران شوند

کمين را نسازي بريشان کمند

وگر من شوم بر تو پيروزگر

دهد مر مرا اختر نيک بر

نسازم بايرانيان بر کمين

نگيريم خشم و نجوييم کين

سوي شهر ايران دهم راهشان

گذارم يکايک سوي شاهشان

ازيشان نگردد يکي کاسته

شوند ايمن از جان وز خواسته

ور ايدونک زينسان نجويي نبرد

دگرگونه خواهي همي کار کرد

بانبوه جويي همي کارزار

سپه را سراسر بجنگ اندر آر

هران خون که آيد بکين ريخته

تو باشي بدان گيتي آويخته

ببست از بر نامه بر بند را

بخواند آن گرانمايه فرزند را

پسر بد مر او را سر انجمن

يکي نام رويين و رويينه تن

بدو گفت نزديک گودرز شو

سخن گوي هشيار و پاسخ شنو

چو رويين برفت از در نامور

فرستاده با ده سوار دگر

بيامد خردمند روشن روان

دمان تا سراپرده ي پهلوان

چو رويين پيران بدرگه رسيد

سوي پهلوان سپه کس دويد

فرستاده را خواند پس پهلوان

دمان از پس پرده آمد جوان

بيامد چو گودرز را ديد دست

بکش کرد و سر پيش بنهاد پست

سپهدار بر جست و او را چو دود

به آغوش تنگ اندر آورد زود

ز پيران بپرسيد وز لشکرش

ز گردان وز شاه و ز کشورش

خردمند رويين پس آن نامه پيش

بياورد و بگزارد پيغام خويش

دبير آمد و نامه برخواند زود

بگودرز گفت آنچ در نامه بود

چو نامه بگودرز برخواندند

همه نامداران فرو ماندند

ز بس چرب گفتار وز پند خوب

نمودن بدو راه و پيوند خوب

خردمند پيران که در نامه ياد

چه آورد وز پند نيکو چه داد

برويين چنين گفت پس پهلوان

که اي پور سالار و فرخ جوان

تو مهمان ما بود بايد نخست

پس اين پاسخ نامه بايدت جست

سراپرده ي نو بپرداختند

نشستنگه خسروي ساختند

بديباي رومي بياراستند

خورشها و رامشگران خواستند

پرانديشه گشته دل پهلوان

نبشته ابا راي زن موبدان

همي پاسخ نامه آراستند

سخن هرچ نيکوتر آن خواستند

بيک هفته گودرز با رود و مي

همي نامه را پاسخ افگند پي

ز بالا چو خورشيد گيتي فروز

بگشتي سپهبد گه نيم روز

مي و رود و مجلس بياراستي

فرستاده را پيش خود خواستي

چو يک هفته بگذشت هشتم پگاه

نويسنده را خواند سالار شاه

بفرمود تا نامه پاسخ نوشت

درختي بنوي بکينه بگشت

سر نامه کرد آفرين از نخست

دگر پاسخ آورد يکسر درست

که بر خواندم نامه را سربسر

شنيديم گفتار تو در بدر

رسانيد رويين بر ما پيام

يکايک همه هرچ بردي تو نام

وليکن شگفت آمدم کار تو

همي زين چنين چرب گفتار تو

دلت با زبان هيچ همسايه نيست

روان ترا از خرد مايه نيست

بهر جاي چربي بکار آوري

چنين تو سخن پرنگار آوري

کسي را که از بن نباشد خرد

گمان بر تو بر مهرباني برد

چو شوره زميني که از دور آب

نمايد چو تابد برو آفتاب

وليکن نه گاه فريبست و بند

که هنگام گرزست و تيغ و کمند

مرا با تو جز کين و پيکار نيست

گه پاسخ و روز گفتار نيست

نگر تا چه سان گردد اکنون سپهر

نه جاي فريبست و پيوند و مهر

کرا داد خواهد جهاندار زور

کرا بردهد بخت پيروز هور

وليکن بدين گفته پاسخ شنو

خرد يار کن بخت را پيشرو

نخست آنک گفتي که از مهر نيز

ز يزدان وز گردش رستخيز

نخواهم که آيد مرا پيش جنگ

دلم گشت ازين کار بيداد تنگ

دلت با زبان آشنايي نداشت

بدان گه که اين گفته بر دل گماشت

اگر داد بودي بدلت اندرون

ترا پيشدستي نبودي بخون

که ز آغاز کار اندر آمد نخست

نبودي بخون ريختن هيچ سست

نخستين که آمد بپيش تو گيو

از ايران هشيوار مردان نيو

بسازيده مر جنگ را لشکري

ز کشور دمان تا دگر کشوري

تو کردي همه جنگ را دست پيش

سپه را تو برکندي از جاي خويش

خرد، ار پس آمد تو پيش آمدي

بفرجام آرام بيش آمدي

وليکن سرشت بد و خوي بد

ترا نگذراند براه خرد

بدي خود بدان تخمه در گوهرست

ببد کردن آن تخمه اندر خورست

شنيدي که بر ايرج نيک بخت

چه آمد ز تور از پي تاج و تخت

چو از تور و سلم اندر آمد زمين

سراسر بگسترد بيداد و کين

فريدون که از درد دل روز و شب

گشادي بنفرين ايشان دو لب

بافراسياب آمد آن مهر بد

ازان نامداران اندک خرد

ز سر با منوچهر نو کين نهاد

هميدون ابا نوذر و کيقباد

بکاوس کي کرد خود آنچ کرد

برآورد از ايران آباد گرد

ازان پس بکين سياوش باز

فگند اين چنين کينه ي نو دراز

نيامد بدانگه ترا داد ياد

که او بي گنه جان شيرين بداد

جه مايه بزرگان که از تخت و گاه

از ايران شدند اندرين کين تباه

و ديگر که گفتي که با پيرسر

بخون ريختن کس نبندد کمر

بدان اي جهانديده ي پرفريب

بهر کار ديده فراز و نشيب

که يزدان مرا زندگاني دراز

بدان داد با بخت گردن فراز

که از شهر توران بروز نبرد

ز کينه برآرم بخورشيد گرد

بترسم همي زانک يزدان من

ز تن بگسلاند مگر جان من

من اين کينه را ناوريده بجاي

بر و بومتان ناسپرده بپاي

سديگر که گفتي ز يزدان پاک

نبينم بدلت اندرون بيم و باک

نداني کزين خيره خون ريختن

گرفتار کردي بفرجام تن

من اکنون بدين خوب گفتار تو

اگر باز گردم ز پيکار تو

بهنگام پرسش ز من کردگار

بپرسد ازين گردش روزگار

که سالاري و گنج و مردانگي

ترا دادم و زور و فرزانگي

بکين سياوش کمر بر ميان

نبستي چرا پيش ايرانيان

بهفتاد خون گرامي پسر

بپرسد ز من داور دادگر

ز پاسخ بپيش جهان آفرين

چه گويم چرا بازگشتم ز کين

ز کار سياوش چهارم سخن

که افگندي اي پير سالار بن

که گفتي ز بهر تني گشته خاک

نشايد ستد زنده را جان پاک

تو بشناس کين زشت کردارها

بدل پر ز هر گونه آزارها

که با شهر ايران شما کرده ايد

چه مايه کيان را بيازرده ايد

چه پيمان شکستن چه کين ساختن

هميشه بسوي بدي تاختن

چو ياد آورم چون کنم آشتي

که نيکي سراسر بدي کاشتي

بپنجم که گفتي که پيمان کنم

ز توران سران را گروگان کنم

بنزديک خسرو فرستيم گنج

ببنديم بر خويشتن راه رنج

بدان اي نگهبان توران سپاه

که فرمان جز اينست ما را ز شاه

مرا جنگ فرمود و آويختن

بکين سياوش خون ريختن

چو فرمان خسرو نيارم بجاي

روان شرم دارد بديگر سراي

ور اوميد داري که خسرو بمهر

گشايد برين گفتها بر تو چهر

گروگان و آن خواسته هرچ هست

چو لهاک و رويين خسرو پرست

کسي کن بزودي بنزديک شاه

سوي شهر ايران گشادست راه

ششم شهر ايران که کردي تو ياد

بر و بوم آباد فرخ نژاد

سپاريم گفتي بخسرو همه

ز هر سو بر خويش خوانم رمه

ترا کرد يزدان ازان بي نياز

گر آگه نه اي تا گشاييم راز

سوي باختر تا بمرز خزر

همه گشت لهراسب را سربسر

سوي نيمروز اندرون تا بسند

جهان شد بکردار رومي پرند

تهم رستم نيو با تيغ تيز

برآورد ازيشان دم رستخيز

سر هندوان با درفش سياه

فرستاد رستم بنزديک شاه

دهستان و خوارزم و آن بوم و بر

که ترکان برآورده بودند سر

بيابان ازيشان بپرداختند

سوي باختر تاختن ساختند

بباريد بر شيده اشکش تگرگ

فراز آوريدش بنزديک مرگ

اسيران وز خواسته چند چيز

فرستاد نزديک خسرو بنيز

وزين سو من و تو به جنگ اندريم

بدين مرکز نام و ننگ اندريم

بيک جنگ ديدي همه دستبرد

ازين نامداران و مردان گرد

ور ايدونک روي اندر آري بروي

رهانم ترا زين همه گفت و گوي

بنيروي يزدان و فرمان شاه

بخون غرقه گردانم اين رزمگاه

تو اي نامور پهلوان سپاه

نگه کن بدين گردش هور و ماه

که بند سپهري فراز آمدست

سر بخت ترکان بگاز آمدست

نگر تا ز کردار بدگوهرت

چه آرد جهان آفرين بر سرت

زمانه ز بد دامن اندر کشيد

مکافات بد را بد آيد پديد

تو بنديش هشيار و بگشاي گوش

سخن از خردمند مردم نيوش

بدان کين چنين لشکر نامدار

سواران شمشير زن صد هزار

همه نامجوي و همه کينه خواه

بافسون نگردند ازين رزمگاه

زمانه برآمد به هفتم سخن

فگندي وفا را بسوگند بن

بپيمان مرا با تو گفتار نيست

خرد را روانت خريدار نيست

ازيراک با هرک پيمان کني

وفا را بفرجام هم بشکني

بسوگند تو شد سياوش بباد

بگفتار بر تو کس ايمن مباد

نبوديش فريادرس روز درد

چه مايه بسختي ترا ياد کرد

به هشتم که گفتي مرا تاج و تخت

از آن تو بيشست مردي و بخت

هميدون فزونم بمردان و گنج

وليکن دلم را ز مهرست رنج

من ايدون گمانم که تا اين زمان

بجنگ آزمودي مرا بي گمان

گرم بي هنر يافتي روز کين

تو داني کنون بازم از پس ببين

بفرجام گفتي ز مردان مرد

تني چند بگزين ز بهر نبرد

من از لشکر ترک هم زين نشان

بيارم سواران مردم کشان

که از مهرباني که بر لشکرم

نخواهم که بيداد کين گسترم

تو با مهرباني نهي پاي پيش

که داني نهان دل و راي خويش

بيازارد از من جهاندار شاه

گر از يکدگر بگسلانم سپاه

نهم آنک گفتي مبارز گزين

که با من بگردد برين دشت کين

يکي لشکري پرگنه پيش من

پرآزار ازيشان دل انجمن

نباشد ز من شاه همداستان

کزيشان بگردم بدين داستان

نخستين بانبوه زخمي چو کوه

ببايد زدن سربسر همگروه

ميان دو لشکر دو صف برکشيد

گر ايدونک پيروزي آيد پديد

وگر نه همين نامداران مرد

بياريم و سازيم جاي نبرد

ازين گفته گر بگسلي باز دل

من از گفته ي خود نيم دلگسل

ور ايدونک با من بآوردگاه

بسنده نخواهي بدن با سپاه

سپه خواه و ياور ز سالار خويش

بژرفي نگه دار پيکار خويش

پراگنده از لشکرت خستگان

ز خويشان نزديک و پيوستگان

بمان تا کندشان پزشکان درست

زمان جستن اکنون بدين کار تست

اگر خواهي از من زمان درنگ

وگر جنگ جويي بياراي جنگ

بدان گفتم اين تا بروز نبرد

بما بر بهانه نبايدت کرد

که ناگاه با ما بجنگ آمدي

کمين کردي و بي درنگ آمدي

من اين کين اگر تا بصد ساليان

بخواهم همانست و اکنون همان

ازين کينه برگشتن اميد نيست

شب و روز بي ديده گان را يکيست

چو آن پاسخ نامه گشت اسپري

فرستاده آمد بسان پري

کمر بر ميان با ستور نوند

ز مردان بگرد اندرش نيز چند

فرود آمد از باره رويين گرد

گوان را همه پيش گودرز برد

سپهبد بفرمود تا موبدان

زلشکر همه نامور بخردان

بزودي سوي پهلوان آمدند

خردمند و روشن روان آمدند

پس آن پاسخ نامه پيش گوان

بفرمود خواندن همي پهلوان

بزرگان که آن نامه ي دلپذير

شنيدند گفتار فرخ دبير

هش و راي پيران تنک داشتند

همه پند او را سبک داشتند

بگودرز بر آفرين خواندند

ورا پهلوان گزين خواندند

پس آن نامه را مهر کرد و بداد

برويين پيران ويسه نژاد

چو از پيش گودرز برخاستند

بفرمود تا خلعت آراستند

از اسبان تازي بزرين ستام

چه افسر چه شمشير زرين نيام

ببخشيد يارانش را سيم و زر

کرا در خور آمد کلاه و کمر

برفت از در پهلوان با سپاه

سوي لشکر خويش بگرفت راه

چو رويين بنزديک پيران رسيد

بپيش پدر شد چنان چون سزيد

بنزديک تختش فرو برد سر

جهانديده پيران گرفتش ببر

چو بگزارد پيغام سالار شاه

بگفت آنچ ديد اندران رزمگاه

پس آن نامه برخواند پيشش دبير

رخ پهلوان سپه شد چو قير

دلش گشت پردرد و جان پرنهيب

بدانست کآمد بتنگي نشيب

شکيبايي و خامشي برگزيد

بکرد آن سخن بر سپه ناپديد

ازان پس چنين گفت پيش سپاه

که گودرز را دل نيامد براه

ازان خون هفتاد پور گزين

نيارامدش يک زمان دل ز کين

گر ايدونک او بر گذشته سخن

بنوي همي کينه سازد ز بن

چرا من بکين برادر کمر

نبندم نخارم ازين کينه سر

هم از خون نهصد سر نامدار

که از تن جدا شد گه کارزار

که اندر بر و بوم ترکان دگر

سواري چو هومان نبندد کمر

چو نستيهن آن سرو سايه فگن

که شد ناپديد از همه انجمن

ببايد کنون بست ما را کمر

نمانم بايرانيان بوم و بر

بنيروي يزدان و شمشير تيز

برآرم ازان انجمن رستخيز

از اسبان گله هرچ شايسته بود

ز هر سو بلشکرگه آورد زود

پياده همه کرد يکسر سوار

دو اسبه سوار از پس کارزار

سرگنجهاي کهن برگشاد

بدينار دادن دل اندر نهاد

چو اين کرده شد نزد افراسياب

نوندي برافگند هنگام خواب

فرستاده اي با هش و راي پير

سخن گوي و گرد و سوار و دبير

که رو شاه توران سپه را بگوي

که اي دادگر خسرو نامجوي

کز آنگه که چرخ سپهر بلند

بگشت از بر تيره خاک نژند

چو تو شاه بر گاه ننشست نيز

به کس نام شاهي نپيوست نيز

نه زيبا بود جز تو مر تخت را

کلاه و کمر بستن و بخت را

ازان کس برآرد جهاندار گرد

که پيش تو آيد بروز نبرد

يکي بنده ام من گنه کار تو

کشيده سر از جان بيدار تو

ز کيخسرو از من بيازرد شاه

جزين خويشتن را ندانم گناه

که اين ايزدي بود بود آنچ بود

ندارد ز گفتار بسيار سود

اگر نيز بيند مرا زين گناه

کند گردن آزاد و آيد براه

رسانم من اکنون بشاه آگهي

که گردون چه آورد پيش رهي

کشيدم بکوه کنابد سپاه

بايرانيان بر ببستيم راه

وزان سو بيامد سپاهي گران

سپهدار گودرز و با او سران

کز ايران ز گاه منوچهر شاه

فزون زان نيامد بتوران سپاه

به زيبد يکي جايگه ساختند

سپه را دران کوه بنشاختند

سپه را سه روز و سه شب چون پلنگ

بروي اندر آورده بد روي تنگ

نجستيم رزم اندران کينه گاه

که آيد مگر سوي هامون سپاه

نيامد سپاهش ازان که برون

سر پهلوانان ما شد نگون

سپهدار ايران نيامد ستوه

بهامون نياورد لشکر ز کوه

برادر جهاندار هومان من

بکينه بجوشيد ازين انجمن

بايران سپه شد که جويد نبرد

ندانم چه آمد بران شيرمرد

بيامد بکين جستنش پور گيو

بگرديد با گرد هومان نيو

ابر دست چون بيژني کشته شد

سر من ز تيمار او گشته شد

که دانست هرگز که سرو بلند

بباغ از گيا يافت خواهد گزند

دل نامداران همه بر شکست

همه شادماني شد از درد پست

و ديگر چو نستيهن نامدار

ابا ده هزار آزموده سوار

برفت از بر من سپيده دمان

همان بيژنش کند سر در زمان

من از درد دل برکشيدم سپاه

غريوان برفتم بآوردگاه

يکي رزم تا شب برآمد ز کوه

بکرديم يک با دگر همگروه

چو نهصد تن از نامداران شاه

سر از تن جدا شد برين رزمگاه

دو بهره ز گردان اين انجمن

دل از درد خسته بشمشير تن

بما بر شده چيره ايرانيان

بکينه همه پاک بسته ميان

بترسم همي زانک گردان سپهر

بخواهد بريدن ز ما پاک مهر

وزان پس شنيدم يکي بدخبر

کزان نيز برگشتم آسيمه سر

که کيخسرو آيد همي با سپاه

بپشت سپهبد بدين رزمگاه

گرايدونک گردد درست اين خبر

که خسرو کند سوي ما برگذر

جهاندار داند که من با سپاه

نيارم شدن پيش او کينه خواه

مگر شاه با لشکر کينه جوي

نهد سوي ايران بدين کينه روي

بگرداند اين بد ز تورانيان

ببندد بکينه کمر برميان

که گر جان ما را ز ايران سپاه

بد آيد نباشد کسي کينه خواه

فرستاده چون گفت پيران شنيد

بکردار باد دمان بردميد

نشست از بر بادپاي سمند

بکردار آتش هيوني بلند

بشد تا بنزديک افراسياب

نه دم زد بره بر نه آرام و خواب

بنزديک شاه اندر آمد چو باد

ببوسيد تخت و پيامش بداد

چو بشنيد گفتار پيران بدرد

دلش گشت پرخون و رخساره زرد

شد از کار آن کشتگان خسته دل

بدان درد بنهاد پيوسته دل

وزان نيز کز دشمنان لشکرش

گريزان و ويران شده کشورش

ز هر سو پلنگ اندر آورده چنگ

بروبر جهان گشته تاريک و تنگ

چو گفتار پيران ازان سان شنيد

سپه را همه پاي برجاي ديد

بشبگير چون تاج بر سر نهاد

همانگه فرستاده را در گشاد

بفرمود تا باز گردد بجاي

سوي نامور بنده ي کدخداي

چنين پاسخ آورد کورا بگوي

که اي مهربان نيک دل راستگوي

تو تا زادي از مادر پاکتن

سرافراز بودي بهر انجمن

ترا بيشتر نزد من دستگاه

توي برتر از پهلوانان بجاه

هميشه يکي جوشني پيش من

سپر کرده جان و فدي کرده تن

هميدون بهر کار با گنج خويش

گزيده ز بهر مني رنج خويش

تو بردي ز چين تا بايران سپاه

تو کردي دل و بخت دشمن سياه

نبيند سپه چون تو سالار نيز

نبندد کمر چون تو هشيار نيز

ز تور و پشنگ ار درايد بمهر

چو تو پهلوان نيز نارد سپهر

نخست آنک گفتي من از انجمن

گنه کار دارم همي خويشتن

که کيخسرو آمد ز توران زمين

به ايران و با ما بگسترد کين

بدين من که شاهم نيازرده ام

بدل هرگز اين ياد ناورده ام

نبايد که باشي بدين تنگدل

ز تيمار يابد ترا زنگ دل

که آن بودني بود از کردگار

نيامد بدين بد کس آموزگار

که کيخسرو از من نگيرد فروغ

نبيره مخوانش که باشد دروغ

نباشم هميدون من او را نيا

نجويم همي زين سخن کيميا

بدن کار او کس گنه کار نيست

مرا با جهاندار پيکار نيست

چنين بود و اين بودني کار بود

مرا از تو در دل چه آزار بود

و ديگر که گفتي ز کار سپاه

ز گرديدن تيره خورشيد و ماه

هميشه چنينست کار نبرد

ز هر سو همي گردد اين تيره گرد

گهي برکشد تا بخورشيد سر

گهي اندر آرد ز خورشيد بر

بيکسان نگردد سپهر بلند

گهي شاد دارد گهي مستمند

گهي با مي و رود و رامشگران

گهي با غم و گرم و با اندهان

تو دل را بدين درد خسته مدار

روان را بدين کار بسته مدار

سخن گفتن کشتگان گشت خواب

ز کين برادر تو سر برمتاب

دلي کو ز درد برادر شخود

علاج پزشکان نداردش سود

سه ديگر که گفتي که خسرو پگاه

بجنگ اندر آيد همي با سپاه

مبيناد چشم کس آن روزگار

که او پيشدستي نمايد بکار

که من خود برانم کز ايدر سپاه

ازان سوي جيحون گذارم براه

نه گودرز مانم نه خسرو نه طوس

نه گاه و نه تاج و نه بوق و نه کوس

بايران ازان گونه رانم سپاه

کزان پس نبيند کسي تاج و گاه

بکيخسرو اين پس نمانم جهان

بسر بر فرود آيمش ناگهان

بخنجر ازان سان ببرم سرش

که گريد بدو لشکر و کشورش

مگر کاسماني دگر گونه کار

فرازآيد از گردش روزگار

ترا اي جهانديده ي سرفراز

نکردست يزدان بچيزي نياز

ز مردان وز گنج و نيروي دست

همه ايزدي هرچ بايدت هست

يکي نامور لشکري ده هزار

دلير و خردمند و گرد و سوار

فرستادم اينک بنزديک تو

که روشن کند جان تاريک تو

از ايرانيان ده وزينها يکي

بچشم يکي ده سوار اندکي

چو لشکر بنزد تو آيد مپاي

سر و تاج گودرز بگسل ز جاي

همان کوه کو کرده دارد حصار

باسبان جنگي ز پا اندر آر

مکش دست ازيشان بخون ريختن

تو پيروز باشي بآويختن

ممان زنده زيشان بگيتي کسي

که نزد تو آيد ازيشان بسي

فرستاده بشنيد پيغام شاه

بيامد بر پهلوان سپاه

بپيش اندر آمد بسان شمن

خميده چو از بار شاخ سمن

بپيران رسانيد پيغام شاه

وزان نامداران جنگي سپاه

چو بشنيد پيران سپه را بخواند

فرستاده چون اين سخن باز راند

سپه را سراسر همه داد دل

که از غم بباشيد آزاد دل

نهاني روانش پر از درد بود

پر از خون دل و بخت برگرد بود

که از هر سوي لشکر شهريار

همي کاسته ديد در کارزار

هم از شاه خسرو دلش بود تنگ

بترسيد کايد يکايک بجنگ

بيزدان چنين گفت کاي کردگار

چه مايه شگفت اندرين روزگار

کرا برکشيدي تو افگنده نيست

جز از تو جهاندار دارنده نيست

بخسرو نگر تا جز از کردگار

که دانست کآيد يکي شهريار

نگه کن بدين کار گردنده دهر

مر آن را که از خويشتن کرد بهر

برآرد گل تازه از خار خشک

شود خاک بابخت بيدار مشک

شگفتي تر آنک از پي راد مرد

هميشه دل خويش دارد بدرد

ميان نيا و نبيره دو شاه

ندانم چرا بايد اين کينه گاه

دو شاه و دو کشور چنين جنگجوي

دو لشکر بروي اندر آورده روي

چه گويي سرانجام اين کارزار

کرا برکشد گردش روزگار

پس آنگه بيزدان بناليد زار

که اي روشن دادگر کردگار

گر افراسياب اندرين کينه گاه

ابا نامداران توران سپاه

بدين رزمگه کشته خواهد شدن

سربخت ما گشته خواهد شدن

چو کيخسرو آيد ز ايران بکين

بدو باز گردد سراسر زمين

روا باشد ار خسته در جوشنم

برآرد روان کردگار از تنم

مبيناد هرگز جهانبين من

گرفته کسي راه و آيين من

کرا گردش روز با کام نيست

ورا زندگاني و مرگش يکيست

وزان پس ز ايران سپه کرناي

برآمد دم بوق و هندي دراي

دو رويه ز لشکر برآمد خروش

زمين آمد از نعل اسبان بجوش

سپاه اندر آمد ز هر سو گروه

بپوشيد جوشن همه دشت و کوه

دو سالار هر دو بسان پلنگ

فراز آوريدند لشکر بجنگ

بکردار باران ز ابر سياه

بباريد تير اندران رزمگاه

جهان چون شب تيره از تيره ميغ

چو ابري که باران او تير و تيغ

زمين آهنين کرده اسبان بنعل

بر و دست گردان بخون گشته لعل

ز بس خسته ترک اندران رزمگاه

بريده سرانشان فگنده براه

برآوردگه جاي گشتن نماند

پي اسب را برگذشتن نماند

زمين لاله گون شد هوا نيلگون

برآمد همي موج درياي خون

دو سالار گفتند اگر همچنين

بداريم گردان برين دشت کين

شب تيره را کس نماند بجاي

جز از چرخ گردان و گيهان خداي

چو پيران چنان ديد جاي نبرد

بلهاک فرمود و فرشيدورد

که چندان کجا با شما لشکرست

کسي کاندرين رزمگه درخورست

سران را ببخشيد تا برسه روي

بوند اندرين رزمگه کينه جوي

وزيشان گروهي که بيدارتر

سپه را ز دشمن نگه دارتر

بديشان سپاريد پشت سپاه

شما بر دو رويه بگيريد راه

بلهاک فرمود تا سوي کوه

برد لشکر خويش را همگروه

هميدون سوي رود فرشيدورد

شود تا برارد بخورشيد گرد

چو آن نامداران توران سپاه

گسستند زان لشکر کينه خواه

نوندي برافگند بر ديده بان

ازان ديده گه تا در پهلوان

نگهبان گودرز خود با سپاه

همي داشت هر سو ز دشمن نگاه

دو رويه چو لهاک و فرشيدورد

ز راه کيمن برگشادند گرد

سواران ايران برآويختند

همي خاک با خون برآميختند

نوندي برافگند هر سو دوان

بگاه کردن بر پهلوان

نگه کرد گودرز تا پشت اوي

که دارد ز گردان پرخاشجوي

گرامي پسر شير شرزه هجير

بپشت پدر بود با تيغ و تير

بفرمود تا شد بپشت سپاه

بر گيو گودرز لشکر پناه

بگويد که لشکر سوي رود و کوه

بياري فرستد گروها گروه

و ديگر بفرمود گفتن بگيو

که پشت سپه را يکي مرد نيو

گزيند سپارد بدو جاي خويش

نهد او از آن جايگه پاي پيش

هجير خردمند بسته کمر

چو بشنيد گفتار فرخ پدر

بيامد بسوي برادر دوان

بگفت آن کجا گفته بد پهلوان

چز بشنيد گيو اين سخن بردميد

ز لشکر يکي نامور برگزيد

کجا نام او بود فرهاد گرد

بخواند و سپه يکسر او را سپرد

دو صد کار ديده دلاور سران

بفرمود تا زنگه شاوران

برد تاختن سوي فرشيدورد

برانگيزد از رود وز آب گرد

ز گردان دو صد با درفشي چو باد

بفرخنده گرگين ميلاد داد

بدو گفت ز ايدر بگردان عنان

ابا گرز و با آبداده سنان

کنون رفت بايد بران رزمگاه

جهان کرد بايد بريشان سياه

که پشت سپهشان بهم بر شکست

دل پهلوانان شد از درد پست

ببيژن چنين گفت کاي شيرمرد

توي شير درنده روز نبرد

کنون شيرمردي بکار آيدت

که با دشمنان کارزار آيدت

از ايدر برو تا بقلب سپاه

ز پيران بدان جايگه کينه خواه

ازيشان نپرهيز و تن پيش دار

که آمد گه کينه در کارزار

که پشت همه شهر توران بدوست

چو روي تو بيند بدردش پوست

اگر دست يابي برو کار بود

جهاندار و نيک اخترت يار بود

بياسايد از رنج و سختي سپاه

شود شادمانه جهاندار و شاه

شکسته شود پشت افراسياب

پر از خون کند دل دو ديده پر آب

بگفت اين سخن پهلوان با پسر

پسر جنگ را تنگ بسته کمر

سواران که بودند بر ميسره

بفرمود خواندن همه يکسره

گرازه برون آمد و گستهم

هجير سپهدار و بيژن بهم

وزآنجا سوي قلب توران سپاه

گرانمايگان برگرفتند راه

بکردار گرگان بروز شکار

بران بادپايان اخته زهار

ميان سپاه اندرون تاختند

ز کينه همي دل بپرداختند

همه دشت بر گستوانور سوار

پراگنده گشته گه کارزار

چه مايه فتاده بپاي ستور

کفن جوشن و سينه ي شير گور

چو رويين پيران ز پشت سپاه

بديد آن تکاپوي و گرد سياه

بيامد بپشت سپاه بزرگ

ابا نامداران بکردار گرگ

برآويخت برسان شرزه پلنگ

بکوشيد و هم بر نيامد بجنگ

بيفگند شمشير هندي ز مشت

بنوميدي از جنگ بنمود پشت

سپهدار پيران و مردان خويش

بجنگ اندرون پاي بنهاد پيش

چو گيو آن زمان روي پيران بديد

عنان سوي او جنگ را برکشيد

ازان مهتران پيش پيران چهار

بنيزه ز اسب اندر افگند خوار

بزه کرد پيران ويسه کمان

همي تير باريد بر بدگمان

سپر بر سر آورد گيو سترگ

بنيزه درآمد بکردار گرگ

چو آهنگ پيران سالار کرد

که جويد بآورد با او نبرد

فروماند اسبش هميدون بجاي

از آنجا که بد پيش ننهاد پاي

يکي تازيانه بران تيز رو

بزد خشم را نامبردار گو

بجوشيد بگشاد لب را ز بند

بنفرين دژخيم ديو نژند

بيفگند نيزه کمان برگرفت

يکي درقه ي گرگ بر سر گرفت

کمان را بزه کرد و بگشاد بر

که با دست پيران بدوزد سپر

بزد بر سرش چارچوبه خدنگ

نبد کارگر تير بر کوه سنگ

هميدون سه چوبه بر اسب سوار

بزد گيو پيکان آهن گذار

نشد اسب خسته نه پيران نيو

بدانجا رسيدند ياران گيو

چو پيران چنان ديد برگشت زود

برفت از پسش گيو تازان چو دود

بنزديک گيو آمد آنگه پسر

که اي نامبردار فرخ پدر

من ايدون شنيدستم از شهريار

که پيران فراوان کند کارزار

ز چنگ بسي تيزچنگ اژدها

مر او را بود روز سختي رها

سرانجام بر دست گودرز هوش

برآيد تو اي باب چندين مکوش

پس اندر رسيدند ياران گيو

پر از خشم و کينه سواران نيو

چو پيران چنان ديد برگشت زوي

سوي لشکر خويش بنهاد روي

خروشان پر از درد و رخساره زرد

بنزديک لهاک و فرشيدورد

بيامد که اي نامداران من

دليران و خنجر گزاران من

شما را ز بهر چنين روزگار

همي پرورانيدم اندر کنار

کنون چون بجنگ اندر آمد سپاه

جهان شد بما بر ز دشمن سياه

نبينم کسي کز پي نام و ننگ

بپيش سپاه اندر آيد بجنگ

چو آواز پيران بديشان رسيد

دل نامداران ز کين بردميد

برفتند و گفتند گر جان پاک

نباشد بتن نيستمان بيم و باک

ببنديم دامن يک اندر دگر

نشايد گشادن برين کين کمر

سوي گيو لهاک و فرشيدورد

برفتند و جستند با او نبرد

برآمد بر گيو لهاک نيو

يکي نيزه زد بر کمرگاه گيو

همي خواست کو را ربايد ز زين

نگونسار از اسب افگند بر زمين

بنيزه زره بردريد از نهيب

نيامد برون پاي گيو از رکيب

بزد نيزه پس گيو بر اسب اوي

ز درد اندر آمد تگاور بروي

پياده شد از باره لهاک مرد

فراز آمد از دور فرشيد ورد

ابر نيزه ي گيو تيغي چو باد

بزد نيزه ببريد و برگشت شاد

چو گيو اندران زخم او بنگريد

عمود گران از ميان برکشيد

بزد چون يکي تيز دم اژدها

که از دست او خنجر آمد رها

سبک ديگري زد بگردنش بر

که آتش بباريد بر تنش بر

بجوشيد خون بر دهانش از جگر

تنش سست برگشت و آسيمه سر

چو گيو اندرين بود لهاک زود

نشست از بر بادپايي چو دود

ابا گرز و با نيزه برسان شير

بر گيو رفتند هر دو دلير

چه مايه ز چنگ دلاور سران

بروبر بباريد گرز گران

بزين خدنگ اندرون بد سوار

ستوهي نيامدش از کارزار

چو ديدند لهاک و فرشيدورد

چنان پايداري ازان شيرمرد

ز بس خشم گفتند يک با دگر

که ما را چه آمد ز اختر بسر

برين زين همانا که کوهست و روست

بروبر ندرد جز از شير پوست

ز يارانش گيو آنگهي نيزه خواست

همي گشت هر سو چپ و دست راست

بديشان نهاد از دو رويه نهيب

نيامد يکي را سر اندر نشيب

بدل گفت کاري نو آمد بروي

مرا زين دليران پرخاشجوي

نه از شهر ترکان سران آمدند

که ديوان مازندران آمدند

سوي راست گيو اندر آمد چو گرد

گرازه بپرخاش فرشيدورد

ز پولاد در چنگ سيمين ستون

بزير اندرون باره ي چون هيون

گرازه چو بگشاد از باد دست

بزين بر شد آن ترگ پولاد بست

بزد نيزه ي بر کمربند اوي

زره بود نگسست پيوند اوي

يکي تيغ در چنگ بيژن چو شير

بپشت گرازه درآمد دلير

بزد بر سرو ترگ فرشيدورد

زمين را بدريد ترک از نبرد

همي کرد بر بارگي دست راست

باسب اندر آمد نبود آنچ خواست

پس بيژن اندر دمان گستهم

ابا نامداران ايران بهم

بنزديک توران سپاه آمدند

خليده دل و کينه خواه آمدند

ز توران سپاه اندريمان چو گرد

بيامد دمان تا بجاي نبرد

عمودي فروهشت بر گستهم

که تا بگسلاند ميانش ز هم

بتيعش برآمد بدو نيم گشت

دل گستهم زو پر از بيم گشت

بپشت يلان اندر آمد هجير

ابر اندريمان بباريد تير

خدنگش بدريد برگستوان

بماند آن زمان بارگي بي روان

پياده شد از باره مرد سوار

سپر بر سر آورد و بر ساخت کار

ز ترکان بر آمد سراسر غريو

سواران برفتند برسان ديو

مر او را بچاره ز آوردگاه

کشيدند از پيش روي سپاه

سپهدار پيران ز سالارگاه

بيامد بياراست قلب سپاه

ز شبگير تا شب برآمد ز کوه

سواران ايران و توران گروه

همي گرد کينه برانگيختند

همي خاک با خون برآميختند

از اسبان و مردان همه رفته هوش

دهن خشک و رفته ز تن زور و توش

چو روي زمين شد برنگ آبنوس

برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس

ابر پشت پيلان تبيره زنان

ازان رزمگه بازگشت آن زمان

بران بر نهادند هر دو سپاه

که شب بازگردند ز آوردگاه

گزينند شبگير مردان مرد

که از ژرف دريا برآرند گرد

همه نامداران پرخاشجوي

يکايک بروي اندر آرند روي

ز پيکار يابد رهايي سپاه

نريزند خون سر بي گناه

بکردند پيمان و گشتند باز

گرفتند کوتاه رزم دراز

دو سالار هر دو ز کينه بدرد

همي روي بر گاشتند از نبرد

يکي سوي کوه کنابد برفت

يکي سوي زيبد خراميد تفت

همانگه طلايه ز لشکر براه

فرستاد گودرز سالار شاه

ز جوشنوران هرک فرسوده بود

زخون دست و تيغش بيالوده بود

همه جوشن و خود و ترگ و زره

گشادند مر بندها را گره

چو از بار آهن برآسوده شد

خورش جست و مي چند پيموده شد

بتدبير کردن سوي پهلوان

برفتند بيدار پير و جوان

بگودرز پس گفت گيو اي پدر

چه آمد مرا از شگفتي بسر

چو من حمله بردم بتوران سپاه

دريدم صف و برگشادند راه

بپيران رسيدم نوندم بجاي

فروماند و ننهاد از پيش پاي

چنانم شتاب آمد از کار خويش

که گفتم نباشم دگر يار خويش

پسآن گفته شاه بيژن بياد

همي داشت وان دم مرا ياد داد

که پيران بدست تو گردد تباه

از اختر همين بود گفتار شاه

بدو گفت گودرز کو را زمان

بدست منست اي پسر بيگمان

که زو کين هفتاد پور گزين

بخواهم بزور جهان آفرين

ازان پس بروي سپه بنگريد

سران را همه گونه پژمرده ديد

ز رنج نبرد و ز خون ريختن

بهرجاي با دشمن آويختن

دل پهلوان گشت زان پر ز درد

که رخسار آزادگان ديد زرد

بفرمودشان بازگشتن بجاي

سپهدار نيک اختر و رهنماي

بدان تا تن رنج بردارشان

برآسايد از جنگ و پيکارشان

برفتند و شبگير بازآمدند

پر از کينه و زرمساز آمدند

بسالار برخواندند آفرين

که اي نامور پهلوان زمين

شبت خواب چون بود و چون خاستي

ز پيکار ترکان چه آراستي

بديشان چنين گفت پس پهلوان

که اي نيک مردان و فرخ گوان

سزد گر شما بر جهان آفرين

بخوانيد روز و شبان آفرين

که تا اين زمان هرچ رفت از نبرد

به کام دل ما همي گشت گرد

فراوان شگفتي رسيدم بسر

جهان را نديدم مگر بر گذر

ز بيداد و داد آنچ آمد بشاه

بد و نيک راهم بدويست راه

چو ما چرخ گردان فراوان سرشت

درود آن کجا بآرزو خود بکشت

نخستين که ضحاک بيدادگر

ز گيتي بشاهي برآورد سر

جهان را چه مايه بسختي بداشت

جهان آفرين زو همه در گذاشت

بداد آنک آورد پيدا ستم

ز باد آمد آن پادشاهي بدم

چو بيداد او دادگر برنداشت

يکي دادگر را برو برگماشت

برآمد بران کار او چند سال

بد انداخت يزدان بران بدسگال

فريدون فرخ شه دادگر

ببست اندر آن پادشاهي کمر

همه بند آهرمني برگشاد

بياراست گيتي سراسر بداد

چو ضحاک بد گوهر بدمنش

که کردند شاهان بدو سرزنش

ز افراسياب آمد آن بد خوي

همان غارت و کشتن و بد گوي

که در شهر ايران بگسترد کين

بگشت از ره داد و آيين و دين

سياوش را هم به فرجام کار

بکشت و برآورد از ايران دمار

وزانپس کجا گيو ز ايران براند

چه مايه بسختي بتوران بماند

نهاليش بد خاک و بالينش سنگ

خورش گوشت نخچير و پوشش پلنگ

همي رفت گم بوده چون بيهشان

که يابد ز کيخسرو آنجا نشان

يکايک چو نزديک خسرو رسيد

برو آفرين کرد کورا بديد

وزان پس به ايران نهادند روي

خبر شد بپيران پرخاشجوي

سبک با سپاه اندر آمد براه

که هر دو کندشان بره برتباه

بکرد آنچ بودش ز بد دسترس

جهاندارشان بد نگهدار و بس

ازان پس بکين سياوش سپاه

سوي کاسه رود اندر آمد براه

بلاون که آمد سپاه گشن

شبيخون پيران و جنگ پشن

که چندان پسر پيش من کشته شد

دل نامداران همه گشته شد

کنون با سپاهي چنين کينه جوي

بيامد بروي اندر آورد روي

چو با ما بسنده نخواهد بدن

همي داستانها بخواهد زدن

همي چاره سازد بدان تا سپاه

ز توران بيايد بدين رزمگاه

سران را همي خواهد اکنون بجنگ

يکايک ببايد شدن تيز چنگ

که گر ما بدين کار سستي کنيم

وگر نه بدين پيشدستي کنيم

بهانه کند بازگردد ز جنگ

بپيچد سر از کينه و نام و ننگ

ار ايدونک باشيد با من يکي

ازيشان فراوان و ما اندکي

ازان نامداران برآريم گرد

بدانگه که سازد همي او نبرد

ور ايدونک پيران ازين راي خويش

نگردد نهد رزم را پاي پيش

پذيرفتم اندر شما سربسر

که من پيش بندم بدين کين کمر

ابا پير سر من بدين رزمگاه

بکشتن دهم تن بپيش سپاه

من و گرد پيران و رويين و گيو

يکايک بسازيم مردان نيو

که کس در جهان جاودانه نماند

بگيتي بما جز فسانه نماند

هم آن نام بايد که ماند بلند

چو مرگ افگند سوي ما برکمند

زمانه بمرگ و بکشتن يکيست

وفا با سپهر روان اندکيست

شما نيز بايد که هم زين نشان

ابا نيزه و تيغ مردم کشان

بکينه ببنديد يکسر کمر

هران کس که هست از شما نامور

که دولت گرفتست از ايشان نشيب

کنون کرد بايد بکين بر نهيب

بتوران چو هومان سواري نبود

که با بيژن گيو رزم آزمود

چو برگشته ي بخت او شد نگون

بريدش سر از تن بسان هيون

نبايد شکوهيد زيشان بجنگ

نشايد کشيدن ز پيکار چنگ

ور ايدونک پيران بخواهد نبرد

بانبوه لشکر بيارد چو گرد

هميدون بانبوه ما همچو کوه

ببايد شدن پيش او همگروه

که چندان دليران همه خسته دل

ز تيمار و اندوه پيوسته دل

برانم که ما را بود دستگاه

ازيشان برآريم گرد سياه

بگفت اين سخن سربسر پهلوان

بپيش جهانديده فرخ گوان

چو سالارشان مهرباني نمود

همه پاک بر پاي جستند زود

برو سربسر خواندند آفرين

که چون تو کسي نيست پر داد و دين

پرستنده چون تو فريدون نداشت

که گيتي سراسر بشاهي گذاشت

ستون سپاهي و سالار شاه

فرازنده ي تاج و گاه و کلاه

فدي کرده ي جان و فرزند و چيز

ز سالار شاهان چه جويند نيز

همه هرچ شاه از فريبرز جست

ز طوس آن کنون از تو بيند درست

همه سربسر مر ترا بنده ايم

بفرمان ورايت سرافکنده ايم

گر ايدونک پيران ز توران سپاه

سران آورد پيش ما کينه خواه

ز ما ده مبارز وزيشان هزار

نگر تا که پيچد سر از کارزار

ور ايدونک لشکر همه همگروه

بجنگ اندر آيد بکردار کوه

ز کينه همه پاک دل خسته ايم

کمر بر ميان جنگ را بسته ايم

فداي تو بادا تن و جان ما

سراسر برينست پيمان ما

چو گودرز پاسخ برين سان شنود

بدلش اندرون شادماني فزود

بران نامداران گرفت آفرين

که اي نره شيران ايران زمين

سپه را بفرمود تا برنشست

هميدون ميان را بکينه ببست

چپ لشکرش جاي رهام گرد

بفرهاد خورشيد پيکر سپرد

سوي راست جاي فريبرز بود

بکتماره ي قارنان داد زود

بشيدوش فرمود کاي پور من

بهر کار شايسته دستور من

تو با کاوياني درفش و سپاه

برو پشت لشکر تو باش و پناه

بفرمود پس گستهم را که شو

سپه را تو باش اين زمان پيشرو

ترا بود بايد بسالار گاه

نگه دار بيدار پشت سپاه

سپه را بفرمود کز جاي خويش

نگر ناوريد اندکي پاي پيش

همه گستهم را کنيد آفرين

شب و روز باشيد بر پشت زين

برآمد خروش از ميان سپاه

گرفتند زاري بران رزمگاه

همه سربسر سوي او تاختند

همي خاک بر سر برانداختند

که با پير سر پهلوان سپاه

کمر بست و شد سوي آوردگاه

سپهدار پس گستهم را بخواند

بسي پند و اندرز با او براند

بدو گفت زنهار بيدار باش

سپه را ز دشمن نگهدار باش

شب و روز در جوشن کينه جوي

نگر تا گشاده نداريد روي

چو آغازي از جنگ پرداختن

بود خواب را بر تو برتاختن

همان چون سرآري بسوي نشيب

ز ناخفتگان بر تو آيد نهيب

يکي ديده بان بر سر کوه دار

سپه را ز دشمن بي اندوه دار

ور ايدونک آيد ز توران زمين

شبي ناگهان تاختن گر کمين

تو بايد که پيکار مردان کني

بجنگ اندر آهنگ گردان کني

ور ايدونک از ما بدين رزمگاه

بد آگاهي آيد ز توران سپاه

که ما را بآوردگه برکشند

تن بي سران مان بتوران کشند

نگر تا سپه را نياري بجنگ

سه روز اندرين کرد بايد درنگ

چهارم خود آيد بپشت سپاه

شه نامبردار با پيل و گاه

چو گفتار گودرز زان سان شنيد

سرشکش ز مژگان برخ برچکيد

پذيرفت سر تا بسر پند اوي

همي جست ازان کار پيوند اوي

بسالار گفت آنچ فرمان دهي

ميان بسته دارم بسان رهي

پس از جنگ پيشين که آمد شکست

که توران بران درد بودند پست

خروشان پدر بر پسر روي زرد

برادر ز خون برادر بدرد

همه سربسر سوگوار و نژند

دژم گشته از گشت چرخ بلند

چو پيران چنان ديد لشکر همه

چو از گرگ درنده خسته رمه

سران را ز لشکر سراسر بخواند

فراوان سخن پيش ايشان براند

چنين گفت کاي کار ديده گوان

همه سوده ي رزم پير و جوان

شما را بنزديک افراسياب

چه مايه بزرگي و جاهست و آب

بپيروزي و فرهي کامتان

بگيتي پراگنده شد نامتان

بيک رزم کآمد شما را شکست

کشيديد يکسر ز پيکار دست

بدانيد يکسر کزين رزمگاه

اگر بازگردد بسستي سپاه

پس اندر ز ايران دلاور سران

بيايند با گرزهاي گران

يکي را ز ما زنده اندر جهان

نبيند کس از مهتران و کهان

برون کرد بايد ز دلها نهيب

گزيدن مرين غمگنان را شکيب

چنين داستان زد شه موبدان

که پيروز يزدان بود جاودان

جهان سربسر با فراز و نشيب

چنينست تا رفتن اندر نهيب

کنون از بر و بوم و فرزند خويش

که انديشد از جان و پيوند خويش

همان لشکرست اين که از جنگ ما

بپيچيد و بس کرد آهنگ ما

بدين رزمگه بست بايد ميان

بکينه شدن پيش ايرانيان

چنين کرد گودرز پيمان که من

سران برگزينم ازين انجمن

يکايک بروي اندر آريم روي

دو لشکر برآسايد از گفت و گوي

گر ايدونک پيمان بجاي آوريد

سران را ز لشکر بپاي آوريد

وگر همگروه اندر آيد بجنگ

نبايد کشيدن ز پيکار چنگ

اگر سر همه سوي خنجر بريم

بروزي بزاديم و روزي مريم

وگرنه سرانشان برآرم بدار

دو رويه بود گردش روزگار

اگر سر بپيچد کس از گفت من

بفرمايمش سر بريدن ز تن

گرفتند گردان بپاسخ شتاب

که اي پهلوان رد افراسياب

تو از ديرگه باز با گنج خويش

گزيدستي از بهر ما رنج خويش

ميان بسته بر پيش ما چون رهي

پسر با برادر بکشتن دهي

چرا سر بپيچيم ما خود کييم

چنين بنده ي شه ز بهر چييم

بگفتند وز پيش برخاستند

بپيکار يکسر بياراستند

همه شب همي ساختند اين سخن

که افگند سالار بيدار بن

بشبگير آواي شيپور و ناي

ز پرده برآمد بهر دو سراي

نشستند برزين سپيده دمان

همه نامداران ببازو کمان

که از نعل اسبان تو گفتي زمين

بپوشد همي چادر آهنين

سپهبد بلهاک و فرشيدورد

چنين گفت کاي نامداران مرد

شما را نگهبان توران سپاه

همي بود بايد بدين رزمگاه

يکي ديده بان بر سر کوهسار

نگهبان روز و ستاره شمار

گر ايدونک ما را ز گردان سپهر

بد آيد ببرد ز ما پاک مهر

شما جنگ را کس متازيد زود

بتوران شتابيد برسان دود

کزين تخمه ي ويسگان کس نماند

همه کشته شد جز شما بس نماند

گرفتند مر يکدگر را کنار

بدرد جگر برگرستند زار

برفتند و بس روي برگاشتند

غريويدن و بانگ برداشتند

پر از کينه سالار توران سپاه

خروشان بيامد بآوردگاه

چو گودرز کشوادگان را بديد

سخن گفت بسيار و پاسخ شنيد

بدو گفت کاي پر خرد پهلوان

برنج اندرون چند پيچي روان

روان سياوش را زان چه سود

که از شهر توران برآري تو دود

بدان گيتي او جاي نيکان گزيد

نگيري تو آرام کو آرميد

دو لشکر چنين پاک با يکدگر

فگنده چو پيلان ز تن دور سر

سپاه دو کشور همه شد تباه

گه آمد که برداري اين کينه گاه

جهان سربسر پاک بيمرد گشت

برين کينه پيکار ما سرد گشت

ور ايدونک هستي چنين کينه دار

ازان کوه پايه سپاه اندر آر

تو از لشکر خويش بيرون خرام

مگر خود برآيدت زين کينه کام

بتنها من و تو برين دشت کين

بگرديم و کين آوران همچنين

ز ما هرک او هست پيروز بخت

رسد خود بکام و نشيند بتخت

اگر من بدست تو گردم تباه

نجويند کينه ز توران سپاه

بپيش تو آيند و فرمان کنند

بپيمان روان را گروگان کنند

وگر تو شوي کشته بر دست من

کسي را نيازارم از انجمن

مرا با سپاه تو پيکار نيست

بريشان ز من نيز تيمار نيست

چو گودرز گفتار پيران شنيد

از اختر همي بخت وارونه ديد

نخست آفرين کرد بر کردگار

دگر ياد کرد از شه نامدار

بپيران چنين گفت کاي نامور

شنيديم گفتار تو سربسر

ز خون سياوش بافراسياب

چه سودست از داد سر برمتاب

که چون گوسفندش ببريد سر

پر از خون دل از درد خسته جگر

ازان پس برآورد ز ايران خروش

زبس کشتن و غارت و جنگ و جوش

سياوش بسوگند تو سر بداد

تو دادي بخيره مر او را بباد

ازان پس که نزد تو فرزند من

بيامد کشيدي سر از پند من

شتابيدي و جنگ را ساختي

بکردار آتش همي تاختي

مرا حاجت از کردگار جهان

برين گونه بود آشکار و نهان

که روزي تو پيش من آيي بجنگ

کنون آمدي نيست جاي درنگ

به پيران سر اکنون بآوردگاه

بگرديم يک با دگر بي سپاه

سپهدار ترکان برآراست کار

ز لشکر گزيد آن زمان ده سوار

ابا اسب و ساز و سليح تمام

همه شيرمرد و همه نيک نام

همانگه ز ايران سپه پهلوان

بخواند آن زمان ده سوار جوان

برون تاختند از ميان سپاه

برفتند يکسر بآوردگاه

که ديدار ديده بريشان نبود

دو سالار زين گونه رزم آزمود

ابا هر سواري ز ايران سپاه

ز توران يکي شد ورا رزم خواه

نهادند پس گيو را با گروي

که همزور بودند و پرخاشجوي

گروي زره کز ميان سپاه

سراسر برو بود نفرين شاه

که بگرفت ريش سياوش بدست

سرش را بريد از تن پاک پست

دگر با فريبرز کاوس تفت

چو کلباد ويسه بآورد رفت

چو رهام گودرز با بارمان

برفتند يک با دگر بدگمان

گرازه بشد با سيامک بجنگ

چو شير ژيان با دمنده نهنگ

چو گرگين کارآزموده سوار

که با اندريمان کند کارزار

ابا بيژن گيو رويين گرد

بجنگ از جهان روشنايي ببرد

چو او خواست با زنگه شاوران

دگر برته با کهرم از ياوران

چو ديگر فروهل بد و زنگله

برون تاختند از ميان گله

هجير و سپهرم بکردار شير

بدان رزمگاه اندر آمد دلير

چو گودرز کشواد و پيران بهم

همه ساخته دل بدرد و ستم

ميان بسته هر دو سپهبد بکين

چه از پادشاهي چه از بهر دين

بخوردند سوگند يک بادگر

که کس برنگرداند از کينه سر

بدان تا کرا گردد امروز کار

که پيروز برگردد از کارزار

دو بالا بد اندر دو روي سپاه

که شايست کردن بهرسو نگاه

يکي سوي ايران دگر سوي تور

که ديدار بودي بلشکر ز دور

بپيش اندرون بود هامون و دشت

که تا زنده شايست بر وي گذشت

سپهدار گودرز کرد آن نشان

که هر کو ز گردان گردنکشان

بزير آورد دشمني را چو دود

درفشي ز بالا برآرند زود

سپهدار پيران نشاني نهاد

ببالاي ديگر همين کرد ياد

ازآن پس بهامون نهادند سر

بخون ريختن بسته گردان کمر

بتيغ و بگرز و بتير و کمند

همي آزمودند هرگونه بند

دليران توران و کنداوران

ابا گرز و تيغ و پرنداوران

که گر کوه پيش آمدي روز جنگ

نبودي بر آن رزم کردن درنگ

همه دستهاشان فروماند پست

در زور يزدان بريشان ببست

بدان بلا اندر آويختند

که بسيار بيداد خون ريختند

فرو مانده اسبان جنگي بجاي

تو گفتي که با دست بستست پاي

بريشان همه راستي شد نگون

که برگشت روز و بجوشيد خون

چنان خواست يزدان جان آفرين

که گفتي گرفت آن گوان را زمين

ز مردي که بودند با بخت خويش

برآويختند از پي تخت خويش

سران از پي پادشاهي بجنگ

بدادند جان از پي نام و ننگ

دمان آمدند اندر آوردگاه

ابا يکدگر ساخته کينه خواه

نخستين فريبرز نيو دلير

ز لشکر برون تاخت برسان شير

بنزديک کلباد ويسه دمان

بيامد بزه برنهاده کمان

همي گشت و تيرش نيامد چو خواست

کشيد آن پرنداور از دست راست

برآورد و زد تير بر گردنش

بدو نيم شد تا کمرگه تنش

فرود آمد از اسب و بگشاد بند

ز فتراک خويش آن کياني کمند

ببست از بر باره کلباد را

گشاد از برش بند پولاد را

ببالا برآمد به پيروز نام

خروشي برآورد و بگذارد گام

که سالار ما باد پيروزگر

همه دشمن شاه خسته جگر

و ديگر گروي زره ديو نيو

برون رفت با پور گودرز گيو

بنيزه فراوان برآويختند

همي زهر با خون برآميختند

سناندار نيزه ز چنگ سوار

فرو ريخت از هول آن کارزار

کمان برگرفتند و تير خدنگ

يک اندر دگر تاخته چون پلنگ

همي زنده بايست مر گيو را

کز اسب اندر آرد گو نيو را

چنان بسته در پيش خسرو برد

ز ترکان يکي هديه ي نو برد

چو گيو اندر آمد گروي از نهيب

کمان شد ز دستش بسوي نشيب

سوي تيغ برد آن زمان دست خويش

دمان گيو نيو اندر آمد بپيش

عمودي بزد بر سر و ترگ اوي

که خون اندر آمد ز تارک بروي

هميدون ز زين دست بگذاردش

گرفتش ببر سخت و بفشاردش

که بر پشت زين مرد بي توش گشت

ز اسب اندر افتاد و بيهوش گشت

فرود آمد از باره جنگي پلنگ

دو دست از پس پشت بستش چو سنگ

نشست از بر زين و او را بپيش

دوانيد و شد تا بر يار خويش

ببالا برآمد درفشي بدست

بنعره همي کوه را کرد پست

به پيروزي شاه ايران زمين

همي خواند بر پهلوان آفرين

سه ديگر سيامک ز توران سپاه

بشد با گرازه بآوردگاه

برفتند و نيزه گرفته بدست

خروشان بکردار پيلان مست

پر از جنگ و پر خشم کينه وران

گرفتند زان پس عمود گران

چو شيران جنگي برآشوفتند

همي بر سر يکدگر کوفتند

زبانشان شد از تشنگي لخت لخت

بتنگي فراز آمد آن کار سخت

پياده شدند و برآويختند

همي گرد کينه برانگيختند

گرازه بزد دست برسان شير

مر او را چو باد اندر آورد زير

چنان سخت زد بر زمين کاستخوانش

شکست و برآمد ز تن نيز جانش

گرازه هم آنگه ببستش باسب

نشست از بر زين چو آذر گشسب

گرفت آنگه اسب سيامک بدست

ببالا برآمد بکردار مست

درفش خجسته بدست اندرون

گرازان و شادان و دشمن نگون

خروشان و جوشان و نعره زنان

ابر پهلوان آفرين برکنان

چهارم فروهل بد و زنگله

دو جنگي بکردار شير يله

بايران نبرده بتير و کمان

نبد چون فروهل دگر بدگمان

چو از دور ترک دژم را بديد

کمان را بزه کرد و اندر کشيد

برآورد زان تيرهاي خدنگ

گرفته کمان رفت پيشش بجنگ

ابر زنگله تيرباران گرفت

ز هر سو کمين سواران گرفت

خدنگي برانش برآمد چو باد

که بگذشت بر مرد و بر اسب شاد

بروي اندر آمد تگاور ز درد

جدا شد ازو زنگله روي زرد

نگون شد سر زنگله جان بداد

تو گفتي همانا ز مادر نزاد

فروهل فروجست و ببريد سر

برون کرد خفتان رومي ز بر

سرش را بفتراک زين برببست

بيامد گرفت اسب او را بدست

ببالا برآمد بسان پلنگ

بخون غرقه گشته بر و تيغ و چنگ

درفش خجسته برآورد راست

شده شادمان يافته هرچ خواست

خروشيد زان پس که پيروز باد

سر خسروان شاه فرخ نژاد

به پنجم چو رهام گودرز بود

که با بارمان او نبرد آزمود

کمان برگرفتند و تير خدنگ

برآمد خروش سواران جنگ

کمانها همه پاک بر هم شکست

سوي نيزه بردند چون باد دست

دو جنگي و هر دو دلير و سوار

هشيوار و ديده بسي کارزار

بگشتند بسيار يک با دگر

بپيچيد رهام پرخاشخر

يکي نيزه انداخت بر ران اوي

کز اسب اندر آمد بفرمان اوي

جدا شد ز باره هم آنگاه ترک

ز اسب اندر افتاد ترک سترک

بپشت اندرش نيزه اي زد دگر

سنان اندر آمد ميان جگر

فرود آمد از باره ي کرد آفرين

ز دادار بر بخت شاه زمين

بکين سياوش کشيدش نگون

ز کينه بماليد بر روي خون

بزين اندر آهخت و بستش چو سنگ

سر آويخته پايها زير تنگ

نشست از بر زين و اسبش کشان

بيامد دوان تا بجاي نشان

ببالا برآمد شده شاد دل

ز درد و غمان گشته آزاد دل

به پيروزي شاه و تخت بلند

بکام آمده زير بخت بلند

همي آفرين خواند سالار شاه

ابر شاه کيخسرو و تاج و گاه

که پيروزگر شاه پيروز باد

همه روزگارانش نوروز باد

ششم بيژن گيو و رويين دمان

بزه برنهادند هر دو کمان

چپ و راست گشتند يک با دگر

نبد تيرشان از کمان کارگر

برومي عمود آنگهي پور گيو

همي گشت با گرد رويين نيو

بر آوردگه بر برو دست يافت

زمين را بدريد و اندر شتافت

زد از باد بر سرش رومي ستون

فرو ريخت از ترگ او مغز و خون

بزين پلنگ اندرون جان بداد

ز پيران ويسه بسي کرد ياد

پس از پشت باره درآمد نگون

همه تن پر آهن دهن پر ز خون

ز اسب اندر آمد سبک بيژنا

مر او را بکردار آهرمنا

کمند اندر افگند و بر زين کشيد

نبد کس که تيمار رويين کشيد

برفت از پي سود مايه بباد

هنوز از جوانيش نابوده شاد

بر اسبش بکردار پيلي ببست

گرفت آنگهي پالهنگش بدست

عنان هيون تگاور بتافت

وز آن جايگه سوي بالا شتافت

بچنگ اندرون شير پيکر درفش

ميان ديبه و رنگ خورده بنفش

چنينست کار جهان فريب

پس هر فرازي نهاده نشيب

وز آن جايگه شد بجاي نشان

بنزديک آن نامور سرکشان

همي گفت پيروزگر باد شاه

هميشه سر پهلوان با کلاه

جهان پيش شاه جهان بنده باد

هميشه دل پهلوان باد شاد

برون تاخت هفتم ز گردان هجير

يکي نامداري سواري هژير

سپهرم ز خويشان افراسياب

يکي نامور بود با جاه و آب

ابا پور گودرز رزم آزمود

که چون او بلشکر سواري نبود

برفتند هر دو بجاي نبرد

برآمد ز آوردگه تيره گرد

بشمشير هر دو برآويختند

همي زآهن آتش فروريختند

هجير دلاور بکردار شير

بروي سپهرم درآمد دلير

بنام جهان آفرين کردگار

ببخت جهاندار با شهريار

يکي تيغ زد بر سر و ترگ اوي

که آمد هم اندر زمان مرگ اوي

در افتاد ز اسبش هم آنگه نگون

بزاري و خواري دهن پر ز خون

فرود آمد از باره فرخ هجير

مر او را ببست از بر زين چو شير

نشست از بر اسب و آن اسب اوي

گرفته عنان و درآورده روي

برآمد ببالا و کرد آفرين

بران اختر نيک و فرخ زمين

همي زور و بخت از جهاندار ديد

وز آن گردش بخت بيدار ديد

بهشتم ز گردان ناماوران

بشد ساخته زنگه ي شاوران

که همرزمش از تخم او خواست بود

که از جنگ هرگز نه برکاست بود

گرفتند هر دو عمود گران

چو او خواست با زنگه شاوران

بگشتند ز اندازه بيرون بجنگ

ز بس کوفتن گشت پيکار تنگ

فروماند اسبان جنگي ز تگ

که گفتي بتنشان نجنبيد رگ

چو خورشيد تابان ز گنبد بگشت

بکردار آهن بتفسيد دشت

چنان تشنه گشتند کز جاي خويش

نجنبيد و ننهاد کس پاي پيش

زبان برگشادند يک با دگر

که اکنون ز گرمي بسوزد جگر

ببايد برآسود و دم بر زدن

پس آنگه سوي جنگ بازآمدن

برفتند و اسبان جنگي بجاي

فراز آوريدند و بستند پاي

بآسودگي باز برخاستند

بپيکار کينه بياراستند

بکردار آتش ز نيزه سوار

همي گشت بر مرکز کارزار

بدآنگه که زنگه برو دست يافت

سنان سوي او کرد و اندر شتافت

يکي نيزه زد بر کمرگاه اوي

کز اسبش نگون کرد و برزد بروي

چو رعد خروشان يکي ويله کرد

که گفتي بدريد دشت نبرد

فرود آمد از باره شد نزد اوي

بران خاک تفته کشيدش بروي

مر او را بچاره ز روي زمين

نگون اندر افگند بر پشت زين

نشست از بر اسب و بالا گرفت

بترکان چه آمد ز بخت اي شگفت

بران کوه فرخ برآمد ز پست

يکي گرگ پيکر درفشي بدست

بشد پيش ياران و کرد آفرين

ابر شاه و بر پهلوان زمين

برون رفت گرگين نهم کينه خواه

ابا اندريمان ز توران سپاه

جهانديده و کار کرده دو مرد

برفتند و جستند جاي نبرد

بنيزه بگشتند و بشکست پست

کمان بر گرفتند هر دو بدست

بباريد تير از کمان سران

بروي اندر آورده کرگ اسپران

همي تير باريد همچون تگرگ

بران اسپر کرگ و بر ترک و ترگ

يکي تير گرگين بزد بر سرش

که بر دوخت با ترگ رومي برش

بلرزيد بر زين ز سختي سوار

يکي تير ديگر بزد نامدار

هم آنگاه ترک اندر آمد نگون

ز چشمش برون آمد از درد خون

فرود آمد از باره گرگين چو گرد

سر اندريمان ز تن دور کرد

بفتراک بربست و خود برنشست

نوند سوار نبرده بدست

بران تند بالا برآمد دمان

هميدون ببازو بزه بر کمان

بنيروي يزدان که او بد پناه

بپيروز بخت جهاندار شاه

چو پيروز برگشت مرد از نبرد

درفش دلفروز بر پاي کرد

دهم برته با کهرم تيغ زن

دو خوني و هر دو سر انجمن

همي آزمودند هرگونه جنگ

گرفتند پس تيغ هندي بچنگ

درفش همايون بدست اندرون

تو گفتي بجنبد که بيستون

يکايک بپيچيد ازو برته روي

يکي تيغ زد بر سر و ترگ اوي

که تا سينه کهرم بد و نيم گشت

ز دشمن دل برته بي بيم گشت

فرود آمد از اسب و او را ببست

بران زين توزي و خود برنشست

برآمد ببالا چو شرزه پلنگ

خروشان يکي تيغ هندي بچنگ

درفش همايون بدست اندرون

فگنده بران باره کهرم نگون

همي گفت شاهست پيروزگر

هميشه کلاهش بخورشيد بر

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

ز ترکان نبد کس بر آن پهن دشت

کسي را کجا پروراند بناز

برآيد برو روزگار دراز

شبيخون کند گاه شادي بروي

همي خواري و سختي آرد بروي

ز باد اندر آرد دهدمان بدم

همي داد خوانيم و پيداستم

بتورانيان بر بد آن جنگ شوم

بآوردگه کردن آهنگ شوم

چنان شد که پيران ز توران سپاه

سواري نديد اندر آوردگاه

روانها گسسته ز تنشان بتيغ

جهان را تو گفتي نيامد دريغ

سپهدار ايران و توران دژم

فراز آمدند اندران کين بهم

همي بر نوشتند هر دو زمين

همه دل پر از درد و سر پر ز کين

بآوردگاه سواران ز گرد

فرو ماند خورشيد روز نبرد

بتيغ و بخنجر بگرز و کمند

زهر گونه ي برنهادند بند

فراز آمد آن گردش ايزدي

از ايران بتوران رسيد آن بدي

ابا خواست يزدانش چاره نماند

کرا کوشش و زور و ياره نماند

نگه کرد پيران که هنگام چيست

بدانست کان گردش ايزديست

وليکن بمردي همي کرد کار

بکوشيد با گردش روزگار

ازان پس کمان برگرفتند و تير

دو سالار لشکر دو هشيار پير

يکي تيرباران گرفتند سخت

چو باد خزان بر جهد بر درخت

نگه کرد گودرز تير خدنگ

که آهن ندارد مر او را نه سنگ

ببر گستوان برزد و بردريد

تگاور بلرزيد و دم در کشيد

بيفتاد و پيران در آمد بزير

بغلتيد زيرش سوار دلير

بدانست کآمد زمانه فراز

وزان روز تيره نيابد جواز

ز نيرو بدو نيم شد دست راست

هم آنگه بغلتيد و بر پاي خاست

ز گودرز بگريخت و شد سوي کوه

غمي شد ز درد دويدن ستوه

همي شد بران کوهسر بر دوان

کزو باز گردد مگر پهلوان

نگه کرد گودرز و بگريست زار

بترسيد از گردش روزگار

بدانست کش نيست با کس وفا

ميان بسته دارد ز بهر جفا

فغان کرد کاي نامور پهلوان

چه بودت که ايدون پياده دوان

بکردار نخچير در پيش من

کجات آن سپاه اي سر انجمن

نيامد ز لشکر ترا يار کس

وزيشان نبينمت فرياد رس

کجات آن همه زور و مردانگي

سليح و دل و گنج و فرزانگي

ستون گوان پشت افراسياب

کنون شاه را تيره گشت آفتاب

زمانه ز تو زود برگاشت روي

بهنگام کينه تو چاره مجوي

چو کارت چنين گشت زنهار خواه

بدان تات زنده برم نزد شاه

ببخشايد از دل همي بر تو بر

که هستي جهان پهلوان سربسر

بدو گفت پيران که اين خود مباد

بفرجام بر من چنين بد مباد

ازين پس مرا زندگاني بود

بزنهار رفتن گماني بود

خود اندر جهان مرگ را زاده ايم

بدين کار گردن ترا داده ايم

شنيدستم اين داستان از مهان

که هرچند باشي بخرم جهان

سرانجام مرگست زو چاره نيست

بمن بر بدين جاي پيغاره نيست

همي گشت گودرز بر گرد کوه

نبودش بدو راه و آمد ستوه

پياده ببود و سپر برگرفت

چو نخچيربانان که اندر گرفت

گرفته سپر پيش و ژوپين بدست

ببالا نهاده سر از جاي پست

همي ديد پيران مر او را ز دور

بست از بر سنگ سالار تور

بينداخت خنجر بکردار تير

بيامد ببازوي سالار پير

چو گودرز شد خسته بر دست اوي

ز کينه بخشم اندر آورد روي

بينداخت ژوپين بپيران رسيد

زره بر تنش سربسر بردريد

ز پشت اندر آمد براه جگر

بغريد و آسيمه برگشت سر

برآمدش خون جگر بر دهان

روانش برآمد هم اندر زمان

چو شير ژيان اندر آمد بسر

بناليد با داور دادگر

بران کوه خارا زماني طپيد

پساز کين و آوردگاه آرميد

زمانه بزهر اب دادست چنگ

بدرد دل شير و چرم پلنگ

چنينست خود گردش روزگار

نگيرد همي پند آموزگار

چو گودرز بر شد بران کوهسار

بديدش بر آنگونه افگنده خوار

دريده دل و دست و بر خاک سر

شکسته سليح و گسسته کمر

چنين گفت گودرز کاي نره شير

سر پهلوانان و گرد دلير

جهان چون من و چون تو بسيار ديد

نخواهد همي با کسي آرميد

چو گودرز ديدش چنان مرده خوار

بخاک و بخون بر طپيده بزار

فروبرد چنگال و خون برگرفت

بخورد و بيالود روي اي شگفت

ز خون سياوش خروشيد زار

نيايش همي کرد بر کردگار

ز هفتاد خون گرامي پسر

بناليد با داور دادگر

سرش را همي خواست از تن بريد

چنان بدکنش خويشتن را نديد

درفشي ببالينش بر پاي کرد

سرش را بدان سايه در جاي کرد

سوي لشکر خويش بنهاد روي

چکان خون ز بازوش چون آب جوي

همه کينه جويان پرخاشجوي

ز بالا بلشکر نهادند روي

ابا کشتگان بسته بر پشت زين

بريشان سرآورده پرخاش و کين

چو با کينه جويان نبد پهلوان

خروشي برآمد ز پير و جوان

که گودرز بر دست پيران مگر

ز پيري بخون اندر آورد سر

همي زار بگريست لشکر همه

ز ناديدن پهلوان رمه

درفشي پديد آمد از تيره گرد

گرازان و تازان بدشت نبرد

برآمد ز لشکرگه آواي کوس

همي گرد بر آسمان داد بوس

بزرگان بر پهلوان آمدند

پر از خنده و شادمان آمدند

چنين گفت لشکر مگر پهلوان

ازو باز گرديد تيره روان

که پيران يکي شير دل مرد بود

همه ساله جوياي آورد بود

چنين ياد کرد آن زمان پهلوان

سپرده بدو گوش پير و جوان

بانگشت بنمود جاي نبرد

بگفت آنک با او زمانه چه کرد

برهام فرمود تا برنشست

بآوردن او ميان را ببست

بدو گفت او را بزين برببند

بياور چنان تازيان بر نوند

درفش و سليحش چنان هم که هست

بدرع و ميانش مبر هيچ دست

بران گونه چون پهلوان کرد ياد

برون تاخت رهام چون تند باد

کشيد از بر اسب روشن تنش

بخون اندرون غرقه بد جوشنش

چنان هم ببستش بخم کمند

فرود آوريدش ز کوه بلند

درفشش چو از جايگاه نشان

نديدند گردان گردنکشان

همه خواندند آفرين سربسر

ابر پهلوان زمين دربدر

که اي نامور پشت ايران سپاه

پرستنده ي تخت تو باد ماه

فداي سپه کرده اي جان و تن

بپيري زمان روزگار کهن

چنين گفت گودرز با مهتران

که چون رزم ما گشت زين سان گران

مرا در دل آيد که افراسياب

سپه بگذراند بدين روي آب

سپاه وي آسوده از رنج و تاب

بمانده سپاهم چنين در شتاب

وليکن چنين دارم اميد من

که آيد جهاندار خورشيد من

بيفروزد اين رزمگه را بفر

بيارد سپاهي بنو کينه ور

يکي هوشمندي فرستاده ام

بسي شاه را پندها داده ام

که گر شاه ترکان بيارد سپاه

نداريم پاي اندرين کينه گاه

گمانم چنانست کو با سپاه

بياري بيايد بدين رزمگاه

مر اين کشتگان را برين دشت کين

چنين هم بداريد بر پشت زين

کزين کشتگان جان ما بيغمست

روان سياوش زين خرمست

اگر هم چنين نزد شاه آوريم

شود شاد و زين پايگاه آوريم

که آشوب ترکان و ايرانيان

ازين بد کجا کم شد اندر ميان

همه يکسره خواندند آفرين

که بي تو مبادا زمان و زمين

همه سودمندي ز گفتار تست

خور و ماه روشن بديدار تست

برفتند با کشتگان همچنان

گروي زره را پياده دوان

چو نزديک بنگاه و لشکر شدند

پذيره ي سپهبد سپاه آمدند

بپيش سپه بود گستهم شير

بيامد بر پهلوان دلير

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

سپاهت بي آزار گفتا ببين

چنان چون سپردي سپردم بهم

درين بود گودرز با گستهم

که اندر زمان از لب ديده بان

بگوش آمد از کوه زيبد فغان

که از گرد شد دشت چون تيره شب

شگفتي برآمد ز هر سو جلب

خروشيدن کوس با کرناي

بجنباند آن دشت گويي ز جاي

يکي تخت پيروزه بر پشت پيل

درفشان بکردار درياي نيل

هوا شد بسان پرند بنفش

ز تابيدن کاوياني درفش

درفشي ببالاي سرو سهي

پديد آمد از دور با فرهي

بگردش سواران جوشنوران

زمين شد بنفش از کران تا کران

پس هر درفشي درفشي بپاي

چه از اژدها و چه پيکر هماي

اگر همچنين تيزراني کنند

بيک روز ديگر بدينجا رسند

ز کوه کنابد همان ديده بان

بديد آن شگفتي و آمد دوان

چنين گفت گر چشم من تيره نيست

وز اندوه ديدار من خيره نيست

ز ترکان برآورد ايزد دمار

همه رنجشان سربسر گشت خوار

سپاه اندر آمد ز بالا بپست

خروشان و هر يک درفشي بدست

درفش سپهدار توران نگون

همي بينم از پيش غرقه بخون

همان ده دلاور کز ايدر برفت

ابا گرد پيران بآورد تفت

همي بينم از دورشان سرنگون

فگنده بر اسبان و تن پر ز خون

دليران ايران گرازان بهم

رسيدند يکسر بر گستهم

وزان سوي زيبد يکي تيره گرد

پديد آمد و دشت شد لاژورد

ميان سپه کاوياني درفش

بپيش اندرون تيغهاي بنفش

درفش شهنشاه با بوق و کوس

پديد آمد و شد زمين آبنوس

برفتند لهاک و فرشيدورد

بدانجا که بد جايگاه نبرد

بديدند کشته بديدار خويش

سپهبد برادر جهاندار خويش

ابا ده سوار آن گزيده سران

ز ترکان دليران جنگاوران

بران ديده بر زار و جوشان شدند

ز خون برادر خروشان شدند

همي زار گفتند کاي نره شير

سپهدار پيران سوار دلير

چه بايست آن رادي و راستي

چو رفتن ز گيتي چنين خواستي

کنون کام دشمن برآمد همه

ببد بر تو گيتي سرآمد همه

که جويد کنون در جهان کين تو

که گيرد کنون راه و آيين تو

ازين شهر ترکان و افراسياب

بد آمد سرانجامت اي نيک ياب

ببايد بريدن سر خويش پست

بخون غرقه کردن بر و يال و دست

چو اندرز پيران نهادند پيش

نرفتند بر خيره گفتار خويش

ز گودرز چون خواست پيران نبرد

چنين گفت با گرد فرشيدورد

که گر من شوم کشته بر کينه گاه

شما کس مباشيد پيش سپاه

اگر کشته گردم برين دشت کين

شود تنگ بر نامداران زمين

نه از تخمه ي ويسه ماند کسي

که اندر سرش مغز باشد بسي

که بر کينه گه چونک ما را کشند

چو سرهاي ما سوي ايران کشند

ز گودرز خواهد سپه زينهار

شما خويشتن را مداريد خوار

همه راه سوي بيابان بريد

مگر کز بد دشمنان جان بريد

بلشکرگه خويش رفتند باز

همه ديده پر خون و دل پر گداز

بدانست لشکر سراسر همه

که شد بي شبان آن گرازان رمه

همه سربسر زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بنزديک لهاک و فرشيدورد

برفتند با دل پر از باد سرد

که اکنون چه سازيم زين رزمگاه

چو شد پهلوان پشت توران سپاه

چنين گفت هر کس که پيران گرد

جز از نام نيکو ز گيهان نبرد

کرا دل دهد نيز بستن کمر

ز آهن کله بر نهادن بسر

چنين گفت لهاک فرشيدورد

که از خواست يزدان کرانه که کرد

چنين راند بر سر ورا روزگار

که بر کينه کشته شود زار و خوار

بشمشير کرده جدا سر ز تن

نيابد همي کشته گور و کفن

بهر جاي کشته کشان دشمنش

پر از خون سر و درع و خسته تنش

کنون بودني بود و پيران گذشت

همه کار و کردار او باد گشت

ستون سپه بود تا زنده بود

بمهر سپه جانش آگنده بود

سپه را ز دشمن نگهدار بود

پسر با برادر برش خوار بود

بدان گيتي افتاد نيک و بدش

همانا که نيکست با ايزدش

بس از لشکر خويش تيمار خورد

ز گودرز پيمان ستد در نبرد

که گر من شوم کشته در کينه گاه

نجويي تو کين زان سپس با سپاه

گذرشان دهي تا بتوران شوند

کمين را نسازي بريشان کمند

ز پيمان نگردند ايرانيان

ازين در کنون نيست بيم زيان

سه کارست پيش آمده ناگزير

همه گوش داريد برنا و پير

اگر تان بزنهار بايد شدن

کنونتان همي راي بايد زدن

وگر بازگشتن بخرگاه خويش

سپردن بنيک و ببد راه خويش

وگر جنگ را گرد کرده عنان

يکايک بخوناب داده سنان

گر ايدون کتان دل گرايد بجنگ

بدين رزمگه کرد بايد درنگ

که پيران ز مهتر سپه خواستست

سپهبد يکي لشکر آراستست

زمان تا زمان لشکر آيد پديد

همي کينه زيشان ببايد کشيد

ز هرگونه رانيم يکسر سخن

جز از خواست يزدان نباشد ز بن

ور ايدون کتان راي شهرست و گاه

همانا که بر ما نگيرند راه

وگرتان بزنهار شاهست راي

ببايد بسيچيد و رفتن ز جاي

وگرتان سوي شهر ايران هواست

دل هر کسي بر تنش پادشاست

ز ما دو برادر مداريد چشم

که هرگز نشوييم دل را ز خشم

کزين تخمه ي ويسگان کس نبود

که بند کمر بر ميانش نسود

بر اندرز سالار پيران شويم

ز راه بيابان بتوران شويم

ار ايدونک بر ما بگيرند راه

بکوشيم تا هستمان دستگاه

چو ترکان شنيدند زيشان سخن

يکي نيک پاسخ فگندند بن

که سالار با ده يل نامدار

کشيدند کشته بران گونه خوار

وزان روي کيخسرو آمد پديد

که يارد بدين رزمگاه آرميد

نه اسب و سليح و نه پاي و نه پر

نه گنج و نه سالار و نه نامور

نه نيروي جنگ و نه راه گريز

چه با خويشتن کرد بايد ستيز

اگر بازگرديم گودرز و شاه

پس ما برانند پيل و سپاه

رهايي نيابيم يک تن بجان

نه خرگاه بينيم و نه دودمان

بزنهار بر ما کنون عار نيست

سپاهست بسيار و سالار نيست

ازان پس خود از شاه ترکان چه باک

چه افراسياب و چه يک مشت خاک

چو لشکر چنين پاسخ آراستند

دو پرمايه از جاي برخاستند

بدانست لهاک و فرشيدورد

کشان نيست هنگام ننگ و نبرد

همي راست گويند لشکر همه

تبه گردد از بي شباني رمه

بپدرود کردن گرفتند ساز

بيابان گرفتند و راه دراز

درفشي گرفته بدست اندرون

پر از درد دل ديدگان پر ز خون

برفتند با نامور ده سوار

دليران و شايسته ي کارزار

بره بر ز ايران سواران بدند

نگهبان آن نامداران بدند

برانگيختند اسب ترکان ز جاي

طلايه بيفشارد با جاي پاي

يکي ناسگاليده شان جنگ خاست

که از خون زمين گشت با کوه راست

بکشتند ايرانيان هشت مرد

دليران و شيران روز نبرد

وزانجا برفتند هر دو دلير

براه بيابان بکردار شير

ز ترکان جزين دو سرافراز گرد

ز دست طلايه دگر جان نبرد

پساز ديده گه ديده بان کرد غو

که اي سرفرازان و گردان نو

ازين لشکر ترک دو نامدار

برون رفت با نامور ده سوار

چنان با طلايه برآويختند

که با خاک خون را برآميختند

تني هشت کشتند ايرانيان

دو تن تيز رفتند بسته ميان

چو بشنيد گودرز گفت آن دو مرد

بود گرد لهاک و فرشيدورد

برفتند با گردان افراختن

شکسته نشدشان دل از تاختن

گر ايشان از اينجا به توران شوند

بر اين لشکر آيد همانا گزند

هم اندر زمان گفت با سرکشان

که اي نامداران دشمن کشان

که جويد کنون نام نزديک شاه

بپوشد سرش را برومي کلاه

همه مانده بودند ايرانيان

شده سست و سوده ز آهن ميان

ندادند پاسخ جز از گستهم

که بود اندر آورد شير دژم

بسالار گفت اي سرافراز شاه

چو رفتي بآورد توران سپاه

سپردي مرا کوس و پرده سراي

بپيش سپه برببودن بپاي

دليران همه نام جستند و ننگ

مرا بهره نآمد بهنگام جنگ

کنون من بدين کار نام آورم

شومشان يکايک بدام آورم

بخنديد گودرز و زو شاد شد

رخش تازه شد وز غم آزاد شد

بدو گفت نيک اختري تو ز هور

که شيري و بدخواه تو همچو گور

برو کآفريننده يار تو باد

چو لهاک سيصد شکار تو باد

بپوشيد گستهم درع نبرد

ز گردان کرا ديد پدرود کرد

برون رفت وز لشکر خويش تفت

بجنگ دو ترک سرافراز رفت

همي گفت لشکر همه سربسر

که گستهم را زين بد آيد بسر

يکي لشکر از نزد افراسياب

همي رفت برسان کشتي برآب

بياري همه جنگجو آمدند

چو نزديک دشت دغو آمدند

خبر شد بديشان که پيران گذشت

نبرد دليران دگرگونه گشت

همه بازگشتند يکسر ز راه

خروشان برفتند نزديک شاه

چو بشنيد بيژن که گستهم رفت

ز لشکر بآورد لهاک تفت

گماني چنان برد بيژن که او

چو تنگ اندر آيد بدشت دغو

نبايد که لهاک و فرشيدورد

برآرند ازو خاک روز نبرد

نشست از بر ديزه ي راه جوي

بنزديک گودرز بنهاد روي

چو چشمش بروي نيا برفتاد

خروشيد و چندي سخن کرد ياد

نه خوب آيد اي پهلوان از خرد

که هر نامداري که فرمان برد

مر او را بخيره بکشتن دهي

بهانه بچرخ فلک برنهي

دو تن نامداران توران سپاه

برفتند زين سان دلاور براه

ز هومان و پيران دلاورترند

بگوهر بزرگان آن کشورند

کنون گستهم شد بجنگ دو تن

نبايد که آيد بروبر شکن

همه کام ما باز گردد بدرد

چو کم گردد از لشکر آن رادمرد

چو بشنيد گودرز گفتار اوي

کشيدن بدان کار تيمار اوي

پس انديشه کرد اندران يک زمان

هم از بد که مي برد بيژن گمان

بگردان چنين گفت سالار شاه

که هر کس که جويد همي نام و گاه

پس گستهم رفت بايد دمان

مر او را بدن يار با بدگمان

ندادند پاسخ کس از انجمن

نه غم خواره بد کس نه آسوده تن

بگودرز پس گفت بيژن که کس

جز از من نباشدش فرياد رس

که آيد ز گردان بدين کار پيش

بسيري نيامد کس از جان خويش

مرا رفت بايد که از کار اوي

دلم پر ز دردست و پر آب روي

بدو گفت گودرز کاي شيرمرد

نه گرم آزموده ز گيتي نه سرد

نبيني که ماييم پيروزگر

بدين کار مشتاب تند اي پسر

بريشان بود گستهم چيره بخت

وزيشان ستاند سر و تاج و تخت

بمان تا کنون از پس گستهم

سواري فرستم چو شير دژم

که با او بود يار گاه نبرد

سر دشمنان اندر آرد بگرد

بدو گفت بيژن که اي پهلوان

خردمند و بيدار و روشن روان

کنون يار بايد که زندست مرد

نه آنگه کجا زو برآرند گرد

چو گستهم شد کشته در کارزار

سرآمد برو روز و برگشت کار

کجا سود دارد مر او را سپاه

کنون دار گر داشت خواهي نگاه

بفرماي تا من ز تيمار اوي

ببندم کمر تنگ بر کار اوي

ور ايدونک گويي مرو من سرم

ببرم بدين آبگون خنجرم

که من زندگاني پس از مرگ اوي

نخواهم که باشد بهانه مجوي

بدو گفت گودرز بشتاب پيش

اگر نيست مهر تو بر جان خويش

نيابي همي سيري از کارزار

کمر بند و ببسيچ و سر بر مخار

نسوزد همانا دلت بر پدر

که هزمان مر او را بسوزي جگر

چو بشنيد بيژن فرو برد سر

زمين را ببوسيد و آمد بدر

برآرم همي گفت از کوه خاک

بدين جنگ جستن مرا زو چه باک

کمر بست و برساخت مر جنگ را

بزين اندر آورد شبرنگ را

بگيو آگهي شد که بيژن چو گرد

کمر بست بر جنگ فرشيدورد

پس گستهم تازيان شد براه

بجنگ سواران توران سپاه

هم اندر زمان گيو برجست زود

نشست از بر تازي اسبي چو دود

بيامد بره بر چو او را بديد

بتندي عنانش بيکسو کشيد

بدو گفت چندين زدم داستان

نخواهي همي بود همداستان

که باشم بتو شادمان يک زمان

کجا رفت خواهي بدين سان دمان

بهر کار درد دلم را مجوي

بپيران سر از من چه بايد بگوي

جز از تو بگيتيم فرزند نيست

روانم بدرد تو خرسند نيست

بدي ده شبان روز بر پشت زين

کشيده ببدخواه بر تيغ کين

بسودي بخفتان و خود اندرون

نخواهي همي سير گشتن ز خون

چو نيکي دهش بخت پيروز داد

ببايد نشستن بآرام و شاد

بپيش زمانه چه تازي سرت

بس ايمن شدستي بدين خنجرت

کسي کو بجويد سرانجام خويش

نجويد ز گيتي چنين کام خويش

تو چندين بگرد زمانه مپوي

که او خود سوي ما نهادست روي

ز بهر مرا زين سخن باز گرد

نشايد که داراي دل من بدرد

بدو گفت بيژن که اي پر خرد

جزين بر تو مردم گماني برد

که کار گذشته بياري بياد

نپيچي بخيره همي سر ز داد

بدان اي پدر کين سخن داد نيست

مگر جنگ لاون ترا ياد نيست

که با من چه کرد اندران گستهم

غم و شادمانيش با من بهم

ورايدون کجا گردش ايزدي

فراز آورد روزگار بدي

نبشته نگردد بپرهيز باز

نبايد کشيد اين سخن را دراز

ز پيکار سر بر مگردان که من

فدي کرده دارم بدين کار تن

بدو گفت گيو ار بگردي تو باز

همان خوبتر کين نشيب و فراز

تو بي من مپويي بروز نبرد

منت يار باشم بهر کار کرد

بدو گفت بيژن که اين خود مباد

که از نامداران خسرو نژاد

سه گرد از پي بيم خورده دو تور

بتازند پويان بدين راه دور

بجان و سر شاه روشن روان

بجان نيا نامور پهلوان

بکين سياوش کزين رزمگاه

تو برگردي و من بپويم براه

نخواهم برين کار فرمانت کرد

که گويي مرا باز گرد از نبرد

چو بشنيد گيو اين سخن بازگشت

برو آفرين کرد و اندر گذشت

که پيروز بادي و شاد آمدي

مبيناد چشم تو هرگز بدي

همي تاخت بيژن پس گستهم

که نايد بروبر ز توران ستم

چو از دور لهاک و فرشيدورد

گذشتند پويان ز دشت نبرد

بيک ساعت از هفت فرسنگ راه

برفتند ايمن ز ايران سپاه

يکي بيشه ديدند و آب روان

بدو اندرون سايه ي کاروان

ببيشه درون مرغ و نخچير و شير

درخت از بر و سبزه و آب زير

بنخچير کردن فرود آمدند

وزان تشنگي سوي رود آمدند

چو آب اندر آمد ببايست نان

باندوه و شادي نبندد دهان

بگشتند بر گرد آن مرغزار

فگندند بسيار مايه شکار

برافروختند آتش و زان کباب

بخوردند و کردند سر سوي خواب

چو بد روزگار دليران دژم

کجا خواب سازد بريشان ستم

فرو خفت لهاک و فرشيدورد

بسر بر همي پاسبانيش کرد

برآمد چو شب تيره شد ماهتاب

دو غمگين سر اندر نهاده بخواب

رسيد اندران جايگه گستهم

که بودند ياران توران بهم

نوند اسب او بوي اسبان شنيد

خروشي برآورد و اندر دميد

سبک اسب لهاک هم زين نشان

خروشي برآورد چون بيهشان

دمان سوي لهاک فرشيدورد

ز خواب خوش آمدش بيدار کرد

بدو گفت برخيز زين خواب خوش

بمردي سر بخت خود را بکش

که دانا زد اين داستان بزرگ

که شيري که بگريزد از چنگ گرگ

نبايد که گرگ از پسش در کشد

که او را همان بخت خود برکشد

چه مايه بپيوند و چندي شتافت

کس از روز بد هم رهايي نيافت

هلا زود بشتاب کآمد سپاه

از ايران و بر ما گرفتند راه

نشستند بر باره هر دو سوار

کشيدند پويان ازان مرغزار

ز بيشه ببالا نهادند روي

دو خوني دلاور دو پرخاشجوي

بهامون کشيدند هر دو سوار

پرانديشه تا چون بسيچند کار

پديد آمد از دور پس گستهم

نديدند با او سواري بهم

دليران چو سر را برافراختند

مر او را چو ديدند بشناختند

گرفتند يک با دگر گفت و گوي

که يک تن سوي ما نهادست روي

نيابد رهايي ز ما گستهم

مگر بخت بد کرد خواهد ستم

جز از گستهم نيست کآمد بجنگ

درفش دليران گرفته بچنگ

گريزان ببايد شد از پيش اوي

مگر کاندر آرد بدين دشت روي

وز آنجا بهامون نهادند روي

پس اندر دمان گستهم کينه جوي

بيامد چو نزديک ايشان رسيد

چو شير ژيان نعره ي برکشيد

بريشان بباريد تير خدنگ

چو فرشيدورد اندر آمد بجنگ

يکي تير زد بر سرش گستهم

که با خون برآميخت مغزش بهم

نگون گشت و هم در زمان جان بداد

شد آن نامور گرد ويسه نژاد

چو لهاک روي برادر بديد

بدانست کز کارزار آرميد

بلرزيد وز درد او خيره شد

جهان پيش چشم اندرش تيره شد

ز روشن روانش بسيري رسيد

کمان را بزه کرد و اندر کشيد

شدند آن زمان خسته هر دو سوار

بشمشير برساختند کارزار

يکايک برو گستهم دست يافت

ز کينه چنان خسته اندر شتافت

بگردنش برزد يکي تيغ تيز

برآورد ناگاه زو رستخيز

سرش زير پاي اندر آمد چو گوي

که آيد همي زخم چوگان بروي

چنينست کردار گردان سپهر

ببرد ز پرورده ي خويش مهر

چو سر جوييش پاي يابي نخست

وگر پاي جويي سرش پيش تست

بزين بر چنان خسته بد گستهم

که بگسست خواهد تو گفتي ز هم

بيامد خميده بزين اندرون

همي راند اسب و همي ريخت خون

و زآنجا سوي چشمه ساري رسيد

هم آب روان ديد و هم سايه ديد

فرود آمد و اسب را بر درخت

ببست و بآب اندر آمد ز بخت

بخورد آب بسيار و کرد آفرين

ببستش تو گفتي سراسر زمين

بپيچيد و غلتيد بر تيره خاک

سراسر همه تن بشمشير چاک

همي گفت کاي روشن کردگار

پديد آر زان لشکر نامدار

بدلسوزگي بيژن گيو را

وگرنه دلاور يکي نيو را

که گر مرده گر زنده زين جايگاه

برد مر مرا سوي ايران سپاه

سر نامداران توران سپاه

ببرد برد پيش بيدار شاه

بدان تا بداند که من جز بنام

نمردم بگيتي همينست کام

همه شب بناليد تا روز پاک

پر از درد چون مار پيچان بخاک

چو گيتي ز خورشيد شد روشنا

بيامد بدانجايگه بيژنا

همي گشت بر گرد آن مرغزار

که يابد نشاني ز گم بوده يار

پديد آمد از دور اسب سمند

بدان مرغزار اندرون چون نوند

چمان و چران چون پلنگان بکام

نگون گشته زين و گسسته لگام

همه آلت زين بروبر نگون

رکيب و کمند و جنا پر ز خون

چو بيژن بديد آن ازو رفت هوش

برآورد چو شير شرزه خروش

همي گفت کاي مهربان نيک يار

کجايي فگنده در اين مرغزار

که پشتم شکستي و خستي دلم

کنون جان شيرين ز تن بگسلم

بشد بر پي اسب بر چشمه سار

مر او را بديد اندران مرغزار

همه جوشن و ترگ پر خاک و خون

فتاده بدان خستگي سرنگون

فرو جست بيژن ز شبرنگ زود

گرفتش بآغوش در تنگ زود

برون کرد رومي قبا از برش

برهنه شد از ترگ خسته سرش

ز بس خون دويدن تنش بود زرد

دلش پر ز تيمار و جان پر ز درد

بران خستگيهاش بنهاد روي

همي بود زاري کنان پيش اوي

همي گفت کاي نيک دل يار من

تو رفتي و اين بود پيکار من

شتابم کنون بيش بايست کرد

رسيدن بر تو بجاي نبرد

مگر بودمي گاه سختيت يار

چو با اهرمن ساختي کارزار

کنون کام دشمن همه راست کرد

برآنرد سر هرچ ميخواست کرد

بگفت اين سخن بيژن و گستهم

بجنبيد و برزد يکي تيز دم

ببيژن چنين گفت کاي نيک خواه

مکن خويشتن پيش من در تباه

مرا درد تو بتر از مرگ خويش

بنه بر سر خسته بر ترگ خويش

يکي چاره کن تا ازين جايگاه

تواني رسانيدنم نزد شاه

مرا باد چندان همي روزگار

که بينم يکي چهره ي شهريار

ازان پس چو مرگ آيدم باک نيست

مرا خود نهالي بجز خاک نيست

نمردست هرکس که با کام خويش

بميرد بيابد سرانجام خويش

و ديگر دو بدخواه با ترس و باک

که بر دست من کرد يزدان هلاک

مگرشان بزين بر تواني کشيد

وگرنه سرانشان ز تنها بريد

سليح و سر نامبردارشان

ببر تا بدانند پيکارشان

کني نزد شاه جهاندار ياد

که من سر بخيره ندادم بباد

بسودم بهر جاي با بخت جنگ

گه نام جستن نمردم بننگ

ببيژن نمود آنگهي هر دو تور

که بودند کشته فگنده بدور

بگفت اين و سستي گرفتش روان

همي بود بيژن بسر بر نوان

وز آن جايگه اسب او بيدرنگ

بياورد و بگشاد از باره تنگ

نمد زين بزير تن خفته مرد

بيفگند و ناليد چندي بدرد

همه دامن قرطه را کرد چاک

ابر خستگيهاش بر بست پاک

وز آن جايگه سوي بالا دوان

بيامد ز غم تيره کرده روان

سواران ترکان پراگنده ديد

که آمد ز راه بيابان پديد

ز بالا چو برق اندر آمد بشيب

دل از مردن گستهم با نهيب

ازان بيم ديده سواران دو تن

بشمشيرکم کرد زان انجمن

ز فتراک بگشاد زان پس کمند

ز ترکان يکي را بگردن فگند

ز اسب اندر آورد و زنهار داد

بدان کار با خويشتن يار داد

وز آنجا بيامد بکردار گرد

دمان سوي لهاک و فرشيدورد

بديد آن سران سپه را نگون

فگنده بران خاک غرقه بخون

بسرشان بر اسبان جنگي بپاي

چراگاه سازيد و جاي چراي

چو بيژن چنان ديد کرد آفرين

ابر گستهم کو سرآورد کين

بفرمود تا ترک زنهار خواه

بزين برکشيد آن سران را ز راه

ببستندشان دست و پاي و ميان

کشيدند بر پشت زين کيان

وزآنجا سوي گستهم تازيان

بيامد بسان پلنگ ژيان

فرود آمد از اسب و او را چو باد

بي آزار نرم از بر زين نهاد

بدان ترک فرمود تا برنشست

بآغوش او اندر آورد دست

سمند نوندش همي راند نرم

بروبر همي آفرين خواند گرم

مرگ زنده او را بر شهريار

تواند رسانيدن از کارزار

همي راند بيژن پر از درد و غم

روانش پر از انده گستهم

چو از روز نه ساعت اندر گذشت

خور از گنبد چرخ گردان بگشت

جهاندار خسرو بنزد سپاه

بيامد بدان دشت آوردگاه

پذيره شدندش سراسر سران

همه نامداران و جنگاوران

برو خواندند آفرين بخردان

که اي شهريار و سر موبدان

چنان هم همي بود بر اسب شاه

بدان تا ببينند رويش سپاه

بريشان همي خواند شاه آفرين

که آباد بادا بگردان زمين

بآيين پس پشت لشکر چو کوه

همي رفت گودرز با آن گروه

سر کشتگان را فگنده نگون

سليح و تن و جامهاشان بخون

همان ده مبارز کز آوردگاه

بياورده بودند گردان شاه

پس لشکر اندر همي راندند

ابر شهريار آفرين خواندند

چو گودرز نزديک خسرو رسيد

پياده شد از دور کو را بديد

ستايش کنان پهلوان سپاه

بيامد بغلتيد در پيش شاه

همه کشتگانرا بخسرو نمود

بگفتش که همرزم هر کس که بود

گروي زره را بياودر گيو

دمان با سپهدار پيران نيو

ز اسب اندر آمد سبک شهريار

نيايش همي کرد بر کردگار

ز يزدان سپاس و بدويم پناه

که او داد پيروزي و دستگاه

ز دادار بر پهلوان آفرين

همي خواند و بر لشکرش همچنين

که اي نامداران فرخنده پي

شما آتش و دشمنان خشک ني

سپهدار گودرز با دودمان

ز بهر دل من چو آتش دمان

همه جان و تنها فدا کرده اند

دم از شهر توران برآورده اند

کنون گنج و شاهي مرا با شماست

ندارم دريغ از شما دست راست

ازان پس بدان کشتگان بنگريد

چو روي سپهدار پيران بديد

فروريخت آب از دو ديده بدرد

که کردار نيکي همي ياد کرد

بپيرانش بر دل ازان سان بسوخت

تو گفتي بدلش آتشي برفروخت

يکي داستان زد پس از مرگ اوي

بخون دو ديده بيالود روي

که بخت بدست اژدهاي دژم

بدام آورد شير شرزه بدم

بمردي نيابد کسي زو رها

چنين آمد اين تيز چنگ اژدها

کشيدي همه ساله تيمار من

ميان بسته بودي بپيکار من

ز خون سياوش پر از درد بود

بدانگه کسي را نيازرد بود

چنان مهربان بود دژخيم شد

وزو شهر ايران پر از بيم شد

مر او را ببرد اهرمن دل ز جاي

دگر گونه پيش اندر آورد پاي

فراوان همي خيره دادمش پند

نيامدش گفتار من سودمند

از افراسيابش نه برگشت سر

کنون شهريارش چنين داد بر

مکافات او ما جزين خواستيم

همي گاه و ديهيمش آراستيم

از انديشه ي ما سخن درگذشت

فلک بر سرش بر دگرگونه گشت

بدل بر جفا کرد بر جاي مهر

بدين سر دگرگونه بنمود چهر

کنون پند گودرز و فرمان من

بيفگند گفتار و پيمان من

تبه کرد مهر دل پاک را

بزهر اندر آميخت ترياک را

که آمد بجنگ شما با سپاه

که چندان شد از شهر ايران تباه

ز توران بسيچيد و آمد دمان

که ژوپين گودرز بودش زمان

پسر با برادر کلاه و کمر

سليح و سپاه و همه بوم و بر

بداد از پي مهر افراسياب

زمانه برو کرد چندين شتاب

بفرمود تا مشک و کافور ناب

بعنبر برآميخته با گلاب

تنش را بيالود زان سربسر

بکافور و مشکش بياگند سر

بديبار رومي تن پاک اوي

بپوشيد آن جان ناپاک اوي

يکي دخمه فرمود خسرو بمهر

بر آورده سر تا بگردان سپهر

نهاد اندرو تختهاي گران

چنانچون بود در خور مهتران

نهادند مر پهلوان را بگاه

کمر بر ميان و بسر بر کلاه

چنينست کردار اين پر فريب

چه مايه فرازست و چندي نشيب

خردمند را دل ز کردار اوي

بماند همي خيره از کار اوي

ازان پس گروي زره را بديد

يکي باد سرد از جگر برکشيد

نگه کرد خسرو بدان زشت روي

چو ديوي بسر بر فروهشته موي

همي گفت کاي کردگار جهان

تو داني همي آشکار و نهان

همانا که کاوس بد کرده بود

بپاداش ازو زهر و کين آزمود

که ديوي چنين بر سياوش گماشت

ندانم جزين کينه بر دل چه داشت

وليکن بپيروزي يک خداي

جهاندار نيکي ده و رهنماي

که خون سياوش ز افراسياب

بخواهم بدين کينه گيرم شتاب

گروي زره را گره تا گره

بفرمود تا برکشيدند زه

چو بندش جدا شد سرش را ز بند

بريدند همچون سر گوسفند

بفرمود او را فگندن به آب

بگفتا چنين بينم افراسياب

ببد شاه چندي بران رزمگاه

بدان تا کند سازکار سپاه

دهد پادشاهي کرا در خورست

کسي کز در خلعت و افسرست

بگودرز داد آن زمان اصفهان

کلاه بزرگي و تخت مهان

باندازه اندر خور کارشان

بياراست خلعت سزاوارشان

از آنها که بودند مانده بجاي

که پيرانشان بد سر و کدخداي

فرستاده آمد بنزديک شاه

خردمند مردي ز توران سپاه

که ما شاه را بنده و چاکريم

زمين جز بفرمان او نسپريم

کس از خواست يزدان نيابد رها

اگر چه شود در دم اژدها

جهاندار داند که ما خود کييم

ميان تنگ بسته ز بهر چييم

نبدمان بکار سياوش گناه

ببرد اهرمن شاه را دل ز راه

که توران ز ايران همه پر غمست

زن و کودک خرد در ماتمست

نه بر آرزو کينه خواه آمديم

ز بهر بر و بوم و گاه آمديم

ازين جنگ ما را بد آمد بسر

پسر بي پدر شد پدر بي پسر

بجان گر دهد شاهمان زينهار

ببنديم پيشش ميان بنده وار

بدين لشکر اندر بسي مهترست

کجا بندگي شاه را در خورست

گنه کار اوييم و او پادشاست

ازو هرچ آيد بما بر رواست

سران سربسر نزد شاه آوريم

بسي پوزش اندر گناه آوريم

گر از ما بدلش اندرون کين بود

بريدن سر دشمن آيين بود

ور ايدونک بخشايش آرد رواست

همان کرد بايد که اور هواست

چو بشنيد گفتار ايشان بدرد

ببخشودشان شاه آزاد مرد

بفرمود تا پيش او آمدند

بران آرزو چاره جو آمدند

همه بر نهادند سر بر زمين

پر از خون دل و ديده پر آب کين

سپهبد سوي آسمان کرد سر

که اي دادگر داور چاره گر

همان لشکرست اين که سر پر ز کين

همي خاک جستند ز ايران زمين

چنين کردشان ايزد دادگر

نه راي و نه دانش نه پاي و نه پر

بدو دست يازم که او يار بس

ز گيتي نخواهيم فرياد رس

بدين داستان زد يکي نيک راي

که از کين بزين اندر آورد پاي

که اين باره رخشنده تخت منست

کنون کار بيدار بخت منست

بدين کينه گر تخت و تاج آوريم

و گر رسم تابوت ساج آوريم

و گرنه بچنگ پلنگ اندرم

خور کرگسانست مغز سرم

کنون بر شما گشت کردار بد

شناسد هر آنکس که دارد خرد

نيم من بخون شما شسته چنگ

که گيرم چنين کار دشوار تنگ

همه يکسره در پناه منيد

و گر چند بدخواه گاه منيد

هر آنکس که خواهد نباشد رواست

بدين گفته افزايش آمد نه کاست

هر آنکس که خواهد سوي شاه خويش

گذارد نگيرم برو راه پيش

ز کمي و بيشي و از رنج و آز

بنيروي يزدان شدم بي نياز

چو ترکان شنيدند گفتار شاه

ز سر برگرفتند يکسر کلاه

بپيروزي شاه خستو شدند

پلنگان جنگي چو آهو شدند

بفرمود شاه جهان تا سليح

بيارند تيغ و سنان و رميح

ز بر گستوان و ز رومي کلاه

يکي توده کردند نزديک شاه

بگرد اندرش سرخ و زرد و بنفش

زدند آن سرافراز ترکان درفش

بخوردند سوگندهاي گران

که تا زنده ايم از کران تا کران

همه شاه را چاکر و بنده ايم

همه دل بمهر وي آگنده ايم

چو اين کرده بودند بيدار شاه

ببخشيد يکسر همه بر سپاه

ز همشان پس آنگه پراگنده کرد

همه بومش از مردم آگنده کرد

ازان پس خروش آمد از ديده گاه

که گرد سواران برآمد ز راه

سه اسب و دو کشته برو بسته زار

همي بينم از دور با يک سوار

همه نامداران ايران سپاه

نهادند چشم از شگفتي براه

که تا کيست از مرز توران زمين

که يارد گذشتن برين دشت کين

هم اندر زمان بيژن آمد دمان

ببازو بزه بر فگنده کمان

بر اسبان چو لهاک و فرشيدورد

فگنده نگونسار پرخون و گرد

بر اسبي دگر بر پر از درد و غم

بآغوش ترک اندرون گستهم

چو بيژن بنزديک خسرو رسيد

سر تاج و تخت بلندش بديد

ببوسيد و بر خاک بنهاد روي

بشد شاد خسرو بديدار اوي

بپرسيد و گفتش که اي شير مرد

کجا رفته بودي ز دشت نبرد

ز گستهم بيژن سخن ياد کرد

ز لهاک وز گرد فرشيدورد

وزان خسته و زاري گستهم

ز جنگ سواران وز بيش و کم

کنون آرزو گستهم را يکيست

که آن کار بر شاه دشوار نيست

بديدار شاه آمدستش هوا

وزان پس اگر ميرد او را روا

بفرمود پس شاه آزرم جوي

که بردند گستهم را پيش اوي

چنان نيک دل شد ازو شهريار

که از گريه مژگانش آمد ببار

چنان بد ز بس خستگي گستهم

که گفتي همي برنيامدش دم

يکي بوي مهر شهنشاه يافت

بپيچيد و ديده سوي او شتافت

بباريد از ديدگان آب مهر

سپهبد پر از آب و خون کرد چهر

بزرگان برو زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

دريغ آمد او را سپهبد بمرگ

که سندان کين بد سرش زير ترگ

ز هوشنگ و طهمورث و جمشيد

يکي مهره بد خستگان را اميد

رسيده بميراث نزديک شاه

ببازوش برداشتي سال و ماه

چو مهر دلش گستهم را بخواست

گشاد آن گرانمايه از دست راست

ابر بازوي گستهم بر ببست

بماليد بر خستگيهاش دست

پزشکان که از روم و ز هند و چين

چه از شهر يونان و ايران زمين

ببالين گستهمشان بر نشاند

ز هر گونه افسون بروبر بخواند

وز آنجا بيامد بجاي نماز

بسي با جهان آفرين گفت راز

دو هفته برآمد بران خسته مرد

سر آمد همه رنج و سختي و درد

بر اسبش ببردند نزديک شاه

چو شاه اندرو کرد لختي نگاه

بايرانيان گفت کز کردگار

بود هر کسي شاد و به روزگار

وليکن شگفتست اين کار من

بدين راستي بر شده يار من

بپيروزي اندر غم گستهم

نکرد اين دل شادمان را دژم

بخواند آن زمان بيژن گيو را

بدو داد دست گو نيو را

که تو نيک بختي و يزدان شناس

مدار از تن خويش هرگز هراس

همه مهر پروردگارست و بس

ندانم بگيتي جز او هيچ کس

که اويست جاويد فرياد رس

بسختي نگيرد جز او دست کس

اگر زنده گردد تن مرده مرد

جهاندار گستهم را زنده کرد

بدآنگه بدو گفت تيمار دار

چو بيژن نبيند کس از روزگار

کزو رنج بر مهر بگزيده اي

ستايش بدين گونه بشنيده اي

بزيبد ببد شاه يک هفته نيز

درم داد و دينار و هر گونه چيز

فرستاد هر سو فرستادگان

بنزد بزرگان و آزادگان

چو از جنگ پيران شدي بينياز

يکي رزم کيخسرو اکنون بساز

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید