chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

جنگ بزرگ کيخسرو با افراسياب [اندر ستايشسلطان محمود]

ز يزدان بران شاه باد آفرين

که نازد بدو تاج و تخت و نگين

که گنجش ز بخشش بنالد همي

بزرگي ز نامش ببالد همي

ز دريا بدريا سپاه ويست

جهان زير فر کلاه ويست

خداوند نام و خداوند گنج

خداوند شمشير و خفتان و رنج

زگيتي بکان اندرون زر نماند

که منشور جود ورا برنخواند

ببزم اندرون گنج پيدا کند

چو رزم آيدش رنج بينا کند

ببار آورد شاخ دين و خرد

گمانش بدانش خرد پرورد

بانديشه از بي گزندان بود

هميشه پناهش به يزدان بود

چو او مرز گيرد بشمشير تيز

برانگيزد اندر جهان رستخيز

ز دشمن ستاند ببخشد بدوست

خداوند پيروزگر يار اوست

بدان تيغزن دست گوهرفشان

ز گيتي نجويد همي جز نشان

که در بزم درياش خواند سپهر

برزم اندرون شير خورشيد چهر

گواهي دهد بر زمين خاک و آب

همان بر فلک چشمه ي آفتاب

که چون او نديدست شاهي بجنگ

نه در بخشش و کوشش و نام و ننگ

اگر مهر با کين برآميزدي

ستاره ز خشمش بپرهيزدي

تنش زورمندست و چندان سپاه

که اندر ميان باد را نيست راه

پس لشکرش هفتصد ژنده پيل

خداي جهان يارش و جبرييل

همي باژ خواهد ز هر مهتري

ز هر نامداري و هر کشوري

اگر باژ ندهند کشور دهند

همان گنج و هم تخت و افسر دهند

که يارد گذشتن ز پيمان اوي

و گر سر کشيدن ز فرمان اوي

که در بزم گيتي بدو روشنست

برزم اندرون کوه در جوشنست

ابوالقاسم آن شهريار دلير

کجا گور بستاند از چنگ شير

جهاندار محمود کاندر نبرد

سر سرکشان اندر آرد بگرد

جهان تا جهان باشد او شاه باد

بلند اخترش افسر ماه باد

که آرايش چرخ گردنده اوست

ببزم اندرون ابر بخشنده اوست

خرد هستش و نيک نامي و داد

جهان بي سر و افسر او مباد

سپاه و دل و گنج و دستور هست

همان رزم و بزم و مي و سور هست

يکي فرش گسترده شد در جهان

که هرگز نشانش نگردد نهان

کجا فرش را مسند و مرقدست

نشستنگه نصر بن احمدست

که اين گونه آرام شاهي بدوست

خرد در سر نامداران نکوست

نبد خسروان را چنو کدخداي

بپرهيز دين و برادي و راي

گشاده زبان و دل و پاک دست

پرستنده ي شاه يزدان پرست

ز دستور فرزانه و دادگر

پراگنده رنج من آمد ببر

بپيوستم اين نامه ي باستان

پسنديده از دفتر راستان

که تا روز پيري مرا بر دهد

بزرگي و دينار و افسر دهد

نديدم جهاندار بخشنده اي

بتخت کيان بر درخشنده اي

همي داشتم تا کي آيد پديد

جوادي که جودش نخواهد کليد

نگهبان دين و نگهبان تاج

فروزنده ي افسر و تخت عاج

برزم دليران توانا بود

بچون و چرا نيز دانا بود

چنين سال بگذاشتم شست و پنج

بدرويشي و زندگاني برنج

چو پنج از سر سال شستم نشست

من اندر نشيب و سرم سوي پست

رخ لاله گون گشت برسان کاه

چو کافور شد رنگ مشک سياه

بدان گه که بد سال پنجاه و هفت

نوانتر شدم چون جواني برفت

فريدون بيدار دل زنده شد

زمان و زمين پيش او بنده شد

بداد و ببخشش گرفت اين جهان

سرش برتر آمد ز شاهنشهان

فروزان شد آثار تاريخ اوي

که جاويد بادا بن و بيخ اوي

ازان پس که گوشم شنيد آن خروش

نهادم بران تيز آواز گوش

بپيوستم اين نامه بر نام اوي

همه مهتري باد فرجام اوي

ازان پس تن جانور خاک راست

روان روان معدن پاک راست

همان نيزه بخشنده ي دادگر

کزويست پيدا بگيتي هنر

که باشد بپيري مرا دستگير

خداوند شمشير و تاج و سرير

خداوند هند و خداوند چين

خداوند ايران و توران زمين

خداوند زيباي برتر منش

ازو دور پيغاره و سرزنش

بدرد ز آواز او کوه سنگ

بدريا نهنگ و بخشکي پلنگ

چه دينار در پيش بزمش چه خاک

ز بخشش ندارد دلش هيچ باک

جهاندار محمود خورشيدفش

برزم اندرون شير شمشير کش

مرا از جهان بي نيازي دهد

ميان گوان سرفرازي دهد

که جاويد بادا سر و تخت اوي

بکام دلش گردش بخت اوي

که داند ورا در جهان خود ستود

کسي کش ستايد که يارد شنود

که شاه از گمان و توان برترست

چو بر تارک مشتري افسرست

يکي بندگي کردم اي شهريار

که ماند ز من در جهان يادگار

بناهاي آباد گردد خراب

ز باران وز تابش آفتاب

پي افگندم از نظم کاخي بلند

که از باد و بارانش نايد گزند

برين نامه بر سالها بگذرد

همي خواند آنکس که دارد خرد

کند آفرين بر جهاندار شاه

که بي او مبيناد کس پيشگاه

مر او را ستاينده کردار اوست

جهان سربسر زير آثار اوست

چو مايه ندارم ثناي ورا

نيايش کنم خاک پاي ورا

زمانه سراسر بدو زنده باد

خرد تخت او را فروزنده باد

دلش شادمانه چو خرم بهار

هميشه برين گردش روزگار

ازو شادمانه دل انجمن

بهر کار پيروز و چيره سخن

همي تا بگردد فلک چرخ وار

بود اندرو مشتري را گذار

شهنشاه ما باد با جاه و ناز

ازو دور چشم بد و بي نياز

کنون زين سپس نامه باستان

بپيوندم از گفته ي راستان

چو پيش آورم گردش روزگار

نبايد مرا پند آموزگار

چو پيکار کيخسرو آمد پديد

ز من جادويها ببايد شنيد

بدين داستان در ببارم همي

بسنگ اندرون لاله کارم همي

کنون خامه اي يافتم بيش ازان

که مغز سخن بافتم پيش ازان

ايا آزمون را نهاده دو چشم

گهي شادماني گهي درد و خشم

شگفت اندرين گنبد لاژورد

بماند چنين دل پر از داغ و درد

چنين بود تا بود دور زمان

بنوي تو اندر شگفتي ممان

يکي را همه بهره شهدست و قند

تن آساني و ناز و بخت بلند

يکي زو همه ساله با درد و رنج

شده تنگدل در سراي سپنج

يکي را همه رفتن اندر نهيب

گهي در فراز و گهي در نشيب

چنين پروراند همي روزگار

فزون آمد از رنگ گل رنج خار

هر آنگه که سال اندر آمد بشست

ببايد کشيدن ز بيشيت دست

ز هفتاد برنگذرد بس کسي

ز دوران چرخ آزمودم بسي

وگر بگذرد آن همه بتريست

بران زندگاني ببايد گريست

اگر دام ماهي بدي سال شست

خردمند ازو يافتي راه جست

نيابيم بر چرخ گردنده راه

نه بر کار دادار خورشيد و ماه

جهاندار اگر چند کوشد برنج

بتازد بکين و بنازد بگنج

همش رفت بايد بديگر سراي

بماند همه کوشش ايدر بجاي

تو از کار کيخسرو اندازه گير

کهن گشته کار جهان تازه گير

که کين پدر باز جست از نيا

بشمشير و هم چاره و کيميا

نيا را بکشت و خود ايدر نماند

جهان نيز منشور او را نخواند

چنينست رسم سراي سپنج

بدان کوش تا دور ماني ز رنج

چو شد کار پيران ويسه بسر

بجنگ دگر شاه پيروزگر

بياراست از هر سوي مهتران

برفتند با لشکري بيکران

برآمد خروشيدن کرناي

بهامون کشيدند پرده سراي

بشهر اندرون جاي خفتن نماند

بدشت اندرون راه رفتن نماند

يکي تخت پيروزه بر پشت پيل

نهادند و شد روي گيتي چو نيل

نشست از بر تخت با تاج شاه

خروش آمد از دشت وز بارگاه

چو بر پشت پيل آن شه نامور

زدي مهره در جام و بستي کمر

نبودي بهر پادشاهي روا

نشستن مگر بر در پادشا

ازان نامور خسرو سرکشان

چنين بود در پادشاهي نشان

بمرزي که لشکر فرستاده بود

بسي پند و اندرزها داده بود

چو لهراسب و چون اشکش تيز چنگ

که از ژرف دريا ربودي نهنگ

دگر نامور رستم پهلوان

پسنديده و راد و روشن روان

بفرمودشان بازگشتن بدر

هر آن کس که بد گرد و پرخاشخر

در گنج بگشاد و روزي بداد

بسي از روان پدر کرد ياد

سه تن را گزين کرد زان انجمن

سخن گو و روشن دل و تيغ زن

چو رستم که بد پهلوان بزرگ

چو گودرز بينادل آن پير گرگ

دگر پهلوان طوس زرينه کفش

کجا بود با کاوياني درفش

بهر نامداري و خودکامه اي

نبشتند بر پهلوي نامه اي

فرستادگان خواست از انجمن

زبان آور و بخرد و راي زن

که پيروز کيخسرو از پشت پيل

بزد مهره و گشت گيتي چو نيل

مه آرام بادا شما را مه خواب

مگر ساختن رزم افراسياب

چو آن نامه برخواند هر مهتري

کجا بود در پادشاهي سري

ز گردان گيتي برآمد خروش

زمين همچو دريا برآمد بجوش

بزرگان هر کشوري با سپاه

نهادند سر سوي درگاه شاه

چو شد ساخته جنگ را لشکري

ز هر نامداري بهر کشوري

ازان پس بگرديد گرد سپاه

بياراست بر هر سوي رزمگاه

گزين کرد زان لشکر نامدار

سواران شمشير زن سي هزار

که باشند با او بقلب اندرون

همه جنگ را دست شسته بخون

بيک دست مرطوس را کرد جاي

منوشان خوزان فرخنده راي

که بر کشور خوزيان بود شاه

بسي نامداران زرين کلاه

دو تن نيز بودند هم رزم سوز

چو گوران شه آن گرد لشگر فروز

وزو نيوتر آرش رزم زن

بهر کار پيروز و لشکر شکن

يکي آنک بر کشوري شاه بود

گه رزم با بخت همراه بود

دگر شاه کرمان که هنگام جنگ

نکردي بدل ياد راي درنگ

چو صياع فرزانه شاه يمن

دگر شير دل ايرج پيل تن

که بر شهر کابل بد او پادشا

جهاندار و بيدار و فرمان روا

هر آنکس که از تخمه ي کيقباد

بزرگان با دانش و با نژاد

چو شماخ سوري شه سوريان

کجا رزم را بود بسته ميان

فروتر ازو گيوه ي رزم زن

بهر کار پيروز و لشکر شکن

که بر شهر داور بد او پادشا

جهانگير و فرزانه و پارسا

بدست چپ خويش بر پاي کرد

دلفروز را لشکر آراي کرد

بزرگان که از تخم پورست تيغ

زدندي شب تيره بر باد ميغ

خر آنکس که بود او ز تخم زرسب

پرستنده ي فرخ آذر گشسب

دگر بيژن گيو و رهام گرد

کجا شاهشان از بزرگان شمرد

چو گرگين ميلاد و گردان ري

برفتند يکسر بفرمان کي

پس پشت او را نگه داشتند

همه نيزه از ابر بگذاشتند

به رستم سپرد آن زمان ميمنه

که بود او سپاهي شکن يک تنه

هر آنکسکه از زابلستان بدند

وگر کهتر و خويش دستان بدند

بديشان سپرد آن زمان دست راست

همي نام و آرايش جنگ خواست

سپاهي گزين کرد بر ميسره

چو خورشيد تابان ز برج بره

سپهدار گودرز کشواد بود

هجير و چو شيدوش و فرهاد بود

بزرگان که از بردع و اردبيل

بپيش جهاندار بودند خيل

سپهدار گودرز را خواستند

چپ لشکرش را بياراستند

بفرمود تا پيش قلب سپاه

بپيلان جنگي ببستند راه

نهادند صندوق بر پشت پيل

زمين شد بکردار درياي نيل

هزار از دليران روز نبرد

بصندوق بر ناوک انداز کرد

نگهبان هر پيل سيصد سوار

همه جنگ جوي و همه نيزه دار

ز بغداد گردان جنگاوران

که بودند با زنگه ي شاوران

سپاهي گزيده ز گردان بلخ

بفرمود تا با کمانهاي چرخ

پياده ببودند بر پيش پيل

که گر کوه پيش آمدي بر دو ميل

دل سنگ بگذاشتندي بتير

نبودي کس آن زخم را دستگير

پياده پس پيل کرده بپاي

ابا نه رشي نيزه ي سرگراي

سپرهاي گيلي بپيش اندرون

همي از جگرشان بجوشيد خون

پياده صفي از پس نيزه دار

سپردار با تير جوشن گذار

پس پشت ايشان سواران جنگ

برآگنده ترکش ز تير خدنگ

ز خاور سپاهي گزين کرد شاه

سپردار با درع و رومي کلاه

ز گردان گردنکشان سي هزار

فريبرز را داد جنگي سوار

ابا شاه شهر دهستان تخوار

که جنگ بدانديش بوديش خوار

ز بغداد و گردن فرازان کرخ

بفرمود تا با کمانهاي چرخ

بپيش اندرون تيرباران کنند

هوا را چو ابر بهاران کنند

بدست فريبرز نستوه بود

که نزديک او لشکر انبوه بود

بزرگان رزم آزموده سران

ز دشت سواران نيزه وران

سر مايه و پيشروشان زهير

که آهو ربودي ز چنگال شير

بفرمود تا نزد نستوه شد

چپ لشکر شاه چون کوه شد

سپاهي بد از روم و بر برستان

گوي پيشرو نام لشکرستان

سوار و پياده بدي سي هزار

برفتند با ساقه ي شهريار

دگر لشکري کز خراسان بدند

جهانجوي و مردم شناسان بدند

منوچهر آرش نگهدارشان

گه نام جستن سپهدارشان

دگر نامداري گروخان نژاد

جهاندار وز تخمه ي کيقباد

کجا نام آن شاه پيروز بود

سپهبد دل و لشکر افروز بود

شه غرچگان بود بر سان شير

کجا ژنده پيل آوريدي بزير

بدست منوچهرشان جاي کرد

سر تخمه را لشکر آراي کرد

بزرگان که از کوه قاف آمدند

ابا نيزه و تيغ لاف آمدند

سپاهي ز تخم فريدون و جم

پر از خون دل از تخمه ي زادشم

ازين دست شمشيرزن سي هزار

جهاندار وز تخمه ي شهريار

سپرد اين سپه گيو گودرز را

بدو تازه شد دل همه مرز را

بياري بپشت سپهدار گيو

برفتند گردان بيدار و نيو

فرستاد بر ميمنه ده هزار

دلاور سواران خنجر گزار

سپه ده هزار از دليران گرد

پس پشت گودرز کشواد برد

دمادم بشد برته ي تيغ زن

ابا کوهيار اندر آن انجمن

به مردي شود جنگ را يار گيو

سپاهي سرافراز و گردان نيو

زواره بد اين جنگ را پيشرو

سپاهي همه جنگ سازان نو

بپيش اندرون قارن رزم زن

سر نامداران آن انجمن

بدان تا ميان دو رويه سپاه

بود گرد اسب افگن و رزمخواه

ازان پس بگستهم گژدهم گفت

که با قارن رزم زن باش جفت

بفرمود تا اندمان پور طوس

بگردد بهر جاي با پيل و کوس

بدان تا ببندد ز بيداد دست

کسي را کجا نيست يزدان پرست

نباشد کس از خوردني بي نوا

ستم نيز بر کس ندارد روا

جهان پر ز گردون بد و گاوميش

ز بهر خورش را همي راند پيش

بخواهد همي هرچ بايد ز شاه

بهر کار باشد زبان سپاه

بهر سو طلايه پديدار کرد

سر خفته از خواب بيدار کرد

بهر سو برفتند کار آگهان

همي جست بيدار کار جهان

کجا کوه بد ديده بان داشتي

سپه را پراگنده نگذاشتي

همه کوه و غار و بيابان و دشت

بهر سو همي گرد لشکر بگشت

عنانها يک اندر دگر ساخته

همه جنگ را گردن افراخته

ازيشان کسي را نبد بيم و رنج

همي راند با خويشتن شاه گنج

برين گونه چون شاه لشکر بساخت

بگردون کلاه کيي برفراخت

دل مرد بدساز با نيک خوي

جز از جنگ جستن نکرد آرزوي

سپهدار توران ازان سوي جاج

نشسته بآرام بر تخت عاج

دوباره ز لشکر هزاران هزار

سپه بود با آلت کارزار

نشسته همه خلخ و سرکشان

همي سرفرازان و گردنکشان

بمرز کروشان زمين هرچ بود

ز برگ درخت و زکشت و درود

بخوردند يکسر همه بار و برگ

جهان را همي آرزو کرد مرگ

سپهدار ترکان به بيکند بود

بسي گرد او خويش و پيوند بود

همه نامداران ما چين و چين

نشسته بمرز کروشان زمين

جهان پر ز خرگاه و پرده سراي

ز خيمه نبد نيز بر دشت جاي

جهانجوي پردانش افراسياب

نشسته بکندز بخورد و بخواب

نشست اندران مرز زان کرده بود

که کندز فريدون برآورده بود

برآورده در کندز آتشکده

همه زند و استا بزر آژده

ورا نام کندز بدي پهلوي

اگر پهلواني سخن بشنوي

کنون نام کندز به بيکند گشت

زمانه پر از بند و ترفند گشت

نبيره فريدون بد افراسياب

ز کندز برفتن نکردي شتاب

خود و ويژگانش نشسته بدشت

سپهر از سپاهش همي خيره گشت

ز ديباي چيني سراپرده بود

فراوان بپرده درون برده بود

بپرده درون خيمهاي پلنگ

بر آيين سالار ترکان پشنگ

نهاده به خيمه درون تخت زر

همه پيکر تخت يکسر گهر

نشسته برو شاه توران سپاه

بچنگ اندرون گرز و بر سر کلاه

ز بيرون دهليز پرده سراي

فراوان درفش بزرگان بپاي

زده بر در خيمه ي هر کسي

که نزديک او آب بودش بسي

برادر بد و چند جنگي پسر

ز خويشان شاه آنک بد نامور

همي خواست کآيد بپشت سپاه

بنزديک پيران بدان رزمگاه

سحرگه سواري بيامد چو گرد

سخنهاي پيران همه ياد کرد

همه خستگان از پس يکدگر

رسيدند گريان و خسته جگر

همي هر کسي ياد کرد آنچ ديد

وزان بد کز ايران بديشان رسيد

ز پيران و لهاک و فرشيدورد

وزان نامداران روز نبرد

کزيشان چه آمد بروي سپاه

چه زاري رسيد اندر آن رزمگاه

همان روز کيخسرو آنجا رسيد

زمين کوه تا کوه لشکر کشيد

بزنهار شد لشکر ما همه

هراسان شد از بي شباني رمه

چو بشنيد شاه اين سخن خيره گشت

سيه گشت و چشم و دلش تيره گشت

خروشان فرود آمد از تخت عاج

بپيش بزرگان بينداخت تاج

خروشي ز لشکر بر آمد بدرد

رخ نامداران شد از درد زرد

ز بيگانه خيمه بپرداختند

ز خويشان يکي انجمن ساختند

ازان درد بگريست افراسياب

همي کند موي و همي ريخت آب

همي گفت زار اي جهانبين من

سوار سرافراز رويين من

جهانجوي لهاک و فرشيدورد

سواران و گردان روز نبرد

ازين جنگ پور و برادر نماند

بزرگان و سالار و لشکر نماند

بناليد و برزد يکي باد سرد

پس آنگه يکي سخت سوگند خورد

بيزدان که بيزارم از تخت و گاه

اگر نيز بيند سر من کلاه

قبا جوشن و اسب تخت منست

کله خود و نيزه درخت منست

ازين پس نخواهم چميد و چريد

و گر خويشتن تاج را پروريد

مگر کين آن نامداران خويش

جهانجوي و خنجر گزاران خويش

بخواهم ز کيخسرو شوم زاد

که تخم سياوش بگيتي مباد

خروشان همي بود زين گفت و گوي

ز کيخسرو آگاهي آمد بروي

که لشکر بنزديک جيحون رسيد

همه روي کشور سپه گستريد

بدان درد و زاري سپه را بخواند

ز پيران فراوان سخنها براند

ز خون برادرش فرشيدورد

ز رويين و لهاک شير نبرد

کنون گاه کينست و آويختن

ابا گيو گودرز خون ريختن

همم رنج و مهرست و هم درد و کين

از ايران وز شاه ايران زمين

بزرگان ترکان افراسياب

ز گفتن بکردند مژگان پر آب

که ما سربسر مر تو را بنده ايم

بفرمان و رايت سرافگنده ايم

چو رويين و پيران ز مادر نزاد

چو فرشيدورد گرامي نژاد

ز خون گر در و کوه و دريا شود

درازاي ما همچو پهنا شود

يکي برنگرديم زين رزمگاه

ار يار باشد خداوند ماه

دل شاه ترکان از آن تازه گشت

ازان کار بر ديگر اندازه گشت

در گنج بگشاد و روزي بداد

دلش پر زکين و سرش پر ز باد

گله هرچ بودش بدشت و بکوه

ببخشيد بر لشکرش همگروه

ز گردان شمشير زن سي هزار

گزين کرد شاه از در کارزار

سوي بلخ بامي فرستادشان

بسي پند و اندرزها دادشان

که گستهم نوذر بد آنجا بپاي

سواران روشن دل و رهنماي

گزين کرد ديگر سپه سي هزار

سواران گرد از در کارزار

بجيحون فرستاد تا بگذرند

بکشتي رخ آب را بسپرند

بدان تا شب تيره بي ساختن

ز ايران نيايد يکي تاختن

فرستاد بر هر سوي لشکري

بسي چاره ها ساخت از هر دري

چنين بود فرمان يزدان پاک

که بيدادگر شاه گردد هلاک

شب تيره بنشست با بخردان

جهانديده و راي زن موبدان

ز هرگونه با او سخن ساختند

جهان را چپ و راست انداختند

بران بر نهادند يکسر که شاه

ز جيحون بران سو گذارد سپاه

قراخان که او بود مهتر پسر

بفرمود تا رفت پيش پدر

پدر بود گفتي بمردي بجاي

ببالا و ديدار و فرهنگ و راي

ز چندان سپه نيمه او را سپرد

جهانديده و نامداران گرد

بفرمود تا در بخارا بود

بپشت پدر کوه خارا بود

دمادم فرستد سليح و سپاه

خورش را شتر نگسلاند ز راه

سپه را ز بيکند بيرون کشيد

دمان تا لب رود جيحون کشيد

سپه بود سرتا سر رودبار

بياورد کشتي و زورق هزار

بيک هفته بر آب کشتي گذشت

سپه بود يکسر همه کوه ودشت

بخرطوم پيلان و شيران بدم

گذرهاي جيحون پر از باد و دم

ز کشتي همه آب شد ناپديد

بيابان آموي لشکر کشيد

بيامد پس لشکر افراسياب

بر انديشه ي رزم بگذاشت آب

پراگند هر سو هيوني دوان

يکي مرد هشيار روشن روان

ببينيد گفت از چپ و دست راست

که بالا و پهناي لشکر کجاست

چو باز آمد از هر سوي رزمساز

چنين گفت با شاه گردن فراز

که چندين سپه را برين دشت جنگ

علف بايد و ساز و جاي درنگ

ز يک سو بدرياي گيلان رهست

چراگاه اسبان و جاي نشست

بدين روي جيحون و آب روان

خورش آورد مرد روشن روان

ميان اندرون ريگ و دشت فراخ

سراپرده و خيمه بر سوي کاخ

دلش تازه تر گشت زان آگهي

بيامد بدرگاه شاهنشهي

سپهدار خود ديده بد روزگار

نرفتي بگفتار آموزگار

بياراست قلب و جناح سپاه

طلايه که دارد ز دشمن نگاه

همان ساقه و جايگاه بنه

همان ميسره راست با ميمنه

بياراست لشکرگهي شاهوار

بقلب اندرون تيغ زن سي هزار

نگه کرد بر قلبگه جاي خويش

سپهبد بد و لشکر آراي خويش

بفرمود تا پيش او شد پشنگ

که او داشتي چنگ و زور نهنگ

بلشکر چنو نامداري نبود

بهر کار چون او سواري نبود

برانگيختي اسب و دم پلنگ

گرفتي بکندي ز نيروي جنگ

همان نيزه ي آهنين داشتي

بآورد بر کوه بگذاشتي

پشنگست نامش پدر شيده خواند

که شيده بخورشيد تابنده ماند

ز گردان گردنکشان صد هزار

بدو داد شاه از در کارزار

همان ميسره جهن را داد و گفت

که نيک اخترت باد هر جاي جفت

که باشد نگهبان پشت پشنگ

نپيچد سر ار بارد از ابر سنگ

سپاهي بجنگ کهيلا سپرد

يکي تيزتر بود ايلاي گرد

نبيره جهاندار افراسياب

که از پشت شيران ربودي کباب

دو جنگي ز توران سواران بدند

بدل يک بيک کوه ساران بدند

سوي ميمنه لشکري برگزيد

که خورشيد گشت از جهان ناپديد

قراخان سالار چارم پسر

کمر بست و آمد بپيش پدر

بدو داد ترک چگل سي هزار

سواران و شايسته ي کارزار

طرازي و غزي و خلخ سوار

همان سي هزار آزموده سوار

که سالارشان بود پنجم پسر

يکي نامور گرد پرخاشخر

ورا خواندندي گو گردگير

که بر کوه بگذاشتي تيغ و تير

دمور و جرنجاش با او برفت

بياري جهن سرافراز تفت

ز گردان و جنگ آوران سي هزار

برفتند با خنجر کارزار

جهانديده نستوه سالارشان

پشنگ دلاور نگهدارشان

همان سي هزار از يلان ترکمان

برفتند با گرز و تير و کمان

سپهبد چو اغريرث جنگجوي

که با خون يکي داشتي آب جوي

وزان نامور تيغ زن سي هزار

گزين کرد شاه از در کارزار

سپهبد چو گرسيوز پيلتن

جهانجوي و سالار آن انجمن

بدو داد پيلان و سالار گاه

سر نامداران و پشت سپاه

ازان پس گزيد از يلان ده هزار

که سيري نداند کس از کارزار

بفرمود تا در ميان دو صف

بآوردگه بر لب آورده کف

پراگنده بر لشکر اسب افگنند

دل و پشت ايرانيان بشکنند

سوي باختر بود پشت سپاه

شب آمد به پيلان ببستند راه

چنين گفت سالار گيتي فروز

که دارد سپه چشم بر نيمروز

چو آگاه شد شهريار جهان

ز گفتار بيدار کار آگهان

ز ترکان وز کار افراسياب

که لشکرگه آورد زين روي آب

سپاهي ز جيحون بدين سو کشيد

که شد ريگ و سنگ از جهان ناپديد

چو بشنيد خسرو يلانرا بخواند

همه گفتني پيش ايشان براند

سپاهي ز جنگ آوران برگزيد

بزرگان ايران چنان چون سزيد

چشيده بسي از جهان شور و تلخ

بياري گستهم نوذر ببلخ

باشکش بفرمود تا سوي زم

برد لشکر و پيل و گنج درم

بدان تا پس اندر نيايد سپاه

کند راي شيران ايران تباه

ازان پس يلان را همه برنشاند

بزد کوس رويين و لشکر براند

همي رفت با راي و هوش و درنگ

که تيزي پشيماني آرد بجنگ

سپهدار چون در بيابان رسيد

گرازيدن و ساز و لشکر بديد

سپه را گذر سوي خوارزم بود

همه ريگ و دشت از در رزم بود

بچپ بر دهستان و بر راست آب

ميان ريگ و پيش اندر افراسياب

چو خورشيد سر زد ز برج بره

بياراست روي زمين يکسره

سپهدار ترکان سپه را بديد

بزد ناي رويين و صف برکشيد

جهان شد پر آواي بوق و سپاه

همه برنهادند ز آهن کلاه

چو خسرو بديد آن سپاه نيا

دل پادشا شد پر از کيميا

خود و رستم و طوس و گودرز و گيو

ز لشکر بسي نامبردار نيو

همي گشت بر گرد آن رزمگاه

بيابان نگه کرد و بي راه و راه

که لشکر فزون بود زان کو شمرد

همان ژنده پيلان و مردان گرد

بگرد سپه بر يکي کنده کرد

طلايه بهر سو پراگنده کرد

شب آمد بکنده در افگند آب

بدان سو که بد روي افراسياب

دو لشکر چنين هم دو روز و دو شب

ازيشان يکي را نجنبيد لب

تو گفتي که روي زمين آهنست

ز نيزه هوا نيز در جوشنست

ازين روي و زان روي بر پشت زين

پياده بپيش اندرون همچنين

تو گفتي جهان کوه آهن شدست

همان پوشش چرخ جوشن شدست

ستاره شمر پيش دو شهريار

پر انديشه و زيجها برکنار

همي باز جستند راز سپهر

بصلاب تا بر که گردد بمهر

سپهر اندر آن جنگ نظاره بود

ستاره شمر سخت بيچاره بود

بروز چهارم چو شد کار تنگ

بپيش پدر شد دلاور پشنگ

بدو گفت کاي کدخداي جهان

سرافراز بر کهتران و مهان

بفر تو زير فلک شاه نيست

ترا ماه و خورشيد بد خواه نيست

شود کوه آهن چو درياي آب

اگر بشنود نام افرسياب

زمين برنتابد سپاه ترا

نه خورشيد تابان کلاه ترا

نيايد ز شاهان کسي پيش تو

جزين بي پدر بد گهر خويش تو

سياوش را چون پسر داشتي

برو رنج و مهر پدر داشتي

يکي باد ناخوش ز روي هوا

برو بر گذشتي نبودي روا

ازو سير گشتي چو کردي درست

که او تاج و تخت و سپاه تو جست

گر او را نکشتي جهاندار شاه

بدو باز گشتي نگين و کلاه

کنون اينک آمد بپيشت بجنگ

نبايد به گيتي فراوان درنگ

هر آن کس که نيکي فرامش کند

همي راي جان سياوش کند

بپروردي اين شوم ناپاک را

پدروار نسپرديش خاک را

همي داشتي تا بر آورد پر

شد از مهر شاه از در تاج زر

ز توران چو مرغي بايران پريد

تو گفتي که هرگز نيارا نديد

ز خوبي نگه کن که پيران چه کرد

بدان بي وفا ناسزاوار مرد

همه مهر پيران فراموش کرد

پر از کينه سر دل پر از جوش کرد

همي بود خامش چو آمد به مشت

چنان مهربان پهلوان را بکشت

از ايران کنون با سپاهي به جنگ

بيامد به پيش نيا تيزچنگ

نه دينار خواهد نه تخت و کلاه

نه اسب و نه شمشير و گنج و سپاه

ز خويشان جز از جان نخواهد همي

سخن را ازين در نکاهد همي

پدر شاه و فرزانه تر پادشاست

بديت راست گفتار من بر گواست

از ايرانيان نيست چندين سخن

سپه را چنين دل شکسته مکن

بديشان چبايد ستاره شمر

بشمشير جويند مردان هنر

سواران که در ميمنه با منند

همه جنگ را يکدل و يک تند

چو دستور باشد مرا پادشا

از ايشان نمانم يکي پارسا

بدوزم سر و ترگ ايشان بتير

نه انديشم از کنده و آبگير

چو بشنيد افراسياب اين سخن

بدو گفت مشتاب و تندي مکن

سخن هرچ گفتي همه راست بود

جز از راستي را نبايد شنود

وليکن تو داني که پيران گرد

بگيتي همه راه نيکي سپرد

نبد در دلش کژي و کاستي

نجستي به جز خوبي و راستي

همان پيل بد روز جنگ او به زور

چو دريا دل و رخ چو تابنده هور

برادرش هومان پلنگ نبرد

چو لهاک جنگي و فرشيدورد

ز ترکان سواران کين صدهزار

همه نامجوي از در کارزار

برفتند از ايدر پر از جنگ و جوش

من ايدر نوان با غم و با خروش

ازان کو برين دشت کين کشته شد

زمين زير او چو گل آغشته شد

همه مرز توران شکسته دلند

ز تيمار دل را همي بگسلند

نبينند جز مرگ پيران بخواب

نخواند کسي نام افراسياب

بباشيم تا نامداران ما

مهان و ز لشکر سواران ما

ببينند ايرانيان را بچشم

ز دل کم شود سوگ با درد و خشم

هم ايرانيان نيز چندين سپاه

ببينند آيين تخت و کلاه

دو لشکر برين گونه پر درد و خشم

ستاره به ما دارد از چرخ چشم

بانبوه جستن نه نيکوست جنگ

شکستي بود باد ماند بچنگ

مبارز پراگنده بيرون کنيم

از ايشان بيابان پر از خون کنيم

چنين داد پاسخ که اي شهريار

چو زين گونه جويي همي کارزار

نخستين ز لشکر مبارز منم

که بر شير و بر پيل اسب افگنم

کسي را ندانم که روز نبرد

فشاند بر اسب من از دور گرد

مرا آرزو جنگ کيخسروست

که او در جهان شهريار نوست

اگر جويد او بي گمان جنگ من

رهايي نيابد ز چنگال من

دل و پشت ايشان شکسته شود

بران انجمن کار بسته شود

و گر ديگري پيشم آيد به جنگ

بخاک اندر آرم سرش بيدرنگ

بدو گفت کاي کار ناديده مرد

شهنشاه کي جويد از تو نبرد

اگر جويدي هم نبردش منم

تن و نام او زير پاي افگنم

گر او با من آيد بآوردگاه

برآسايد از جنگ هر دو سپاه

بدو شيده گفت اي جهانديده مرد

چشيده ز گيتي بسي گرم و سرد

پسر پنج زنده ست پيشت بپاي

نمانيم تا تو کني رزم راي

نه لشکر پسندد نه ايزد پرست

که تو جنگ او را کني پيشدست

بدو گفت شاه اي سرفراز مرد

نه گرم آزموده ز گيتي نه سرد

از ايدر برو تا ميان سپاه

ازيشان يکي مرد دانا بخواه

بکيخسرو از من پيامي رسان

که گيتي جز اين دارد آيين و سان

نبيره که رزم آورد با نيا

دلش بر بدي باشد و کيميا

چنين بود راي جهان آفرين

که گردد جهان پر ز پرخاش و کين

سياوش نه بر بيگنه کشته شد

از آموزگاران سرش گشته شد

گنه گر مرا بود پيران چه کرد

چو رويين و لهاک و فرشيدورد

که بر پشت زينشان ببايست بست

پر از خون بکردار پيلان مست

گر ايدونک گويم که تو بد تني

بد انديش وز تخم آهرمني

بگوهر نگه کن بتخمه منم

نکوهش همي خويشتن را کنم

تو اين کين بگودرز و کاوس مان

که پيش من آرند لشکر دمان

نه زان گفتم اين کز تو ترسان شدم

وگر پير گشتم دگرسان شدم

همه ريگ و دريا مرا لشکرند

همه نره شيرند و کنداورند

هر آنگه که فرمان دهم کوه گنگ

چو دريا کنند اي پسر روز جنگ

وليکن همي ترسم از کردگار

ز خون ريختن وز بد روزگار

که چندين سر نامور بيگناه

جدا گردد از تن بدين رزمگاه

گر از پيش من بر نگردي ز جنگ

نگردي همانا که آيدت ننگ

چو با من بسوگند پيمان کني

بکوشي که پيمان من نشکني

بدين کار باشم ترا رهنماي

که گنج و سپاهت بماند بجاي

چو کار سياوش فرامش کني

نيارا بتوران برامش کني

برادر بود جهن و جنگي پشنگ

که در جنگ دريا کند کوه سنگ

هران بوم و برکان ز ايران نهي

بفرمان کنم آن ز ترکان تهي

ز گنج نياکان ما هرچ هست

ز دينار وز تاج و تخت و نشست

ز اسب و سليح و ز بيش و ز کم

که ميراث ماند از نيا زادشم

ز گنج بزرگان و تخت و کلاه

ز چيزي که بايد ز بهر سپاه

فرستم همه همچنين پيش تو

پسر پهلوان و پدر خويش تو

دو لشکر برآسايد از رنج رزم

همه روز ما بازگردد ببزم

ور ايدونک جان ترا اهرمن

بپيچد همي تا بپوشي کفن

جز از رزم و خون کردنت راي نيست

بمغز تو پند مرا جاي نيست

تو از لشکر خويش بيرون خرام

مگر خود برآيدت ازين کار کام

بگرديم هر دو بآوردگاه

بر آسايد از جنگ چندين سپاه

چو من کشته آيم جهان پيش تست

سپه بندگان و پسر خويش تست

و گر تو شوي کشته بر دست من

کسي را نيازارم از انجمن

سپاه تو در زينهار منند

همه مهترانند و يار منند

وگر زانکه بامن نيايي به جنگ

نتابي تو با کار ديده نهنگ

کمر بسته پيش تو آيد پشنگ

چو جنگ آوري او نسازد درنگ

پدر پير شد پايمردش جوان

جواني خردمند و روشن روان

بآوردگه با تو جنگ آورد

دليرست و جنگ پلنگ آورد

ببينيم تا برکه گردد سپهر

کرا برنهد بر سر از تاج مهر

ور ايدونک با او نجويي نبرد

دگر گونه خواهي همي کار کرد

بمان تا بياسايد امشب سپاه

چو بر سر نهد کوه زرين کلاه

ز لشکر گزينيم جنگاوران

سرافراز با گرزهاي گران

زمين را ز خون رود دريا کنيم

ز بالاي بد خواه پهنا کنيم

دوم روز هنگام بانگ خروس

ببنديم بر کوهه پيل کوس

سران را به ياري برون آوريم

بجوي اندرون آب و خون آوريم

چو بد خواه پيغام تو نشنود

بپيچد بدين گفتها نگرود

بتنها تن خويش ازو رزم خواه

بديدار دور از ميان سپاه

پسر آفرين کرد و آمد برون

پدر ديده پر آب و دل پر ز خون

گزين کرد از موبدان چار مرد

چشيده بسي از جهان گرم و سرد

وزان نامداران لشکر هزار

خردمند و شايسته ي کارزار

بره چون طلايه بديدش ز دور

درفش و سنان سواران تور

ز ترکان هر آنکس که بد پيشرو

زناکار ديده جوانان نو

بره با طلايه برآويختند

بنام از پي شيده خون ريختند

تني چند از ايرانيان خسته شد

وزان روي پيکار پيوسته شد

هم اندر زمان شيده آنجا رسيد

نگهبان ايرانيان را بديد

دل شيده گشت اندر آن کار تنگ

همي باز خواند آن يلانرا ز جنگ

بايرانيان گفت نزديک شاه

سواري فرستيد با رسم و راه

بگويد که روشن دلي شيده نام

بشاه آوريدست چندي پيام

از افراسياب آن سپهدار چين

پدر مادر شاه ايران زمين

سواري دمان از طلايه برفت

بر شاه ايران خراميد تفت

که پيغمبر شاه توران سپاه

گوي بر منش بر درفشي سياه

همي شيده گويد که هستم بنام

کسي بايدم تا گزارم پيام

دل شاه شد زان سخن پر ز شرم

فرو ريخت از ديده گان آب گرم

چنين گفت کين شيده خال منست

ببالا و مردي همال منست

نگه کرد گردنکشي زان ميان

نبد پيش جز قارن کاويان

بدو گفت رو پيش او شادکام

درودش ده از ما و بشنو پيام

چو قارن بيامد ز پيش سپاه

بديد آن درفشان درفش سياه

چو آمد بر شيده دادش درود

ز شاه و ز ايرانيان برفزود

جوان نيز بگشاد شيرين زبان

که بيدار دل بود و روشن روان

بگفت آنچ بشنيد ز افراسياب

ز آرام وز بزم و رزم و شتاب

چو بشنيد قارن سخنهاي نغز

ازان نامور بخرد پاک مغز

بيامد بر شاه ايران بگفت

که پيغامها با خرد بود جفت

چو بشنيد خسرو ز قارن سخن

بياد آمدش گفتهاي کهن

بخنديد خسرو ز کار نيا

ازان جستن چاره و کيميا

ازان پس چنين گفت کافراسياب

پشيمان شدست از گذشتن ز آب

ورا چشم بي آب و لب پر سخن

مرا دل پر از دردهاي کهن

بکوشد که تا دل بپيچاندم

ببيشيء لشکر بترساندم

بدان گه که گردنده چرخ بلند

نگردد ببايست روز گزند

کنون چاره ي ما جزين نيست روي

که من دل پر از کين شوم پيش اوي

بگردم بآورد با او بجنگ

بهنگام کوشش نسازم درنگ

همه بخردان و ردان سپاه

بآواز گفتند کين نيست راه

جهانديده پردانش افراسياب

جز از چاره جستن نبيند بخواب

نداند جز از تنبل و جادويي

فريب و بدانديشي و بدخويي

ز لشکر کنون شيده را برگزيد

که اين ديد بند بدي را کليد

همي خواهد از شاه ايران نبرد

بدان تا کند روز ما را بدرد

تو بر تيزي او دليري مکن

از ايران وز تاج سيري مکن

وگر شيده از شاه جويد نبرد

بآورد گستاخ با او مگرد

بدست تو گر شيده گردد تباه

يکي نامور کم شود زان سپاه

وگر دور از ايدر تو گردي هلاک

ز ايران برآيد يکي تيره خاک

يکي زنده از ما نماند بجاي

نه شهر و بر و بوم ايران بپاي

کسي نيست ما را ز تخم کيان

که کين را ببندد کمر بر ميان

نياي تو پيري جهانديده است

بتوران و چين در پسنديده است

همي پوزش آرد بدين بد که کرد

ز بيچارگي جست خواهد نبرد

همي گويد اسبان و گنج درم

که بنهاد تور از پي زادشم

همان تخت شاهي و تاج سران

کمرهاي زرين و گرز گران

سپارد بگنج تو از گنج خويش

همي باز خرد بدين رنج خويش

هران شهر کز مرز ايران نهي

همي کرد خواهد ز ترکان تهي

بايران خراميم پيروز و شاد

ز کار گذشته نگيريم ياد

برين گفته بودند پير و جوان

جز از نامور رستم پهلوان

که رستم همي ز آشتي سربگاشت

ز درد سياوش بدل کينه داشت

همي لب بدندان بخواييد شاه

همي کرد خيره بديشان نگاه

وزان پس چنين گفت کين نيست راه

بايران خراميم زين رزمگاه

کجا آن همه رسم و سوگند ما

همان بدره و گفته و پند ما

جو بر تخت بر زنده افراسياب

بماند جهان گردد از وي خراب

بکاوس يکسر چه پوزش بريم

بدين ديدگان چو بدو بنگريم

شنيديم که بر ايرج نيکبخت

چه آمد بتور از پي تاج و تخت

سياوش را نيز بر بيگناه

بکشت از پي گنج و تخت و کلاه

فريبنده ترکي ازان انجمن

بيامد خرامان بنزديک من

گر از من همي جست خواهد نبرد

شمارا چرا شد چنين روي زرد

همي از شما اين شگفت آيدم

همان کين پيشين بيفزايدم

گماني نبردم که ايرانيان

گشايند جاويد زين کين ميان

کسي را نديدم ز ايران سپاه

که افگنده بود اندرين رزمگاه

که از جنگ ايشان گرفتي شتاب

بگفت فريبنده افراسياب

چو ايرانيان اين سخنها ز شاه

شنيدند و پيچان شدند از گناه

گرفتند پوزش که ما بنده ايم

هم از مهرباني سرافگنده ايم

نخواهد شهنشاه جز نام نيک

وگر کارها را سرانجام نيک

ستوده جهاندار برتر منش

نخواهد که بر ما بود سرزنش

که گويند از ايران سواري نبود

که يارست با شيده رزم آزمود

که آمد سواري بدشت نبرد

جز از شاهشان اين دليري نکرد

نخواهد مگر خسرو موبدان

که بر ما بود ننگ تا جاودان

بديشان چنين پاسخ آورد شاه

که اي موبدان نماينده راه

بدانيد کين شيده روز نبرد

پدر را ندارد بهامون بمرد

سليحش پدر کرده از جادويي

ز کژي و بي راهي و بد خويي

نباشد سليح شما کارگر

بدان جوشن و خود پولاد بر

همان اسبش از باد دارد نژاد

بدل همچو شير و برفتن چو باد

کسي را که يزدان ندادست فر

نباشدش با چنگ او پاي و پر

همان با شما او نيايد بجنگ

ز فر و نژاد خود آيدش ننگ

نبيره فريدون و پور قباد

دو جنگي بود يکدل و يک نهاد

بسوزم برو تيره جان پدرش

چو کاوس را سوخت او بر پسرش

دليران و شيران ايران زمين

همه شاه را خواندند آفرين

بفرمود تا قارن نيک خواه

شود باز و پاسخ گزارد ز شاه

که اين کار ما دير و دشوار گشت

سخنها ز اندازه اندر گذشت

هنر يافته مرد سنگي بجنگ

نجويد گه رزم چندين درنگ

کنون تا خداوند خورشيد و ماه

کرا شاد دارد بدين رزمگاه

نخواهم ز تو اسب و دينار و گنج

که بر کس نماند سراي سپنج

بزور جهان آفرين کردگار

بديهيم کاوس پروردگار

که چندان نمانم شما را زمان

که بر گل جهد تند باد خزان

بدان خواسته نيست ما را نياز

که از جور و بيدادي آمد فراز

کرا پشت گرمي بيزدان بود

هميشه دل و بخت خندان بود

بر و بوم و گنج و سپاهت مراست

همان تخت و زرين کلاهت مراست

پشنگ آمد و خواست از من نبرد

زره دار بي لشکر و دار و برد

سپيده دمان هست مهمان من

بخنجر ببيند سر افشان من

کسي را نخواهم ز ايران سپاه

که با او بگردد بآوردگاه

من و شيده و دشت و شمشير تيز

برآرم بفرجام ازو رستخيز

گر ايدونک پيروز گردم بجنگ

نسازم برين سان که گفتي درنگ

مبارز خروشان کنيم از دو روي

ز خون دشت گردد پر از رنگ و بوي

ازان پس يلان را همه همگروه

بجنگ اندر آريم بر سان کوه

چو اين گفته باشي بشيده بگوي

که اي کم خرد مهتر کامجوي

نه تنها تو ايدر بکام آمدي

نه بر جستن ننگ و نام آمدي

نه از بهر پيغام افراسياب

که کردار بد کرد بر تو شتاب

جهاندارت انگيخت از انجمن

ستودانت ايدر بود هم کفن

گزند آيدت زان سر بيگزند

که از تن بريدند چون گوسفند

بيامد دمان قارن از نزد شاه

بنزديکي آن درفش سياه

سخن هرچ بشنيد با او بگفت

نماند ايچ نيک و بد اندر نهفت

بشد شيده نزديک افراسياب

دلش چون بر آتش نهاده کباب

ببد شاه ترکان ز پاسخ دژم

غمي گشت و بر زد يکي تيز دم

ازان خواب کز روزگار دراز

بديد و ز هر کس همي داشت راز

سرش گشت گردان و دل پر نهيب

بدانست کآمد بتنگي نشيب

بدو گفت فردا بدين رزمگاه

ز افگنده مردان نيابند راه

بشيده چنين گفت کز بامداد

مکن تا دو روز اي پسر جنگ ياد

بدين رزم بشکست گويي دلم

بر آنم که دل را ز تن بگسلم

پسر گفت کاي شاه ترکان و چين

دل خويش را بد مکن روز کين

چو خورشيد فردا بر آرد درفش

درفشان کند روي چرخ بنفش

من و خسرو و دشت آوردگاه

برانگيزم از شاه گرد سياه

چو روشن شد آن چادر لاژورد

جهان شد به کردار ياقوت زرد

نشست از بر اسب چنگي پشنگ

ز باد جواني سرش پر ز جنگ

بجوشن بپوشيد روشن برش

ز آهن کلاه کيان بر سرش

درفشش يکي ترک جنگي بچنگ

خرامان بيامد بسان پلنگ

چو آمد بنزديک ايران سپاه

يکي نامداري بشد نزد شاه

که آمد سواري ميان دو صف

سرافراز و جوشان و تيغي بکف

بخنديد ازو شاه و جوشن بخواست

درفش بزرگي برآورد راست

يکي ترگ زرين بسر بر نهاد

درفشش برهام گودرز داد

همه لشکرش زار و گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

خروشي بر آمد که اي شهريار

بآهن تن خويش رنجه مدار

شهان را همه تخت بودي نشست

که بر کين کمر بر ميان تو بست

که جز خاک تيره نشستش مباد

بهيچ آرزو کام و دستش مباد

سپهدار با جوشن و گرز و خود

بلشکر فرستاد چندي درود

که يک تن مجنبيد زين رزمگاه

چپ و راست و قلب و جناح سپاه

نبايد که جويد کسي جنگ و جوش

برهام گودرز داريد گوش

چو خورشيد بر چرخ گردد بلند

ببينيد تا بر که آيد گزند

شما هيچ دل را مداريد تنگ

چنينست آغاز و فرجام جنگ

گهي بر فراز و گهي در نشيب

گهي شادکامي گهي با نهيب

برانگيخت شبرنگ بهزاد را

که دريافتي روز تگ باد را

ميان بسته با نيزه و خود و گبر

همي گرد اسبش بر آمد بابر

ميان دو صف شيده او را بديد

يکي باد سرد از جگر بر کشيد

بدو گفت پور سياوش رد

توي اي پسنديده ي پرخرد

نبيره جهاندار توران سپاه

که سايد همي ترگ بر چرخ ماه

جز آني که بر تو گماني برد

جهانديده يي کو خرد پرورد

اگر مغز بوديت با خال خويش

نکردي چنين جنگ را دست پيش

اگر جنگ جويي ز پيش سپاه

برو دور بگزين يکي رزمگاه

کز ايران و توران نبينند کس

نخواهيم ياران فريادرس

چنين داد پاسخ بدو شهريار

که اي شير درنده در کارزار

منم داغ دل پور آن بيگناه

سياوش که شد کشته بر دست شاه

بدين دشت از ايران به کين آمدم

نه از بهر گاه و نگين آمدم

ز پيش پدر چونک برخاستي

ز لشکر نبرد مرا خواستي

مرا خواستي کس نبودي روا

که پيشت فرستادمي ناسزا

کنون آرزو کن يکي رزمگاه

بديدار دور از ميان سپاه

نهادند پيمان که از هر دو روي

بياري نيايد کسي کينه جوي

هم اينها که دارند با ما درفش

ز بد روي ايشان نگردد بنفش

برفتند هر دو ز لشکر بدور

چنان چون شود مرد شادان بسور

بيابان که آن از در رزم بود

بدانجايگه مرز خوارزم بود

رسيدند جايي که شير و پلنگ

بدان شخ بي آب ننهاد چنگ

نپريد بر آسمانش عقاب

ازو بهره ي شخ و بهري سراب

نهادند آوردگاهي بزرگ

دو اسب و دو جنگي بسان دو گرگ

سواران چو شيران اخته زهار

که باشند پر خشم روز شکار

بگشتند با نيزه هاي دراز

چو خورشيد تابنده گشت از فراز

نماند ايچ بر نيزه هاشان سنان

پر از آب برگستوان و عنان

برومي عمود و بشمشير و تير

بگشتند با يکدگر ناگزير

زمين شد ز گرد سواران سياه

نگشتند سير اندر آوردگاه

چو شيده دل و زور خسرو بديد

ز مژگان سرشکش برخ برچکيد

بدانست کان فره ايزديست

ازو بر تن خويش بايد گريست

همان اسبش از تشنگي شد غمي

بنيروي مرد اندر آمد کمي

چو درمانده شد با دل انديشه کرد

که گر شاه را گويم اندر نبرد

بيا تا به کشتي پياده شويم

ز خوي هر دو آهار داده شويم

پياده نگردد که عار آيدش

ز شاهي تن خويش خوار آيدش

بدين چاره گر زو نيابم رها

شدم بي گمان در دم اژدها

بدو گفت شاها بتيغ و سنان

کند هر کسي جنگ و پيچد عنان

پياه به آيد که جوييم جنگ

بکردار شيران بيازيم چنگ

جهاندار خسرو هم اندر زمان

بدانست انديشه ي بدگمان

بدل گفت کين شير با زور و چنگ

نبيره فريدون و پور پشنگ

گر آسوده گردد تن آسان کند

بسي شير دلرا هراسان کند

اگر من پياده نگردم به جنگ

به ايرانيان بر کند جاي تنگ

بدو گفت رهام کاي تاجور

بدين کار ننگي مگردان گهر

چو خسرو پياده کند کارزار

چه بايد برين دشت چندين سوار

اگر پاي بر خاک بايد نهاد

من از تخم کشواد دارم نژاد

بمان تا شوم پيش او جنگ ساز

نه شاه جهاندار گردن فراز

برهام گفت آن زمان شهريار

که اي مهربان پهلوان سوار

چو شيده دلاور ز تخم پشنگ

چنان دان که با تو نيايد به جنگ

ترا نيز با رزم او پاي نيست

بترکان چنو لشکر آراي نيست

يکي مرد جنگي فريدون نژاد

که چون او دلاور ز مادر نزاد

نباشد مرا ننگ رفتن بجنگ

پياده بسازيم جنگ پلنگ

وزان سو بر شيده شد ترجمان

که دوري گزين از بد بدگمان

جز از بازگشتن ترا راي نيست

که با جنگ خسرو ترا پاي نيست

بهنگام کردن ز دشمن گريز

به از کشتن و جستن رستخيز

بدان نامور ترجمان شيده گفت

که آورد مردان نشايد نهفت

چنان دان که تا من ببستم کمر

همي برفرازم بخورشيد سر

بدين زور و اين فره و دستبرد

نديدم بآوردگه نيز گرد

وليکن ستودان مرا از گريز

به آيد چو گيرم بکاري ستيز

هم از گردش چرخ بر بگذرم

وگر ديده ي اژدها بسپرم

گر ايدر مرا هوش بر دست اوست

نه دشمن ز من باز دارد نه دوست

ندانم من اين زور مردي ز چيست

برين نامور فره ايزديست

پياده مگر دست يابم بدوي

بپيکار خون اندر آرم بجوي

بشيده چنين گفت شاه جهان

که اي نامدار از نژاد مهان

ز تخم کيان بي گمان کس نبود

که هرگز پياده نبرد آزمود

وليکن ترا گرد چنينست کام

نپيچم ز راي تو هرگز لگام

فرود آمد از اسب شبرنگ شاه

ز سر برگرفت آن کياني کلاه

برهام داد آن گرانمايه اسب

پياده بيامد چو آذر گشسب

پياده چو از دور ديدش پشنگ

فرود آمد از باره جنگي پلنگ

بهامون چو پيلان برآويختند

همي خاک با خون برآميختند

چو شيده بديد آن بر و برز شاه

همان ايزدي فر و آن دستگاه

همي جست کآيد مگر زو رها

که چون سر بشد تن نيارد بها

چو آگاه شد خسرو از راي اوي

وزان زور و آن برز بالاي اوي

گرفتش بچپ گردن و راست پشت

برآورد و زد بر زمين بر درشت

همه مهره ي پشت او همچو ني

شد از درد ريزان و بگسست پي

يکي تيغ تيز از ميان بر کشيد

سراسر دل نامور بر دريد

برو کرد جوشن همه چاک چاک

همي ريخت بر تارک از درد خاک

برهام گفت اين بد بد سگال

دلير و سبک سر مرا بود خال

پس از کشتنش مهرباني کنيد

يکي دخمه ي خسرواني کنيد

تنش را بمشک و عبير و گلاب

بشوييد مغزش بکافور ناب

بگردنش بر طوق مشکين نهيد

کله بر سرش عنبرآگين نهيد

نگه کرد پس ترجمانش ز راه

بديد آن تن نامبردار شاه

که با خون ازان ريگ برداشتند

سوي لشکر شاه بگذاشتند

بيامد خروشان بنزديک شاه

که اي نامور دادگر پيشگاه

يکي بنده بودم من او را نوان

نه جنگي سواري و نه پهلوان

بمن بر ببخشاي شاها بمهر

که از جان تو شاد بادا سپهر

بدو گفت شاه آنچ ديدي ز من

نيا را بگو اندر آن انجمن

زمين را ببوسيد و کرد آفرين

بسيچيد ره سوي سالار چين

وزان دشت کيخسرو کينه جوي

سوي لشکر خويش بنهاد روي

خروشي بر آمد ز ايران سپاه

که بخشايش آورد خورشيد و ماه

بيامد همانگاه گودرز و گيو

چو شيدوش و رستم چو گرگين نيو

همه بوسه دادند پيشش زمين

بسي شاه را خواندند آفرين

وزان روي ترکان دو ديده براه

که شويده کي آيد ز آوردگاه

سواري همي شد بران ريگ نرم

برهنه سر و ديده پر خون گرم

بيامد بنزديک افراسياب

دل از درد خسته دو ديده پر آب

برآورد پوشيده راز از نهفت

همه پيش سالار ترکان بگفت

جهاندار گشت از جهان نااميد

بکند آن چو کافور موي سپيد

بسر بر پراگند ريگ روان

ز لشکر برفت آنک بد پهلوان

رخ شاه ترکان هر آنکس که ديد

بر و جامه و دل همه بردريد

چنين گفت با مويه افراسياب

کزين پس نه آرام جويم نه خواب

مرا اندرين سوگ ياري کنيد

همه تن بتن سوگواري کنيد

نه بيند سر تيغ ما را نيام

نه هرگز بوم زين سپس شادکام

ز مردم شمر ار ز دام و دده

دلي کو نباشد بدرد آژده

مبادا بدان ديده در آب و شرم

که از درد ما نيست پر خون گرم

ازان ماه ديدار جنگي سوار

ازان سرو بن بر لب جويبار

همي ريخت از ديده خونين سرشک

ز دردي که درمان نداند پزشک

همه نامداران پاسخ گزار

زبان برگشادند بر شهريار

که اين دادگر بر تو آسان کناد

بدانديش را دل هراسان کناد

ز ما نيز يک تن نسازد درنگ

شب و روز بر درد و کين پشنگ

سپه را همه دل خروشان کنيم

باوردگه بر سر افشان کنيم

ز خسرو نبد پيش ازين کينه چيز

کنون کينه بر کين بيفزود نيز

سپه دل شکسته شد از بهر شاه

خروشان و جوشان همه رزمگاه

چو خورشيد بر زد سر از برج گاو

ز هامون برآمد خروش چکاو

تبيره برآمد ز هر دو سراي

همان ناله بوق با کرناي

ز گردان شمشير زن سي هزار

بياورد جهن از در کارزار

چو خسرو بر آن گونه بر ديدشان

بفرمود تا قارن کاويان

ز قلب سپاه اندر آمد چو کوه

ازو گشت جهن دلاور ستوه

سوي راست گستهم نوذر چو گرد

بيامد دمان با درفش نبرد

جهان شد ز گرد سواران بنفش

زمين پر سپاه و هوا پر درفش

بجنبيد خسرو ز قلب سپاه

هم افراسياب اندران رزمگاه

بپيوست جنگي کزان سان نشان

ندادند گردان گردنکشان

بکشتند چندان ز توران سپاه

که درياي خون گشت آوردگاه

چنين بود تا آسمان تيره گشت

همان چشم جنگاوران خيره گشت

چو پيروز شد قارن رزم زن

به جهن دلير اندر آمد شکن

چو بر دامن کوه بنشست ماه

يلان باز گشتند ز آوردگاه

از ايرانيان شاد شد شهريار

که چيره شدند اندران کارزار

همه شب همي جنگ را ساختند

بخواب و بخوردن نپرداختند

چو بر زد سر از چنگ خرچنگ هور

جهان شد پر از جنگ و آهنگ و شور

سپاه دو لشکر کشيدند صف

همه جنگ را بر لب آورده کف

سپهدار ايران ز پشت سپاه

بشد دور با کهتري نيکخواه

چو لختي بيامد پياده ببود

جهان آفرين را فراوان ستود

بماليد رخ را بران تيره خاک

چنين گفت کاي داور داد و پاک

تو داني کزو من ستم ديده ام

بسي روز بد را پسنديده ام

مکافات کن بدکنش را بخون

تو باشي ستم ديده را رهنمون

وزان جايگه با دلي پر ز غم

پر از کين سر از تخمه ي زادشم

بيامد خروشان بقلب سپاه

بسر بر نهاد آن خجسته کلاه

خروش آمد و ناله ي گاودم

دم ناي رويين و رويينه خم

وزان روي لشکر بکردار کوه

برفتند جوشان گروها گروه

سپاهي بکردار درياي آب

بقلب اندرون جهن و افراسياب

چو هر دو سپاه اندر آمد ز جاي

تو گفتي که دارد در و دشت پاي

سيه شد ز گرد سپاه آفتاب

ز پيکان الماس و پر عقاب

ز بس ناله ي بوق و گرد سپاه

ز بانگ سواران در آن رزمگاه

همي آب گشت آهن و کوه و سنگ

بدريا نهنگ و بهامون پلنگ

زمين پر زجوش و هوا پر خروش

هژبر ژيان را بدريد گوش

جهان سربسر گفتي از آهنست

وگر آسمان بر زمين دشمنست

بهر جاي بر توده چون کوه کوه

ز گردان ايران و توران گروه

همه ريگ ارمان سر و دست و پاي

زمين را همي دل برآمد ز جاي

همه بوم شد زير نعل اندرون

چو کرباس آهار داده بخون

وزان پس دليران افراسياب

برفتند بر سان کشتي بر آب

بصندوق پيلان نهادند روي

کجا ناوک انداز بود اندروي

حصاري بد از پيل پيش سپاه

برآورده بر قلب و بر بسته راه

ز صندوق پيلان بباريد تير

برآمد خروشيدن دار و گير

برفتند گردان نيزه وران

هم از قلب لشکر سپاهي گران

نگه کرد افراسياب از دو ميل

بدان لشکر و جنگ و صندوق و پيل

همه ژنده پيلان و لشکر براند

جهان تيره شد روشنايي نماند

خروشيد کاي نامداران جنگ

چه داريد بر خويشتن جاي تنگ

ممانيد بر پيش صندوق و پيل

سپاهست بيکار بر چند ميل

سوي ميمنه ميسره برکشيد

ز قلب و ز صندوق برتر کشيد

بفرمود تا جهن رزم آزماي

رود با تگينان لشکر ز جاي

برد دو هزار آزموده سوار

همه نيزه دار از در کارزار

بر مسيره شير جنگي طبرد

بشد تيز با نامداران گرد

چو کيخسرو آن رزم ترکان بديد

که خورشيد گشت از جهان ناپديد

سوي آوه و سمکنان کرد روي

که بودند شيران پرخاشجوي

بفرمود تا بر سوي ميسره

بتابند چون آفتاب از بره

برفتند با نامور ده هزار

زره دار با گرزه ي گاوسار

بشماخ سوري بفرمود شاه

که از نامداران ايران سپاه

گزين کن ز جنگ آوران ده هزار

سواران گرد از در کارزار

ميان دو صف تيغها بر کشيد

مبينيد کس را سر اندر کشيد

دو لشکر برينسان بر آويختند

چنان شد که گفتي برآميختند

چکا چاک برخاست از هر دو روي

ز پرخاش خون اندر آمد بجوي

چو برخاست گرد از چپ و دست راست

جهاندار خفتان رومي بخواست

بيکسو کشيدند صندوق پيل

جهان شد بکردار درياي نيل

بجنبيد با رستم از قلب گاه

منوشان خوزان لشکر پناه

برآمد خروشيدن بوق و کوس

بيک دست خسرو سپهدار طوس

بياراسته کاوياني درفش

همه پهلوانان زرينه کفش

به درد دل از جاي برخاستند

چپ شاه لشکر بياراستند

سوي راستش رستم کينه جوي

زواره برادرش بنهاد روي

جهانديده گودرز کشوادگان

بزرگان بسيار و آزادگان

ببودند بر دست رستم بپاي

زرسب و منوشان فرخنده راي

برآمد ز آوردگه گير و دار

نديدند ز آنگونه کس کارزار

همه ريگ پر خسته و کشته بود

کسي را کجا روز برگشته بود

ز بس کشته بر دشت آوردگاه

همي راندند اسب بر کشته گاه

بيابان بکردار جيحون ز خون

يکي بي سر و ديگري سرنگون

خروش سواران و اسبان ز دشت

ز بانگ تبيره همي برگذشت

دل کوه گفتي بدرد همي

زمين با سواران بپرد همي

سر بي تنان و تن بي سران

چرنگيدن گرزهاي گران

درخشيدن خنجر و تيغ تيز

همي جست خورشيد راه گريز

بدست منوچر بر ميمنه

کهيلا که صد شير بد يک تنه

جرنجاش بر ميسره شد تباه

بدست فريبرز کاوس شاه

يکي باد و ابري سوي نيمروز

برآمد رخ هور گيتي فروز

تو گفتي که ابري برآمد سياه

بباريد خون اندر آوردگاه

بپوشيد و روي زمين تيره گشت

همي ديده از تيرگي خيره گشت

بدآنگه که شد چشمه سوي نشيب

دل شاه ترکان بجست از نهيب

ز جوش سواران هر کشوري

ز هر مرز و هر بوم و هر مهتري

سواران شمشير زن سي هزار

گزيده سواران خنجر گزار

دگرگونه جوشن دگرگون درفش

جهاني شده سرخ و زرد و بنفش

نگه کرد گرسيوز از پشت شاه

بجنگ اندر آورد يکسر سپاه

سپاهي فرستاد بر ميمنه

گرانمايگان يکدل و يک تنه

سوي ميسره همچنين لشکري

پراگنده بر هر سويي مهتري

سواران جنگاوران سي هزار

گزيده همه از در کارزار

چو گرسيوز از پشت لشکر برفت

بپيش برادر خراميد تفت

برادر چو روي برادر بديد

بنيرو شد و لشکر اندر کشيد

برآمد ز لشکر ده و دار و گير

بپوشيد روي هوا را بتير

چو خورشيد را پشت باريک شد

ز ديدار شب روز تاريک شد

فريبنده گرسيوز پهلوان

بيامد بپيش برادر نوان

که اکنون ز گردان که جويد نبرد

زمين پر ز خون آسمان پر ز گرد

سپه بازکش چون شب آمد مکوش

که اکنون برآيد ز ترکان خروش

تو در جنگ باشي سپه در گريز

مکن با تن خويش چندين ستيز

دل شاه ترکان پر از خشم و جوش

ز تندي نبودش بگفتار گوش

برانگيخت اسب از ميان سپاه

بيامد دمان با درفش سياه

از ايرانيان چند نامي بکشت

چو خسرو بديد اندر آمد بپشت

دو شاه و دو کشور چنين کينه دار

برفتند با خوار مايه سوار

نديدند گرسيوز و جهن روي

که او پيش خسرو شود رزمجوي

عنانش گرفتند و برتافتند

سوي ريگ آموي بشتافتند

چنو بازگشت استقيلا چو گرد

بيامد که با شاه جويد نبرد

دمان شاه ايلا بپيش سپاه

يکي نيزه زد بر کمرگاه شاه

نبد کارگر نيزه بر جوشنش

نه ترس آمد اندر دل روشنش

چو خسرو دل و زور او را بديد

سبک تيغ تيز از ميان برکشيد

بزد بر ميانش بدو نيم کرد

دل برز ايلا پر از بيم کرد

سبک برز ايلا چو آن زخم شاه

بديد آن دل و زور و آن دستگاه

بتاريکي اندر گريزان برفت

همي پوست بر تنش گفتي بکفت

سپه چون بديدند زو دستبرد

بآوردگه بر نماند ايچ گرد

بر افراسياب آن سخن مرگ بود

کجا پشت خود را بديشان نمود

ز تورانيان او چو آگاه شد

تو گفتي برو روز کوتاه شد

چو آوردگه خوار بگذاشتند

بفرمود تا بانگ برداشتند

که اين شير مردي ز زنگ شبست

مرا باز گشتن ز تنگ شبست

گر ايدونک امروز يکبار باد

ترا جست و شادي ترا در گشاد

چو روشن کند روز روي زمين

درفش دلفروز ما را ببين

همه روي ايران چو دريا کنيم

ز خورشيد تابان ثريا کنيم

دو شاه و دو کشور چنان رزمساز

بلکشرگه خويش رفتند باز

چو نيمي ز تيره شب اندر گذشت

سپهر از بر کوه ساکن بگشت

سپهدار ترکان بنه بر نهاد

سپه را همه ترگ و جوشن بداد

طلايه بفرمود تا ده هزار

بود ترک بر گستوان ور سوار

چنين گفت با لشکر افراسياب

که من چون گذر يابم از رود آب

دمادم شما از پسم بگذريد

بجيحون و زورق زمان مشمريد

شب تيره با لشکر افراسياب

گذر کرد از آموي و بگذاشت آب

همه روي کشور به بي راه و راه

سراپرده و خيمه بد بي سپاه

سپيده چو از باختر بردميد

طلايه سپه را بهامون نديد

بيامد بمژده بر شهريار

که پردخته شد شاه زين کارزار

همه دشت خيمه ست و پرده سراي

ز دشمن سواري نبينم بجاي

چو بشنيد خسرو دوان شد بخاک

نيايش کنان پيش يزدان پاک

همي گفت کاي روشن کردگار

جهاندار و بيدار و پروردگار

تو دادي مرا فر و ديهيم و زور

تو کردي دل و چشم بدخواه کور

ز گيتي ستمکاره را دور کن

ز بيمش همه ساله رنجور کن

چو خورشيد زرين سپر برگرفت

شب آن شعر پيروزه بر سر گرفت

جهاندار بنشست بر تخت عاج

بسر برنهاد آن دلفروز تاج

نيايش کنان پيش او شد سپاه

که جاويد باد اين سزاوار گاه

شد اين لشکر از خواسته بي نياز

که از لشکر شاه چين ماند باز

همي گفت هر کس که اينت فسوس

که او رفت با لشکر و بوق وکوس

شب تيره از دست پرمايگان

بشد نامداري چنين رايگان

بديشان چنين گفت بيدار شاه

که اي نامداران ايران سپاه

چو دشمن بود شاه را کشته به

گر آواره از جنگ برگشته به

چو پيروزگر دادمان فرهي

بزرگي و ديهيم شاهنشهي

ز گيتي ستايش مر او را کنيد

شب آيد نيايش مر او را کنيد

که آنرا که خواهد کند شور بخت

يکي بي هنر برنشاند بتخت

ازين کوشش و پرسشت راي نيست

که با داد او بنده را پاي نيست

بباشم بدين رزمگه پنج روز

ششم روز هرمزد گيتي فروز

برايد برانيم ز ايدر سپاه

که او کين فزايست و ما کينه خواه

بدين پنج روز اندرين رزمگاه

همي کشته جستند ز ايران سپاه

بشستند ايرانيان را ز گرد

سزاوار هر يک يکي دخمه کرد

بفرمود تا پيش او شد دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

نبشتند نامه بکاوس شاه

چنانچون سزا بود زان رزمگاه

سرنامه کرد از نخست آفرين

ستايش سزاي جهان آفرين

دگر گفت شاه جهانبان من

پدروار لرزيده بر جان من

بزرگيش با کوه پيوسته باد

دل بدسگالان او خسته باد

رسيدم ز ايران بريگ فرب

سه جنگ گران کرده شد در سه شب

شمار سواران افراسياب

نبيند خردمند هرگز بخواب

بريده چو سيصد سر نامدار

فرستادم اينک بر شهريار

برادر بد و خويش و پيوند اوي

گرامي بزرگان و فرزند اوي

وزان نامداران بسته دويست

که صد شير با جنگ هر يک يکيست

همه رزم بر دشت خوارزم بود

ز چرخ آفرين بر چنان رزم بود

برفت او و ما از پس اندر دمان

کشيديم تا بر چه گردد زمان

برين رزمگاه آفرين باد گفت

همه ساله با اختر نيک جفت

نهادند بر نامه مهري ز مشک

ازان پس گذر کرد بر ريگ خشک

چو زان روي جيحون شد افراسياب

چو باد دمان تيز بگذاشت آب

بپيش سپاه قراخان رسيد

همي گفت هر کس ز جنگ آنچ ديد

سپهدار ترکان چه مايه گريست

بران کس که از تخمه ي او بزيست

ز بهر گرانمايه فرزند خويش

بزرگان و خويشان و پيوند خويش

خروشي ير آمد تو گفتي که ابر

همي خون چکاند ز چشم هژبر

همي بودش اندر بخارا درنگ

همي خواست کآيند شيران بجنگ

ازان پس چو گشت انجمن آنچ ماند

بزرگان برتر منش را بخواند

چو گشتند پر مايگان انجمن

ز لشکر هرآن کس که بد راي زن

زبان بر گشادند بر شهريار

چو بيچاره شدشان دل از کارزار

که از لشکر ما بزرگان که بود

گذشتند و زيشان دل ما شخود

همانا که از صد نماندست بيست

بران رفتگان بر ببايد گريست

کنون ما دل از گنج و فرزند خويش

گسستيم چندي ز پيوند خويش

بدان روي جيحون يکي رزمگاه

بکرديم زان پس که فرمود شاه

ز بي دانشي آنچ آمد بروي

تو داني که شاهي و ما چاره جوي

گر ايدونک روشن بود راي شاه

از ايدر بچاچ اندر آرد سپاه

چو کيخسرو آيد بکين خواستن

ببايد تو را لشکر آراستن

چو شانه اندرين کار فرمان برد

ز گل زريون نيز هم بگذرد

بباشد بآرام ببهشت گنگ

که هم جاي جنگست و جاي درنگ

برين بر نهادند يکسر سخن

کسي راي ديگر نيفگند بن

برفتند يکسر بگل زريون

همه ديده پر آب و دل پر ز خون

بگل زريون شاه توران سه روز

ببود و براسود با باز و يوز

برفتند زان جايگه سوي گنگ

بجايي نبودش فراوان درنگ

يکي جاي بود آن بسان بهشت

گلش مشک سارا بد و زر خشت

بدان جايگه شاد و خندان بخفت

تو گفتي که با ايمني گشت جفت

سپه خواند از هر سوي بي کران

بزرگان گردنکش و مهتران

مي و گلشن و بانگ چنگ و رباب

گل و سنبل و رطل و افراسياب

همي بود تا بر چه گردد جهان

بدين آشکارا چه دارد نهان

چو کيخسرو آمد برين روي آب

ازو دور شد خورد و آرام و خواب

سپه چون گذر کرد زان سوي رود

فرستاد زان پس بهر کس درود

کزين آمدن کس مداريد باک

بخواهيد ما را ز يزدان پاک

گرانمايه گنجي بدرويش داد

کسي را کزو شاد بد بيش داد

وزآنجا بيامد سوي شهر سغد

يکي نو جهان ديد رسته ز چغد

ببخشيد گنجي بران شهر نيز

همي خواست کآباد گردد بچيز

بهر منزلي زينهاري سوار

همي آمدندي بر شهريار

ازان پس چو آگاهي آمد بشاه

ز گنگ و ز افراسياب و سپاه

که آمد بنزديک او گلگله

ابا لشکري چون هژبر يله

که از تخم تورست پرکين و درد

بجويد همي روزگار نبرد

فرستاد بهري ز گردان بچاج

که جويد همي تخت ترکان و تاج

سپاهي بسوي بيابان سترگ

فرستاد سالار ايشان طورگ

پذيرفت زين هر يکي جنگ شاه

که بر نامداران ببندند راه

جهاندار کيخسرو آن خوار داشت

خرد را بانديشه سالار داشت

سپاهي که از بردع و اردبيل

بيامد بفرمود تا خيل خيل

بيايند و بر پيش او بگذرند

رد و موبد و مرزبان بشمرند

برفتند و سالارشان گستهم

که در جنگ شيران نبودي دژم

همان گفت تا لشکر نيمروز

برفتند با رستم نيوسوز

بفرمود تا بر هيونان مست

نشينند و گيرند اسبان بدست

بسغد اندرون بود يک ماه شاه

همه سغد شد شاه را نيک خواه

سپه را درم داد و آسوده کرد

همي جست هنگام روز نبرد

هر آن کس که بود از در کارزار

بدانست نيرنگ و بند حصار

بياورد و با خويشتن يار کرد

سر بدکنش پر ز تيمار کرد

وزان جايگه گردن افراخته

کمر بسته و جنگ را ساخته

ز سغد کشاني سپه بر گرفت

جهاني درو مانده اندر شگفت

خبر شد بترکان که آمد سپاه

جهانجوي کيخسرو کينه خواه

همه سوي دژها نهادند روي

جهان شد پر از جنبش و گفت و گوي

بلشکر چنين گفت پس شهريار

که امروز به گونه شد کارزار

ز ترکان هر آن کس که فرمان کند

دل از جنگ جستن پشيمان کند

مسازيد جنگ و مريزيد خون

مباشيد کس را ببد رهنمون

وگر جنگ جويد کسي با سپاه

دل کينه دارش نيايد براه

شما را حلال است خون ريختن

بهر جاي تاراج و آويختن

بره بر خورشها مداريد تنگ

مداريد کين و مسازيد جنگ

خروشي بر آمد ز پيش سپاه

که گفتي بدرد همي چرخ و ماه

سواران بدژها نهادند روي

جهان شد پر از غلغل و گفت وگوي

هر آن کس که فرمان بجا آوريد

سپاه شهنشه بدو ننگريد

هر آن کو برون شد ز فرمان شاه

سرانشان بريدند يکسر سپاه

ز ترکان کس از بيم افراسياب

لب تشنه نگذاشتندي بر آب

وگر باز ماندي کسي زين سپاه

تن بي سرش يافتندي براه

دليران بدژها نهادند روي

بهر دژ که بودي يکي جنگجوي

شدي باره ي دژ هم آنگاه پست

نماندي در و بام و جاي نشست

غلام و پرستنده و چارپاي

نماندي بد و نيک چيزي به جاي

برين گونه فرسنگ بر صد گذشت

نه دژ ماند آباد جايي نه دشت

چو آورد لشکر بگل زريون

بهر سو بگرديد با رهنمون

جهان ديد بر سان باغ بهار

در و دشت و کوه و زمين پرنگار

همه کوه نخچير و هامون درخت

جهان از در مردم نيک بخت

طلايه فرستاد و کارآگهان

بدان تا نماند بدي در نهان

سراپرده ي شهريار جهان

کشيدند بر پيش آب روان

جهاندار بر تخت زرين نشست

خود و نامداران خسرو پرست

شبي کرد جشني که تا روز پاک

همي مرده برخاست از تيره خاک

وزان سوي گنگ اندر افراسياب

برخشنده روز و بهنگام خواب

همي گفت با هرک بد کاردان

بزرگان بيدار و بسيار دان

که اکنون که دشمن ببالين رسيد

بگنگ اندرون چون توان آرميد

همه بر گشادند گويا زبان

که اکنون که نزديک شد بد گمان

جز از جنگ چيزي نبينيم راه

زبوني نه خوبست و چندين سپاه

بگفتند وز پيش برخاستند

همه شب همي لشکر آراستند

سپيده دمان گاه بانگ خروس

ز درگاه برخاست آواي کوس

سپاهي بهامون بيامد ز گنگ

که بر مور و بر پشه شد راه تنگ

چو آمد بنزديک گل زريون

زمين شد بسان که بيستون

همي لشکر آمد سه روز و سه شب

جهان شد پرآشوب جنگ و جلب

کشيدند بر هفت فرسنگ نخ

فزون گشت مردم ز مور و ملخ

چهارم سپه برکشيدند صف

ز دريا برآمد بخورشيد تف

بقلب اندر افراسياب و ردان

سواران گردنکش و بخردان

سوي ميمنه جهن افراسياب

همي نيزه بگذاشت از آفتاب

وزين روي کيخسرو از قلبگاه

همي داشت چون کوه پشت سپاه

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد

منوشان خوزان و پيروز و داد

چو گرگين ميلاد و رهام شير

هجير و چو شيدوش گرد دلير

فريبرز کاوس بر ميمنه

سپاهي همه يکدل و يک تنه

منوچهر بر ميسره جاي داشت

که با جنگ هر جنگيي پاي داشت

بپشت سپه گيو گودرز بود

که پشت و نگهبان هر مرز بود

زمين کان آهن شد از ميخ نعل

همه آب دريا شد از خون لعل

بسر بر ز گرد سياه ابر بست

تبيره دل سنگ خارا بخست

زمين گشت چون چادر آبنوس

ستاره غمي شد ز آواي کوس

زمين گشت جنبان چو ابر سياه

تو گفتي همي بر نتابد سپاه

همه دشت مغز و سر و پاي بود

همانا مگر بر زمين جاي بود

همي نعل اسبان سرکشته خست

همه دشت بي تن سر و پاي و دست

خردمند مردم بيکسو شدند

دو لشکر برين کار خستو شدند

که گر يک زمان نيز لشکر چنين

بماند برين دشت با درد و کين

نماند يکي زين سواران بجاي

همانا سپهر اندر آيد ز پاي

ز بس چاک چاک تبرزين و خود

روانها همي داد تن را درود

چو کيخسرو آن پيچش جنگ ديد

جهان بر دل خويشتن تنگ ديد

بيامد بيکسو ز پشت سپاه

بپيش خداوند شد داد خواه

که اي برتر از دانش پارسا

جهاندار و بر هر کسي پادشا

اگر نيستم من ستم يافته

چو آهن بکوره درون تافته

نخواهم که پيروز باشم بجنگ

نه بر دادگر بر کنم جاي تنگ

بگفت اين و بر خاک ماليد روي

جهان پر شد از ناله ي زار اوي

همانگه برآمد يکي باد سخت

که بشکست شاداب شاخ درخت

همي خاک بر داشت از رزمگاه

بزد بر رخ شاه توران سپاه

کسي کو سر از جنگ برتافتي

چو افراسياب آگهي يافتي

بريدي بجنجر سرش را ز تن

جز از خاک و ريگش نبودي کفن

چنين تا سپهر و زمين تار شد

فراوان ز ترکان گرفتار شد

بر آمد شب و چادر مشک رنگ

بپوشيد تا کس نيايد بجنگ

سپه باز چيدند شاهان ز دشت

چو روي زمين ز آسمان تيره گشت

همه دامن کوه تا پيش رود

سپه بود با جوشن و درع و خود

برافروختند آتش از هر سوي

طلايه بيامد ز هر پهلوي

همي جنگ را ساخت افراسياب

همي بود تا چشمه آفتاب

بر آيد رخ کوه رخشان کند

زمين چون نگين بدخشان کند

جهان آفرين را دگر بود راي

بهر کار با راي او نيست پاي

شب تيره چون روي زنگي سياه

کس آمد ز گستهم نوذر بشاه

که شاه جهان جاودان زنده باد

که ما بازگشتيم پيروز و شاد

بدان نامداران افراسياب

رسيديم ناگه بهنگام خواب

ازيشان سواري طلايه نبود

کسي را ز انديشه مايه نبود

چو بيدار گشتند زيشان سران

کشيديم شمشير و گرز گران

چو شب روز شد جز قراخان نماند

ز مردان ايشان فراوان نماند

همه دشت زيشان سرون و سرست

زمين بستر و خاکشان چادرست

بمژده ز رستم هم اندر زمان

هيوني بيامد سپيده دمان

که ما در بيابان خبر يافتيم

بدان آگهي تيز بشتافتيم

شب و روز رستم يکي داشتي

چو تنها شدي راه بگذاشتي

بديشان رسيديم هنگام روز

چو بر زد سر از چرخ گيتي فروز

تهمتن کمان را بزه بر نهاد

چو نزديک شد ترگ بر سر نهاد

نخستين که از کلک بگشاد شست

قراخان ز پيکان رستم بخست

بتوران زمين شد کنون کينه خواه

همانا که آگاهي آمد بشاه

بشادي ز لشکر بر آمد خروش

سپهدار ترکان همي داشت گوش

هر آنکس که بودند خسرو پرست

بشادي و رامش گشادند دست

سواري بيامد هم اندر شتاب

خروشان به نزديک افراسياب

که از لشکر ما قراخان برست

رسيدست نزديک ما مرد شست

سپاهي بتوران نهادند روي

کزيشان شود ناپديد آب جوي

چنين گفت با راي زن شهريار

که پيکار سخت اندر آمد بکار

چو رستم بگيرد سر گاه ما

بيکبارگي گم شود راه ما

کنونش گمان آنک ما نشنويم

چنين کار در جنگ کيخسرويم(؟)

چو آتش بريشان شبيخون کنيم

زخون روي کشور چو جيحون کنيم

چو کيخسرو آيد ز لشکر دو بهر

نبيند مگر بام و ديوار و شهر

سراسر همه لشکر اين ديد راي

همان مرد فرزانه و رهنماي

بنه هرچ بودش هم آنجا بماند

چو آتش ازان دشت لشکر براند

همانگه طلايه بيامد ز دشت

که گرد سپاه از هوا برگذشت

همه دشت خرگاه و خيمست و بس

ازيشان بخيمه درون نيست کس

بدانست خسرو که سالار چين

چرا رفت بيگاه زان دشت کين

ز گستهم و رستم خبر يافتست

بدان آگهي نيز بشتافتست

نوندي برافگند هم در زمان

فرستاد نزديک رستم دمان

که برگشت زين کينه افراسياب

همانا بجنگ تو دارد شتاب

سپه را بياراي و بيدار باش

برو خويشتن زو نگهدار باش

نوند جهانديده شايسته بود

بدان راه بي راه بايسته بود

همي رفت چون پيش رستم رسيد

گو شيردل را ميان بسته ديد

سپه گرزها بر نهاده بدوش

يکايک نهاده بآواز گوش

برستم بگفت آنچ پيغام بود

که فرجام پيغامش آرام بود

وزين روي کيخسرو کينه جوي

نشسته بآرام بي گفت و گوي

همي کرد بخشش همه بر سپاه

سراپرده و خيمه و تاج و گاه

از ايرانيان کشتگان را بجست

کفن کرد وز خون و گلشان بشست

برسم مهان کشته را دخمه کرد

چو برداشت زان خاک و خون نبرد

بنه بر نهاد و سپه بر نشاند

دمان از پس شاه ترکان براند

چو نزديک شهر آمد افراسياب

بران بد که رستم شود سير خواب

کنون من شبيخون کنم برسرش

برآيم گرد از سر لشکرش

بتاريکي اندر طلايه بديد

بشهر اندر آواز ايشان شنيد

فرو ماند زان کار رستم شگفت

همي راند و انديشه اندر گرفت

همه کوفته لشکر و ريخته

بشيرين روان اندر آويخته

بپيش اندرون رستم تيزچنگ

پس پشت شاه و سواران جنگ

کسي را که نزديک بد پيش خواند

وزيشان فراوان سخنها براند

بپرسيد کين را چه بينيد روي

چنين گفت با نامور چاره جوي

که در گنگ دژ آن همه گنج شاه

چه بايست اکنون همه رنج راه

زمين هشت فرسنگ بالاي اوي

همانا که چارست پهناي اوي

زن و کودک و گنج و چندان سپاه

بزرگي و فرمان و تخت و کلاه

بران باره ي دژ نپرد عقاب

نبيند کسي آن بلندي بخواب

خورش هست و ايوان و گنج و سپاه

ترا رنج بدخواه را تاج و گاه

همان بوم کو را بهشتست نام

همه جاي شادي و آرام و کام

بهر گوشه ي چشمه ي آبگير

ببالا و پهناي پرتاب تير

همي موبد آورد از هند و روم

بهشتي بر آورده آباد بوم

همانا کزان باره فرسنگ بيست

ببينند آسان که بر دشت کيست

ترا زين جهان بهره جنگست و بس

بفرجام گيتي نماند بکس

چو بشنيد گفتارها شهريار

خوش آمدش و ايمن شد از روزگار

بيامد بدلشاد ببهشت گنگ

ابا آلت لشکر و ساز جنگ

همي گشت بر گرد آن شارستان

بدستي نديد اندرو خارستان

يکي کاخ بودش سر اندر هوا

برآورده ي شاه فرمان روا

بايوان فرود آمد و بار داد

سپه را درم داد و دينار داد

فرستاد بر هر سوي لشکري

نگهبان هر لشکري مهتري

پياده بران باره بر ديده بان

نگهبان بروز و بشب پاسبان

رد و موبدش بود بر دست راست

نويسنده ي نامه را پيش خواست

يکي نامه نزديک فغفور چين

نبشتند با صد هزار آفرين

چنين گفت کز گردش روزگار

نيامد مرا بهره جز کارزار

بپروردم آن را که بايست کشت

کنون شد ازو روزگارم درشت

چو فغفور چين گر بيايد رواست

که بر مهر او بر روانم گواست

وگر خود نيايد فرستد سپاه

کزين سو خرامد همي کينه خواه

فرستاده از نزد افراسياب

بچين اندر آمد بهنگام خواب

سرافراز فغفور بنواختش

يکي خرم ايوان بپرداختش

وزان سو بگنگ اندر افراسياب

نه آرام بودش نه خورد و نه خواب

بديوار عراده بر پاي کرد

ببرج اندرون رزم را جاي کرد

بفرمود تا سنگهاي گران

کشيدند بر باره افسون گران

بسي کاردانان رومي بخواند

سپاهي بديوار دژ برنشاند

برآورد بيدار دل جاثليق

بران باره عراده و منجنيق

کمانهاي چرخ و سپرهاي کرگ

همه برجها پر ز خفتان و ترگ

گروهي ز آهنگران رنجه کرد

ز پولاد بر هر سوي پنجه کرد

ببستند بر نيزه هاي دراز

که هر کس که رفتي بر دژ فراز

بدان چنگ تيز اندر آويختي

و گر نه ز دژ زود بگريختي

سپه را درم داد و آباد کرد

بهر کار با هر کسي داد کرد

همان خود و شمشير و بر گستوان

سپرهاي چيني و تير و کمان

ببخشيد بر لشکرش بيشمار

بويژه کسي کو کند کارزار

چو آسوده شد زين بشادي نشست

خود و جنگسازان خسرو پرست

پري چهره هر روز صد چنگ زن

شدندي بدرگاه شاه انجمن

شب و روز چون مجلس آراستي

سرود از لب ترک و مي خواستي

همي داد هر روز گنجي بباد

بر امروز و فردا نيامدش ياد

دو هفته برين گونه شادان بزيست

که داند که فردا دلفروز کيست

سيم هفته کيخسرو آمد بگنگ

شنيد آن غو ناي و آواي چنگ

بخنديد و برگشت گرد حصار

بماند اندر آن گردش روزگار

چنين گفت کان کو چنين باره کرد

نه از بهر پيکار پتياره کرد

چو خون سر شاه ايران بريخت

بما بر چنين آتش کين ببيخت

شگفت آمدش کانچنان جاي ديد

سپهري دلارام بر پاي ديد

برستم چنين گفت کاي پهلوان

سزد گر ببيني بروشن روان

که با ما جهاندار يزدان چه کرد

ز خوبي و پيروزي اندر نبرد

بدي را کجا نام بد بر بدي

بتندي و کژي و نابخردي

گريزان شد از دست ما بر حصار

برين سان برآسود از روزگار

بدي کو بد آن جهان را سرست

بپيري رسيده کنون بترست

بدين گر ندارم ز يزدان سپاس

مبادا که شب زنده باشم سه پاس

کزويست پيروزي و دستگاه

هم او آفريننده ي هور و ماه

ز يک سوي آن شارستان کوه بود

ز پيکار لشکر بي اندوه بود

بروي دگر بودش آب روان

که روشن شدي مرد را زو روان

کشيدند بر دشت پرده سراي

ز هر سوي دژ پهلواني بپاي

زمين هفت فرسنگ لشکر گرفت

ز لشکر زمين دست بر سر گرفت

سراپرده زد رستم از دست راست

ز شاه جهاندار لشکر بخواست

بچپ بر فريبرز کاوس بود

دلفروز با بوق و با کوس بود

برفتند و بردند پرده سراي

سيم روي گودرز بگزيد جاي

شب آمد بر آمد ز هر سو خروش

تو گفتي جهان را بدريد گوش

زمين را همي دل برآمد ز جاي

ز بس ناله ي بوق و شيپور و ناي

چو خورشيد برداشت از چرخ زنگ

بدريد پيراهن مشک رنگ

نشست از بر اسب شبرنگ شاه

بيامد بگرديد گرد سپاه

چنين گفت با رستم پيلتن

که اي نامور مهتر انجمن

چنين دارم اميد کافراسياب

نبيند جهان نيز هرگز بخواب

اگر کشته گر زنده آيد بدست

ببيند سر تيغ يزدان پرست

برآنم که او را ز هر سو سپاه

بياري بيايد بدين رزمگاه

بترسند وز ترس ياري کنند

نه از کين و از کامکاري کنند

بکوشيم تا پيش ازان کو سپاه

بخواند بروبر بگيريم راه

همه باره ي دژ فرود آوريم

همه سنگ و خاکش برود آوريم

سپه را کنون روز سختي گذشت

همان روز رزم اندر آرام گشت

چو دشمن بديوار گيرد پناه

ز پيکار و کينش نترسد سپاه

شکسته دلست او بدين شارستان

کزين پس شود بي گمان خارستان

چو گفتار کاوس ياد آوريم

روان را همه سوي داد آوريم

کجا گفت کاين کين با دار و برد

بپوشد زمانه بزنگار و گرد

پسر بر پسر بگذرانم بدست

چنين تا شود سال بر پنج شست

بسان درختي بود تازه برگ

دل از کين شاهان نترسد ز مرگ

پدر بگذرد کين بماند بجاي

پسر باشد اين درد را رهنماي

بزرگان برو آفرين خواندند

ورا خسرو پاکدين خواندند

که کين پدر بر تو آيد بسر

مبادي بجز شاه و پيروزگر

دگر روز چون خور برآمد ز راغ

نهاد از بر چرخ زرين چراغ

خروشي برآمد بلند از حصار

پر انديشه شد زان سخن شهريار

همانگه در دژ گشادند باز

برهنه شد از روي پوشيده راز

بيامد ز دژ جهن با ده سوار

خردمند و بادانش و مايه دار

بشد پيش دهليز پرده سراي

همي بود با نامداران بپاي

ازان پس بيامد منوشان گرد

خرد يافته جهن را پيش برد

خردمند چو پيش خسرو رسيد

شد از آب ديده رخش ناپديد

بماند اندرو جهن جنگي شگفت

کلاه بزرگي ز سر بر گرفت

چو آمد بنزديک تختش فراز

برو آفرين کرد و بردش نماز

چنين گفت کاي نامور شهريار

هميشه جهان را بشادي گذار

بر و بوم ما بر تو فرخنده باد

دل و چشم بدخواه تو کنده باد

هميشه بدي شاد و يزدان پرست

بر و بوم ما پيش گسترده دست

خجسته شدن باد و باز آمدن

به نيکي همي داستانها زدن

پيامي گزارم ز افراسياب

اگر شاه را زان نگيرد شتاب

چو از جهن گفتار بشنيد شاه

بفرمود زرين يکي پيشگاه

نهادند زير خردمند مرد

نشست و پيام پدر ياد کرد

چنين گفت با شاه کافراسياب

نشستست پر درد و مژگان پر آب

نخستين درودي رسانم بشاه

ازان داغ دل شاه توران سپاه

که يزدان سپاس و بدويم پناه

که فرزند ديدم بدين پايگاه

که لشکر کشد شهرياري کند

بپيش سواران سواري کند

ز راه پدر شاه تا کيقباد

ز مادر سوي تور دارد نژاد

ز شاهان گيتي سرش برترست

بچين نام او تخت را افسرست

بابر اندرون تيز پران عقاب

نهنگ دلاور بدرياي آب

همه پاسبانان تخت ويند

دد و دام شادان ببخت ويند

بزرگان که با تاج و با زيورند

بروي زمين مر ترا کهترند

شگفتي تر از کار ديو نژند

که هرگز نخواهد بما جز گزند

بدان مهرباني و آن راستي

چرا شد دل من سوي کاستي

که بردست من پور کاوس شاه

سياوش رد کشته شد بي گناه

جگر خسته ام زين سخن پر ز درد

نشسته بيکسو ز خواب و ز خورد

نه من کشتم او را که ناپاک ديو

ببرد از دلم ترس گيهان خديو

زمانه ورا بد بهانه مرا

بچنگ اندرون بد فسانه مرا

تو اکنون خردمندي و پادشا

پذيرنده ي مردم پارسا

نگه کن تا چند شهر فراخ

پر از باغ و ايوان و ميدان و کاخ

شدست اندرين کينه جستن خراب

بهانه سياوش و افراسياب

همان کارزاري سواران جنگ

بتن همچو پيل و بزور نهنگ

که جز کام شيران کفنشان نبود

سري نيز نزديک تنشان نبود

يکي منزل اندر بيابان نماند

بکشور جز از دشت ويران نماند

جز از کينه و زخم شمشير تيز

نماند ز ما نام تا رستخيز

نيايد جهان آفرين را پسند

بفرجام پيچان شويم از گزند

وگر جنگ جويي همي بيگمان

نياسايد از کين دلت يک زمان

نگه کن بدين گردش روزگار

جز او را مکن بر دل آموزگار

که ما در حصاريم و هامون تراست

سري پر ز کين دل پر از خون تراست

همي گنگ خوانم بهشت منست

برآورده ي بوم و کشت منست

هم ايدر مرا گنج و ايدر سپاه

هم ايدر نگين و هم ايدر کلاه

هم اينجام کشت و هم اينجام خورد

هم اينجام مردان روز نبرد

ترا گاه گرمي و خوشي گذشت

گل و لاله و رنگ وشي گذشت

زمستان و سرما بپيش اندرست

که بر نيزه ها گردد افسرده دست

بدامن چو ابر اندرافگند چين

بر و بوم ما سنگ گردد زمين

ز هر سو که خوانم بيايد سپاه

نتابي تو با گردش هور و ماه

ور ايدون گماني که هر کارزار

ترا بر دهد اختر روزگار

از انديشه گردون مگر بگذرد

ز رنج تو ديگر کسي برخورد

گر ايدونک گويي که ترکان چين

بگيرم زنم آسمان بر زمين

بشمشير بگذارم اين انجمن

بدست تو آيم گرفتار من

مپندار کاين نيز نابود نيست

نسايد کسي کو نفرسود نيست

نبيره ي سر خسروان زادشم

ز پشت فريدون وز تخم جم

مرا دانش ايزدي هست و فر

همان ياورم ايزد دادگر

چو تنگ اندر آيد بد روزگار

نخواهد دلم پند آموزگار

بفرمان يزدان بهنگام خواب

شوم چون ستاره برآفتاب

بدرياي کيماک بر بگذرم

سپارم ترا لشکر و کشورم

مرا گنگ و دژ باشد آرامگاه

نبيند مرا نيز شاه و سپاه

چو آيد مرا روز کين خواستن

ببين آنزمان لشکر آراستن

بيايم بخواهم ز تو کين خويش

بهرجاي پيدا کنم دين خويش

و گر کينه از مغز بيرون کني

بمهر اندرين کشور افسون کني

گشايم در گنج تاج و کمر

همان تخت و دينار و جام گهر

که تور فريدون به ايرج نداد

تو بردار وز کين مکن هيچ ياد

و گر چين و ماچين بگيري رواست

بدان راي ران دل همي کت هواست

خراسان و مکران زمين پيش تست

مرا شادکامي کم وبيش تست

براهي که بگذشت کاوس شاه

فرستمت چندانک بايد سپاه

همه لشکرت را توانگر کنم

ترا تخت زرين و افسر کنم

همت يار باشم بهر کارزار

بهر انجمن خوانمت شهريار

گر از پند من سر بپيچي همي

و گر با نياکين بسيچي همي

چو زين باز گردي بياراي جنگ

منم ساخته جنگ را چون پلنگ

چو از جهن پيغام بشنيد شاه

همي کرد خندان بدوبر نگاه

بپاسخ چنين گفت کاي رزمجوي

شنيديم سر تا سر اين گفت و گوي

نخست آنک کردي مرا آفرين

همان باد بر تخت و تاج و نگين

درودي که دادي ز افراسياب

بگفتي که او کرد مژگان پر آب

شنيدم همين باد بر تاج و تخت

مبادم مگر شاد و پيروز بخت

دوم آنک گفتي ز يزدان سپاس

که بينم همي پور يزدان شناس

ز شاهان گيتي دلفروزتر

پسنديده تر شاه و پيروزتر

مرا داد يزدان همه هرچ گفت

که با آن هنرها خرد باد جفت

ترا چند خواهي سخن چرب هست

بدل نيستي پاک و يزدان پرست

کسي کو بدانش توانگر بود

زگفتار کردار بهتر بود

فريدون فرخ ستاره نگشت

نه از خاک تيره همي برگذشت

تو گويي که من بر شوم بر سپهر

بشستي برين گونه از شرم چهر

دلت جادوي را چو سرمايه گشت

سخن بر زبانت چو پيرايه گشت

زبان پر ز گفتار و دل پر دروغ

بر مرد دانا نگيرد فروغ

پدر کشته را شاه گيتي مخوان

کنون کز سياوش نماند استخوان

همان مادرم را ز پرده براه

کشيدي و گشتي چنين کينه خواه

مرا نوز نازاده از مادرم

همي آتش افروختي برسرم

هر آنکس که او بد بدرگاه تو

بنفريد بر جان بي راه تو

که هرگز بگيتي کس آن بد نکرد

ز شاهان و گردان و مردان مرد

که بر انجمن مر زني را کشان

سپارد بزرگي بمردم کشان

زننده همي تازيانه زند

که تا دخترش بچه را بفگند

خردمند پيران بدانجا رسيد

بديد آنک هرگز نديد و شنيد

چنين بود فرمان يزدان که من

سرافراز گردم بهر انجمن

گزند و بلاي تو از من بگاشت

که با من زمانه يکي راز داشت

ازان پس که گشتم ز مادر جدا

چنان چون بود بچه ي بينوا

بپيش شبانان فرستاديم

بپروار شيران نر داديم

مرا دايه و پيش کاره شبان

نه آرام روز و نه خواب شبان

چنين بود تا روز من برگذشت

مرا اندر آورد پيران ز دشت

بپيش تو آورد و کردي نگاه

که هستم سزاوار تخت و کلاه

بسان سياوش سرم را ز تن

ببري و تن هم نيابد کفن

زبان مرا پاک يزدان ببست

همان خيره ماندم بجاي نشست

مرا بي دل و بي خرد يافتي

بکردار بد تيز نشتافتي

سياوش نگه کن که از راستي

چه کرد و چه ديد از بد و کاستي

ز گيتي بيامد ترا برگزيد

چنان کز ره نامداران سزيد

ز بهر تو پرداخت آيين و گاه

بيامد ز گيتي ترا خواند شاه

وفا جست و بگذاشت آن انجمن

بدان تا نخوانيش پيمان شکن

چو ديدي بر و گردگاه ورا

بزرگي و گردي و راه ورا

بجنبيدت آن گوهر بد ز جاي

بيفگندي آن پاک دلرا ز پاي

سر تاجداري چنان ارجمند

بريدي بسان سر گوسفند

ز گاه منوچهر تا اين زمان

نبودي مگر بدتن و بدگمان

ز تور اندر آمد زيان از نخست

کجا با پدر دست بد را بشست

پسر بر پسر بگذرد همچنين

نه راه بزرگي نه آيين دين

زدي گردن نوذر نامدار

پدر شاه وز تخمه ي شهريار

برادرت اغريرث نيکخوي

کجا نيکنامي بدش آرزوي

بکشتي و تا بوده ي بدتني

نه از آدم از تخم آهرمني

کسي کز بديهات گيرد شمار

فزون آيد از گردش روزگار

نهالي بدوزخ فرستاده اي

نگويي که از مردمان زاده اي

دگر آنک گفتي که ديو پليد

دل و راي من سوي زشتي کشيد

همين گفت ضحاک و هم جمشيد

چو شدشان دل از نيکويي نااميد

که ما را دل ابليس بي راه کرد

ز هر نيکويي دست کوتاه کرد

نه برگشت ازيشان بد روزگار

ز بد گوهر و گفت آموزگار

کسي کو بتابد سر از راستي

گزيند همي کژي و کاستي

بجنگ پشن نيز چندان سپاه

که پيران بکشت اندر آوردگاه

زمين گل شد از خون گودرزيان

نجويي جز از رنج و راه زيان

کنون آمدي با هزاران هزار

ز ترکان سوار از در کارزار

بآموي لشکر کشيدي بجنگ

وزيشان بپيش من آمد پشنگ

فرستاديش تا ببرد سرم

ازان پس تو ويران کني کشورم

جهاندار يزدان مرا يار گشت

سر بخت دشمن نگونسار گشت

مرا گويي اکنون که از تخت تو

دلفروز و شادانم از بخت تو

نگه کن که تا چون بود باورم

چو کردارهاي تو ياد آورم

ازين پسمرا جز بشمشير تيز

نباشد سخن با تو تا رستخيز

بکوشم بنيروي گنج و سپاه

بنيک اختر و گردش هور و ماه

همان پيش يزدان بباشم بپاي

نخواهم بگيتي جزو رهنماي

مگر گز بدان پاک گردد جهان

بداد و دهش من ببندم ميان

بدانديش را از ميان بر کنم

سر بدنشان را بي افسر کنم

سخن هرچ گفتم نيا را بگوي

که در جنگ چندين بهانه مجوي

يکي تاج دادش زبرجد نگار

يکي طوق زرين و دو گوشوار

همانگه بشد جهن پيش پدر

بگفت آن سخنها همه دربدر

ز پاسخ برآشفت افراسياب

سواري ز ترکان کجا يافت خواب

ببخشيد گنج درم بر سپاه

همان ترگ و شمشير و تخت و کلاه

شب تيره تا برزد از چرخ شيد

بشد کوه چون پشت پيل سپيد

همي لشکر آراست افراسياب

دلش بود پردرد و سر پر شتاب

چو از گنگ برخاست آواي کوس

زمين آهنين شد هوا آبنوس

سر موبدان شاه نيکي گمان

نشست از بر زين سپيده دمان

بيامد بگرديد گرد حصار

نگه کرد تا چون کند کارزار

برستم بفرمود تا همچو کوه

بيارد بيکسوي دريا گروه

دگر سوش گستهم نوذر بپاي

سه ديگر چو گودرز فرخنده راي

بسوي چهارم شه نامدار

ابا کوس و پيلان و چندي سوار

سپه را همه هرچ بايست ساز

بکرد و بيامد بر دژ فراز

بلشکر بفرمود پس شهريار

يکي کنده کردن بگرد حصار

بدان کار هر کس که دانا بدند

بجنگ دژ اندر توانا بدند

چه از چين وز روم وز هندوان

چه رزم آزموده ز هر سو گوان

همه گرد آن شارستان چون نوند

بگشتند و جستند هر گونه بند

دو نيزه ببالا يکي کنده کرد

سپه را بگردش پراگنده کرد

بدان تا شب تيره بي ساختن

نيارند ترکان يکي تاختن

دو صد ساخت عراده بر هر دري

دو صد منجنيق از پس لشکري

دو صد چرخ بر هر دري با کمان

ز ديوار دژ چون سر بدگمان

پديد آمدي منجنيق از برش

چو ژاله همي کوفتي بر سرش

پس منجنيق اندرون روميان

ابا چرخها تنگ بسته ميان

دو صد پيل فرمود پس شهريار

کشيدن ز هر سو بگرد حصار

يکي کنده ي زير باره درون

بکند و نهادند زيرش ستون

بد آن منکري باره مانده بپاي

بدان نيزها برگرفته ز جاي

پس آلود بر چوب نفط سياه

بدين گونه فرمود بيدار شاه

بيک سو بر از منجنيق و ز تير

رخ سرکشان گشته همچون زرير

بزير اندرون آتش و نفط و چوب

ز بر گرزهاي گران کوب کوب

بهر چارسو ساخت آن کارزار

چنان چون بود ساز جنگ حصار

وزآنجايگه شهريار زمين

بيامد بپيش جهان آفرين

ز لشکر بشد تا بجاي نماز

ابا کردگار جهان گفت راز

ابر خاک چون مار پيچان ز کين

همي خواند بر کردگار آفرين

همي گفت کام و بلندي ز تست

بهر سختيي يارمندي ز تست

اگر داد بيني همي راي من

مرگدان ازين جايگه پاي من

نگون کن سر جاودانرا ز تخت

مرا دار شادان دل و نيکبخت

چو برداشت از پيش يزدان سرش

بجوشن بپوشيد روشن برش

کمر بر ميان بست و برجست زود

بجنگ اندر آمد بکردار دود

بفرمود تا سخت بر هر دري

بجنگ اندر آيد يکي لشکري

بدان چوب و نفط آتش اندر زدند

ز برشان همي سنگ بر سر زدند

زبانگ کمانهاي چرخ و ز دود

شده روي خورشيد تابان کبود

ز عراده و منجنيق و ز گرد

زمين نيلگون شد هوا لاژورد

خروشيدن پيل و بانگ سران

درخشيدن تيغ و گرز گران

تو گفتي برآويخت با شيد ماه

ز باريدن تير و گرد سياه

ز نفط سيه چوبها برفروخت

به فرمان يزدان چو هيزم بسوخت

نگون باره گفتي که برداشت پاي

بکردار کوه اندر آمد ز جاي

وزان باره چندي ز ترکان دلير

نگون اندر آمد چو باران بزير

که آيد بدام اندرون ناگهان

سر آرد بران شوربختي جهان

بپيروزي از لشکر شهريار

برآمد خروشيدن کارزار

سوي رخنه ي دژ نهادند روي

بيامد دمان رستم کينه جوي

خبر شد بنزديک افراسياب

کجا باره ي شارستان شد خراب

پس افراسياب اندر آمد چو گرد

بجهن و بگرسيوز آواز کرد

که با باره ي دژ شما را چه کار

سپه را ز شمشير بايد حصار

ز بهر بر و بوم و پيوند خويش

همان از پي گنج و فرزند خويش

ببنديم دامن يک اندر دگر

نمانيم بر دشمنان بوم و بر

سپاهي ز ترکان گروها گروه

بدان رخنه رفتند بر سان کوه

بکردار شيران برآويختند

خروش از دو رويه برانگيختند

سواران ترکان بکردار بيد

شده لرز لرزان و دل نااميد

برستم بفرمود پس شهريار

پياده هرآنکس که بد نامدار

که پيش اندر آيد بدان رخنه گاه

هميدون بسي نيزه ور کينه خواه

ابا ترکش و تيغ و تير و تبر

سوار ايستاده پس نيزه ور

سواران جنگي نگهدارشان

بدانگه که شد سخت پيکارشان

سوار و پياده بهر سو گروه

بجنگ اندر آمد بکردار کوه

برخنه در آورد يکسر سپاه

چو شير ژيان رستم کينه خواه

پياده بيامد بکردار گرد

درفش سيه را نگون سار کرد

نشان سپهدار ايران بنفش

بران باره زد شير پيکر درفش

بپيروزي شاه ايران سپاه

برآمد خروشيدن از رزمگاه

فراوان ز توران سپه کشته شد

سر بخت تورانيان گشته شد

بدانگه کجا رزمشان شد درشت

دو تن رستم آورد ازيشان بمشت

چو گرسيوز و جهن رزم آزماي

که بد تخت توران بديشان بپاي

برادر يکي بود و فرخ پسر

چنين آمد از شوربختي بسر

بدان شارستان اندر آمد سپاه

چنان داغ دل لشکري کينه خواه

بتاراج و کشتن نهادند روي

برآمد خروشيدن هاي هوي

زن و کودکان بانگ برداشتند

بايرانيان جاي بگذاشتند

چه مايه زن و کودک نارسيد

که زير پي پيل شد ناپديد

همه شهر توران گريزان چو باد

نيامد کسي را بر و بوم ياد

بشد بخت گردان ترکان نگون

بزاري همه ديدگان پر ز خون

زن و گنج و فرزند گشته اسير

ز گردون روان خسته و تن بتير

بايوان برآمد پس افراسياب

پر از خون دل از درد و ديده پرآب

بران باره بر شد که بد کاخ اوي

بيامد سوي شارستان کرد روي

دو بهره ز جنگاوران کشته ديد

دگر يکسر از جنگ برگشته ديد

خروش سواران و بانگ زنان

هم از پشت پيلان تبيره زنان

همي پيل بر زندگان راندند

همي پشتشان بر زمين ماندند

همه شارستان دود و فرياد ديد

همان کشتن و غارت و باد ديد

يکي شاد و ديگر پر از درد و رنج

چنان چون بود رسم و راي سپنج

چو افراسياب آن چنان ديد کار

چنان هول و برگشتن کارزار

نه پور و برادر نه بوم و نه بر

نه تاج و نه گنج و نه تخت و کمر

همي گفت با دل پر از داغ و درد

که چرخ فلک خيره با من چه کرد

بديده بديدم همان روزگار

که آمد مرا کشتن و مرگ خوار

پر از درد ازان باره آمد فرود

همي داد تخت مهي را درود

همي گفت کي بينمت نيز باز

ايا روز شادي و آرام و ناز

وزان جايگه خيره شد ناپديد

تو گفتي چو مرغان همي بر پريد

در ايوان که در دژ برآورده بود

يکي راه زير زمين کرده بود

ازان نامداران دو صد برگزيد

بران راه بي راه شد ناپديد

وزآنجاي راه بيابان گرفت

همه کشورش ماند اندر شگفت

نشاني ندادش کس اندر جهان

بدان گونه آواره شد در نهان

چو کيخسرو آمد درايوان اوي

بپاي اندر آورد کيوان اوي

ابر تخت زرينش بنشست شاه

بجستنش بر کرد هر سو سپاه

فراوان بجستند جايي نشان

نيامد ز سالار گردنکشان

ز گرسيوز و جهن پرسيد شاه

ز کار سپهدار توران سپاه

که چون رفت و آرامگاهش کجاست

نهان گشته ز ايدر پناهش کجاست

ز هر گونه گفتند و خسرو شنيد

نيامد همي روشنايي پديد

بايرانيان گفت پيروز شاه

که دشمن چو آواره گردد ز گاه

ز گيتي برو نام و کام اندکيست

ورا مرگ با زندگاني يکيست

ز لشکر گزين کرد پس بخردان

جهانديده و کار بين موبدان

بديشان چنين گفت کآباد بيد

هميشه بهر کار با داد بيد

در گنج اين ترک شوريده بخت

شما را سپردم بکوشيد سخت

نبايد که بر کاخ افراسياب

بتابد ز چرخ بلند آفتاب

هم آواز پوشيده رويان اوي

نخواهم که آيد ز ايوان بکوي

نگهبان فرستاد سوي گله

که بودند گرد دژ اندر يله

ز خويشان او کس نيازرد شاه

چنان چون بود در خور پيشگاه

چو زان گونه ديدند کردار اوي

سپه شد سراسر پر از گفت و گوي

که کيخسرو ايدر بدان سان شدست

که گويي سوي باب مهمان شدست

همي ياد نايدش خون پدر

بخيره بريده ببيداد سر

همان مادرش را که از تخت و گاه

ز پرده کشيدند يکسو براه

شبان پروريدست وز گوسفند

مزيدست شير اين شه هوشمند

چرا چون پلنگان بچنگال تيز

نه انگيزد از خان او رستخيز

فرود آورد کاخ و ايوان اوي

برانگيزد آتش ز کيوان اوي

ز گفتار ايرانيان پس خبر

بکيخسرو آمد همه در بدر

فرستاد کس بخردان را بخواند

بسي داستان پيش ايشان براند

که هر جاي تندي نبايد نمود

سر بي خرد را نشايد ستود

همان به که با کينه داد آوريم

بکام اندرون نام ياد آوريم

که نيکيست اندر جهان يادگار

نماند بکس جاودان روزگار

همين چرخ گردنده با هر کسي

تواند جفا گستريدن بسي

ازان پس بفرمود شاه جهان

که آرند پوشيدگان را نهان

چو ايرانيان آگهي يافتند

پر از کين سوي کاخ بشتافتند

بران گونه بردند گردان گمان

که خسرو سرآرد بريشان زمان

بخواري همي نزدشان خواستند

بتاراج و کشتن بياراستند

ز ايوان بزاري برآمد خروش

که اي دادگر شاه بسيار هوش

تو داني که ما سخت بيچاره ايم

نه بر جاي خواري و پيغاره ايم

بر شاه شد مهتر بانوان

ابا دختران اندر آمد نوان

پرستنده صد پيش هر دختري

ز ياقوت بر هر سري افسري

چو خورشيد تابان ازيشان گهر

بپيش اندر افگنده از شرم سر

بيک دست مجمر بيک دست جام

برافروخته عنبر و عود خام

تو گفتي که کيوان ز چرخ برين

ستاره فشاند همي بر زمين

مه بانوان شد بنزديک تخت

ابر شهريار آفرين کرد سخت

همان پروريده بتان طراز

برين گونه بردند پيشش نماز

همه يکسره زار بگريستند

بدان شوربختي همي زيستند

کسي کو نديدست جز کام و ناز

بروبر ببخشاي روز نياز

همي خواندند آفريني بدرد

که اي نيک دل خسرو رادمرد

چه نيکو بدي گر ز توران زمين

نبودي بدلت اندرون ايچ کين

تو ايدر بجشن و خرام آمدي

ز شاهان درود و پيام آمدي

برين بوم بر نيست خود کدخداي

بتخت نيا بر نهادي تو پاي

سياوش نگشتي بخيره تباه

وليکن چنين گشت خورشيد و ماه

چنان کرد بدگوهر افراسياب

که پيشتو پوزش نبيند بخواب

بسي دادمش پند و سودي نداشت

بخيره همي سر ز پندم بگاشت

گواي منست آفريننده ام

که باريد خون از دو بيننده ام

چو گرسيوز و جهن پيوند تو

که سايد بزاري کنون بند تو

ز بهر سياوش که در خان من

چه تيمار بد بر دل و جان من

که افراسياب آن بدانديش مرد

بسي پند بشنيد و سودش نکرد

بدان تا چنين روزش آيد بسر

شود پادشاهيش زير و زبر

بتاراج داده کلاه و کمر

شده روز او تار و برگشته سر

چنين زندگاني همي مرگ اوست

شگفت آنک بر تن ندردش پوست

کنون از پي بي گناهان بما

نگه کن بر آيين شاهان بما

همه پاک پيوسته ي خسرويم

جز از نام او در جهان نشنويم

ببد کردن جادو افراسياب

نگيرد برين بيگناهان شتاب

بخواري و زخم و بخون ريختن

چه بر بي گنه خيره آويختن

که از شهرياران سزاوار نيست

بريدن سري کان گنه کار نيست

ترا شهريارا جز اينست جاي

نماند کسي در سپنجي سراي

هم آن کن که پرسد ز تو کردگار

نه پيچي ازان شرم روز شمار

چو بشنيد خسرو ببخشود سخت

بران خوب رويان برگشته بخت

که پوشيده رويان ازان درد و داغ

شده لعل رخسارشان چون چراغ

بپيچيد دل بخردان را ز درد

ز فرزند و زن هر کسي ياد کرد

همي خواندند آفريني بزرگ

سران سپه مهتران سترگ

کز ايشان شه نامبردار کين

نخواهد ز بهر جهان آفرين

چنين گفت کيخسرو هوشمند

که هر چيز کان نيست ما را پسند

نياريم کس را همان بد بروي

وگر چند باشد جگر کينه جوي

چو از کار آن نامدار بلند

برانديشم اينم نيايد پسند

که بد کرد با پرهنر مادرم

کسي را همان بد بسر ناورم

بفرمودشان بازگشتن بجاي

چنان پاکزاده جهان کدخداي

بديشان چنين گفت کايمن شويد

ز گوينده گفتار بد مشنويد

کزين پس شما را ز من بيم نيست

مرا بي وفايي و دژخيم نيست

تن خويش را بد نخواهد کسي

چو خواهد زمانش نباشد بسي

بباشيد ايمن بايوان خويش

بيزدان سپرده تن و جان خويش

بايرانيان گفت پيروزبخت

بماناد تا جاودان تاج و تخت

همه شهر توران گرفته بدست

بايران شما را سراي و نشست

ز دلها همه کينه بيرون کنيد

بمهر اندرين کشور افسون کنيد

که از ما چنين دردشان در دلست

ز خون ريختن گرد کشور گلست

همه گنج توران شما را دهم

بران گنج دادن سپاهي نهم

بکوشيد و خوبي بکار آوريد

چو ديدند سرما بهار آوريد

من ايرانيان را يکايک نه دير

کنم يکسر از گنج دينار سير

ز خون ريختن دل ببايد کشيد

سر بيگناهان نبايد بريد

نه مردي بود خيره آشوفتن

بزير اندر آورده را کوفتن

ز پوشيده رويان بپيچيد روي

هرآن کس که پوشيده دارد بکوي

ز چيز کسان سر بتابيد نيز

که دشمن شود دوست از بهر چيز

نيايد جهان آفرين را پسند

که جويند بر بي گناهان گزند

هرآنکس که جويد همي راي من

نبايد که ويران کند جاي من

و ديگر که خوانند بيداد و شوم

که ويران کند مهتر آباد بوم

ازان پس بلشکر بفرمود شاه

گشادن در گنج توران سپاه

جز از گنج ويژه رد افراسياب

که کس را نبود اندران دست ياب

ببخشيد ديگر همه بر سپاه

چه گنج سليح و چه تخت و کلاه

ز هر سو پراگنده بي مر سپاه

ز ترکان بيامد بنزديک شاه

همي داد زنهار و بنواختشان

بزودي همي کار بر ساختشان

سران را ز توران زمين بهر داد

بهر نامداري يکي شهر داد

بهر کشوري هر که فرمان نبرد

ز دست دليران او جان نبرد

شدند آن زمان شاه را چاکران

چو پيوسته شد نامه ي مهتران

ز هر سو فرستادگان نزد شاه

يکايک سر اندر نهاده براه

ابا هديه و نامه ي مهتران

شده يک بيک شاه را چاکران

دبير نويسنده را پيش خواند

سخن هرچ بايست با او براند

سرنامه کرد آفرين از نخست

بدان کو زمين از بديها بشست

چنان اختر خفته بيدار کرد

سر جادوان را نگونسار کرد

توانايي و دانش و داد ازوست

بگيتي ستم يافته شاد ازوست

دگر گفت کز بخت کاوس کي

بزرگ و جهانديده و نيک پي

گشاده شد آن گنگ افراسياب

سر بخت او اندر آمد بخواب

بيک رزمگاه از نبرده سران

سرافراز با گرزهاي گران

همانا که افگنده شد صد هزار

بگلزريون در يکي کارزار

وز آن پس برآمد يکي باد سخت

که برکند شاداب بيخ درخت

بآب اندر افتاد چندي سپاه

که جستند بر ما يکي دستگاه

بآوردگه در چنان شد سوار

که از ما يکي را دو صد شد شکار

وز آن جايگه رفت ببهشت گنگ

حصاري پر از مردم و جاي تنگ

بجنگ حصار اندرون سي هزار

همانا که شد کشته در کارزار

همان بد که بيدادگر بود مرد

ورا دانش و بخت ياري نکرد

همه روي کشور سپه گستريد

شدست او کنون از جهان ناپديد

ازين پس فرستم بشاه آگهي

ز روزي که باشد مرا فرهي

ازان پس بيامد به شادي نشست

پري روي پيش اندرون مي بدست

ببد تا بهار اندر آورد روي

جهان شد بهشتي پر از رنگ و بوي

همه دشت چون پرنيان شد برنگ

هوا گشت برسان پشت پلنگ

گرازيدن گور و آهو بدشت

بدين گونه بر چند خوشي گذشت

به نخچير يوزان و پرنده باز

همه مشک بويان بتان طراز

همه چارپايان بکردار گور

پراگنده و آگنده کردن بزور

بگردن بکردار شيران نر

بسان گوزنان بگوش و بسر

ز هر سو فرستاد کارآگهان

همي جست پيدا ز کار جهان

پس آگاهي آمد ز چين و ختن

از افراسياب و ازان انجمن

که فغفور چين با وي انباز گشت

همه روي کشور پر آواز گشت

ز چين تا بگلزريون لشکرست

بريشان چو خاقان چين سرورست

نداند کسي راز آن خواسته

پرستنده و اسب آراسته

که او را فرستاد خاقان چين

بشاهي برو خواندند آفرين

همان گنج پيرانش آمد بدست

شتروار دينار صد بار شست

چو آن خواسته برگرفت از ختن

سپاهي بياورد لشکر شکن

چو زين گونه آگاهي آمد بشاه

بنزديک زنهار داده سپاه

همه بازگشتند ز ايرانيان

ببستند خون ريختن را ميان

چو برداشت افراسياب از ختن

يکي لشکري شد برو انجمن

که گفتي زمين برنتابد همي

ستاره شمارش نيابد همي

ز چين سوي کيخسرو آورد روي

پر از درد با لشکري کينه جوي

چو کيخسرو آگاه شد زان سپاه

طلايه فرستاد چندي براه

بفرمود گودرز کشواد را

سپهدار گرگين و فرهاد را

که ايدر بباشيد با داد و راي

طلايه شب و روز کرده بپاي

بگودرز گفت اين سپاه تواند

چو کار آيد اندر پناه تواند

ز ترکان هرآنگه که بيني يکي

که ياد آرد از دشمنان اندکي

هم اندر زمان زنده بر دار کن

دو پايش ز بر سر نگونسار کن

چو بي رنج باشد تو بيرنج باش

نگهبان اين لشکر و گنج باش

تبيره برآمد ز پرده سراي

خروشيدن زنگ و هندي دراي

بدين سان سپاهي بيامد ز گنگ

که خورشيد را آرزو کرد جنگ

چو بيرون شد از شهر صف برکشيد

سوي کوکها لشکر اندر کشيد

ميان دو لشکر دو منزل بماند

جهاندار گردنکشان را بخواند

چنين گفت کامشب مجنبيد هيچ

نه خوب آيد آرامش اندر بسيچ

طلايه برافگند بر گرد دشت

همه شب همي گرد لشکر بگشت

بيک هفته بودش هم آنجا درنگ

همي ساخت آرايش و ساز جنگ

بهشتم بيامد طلايه ز راه

بخسرو خبر داد کآمد سپاه

سپه را بدان سان بياراست شاه

که نظاره گشتند خورشيد و ماه

چو افراسياب آن سپه را بديد

بيامد برابر صفي برکشيد

بفرزانگان گفت کين دشت رزم

بدل مر مرا چون خرامست و بزم

مرا شاد بر گاه خواب آمدي

چو رزمم نبودي شتاب آمدي

کنون مانده گشتم چنين در گريز

سري پر ز کينه دلي پرستيز

بر آنم که از بخت کيخسروست

وگر بر سرم روزگاري نوست

بر آنم که با او شوم همنبرد

اگر کام يابم اگر مرگ و درد

بدو گفت هر کس که فرزانه بود

گر از خويش بود ار ز بيگانه بود

که گر شاه را جست بايد نبرد

چرا بايد اين لشکر و دار و برد

همه چين و توران بپيش تواند

ز بيگانگان ار ز خويش تواند

فداي تو بادا همه جان ما

چنين بود تا بود پيمان ما

اگر صد شود کشته گر صد هزار

تن خويش را خوار مايه مدار

همه سربسر نيکخواه توايم

که زنده بفر کلاه توايم

وزآن پس برآمد ز لشکر خروش

زمين و زمان شد پر از جنگ و جوش

ستاره پديد آمد از تيره گرد

رخ زرد خورشيد شد لاژورد

سپهدار ترکان ازان انجمن

گزين کرد کار آزموده دو تن

پيامي فرستاد نزديک شاه

که کردي فراوان پس پشت راه

همانا که فرسنگ ز ايران هزار

بود تا بگنگ اندر اي شهريار

ز ريگ و بيابان وز کوه و شخ

دو لشکر برين سان چو مور و ملخ

زمين همچو دريا شد از خون کين

ز گنگ و ز چين تا بايران زمين

اگر خون آن کشتگان را ز خاک

بژرفي برد راي يزدان پاک

همانا چو درياي قلزم شود

دو لشکر بخون اندرون گم شود

اگر گنج خواهي ز من گر سپاه

وگر بوم ترکان و تخت و کلاه

سپارم ترا من شوم ناپديد

جز از تيغ جان را ندارم کليد

مکن گر ترا من پدر مادرم

ز تخم فريدون افسونگرم

ز کين پدر گر دلت خيره شد

چنين آب من پيش تو تيره شد

ازان بد سياوش گنه کار بود

مرا دل پر از درد و تيمار بود

دگر گردش اختران بلند

که هم با پناهند و هم با گزند

مرا ساليان شست بر سر گذشت

که با نامداري نرفتم بدشت

تو فرزندي و شاه ايران توي

برزم اندرون چنگ شيران توي

يکي رزمگاهي گزين دوردست

نه بر دامن مرد خسروپرست

بگرديم هر دو بآوردگاه

بجايي کزو دور ماند سپاه

اگر من شوم کشته بر دست تو

ز دريا نهنگ آورد شست تو

تو با خويش و پيوند مادر مکوش

بپرهيز وز کينه چندين مجوش

وگر تو شوي کشته بر دست من

بزنهار يزدان کزان انجمن

نمانم که يک تن بپيچد ز درد

وگر بيند از باد خاک نبرد

ز گوينده بشنيد خسرو پيام

چنين گفت با پور دستان سام

که اين ترک بدساز مردم فريب

نبيند همي از بلندي نشيب

بچاره چنين از کف ما بجست

نمايد که بر تخت ايران نشست

ز آورد چندين بگويد همي

مگر دخمه ي شيده جويد همي

نبيره ي فريدون و پور پشنگ

بآورد با او مرا نيست ننگ

بدو گفت رستم که اي شهريار

بدين در مدار آتش اندر کنار

که ننگست بر شاه رفتن بجنگ

وگر همنبرد تو باشد پشنگ

دگر آنک گويد که با لشکرم

مکن جنگ با دوده و کشورم

ز دريا بدريا ترا لشکرست

کجا رايشان زين سخن ديگرست

چو پيمان يزدان کني با نيا

نشايد که در دل بود کيميا

بانبوه لشکر بجنگ اندر آر

سخن چند آلوده ي نابکار

ز رستم چو بشنيد خسرو سخن

يکي ديگر انديشه افگند بن

بگوينده گفت اين بدانديش مرد

چنين با من آويخت اندر نبرد

فزون کرد ازين با سياوش وفا

زبان پر فسون بود دل پر جفا

سپهبد بکژي نگيرد فروغ

زبان خيره پرتاب و دل پر دروغ

گر ايدونک رايش نبردست و بس

جز از من نبرد ورا هست کس

تهمتن بجايست و گيو دلير

که پيکار جويند با پيل و شير

اگر شاه با شاه جويد نبرد

چرا بايد اين دشت پرمرد کرد

نباشد مرا با تو زين بيش جنگ

ببيني کنون روز تاريک و تنگ

فرستاد برگشت و آمد چو باد

شنيده سراسر برو کرد ياد

پر از درد شد جان افراسياب

نکرد ايچ بر جنگ جستن شتاب

سپه را بجنگ اندر آورد شاه

بجنبيد ناچار ديگر سپاه

يکي با درنگ و يکي با شتاب

زمين شد بکردار درياي آب

ز باريدن تير گفتي ز ابر

همي ژاله باريد بر خود و ببر

ز شبگير تا گشت خورشيد لعل

زمين پر ز خون بود در زير نعل

سپه بازگشتند چون تيره گشت

که چشم سواران همي خيره گشت

سپهدار با فر و نيرنگ و ساز

چو آمد به لشکرگه خويش باز

چنين گفت با طوس کامروز جنگ

نه بر آرزو کرد پور پشنگ

گمانم که امشب شبيخون کند

ز دل درد ديرينه بيرون کند

يکي کنده فرمود کردن براه

برآن سو که بد شاه توران سپاه

چنين گفت کآتش نسوزيد کس

نبايد که آيد خروش جرس

ز لشکر سواران که بودند گرد

گزين کرد شاه و برستم سپرد

دگر بهره بگزيد ز ايرانيان

که بندند بر تاختن بر ميان

بطوس سپهدار داد آن گروه

بفرمود تا رفت بر سوي کوه

تهمتن سپه را بهامون کشيد

سپهبد سوي کوه بيرون کشيد

بفرمود تا دور بيرون شوند

چپ و راست هر دو بهامون شوند

طلايه مدارند و شمع و چراغ

يکي سوي دشت و يکي سوي راغ

بدان تا اگر سازد افرسياب

بروبر شبيخون بهنگام خواب

گر آيد سپاه اندر آيد ز پس

بماند نباشدش فرياد رس

بره کنده پيش و پس اندر سپاه

پس کنده با لشکر و پيل شاه

سپهدار ترکان چو شب در شکست

ميان با سپه تاختن را ببست

ز لشکر جهانديدگان را بخواند

ز کار گذشته فراوان براند

چنين گفت کين شوم پر کيميا

چنين خيره شد بر سپاه نيا

کنون جمله ايرانيان خفته اند

همه لشکر ما برآشفته اند

کنون ما ز دل بيم بيرون کنيم

سحرگه بريشان شبيخون کنيم

گر امشب بر ايشان بيابيم دست

ببيشي ابر تخت بايد نشست

وگر بختمان بر نگيرد فروغ

همه چاره با دست و مردي دروغ

برين برنهادند و برخاستند

ز بهر شبيخون بياراستند

ز لشکر گزين کرد پنجه هزار

جهانديده مردان خنجر گزار

برفتند کارآگهان پيش شاه

جهانديده مردان با فر و جاه

ز کارآگهان آنک بد رهنماي

بيامد بنزديک پرده سراي

بجايي غو پاسبانان نديد

تو گفتي جهان سربسر آرميد

طلايه نه و آتش و باد نه

ز توران کسي را بدل ياد نه

چو آن ديد برگشت و آمد دوان

کزيشان کسي نيست روشن روان

همه خفتگان سربسرمرده اند

وگر نه همه روز مي خورده اند

بجايي طلايه پديدار نيست

کس آن خفتگان را نگهدار نيست

چو افراسياب اين سخنها شنود

بدلش اندرون روشنايي فزود

سپه را فرستاد و خود برنشست

ميان يلي تاختن را ببست

برفتند گردان چو درياي آب

گرفتند بر تاختن بر شتاب

بران تاختن جنبش و ساز نه

همان ناله ي بوق و آواز نه

چو رفتند نزديک پرده سراي

برآمد خروشيدن کر ناي

غو طبل بر کوهه زين بخاست

درفش سيه را برآورد راست

ز لشکر هرآنکس که بد پيشرو

برانگيختند اسب و برخاست غو

بکنده در افتاد چندي سوار

بپيچيد ديگر سر از کارزار

ز يک دست رستم برآمد ز دشت

ز گرد سواران هوا تيره گشت

ز دست دگر گيو گودرز و طوس

بپيش اندرون ناله ي بوق و کوس

شهنشاه با کاوياني درفش

هوا شد ز تيغ سواران بنفش

برآمد ده و گير و بربند و کش

نه با اسب تاب و نه با مرد هش

ازيشان ز صد نامور ده بماند

کسي را که بد اختر بد براند

چو آگاهي آمد برين رزمگاه

چنان خسته بد شاه توران سپاه

که از خستگي جمله گريان شدند

ز درد دل شاه بريان شدند

چنين گفت کز گردش آسمان

نيابد گذر دانشي بي گمان

چو دشمن همي جان بسيچد نه چيز

بکوشيم ناچار يک دست نيز

اگر سربسر تن بکشتن دهيم

وگر ايرجي تاج بر سر نهيم

برآمد خروش از دو پرده سراي

جهان پر شد از ناله ي کر ناي

گرفتند ژوبين و خنجر بکف

کشيدند لشکر سه فرسنگ صف

بکردار دريا شد آن رزمگاه

نه خورشيد تابنده روشن نه ماه

سپاه اندر آمد همي فوج فوج

بران سان که برخيزد از باد موج

در و دشت گفتي همه خون شدست

خور از چرخ گردنده بيرون شدست

کسي را نبد بر تن خويش مهر

بقير اندر اندود گفتي سپهر

همانگه برآمد يکي تيره باد

که هرگز ندارد کسي آن بياد

همي خاک برداشت از رزمگاه

بزد بر سر و چشم توران سپاه

ز سرها همي ترگها بر گرفت

بماند اندران شاه ترکان شگفت

همه دشت مغز سر و خون گرفت

دل سنگ رنگ طبر خون گرفت

سواران توران که روز درنگ

زبون داشتندي شکار پلنگ

نديدند با چرخ گردان نبرد

همي خاک برداشت از دشت مرد

چو کيخسرو آن خاک و آن باد ديد

دل و بخت ايرانيان شاد ديد

ابا رستم و گيو گودرز و طوس

ز پشت سپاه اندر آورد کوس

دهاده برآمد ز قلب سپاه

ز يک دست رستم ز يک دست شاه

شد اندر هوا گرد برسان ميغ

چه ميغي که باران او تير و تيغ

تلي کشته هر جاي چون کوه کوه

زمين گشته از خون ايشان ستوه

هوا گشت چون چادر نيلگون

زمين شد بکردار درياي خون

ز تير آسمان شد چو پر عقاب

نگه کرد خيره سر افراسياب

بديد آن درفشان درفش بنفش

نهان کرد بر قلبگه بر درفش

سپه را رده بر کشيده بماند

خود و نامداران توران براند

زخويشان شايسته مردي هزار

بنزديک او بود در کارزار

به بيراه راه بيابان گرفت

برنج تن از دشمنان جان گرفت

ز لشکر نيا را همي جست شاه

بيامد دمان تا بقلب سپاه

ز هر سوي پوييد و چندي شتافت

نشان پي شاه توران نيافت

سپه چون نگه کرد در قلبگاه

نديدند جايي درفش سياه

ز شه خواستند آن زمان زينهار

فرو ريختند آلت کارزار

چو خسرو چنان ديد بنواختشان

ز لشکر جدا جايگه ساختشان

بفرمود تا تخت زرين نهند

بخيمه در آرايش چين نهند

مي آورد و رامشگران را بخواند

ز لشکر فراوان سران را بخواند

شبي کرد جشني که تا روز پاک

همي مرده برخاست از تيره خاک

چو خورشيد بر چرخ بنمود پشت

شب تيره شد از نمودن درشت

شهنشاه ايران سر و تن بشست

يکي جايگاه پرستش بجست

کز ايرانيان کس مر او را نديد

نه دام و دد آواي ايشان شنيد

ز شبگير تا ماه بر چرخ ساج

بسر بر نهاد آن دلفروز تاج

ستايش همي کرد بر کردگار

ازان شادمان گردش روزگار

فراوان بماليد بر خاک روي

برخ بر نهاد از دو ديده دو جوي

و زآنجا بيامد سوي تاج و تخت

خرامان و شادان دل و نيکبخت

از ايرانيان هرک افگنده بود

اگر کشته بودند گر زنده بود

ازان خاک آورد برداشتند

تن دشمنان خوار بگذاشتند

همه رزمگه دخمها ساختند

ازان کشتگان چو بپرداختند

ز چيزي که بود اندران رزمگاه

ببخشيد شاه جهان بر سپاه

و زآنجا بشد شاه به بهشت گنگ

همه لشکر آباد با ساز جنگ

چو آگاهي آمد بما چين و چين

ز ترکان وز شاه ايران زمين

بپيچيد فغفور و خاقان بدرد

ز تخت مهي هر کسي ياد کرد

وزان ياوريها پشيمان شدند

پرانديشه دل سوي درمان شدند

همي گفت فغفور کافراسياب

ازين پس نبيند بزرگي بخواب

ز لشکر فرستادن و خواسته

شود کار ما بيگمان کاسته

پشيماني آمد همه بهر ما

کزين کار ويران شود شهر ما

ز چين و ختن هديه ها ساختند

بدان کار گنجي بپرداختند

فرستاده اي نيکدل را بخواند

سخنهاي شايسته چندي براند

يکي مرد بد نيک دل نيک خواه

فرستاد فغفور نزديک شاه

طرايف بچين اندرون آنچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

بپوزش فرستاد نزديک شاه

فرستادگان برگرفتند راه

بزرگان چين بي درنگ آمدند

بيک هفته از چين بگنگ آمدند

جهاندار پيروز بنواختشان

چنان چون ببايست بنشاختشان

بپذرفت چيزي که آورده بود

طرايف بد و بدره و پرده بود

فرستاده را گفت کورا بگوي

که خيره بر ما مبر آب روي

نبايد که نزد تو افراسياب

بيايد شب تيره هنگام خواب

فرستاده برگشت و آمد چو باد

بفغفور يکسر پيامش بداد

چو بشنيد فغفور هنگام خواب

فرستاد کس نزد افراسياب

که از من ز چين و ختن دور باش

ز بد کردن خويش رنجور باش

هرآنکس که او گم کند راه خويش

بد آيد بدانديش را کار پيش

چو بشنيد افراسياب اين سخن

پشيمان شد از کرده هاي کهن

بيفگند نام مهي جان گرفت

به بيراه راه بيابان گرفت

چو با درد و با رنج و غم ديد روز

بيامد دمان تا بکوه اسپروز

ز بدخواه روز و شب انديشه کرد

شب روز را دل يکي پيشه کرد

بيامد ز چين تا بآب زره

ميان سوده از رنج و بند گره

چو نزديک آن ژرف دريا رسيد

مر آن را ميان و کرانه نديد

بدو گفت ملاح کاي شهريار

بدين ژرف دريا نيابي گذار

مرا ساليان هست هفتاد و هشت

نديدم که کشتي بروبر گذشت

بدو گفت پر مايه افراسياب

که فرخ کسي کو بميرد در آب

مرا چون بشمشير دشمن نکشت

چنان چون نکشتش نگيرد بمشت

بفرمود تا مهتران هر کسي

بآب اندر آرند کشتي بسي

سوي گنگ دژ بادبان برکشيد

بنيک و بديها سر اندر کشيد

چو آن جايگه شد بخفت و بخورد

برآسود از روزگار نبرد

چنين گفت کايدر بباشيم شاد

ز کار گذشته نگيريم ياد

چو روشن شود تيره گون اخترم

بکشتي بر آب زره بگذرم

ز دشمن بخواهم همان کين خويش

درفشان کنم راه و آيين خويش

چو کيخسرو آگاه شد زين سخن

که کار نو آورد مرد کهن

به رستم چنين گفت کافراسياب

سوي گنگ دژ شد ز درياي آب

بکردار کرد آنچ با ما بگفت

که ما را سپهر بلندست جفت

بکشتي بآب زره برگذشت

همه رنج ما سربسر باد گشت

مرا با نيا جز بخنجر سخن

نباشد نگردانم اين کين کهن

بنيروي يزدان پيروزگر

ببندم بکين سياوش کمر

همه چين و ماچين سپه گسترم

بدرياي کيماک بر بگذرم

چو گردد مرا راست ماچين و چين

بخواهيم باژي ز مکران زمين

بآب زره بگذرانم سپاه

اگر چرخ گردان بود نيک خواه

اگر چند جايي درنگ آيدم

مگر مرد خوني بچنگ آيدم

شما رنج بسيار برداشتيد

بر و بوم آباد بگذاشتيد

همين رنج بر خويشتن برنهيد

ازان به که گيتي بدشمن دهيد

بماند ز ما نام تا رستخيز

بپيروزي و دشمن اندر گريز

شدند اندران پهلوانان دژم

دهان پر ز باد ابروان پر زخم

که درياي با موج و چندين سپاه

سر و کار با باد و شش ماه راه

که داند که بيرون که آيد ز آب

بد آمد سپه را ز افراسياب

چو خشکي بود ما بجنگ اندريم

بدريا بکام نهنگ اندريم

همي گفت هر گونه اي هر کسي

بدانگه که گفتارها شد بسي

چنين گفت رستم که اي مهتران

جهان ديده و رنجبرده سران

نبايد که اين رنج بي بر شود

به ناز و تن آساني اندر شود

و ديگر گه اين شاه پيروزگر

بيابد همي ز اختر نيک بر

از ايران برفتيم تا پيش گنگ

نديديم جز چنگ يازان بجنگ

ز کاري که سازد همي برخورد

بدين آمد و هم بدين بگذرد

چو بشنيد لشکر ز رستم سخن

يکي پاسخ نو فگندند بن

که ما سربسر شاه را بنده ايم

ابا بندگي دوست دارنده ايم

بخشکي و بر آب فرمان وراست

همه کهترانيم و پيمان وراست

ازان شاد شد شاه و بنواختشان

يکايک باندازه بنشاختشان

در گنجهاي نيا برگشاد

ز پيوند و مهرش نکرد ايچ ياد

ز دينار و ديباي گوهر نگار

هيونان شايسته کردند بار

هميدون ز گنج درم صد هزار

ببردند با آلت کارزار

ز گاوان گردون کشان ده هزار

ببردند تا خود کي آيد بکار

هيونان ز گنج درم ده هزار

بسي بار کردند با شهريار

بفرمود زان پس بهنگام خواب

که پوشيده رويان افراسياب

ز خويشان و پيوند چندانک هست

اگر دخترانند اگر زير دست

همه در عماري براه آورند

ز ايوان بميدان شاه آورند

دو از نامداران گردنکشان

که بودند هر يک بمردي نشان

چو جهن و چو گرسيوز ارجمند

بمهد اندرون پاي کرده ببند

همه خويش و پيوند افراسياب

ز تيمارشان ديده کرده پر آب

نواها که از شهرها يادگار

گروگان ستد ترک چيني هزار

سپرد آن زمان گيو را شهريار

گزين کرد ز ايرانيان ده هزار

بدو گفت کاي مرد فرخنده پي

برو با سپه پيش کاوس کي

بفرمود تا پيش او شد دبير

بياورد قرطاس و چيني حرير

يکي نامه از قير و مشک و گلاب

بفرمود در کار افراسياب

چو شد خامه از مشک وز قير تر

نخست آفرين کرد بر دادگر

که دارنده و بر سر آرنده اوست

زمين و زمان را نگارنده اوست

همو آفريننده ي پيل و مور

ز خاشاک تا آب درياي شور

همه با توانايي او يکيست

خداوند هست و خداوند نيست

کسي را که او پروراند بمهر

بر آنکس نگردد بتندي سپهر

ازو باد بر شاه گيتي درود

کزو خيزد آرام را تار و پود

رسيدم بدين دژ که افراسياب

همي داشت از بهر آرام و خواب

بدو اندرون بود تخت و کلاه

بزرگي و ديهيم و گنج و سپاه

چهل پيل زيشان همه بسته گشت

هر آنکس که برگشت تن خسته گشت

بگويد کنون گيو يک يک بشاه

سخن هرچ رفت اندرين رزمگاه

چو بر پيش يزدان گشايي دو لب

نيايش کن از بهر من روز و شب

کشيديم لشکر بما چين و چين

و زآن روي رانم بمکران زمين

و زآن پسبر آب زره بگذرم

اگر پاک يزدان بود ياورم

ز پيش شهنشاه برگشت گيو

ابا لشکري گشن و مردان نيو

چو باد هوا گشت و ببريد راه

بيامد بنزديک کاوس شاه

پس آگاهي آمد بکاوس کي

ازان پهلوان زاده ي نيک پي

پذيره فرستاد چندي سپاه

گرانمايگان بر گرفتند راه

چو آمد بر شهر گيو دلير

سپاهي ز گردان چو يک دشت شير

چو گيو اندر آمد بنزديک شاه

زمين را ببوسيد بر پيش گاه

ورا ديد کاوس بر پاي جست

بخنديد و بسترد رويش بدست

بپرسيدش از شهريار و سپاه

ز گردنده خورشيد و تابنده ماه

بگفت آن کجا ديد گيو سترگ

ز گردان وز شهريار بزرگ

جوان شد ز گفتار او مرد پير

پس آن نامه بنهاد پيش دبير

چو آن نامه بر شاه ايران بخواند

همه انجمن در شگفتي بماند

همه شاد گشتند و خرم شدند

ز شادي دو ديده پر از نم شدند

همه چيز دادند درويش را

بنفريده کردند بد کيش را

فرود آمد از تخت کاوس شاه

ز سر برگرفت آن کياني کلاه

بيامد بغلتيد بر تيره خاک

نيايش کنان پيش يزدان پاک

وز آن جايگه شد بجاي نشست

بگرد دژ آيين شادي ببست

همي گفت با شاه گيو آنچ ديد

سخن کز لب شاه ايران شنيد

مي آورد و رامشگران را بخواند

وز ايران نبرده سران را بخواند

ز هر گونه اي گفت و پاسخ شنيد

چنين تا شب تيره اندر چميد

برفتند با شمع ياران ز پيش

دلي شاد و خرم بايوان خويش

چو بر زد خور از چرخ رخشان سنان

بپيچيد شب گرد کرده عنان

تبيره بر آمد ز درگاه شاه

برفتند گردان بدان بارگاه

جهاندار پس گيو را پيش خواند

بران نامور تخت شاهي نشاند

بفرمود تا خواسته پيش برد

همان نامور سرفرازان گرد

همان بيگنه روي پوشيدگان

پس پرده اندر ستم ديدگان

همان جهن و گرسيوز بندساي

که او برد پاي سياوش ز جاي

چو گرسيوز بدکنش را بديد

برو کرد نفرين که نفرين سزيد

همان جهن را پاي کرده ببند

ببردند نزديک تخت بلند

بدان دختران رد افراسياب

نگه کرد کاوس مژگان پر آب

پس پرده ي شاهشان جاي کرد

همانگه پرستنده بر پاي کرد

اسيران و آنکس که بود از نوا

بياراست مر هر يکي را جدا

يکي را نگهبان يکي را ببند

ببردند از پيش شاه بلند

ازان پس همه خواسته هرچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

بارزانيان داد تا آفرين

بخوانند بر شاه ايران زمين

دگر بردگان مهتران را سپرد

بايوان ببرد از بزرگان و خرد

بياراستند از در جهن جاي

خورش با پرستنده و رهنماي

بدژ بر يکي جاي تاريک بود

ز دل دور با دخمه نزديک بود

بگرسيوز آمد چنان جاي بهر

چنينست کردار گردنده دهر

خنک آنکسي کو بود پادشا

کفي راد دارد دلي پارسا

بداند که گيتي برو بگذرد

نگردد بگرد در بي خرد

خرد چون شود از دو ديده سرشک

چنان هم که ديوانه خواهد پزشک

ازان پس کزيشان بپردخت شاه

ز بيگانه مردم تهي کرد گاه

نويسنده آهنگ قرطاس کرد

سر خامه برسان الماس کرد

نبشتند نامه بهر کشوري

بهر نامداري و هر مهتري

که شد ترک و چين شاه را يکسره

بآبش خور آمد پلنگ و بره

درم داد و دينار درويش را

پراگنده و مردم خويش را

بدو هفته در پيش درگاه شاه

از انبوه بخشش نديدند راه

سيم هفته بر جايگاه مهي

نشست اندر آرام با فرهي

ز بس ناله ي ناي و بانگ سرود

همي داد گل جام مي را درود

بيک هفته از کاخ کاوس کي

همي موج برخاست از جام مي

سر ماه نو خلعت گيو ساخت

همي زر و پيروزه اندر نشاخت

طبقهاي زرين و پيروزه جام

کمرهاي زرين و زرين ستام

پرستار با طوق و با گوشوار

همان ياره و تاج گوهر نگار

همان جامه ي تخت و افگندني

ز رنگ و ز بو وز پراگندني

فرستاد تا گيو را خواندند

بر اورنگ زرينش بنشاندند

ببردند خلعت بنزديک اوي

بماليد گيو اندران تخت روي

وزان پس بيامد خرامان دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

نبشتند نامه که از کردگار

بداديم و خشنود از روزگار

که فرزند ما گشت پيروزبخت

سزاي مهي وز در تاج و تخت

بدي را که گيتي همي ننگ داشت

جهانرا پر از غارت و جنگ داشت

ز دست تو آواره شد در جهان

نگويند نامش جز اندر نهان

همه ساله تا بود خونريز بود

ببد نامي و زشتي آويز بود

بزد گردن نوذر تاجدار

ز شاهان وز راستان يادگار

برادرکش و بدتن و شاه کش

بدانديش و بد راه و آشفته هش

پي او ممان تا نهد بر زمين

بتوران و مکران و درياي چين

جهان را مگر زو رهايي بود

سر بي بهايش بهايي بود

اگر داور دادگر يک خداي

همي بود خواهد ترا رهنماي

که گيتي بشويي ز رنج بدان

ز گفتار و کردار نابخردان

بداد جهان آفرين شاد باش

جهان را يکي تازه بنياد باش

مگر باز بينم ترا شادمان

پر از درد گردد دل بدگمان

وزين پس جز از پيش يزدان پاک

نباشم کزويست اميد و باک

بدان تا تو پيروز باشي و شاد

سرت سبز باد و دلت پر ز داد

جهان آفرين رهنماي تو باد

هميشه سر تخت جاي تو باد

نهادند بر نامه بر مهر شاه

بر ايوان شه گيو بگزيد راه

بره بر نبودش بجايي درنگ

بنزديک کيخسرو آمد بگنگ

برو آفرين کرد و نامه بداد

پيام نيا پيش او کرد ياد

ز گفتار او شاد شد شهريار

مي آورد و رامشگر و ميگسار

همي خورد پيروز و شادان سه روز

چهارم چو بفروخت گيتي فروز

سپه را همه ترک و جوشن بداد

پيام نيا پيششان کرد ياد

مر آن را بگستهم نوذر سپرد

يکي لشکري نامبردار و گرد

ز گنگ گزين راه چين برگرفت

جهان را بشمشير در بر گرفت

نبد روز بيکار و تيره شبان

طلايه بروز و بشب پاسبان

بدين گونه تا شارستان پدر

همي رفت گريان و پر کينه سر

همي گرد باغ سياوش بگشت

بجايي که بنهاد خون ريز تشت

همي گفت کز داور يک خداي

بخواهم که باشد مرا رهنماي

مگر همچنين خون افراسياب

هم ايدر بريزم بکردار آب

وز آن جايگه شد سوي تخت باز

همي گفت با داور پاک راز

ز لشکر فرستادگان برگزيد

که گويند و دانند گفت و شنيد

فرستاد کس نزد خاقان چين

بفغفور و سالار مکران زمين

که گر داد گيريد و فرمان کنيد

ز کردار بد دل پشيمان کنيد

خورشها فرستيد نزد سپاه

ببينيد ناچار ما را براه

کسي کو بتابد ز فرمان من

و گر دور باشد ز پيمان من

بياراست بايد سپه را برزم

هرآنکس که بگريزد از راه بزم

فرستاده آمد بهر کشوري

بهر جا که بد نامور مهتري

غمي گشت فغفور و خاقان چين

بزرگان هر کشوري همچنين

فرستاده را چند گفتند گرم

سخنهاي شيرين بآواز نرم

که ما شاه را سربسر کهتريم

زمين جز بفرمان او نسپريم

گذرها که راه دليران بدست

ببينيم تا چند ويران شدست

کنيم از سر آباد با خوردني

بباشيم و آريمش آوردني

همي گفت هر کس که بودش خرد

که گر بي زيان او بما بگذرد

بدرويش بخشيم بسيار چيز

نثار و خورشها بسازيم نيز

فرستاده را بي کران هديه داد

بيامد بدرگاه پيروز و شاد

دگر نامور چون بمکران رسيد

دل شاه مکران دگرگونه ديد

بر تخت او رفت و نامه بداد

بگفت از پيام آنچ بودش بياد

سبک مر فرستاده را خوار کرد

دل انجمن پر ز تيمار کرد

بدو گفت با شاه ايران بگوي

که ناديده بر ما فزوني مجوي

زمانه همه زير تخت منست

جهان روشن از فر بخت منست

چو خورشيد تابان شود بر سپهر

نخستين برين بوم تابد بمهر

همم دانش و گنج آباد هست

بزرگي و مردي و نيروي دست

گراز من همي راه جويد رواست

که هر جانور بر زمين پادشاست

نبنديم اگر بگذري بر تو راه

زياني مکن بر گذر با سپاه

ور ايدونک با لشکر آيي بشهر

برين پادشاهي ترا نيست بهر

نمانم که بر بوم من بگذري

وزين مرز جايي به پي بسپري

نمانم که ماني تو پيروزگر

وگر يابي از اختر نيک بر

برين گونه چون شاه پاسخ شنيد

ازان جايگه لشکر اندر کشيد

بيامد گرازان بسوي ختن

جهاندار با نامدار انجمن

برفتند فغفور و خاقان چين

بر شاه با پوزش و آفرين

سه منزل ز چين پيش شاه آمدند

خود و نامداران براه آمدند

همه راه آباد کرده چو دست

در و دشت چون جايگاه نشست

همه بوم و بر پوشش و خوردني

از آرايش بزم و گستردني

چو نزديک شاه اندر آمد سپاه

ببستند آذين به بيراه و راه

بديوار ديبا برآويختند

ز بر زعفران و درم ريختند

چو با شاه فغفور گستاخ شد

بپيش اندر آمد سوي کاخ شد

بدو گفت ما شاه را کهتريم

اگر کهتري را خود اندر خوريم

جهاني ببخت تو آباد گشت

دل دوستداران تو شاد گشت

گر ايوان ما در خور شاه نيست

گمانم که هم بتر از راه نيست

بکاخ اندر آمد سرافراز شاه

نشست از بر نامور پيشگاه

ز دينار چيني ز بهر نثار

بياورد فغفور چين صد هزار

همي بود بر پيش او بر بپاي

ابا مرزبانان فرخنده راي

بچين اندرون بود خسرو سه ماه

ابا نامداران ايران سپاه

پرستنده فغفور هر بامداد

همي نو بنو شاه را هديه داد

چهارم ز چين شاه ايران براند

بمکران شد و رستم آنجا بماند

بيامد چو نزديک مکران رسيد

ز لشکر جهانديده اي برگزيد

بر شاه مکران فرستاد و گفت

که با شهرياران خرد باد جفت

خروش ساز راه سپاه مرا

بخوبي بياراي گاه مرا

نگه کن که ما از کجا رفته ايم

نه مستيم و بيراه و نه خفته ايم

جهان روشن از تاج و بخت منست

سر مهتران زير تخت منست

برند آنگهي دست چيز کسان

مگر من نباشم بهر کس رسان

علف چون نيابند جنگ آورند

جهان بر بدانديش تنگ آورند

ور ايدونک گفتار من نشنوي

بخون فراوان کس اندر شوي

همه شهر مکران تو ويران کني

چو بر کينه آهنگ شيران کني

فرستاده آمد پيامش بداد

نبد بر دلش جاي پيغام و داد

سر بي خرد زان سخن خيره شد

بجوشيد و مغزش ازان تيره شد

پراگنده لشکر همه گرد کرد

بياراست بر دشت جاي نبرد

فرستاده را گفت بر گرد و رو

بنزديک آن بدگمان باز شو

بگويش که از گردش تيره روز

تو گشتي چنين شاد و گيتي فروز

ببيني چو آيي ز ما دستبرد

بداني که مردان کدامند و گرد

فرستاده ي شاه چون باز گشت

همه شهر مکران پر آواز گشت

زمين کوه تا کوه لشکر گرفت

همه تيز و مکران سپه برگرفت

بياورد پيلان جنگي دويست

تو گفتي که اندر زمين جاي نيست

از آواز اسبان و جوش سپاه

همي ماه بر چرخ گم کرد راه

تو گفتي برآمد زمين بآسمان

وگر گشت خورشيد اندر نهان

طلايه بيامد بنزديک شاه

که مکران سيه شد ز گرد سپاه

همه روي کشور درفشست و پيل

ببيند کنون شهريار از دو ميل

بفرمود تا بر کشيدند صف

گرفتند گوپال و خنجر بکفت

ز مکران طلايه بيامد بدشت

همه شب همي گرد لشکر بگشت

نگهبان لشکر از ايران تخوار

که بودي بنزديک او رزم خوار

بيامد برآويخت با او بهم

چو پيل سرافراز و شير دژم

بزد تيغ و او را بدو نيم کرد

دل شاه مکران پر از بيم کرد

دو لشکر بران گونه صف برکشيد

که از گرد شد آسمان ناپديد

سپاه اندر آمد دو رويه چو کوه

روده برکشيدند هر دو گروه

بقلب اندر آمد سپهدار طوس

جهان شد پر از ناله ي بوق و کوس

بپيش اندرون کاوياني درفش

پس پشت گردان زرينه کفش

هوا پر ز پيکان شد و پر و تير

جهان شد بکردار درياي قير

بقلب اندرون شاه مکران بخست

وزآن خستگي جان او هم برست

يکي گفت شاها سرش را بريم

بدو گفت شاه اندرو ننگريم

سر شهرياران نبرد ز تن

مگر نيز از تخمه ي اهرمن

برهنه نبايد که گردد تنش

بران هم نشان خسته در جوشنش

يکي دخمه سازيد مشک و گلاب

چنانچون بود شاه را جاي خواب

بپوشيد رويش بديباي چين

که مرگ بزرگان بود همچنين

و زآن انجمن کشته شد ده هزار

سواران و گردان خنجر گزار

هزار و صد و چل گرفتار شد

سر زندگان پر ز تيمار شد

ببردند پيلان و آن خواسته

سراپرده و گاه آراسته

بزرگان ايران توانگر شدند

بسي نيز با تخت و افسر شدند

ازان پس دليران پرخاشجوي

بتاراج مکران نهادند روي

خروش زنان خاست از دشت و شهر

چشيدند زان رنج بسيار بهر

بدرهاي شهر آتش اندر زدند

همي آسمان بر زمين بر زدند

بخستند زيشان فراوان بتير

زن و کودک خرد کردند اسير

چو کم شد ازان انجمن خشم شاه

بفرمود تا باز گردد سپاه

بفرمود تا اشکش تيز هوش

بيارامد از غارت و جنگ و جوش

کسي را نماند که زشتي کند

وگر با نژندي درشتي کند

ازان شهر هر کس که بد پارسا

بپوزش بيامد بر پادشا

که ما بيگناهيم و بيچاره ايم

هميشه برنج ستمکاره ايم

گر ايدونک بيند سر بيگناه

ببخشد سزاوار باشد ز شاه

ازيشان چو بشنيد فرخنده شاه

بفرمود تا بانگ زد بر سپاه

خروشي برآمد ز پرده سراي

که اي پهلوانان فرخنده راي

ازين پس گر آيد ز جايي خروش

ز بيدادي و غارت و جنگ و جوش

ستمکارگان را کنم به دو نيم

کسي کو ندارد ز دادار بيم

جهاندار سالي بمکران بماند

ز هر جاي کشتي گرانرا بخواند

چو آمد بهار و زمين گشت سبز

همه کوه پر لاله و دشت سبز

چراگاه اسبان و جاي شکار

بياراست باغ از گل و ميوه دار

باشکش بفرمود تا با سپاه

بمکران بباشد يکي چندگاه

نجويد جز از خوبي و راستي

نيارد بکار اندرون کاستي

و زآن شهر راه بيابان گرفت

همه رنجها بر دل آسان گرفت

چنان شد بفرمان يزدان پاک

که اندر بيابان نديدند خاک

هوا پر ز ابر و زمين پر ز خويد

جهاني پر از لاله و شنبليد

خورشهاي مردم ببردند پيش

بگردون بزير اندرون گاوميش

بدشت اندرون سبزه و جاي خواب

هوا پر ز ابر و زمين پر ز آب

چو آمد بنزديک آب زره

گشادند گردان ميان از گره

همه چاره سازان دريا براه

ز چين و زمکران همي برد شاه

بخشکي بکرد آنچ بايست کرد

چو کشتي بآب اندر افگند مرد

بفرمود تا توشه برداشتند

بيک ساله ره راه بگذاشتند

جهاندار نيک اختر و راه جوي

برفت از لب آب با آب روي

بران بندگي بر نيايش گرفت

جهان آفرين را ستايش گرفت

همي خواست از کردگار بلند

کز آبش بخشکي برد بي گزند

همان ساز جنگ و سپاه ورا

بزرگان ايران و گاه ورا

همي گفت کاي کردگار جهان

شناسنده ي آشکار و نهان

نگهدار خشکي و دريا توي

خداي ثري و ثريا توي

نگه دار جان و سپاه مرا

همان تخت و گنج و کلاه مرا

پرآشوب دريا ازان گونه بود

کزو کس نرستي بدان برشخود

بشش ماه کشتي برفتي بآب

کزو ساختي هر کسي جاي خواب

بهفتم که نيمي گذشتي ز سال

شدي کژ و بي راه باد شمال

سر بادبان تيز برگاشتي

چو برق درخشنده بگماشتي

براهي کشيديش موج مدد

که ملاح خواندش فم الاسد

چنان خواست يزدان که باد هوا

نشد کژ با اختر پادشا

شگفت اندران آب مانده سپاه

نمودي بانگشت هر يک بشاه

باب اندرون شير ديدند و گاو

همي داشتي گاو با شير تاو

همان مردم و مويها چون کمند

همه تن پر از پشم چون گوسفند

گروهي سران چون سر گاوميش

دو دست از پس مردم و پاي پيش

يکي سر چو ماهي و تن چون نهنگ

يکي پاي چون گور و تن چون پلنگ

نمودي همي اين بدان آن بدين

بدادار بر خواندند آفرين

ببخشايش کردگار سپهر

هوا شد خوش و باد ننمود چهر

گذشتند بر آب بر هفت ماه

که بادي نکرد اندريشان نگاه

چو خسرو ز دريا بخشکي رسيد

نگه کرد هامون جهان را بديد

بيامد بپيش جهان آفرين

بماليد بر خاک رخ بر زمين

برآورد کشتي و زورق ز آب

شتاب آمدش بود جاي شتاب

بيابانش پيش آمد و ريگ و دشت

تن آسان بريگ روان برگذشت

همه شهرها ديد برسان چين

زبانها بکردار مکران زمين

بدان شهرها در بياسود شاه

خورش خواست چندي ز بهر سپاه

سپرد آن زمين گيو را شهريار

بدو گفت بر خوردي از روزگار

درشتي مکن با گنه کار نيز

که بي رنج شد مردم از گنج و چيز

ازين پس ندرام کسي را بکس

پرستش کنم پيش فريادرس

ز لشکر يکي نامور برگزيد

که گفتار هر کس بداند شنيد

فرستاد نزديک شاهان پيام

که هر کس که او جويد آرام و کام

بيايند خرم بدين بارگاه

برفتند يکسر بفرمان شاه

يکي سر نپيچيد زان مهتران

بدرگاه رفتند چون کهتران

چو ديدار بد شاه بنواختشان

بخورشيد گردن برافراختشان

پساز گنگ دژ باز جست آگهي

ز افراسياب و ز تخت مهي

چنين گفت گويندهاي زان گروه

که ايدر نه آبست پيشت نه کوه

اگر بشمري سربسر نيک و بد

فزون نيست تا گنگ فرسنگ صد

کنون تا برآمد ز درياي آب

بگنگست با مردم افراسياب

ازان آگهي شاد شد شهريار

شد آن رنجها بر دلش نيز خوار

دران مرزها خلعت آراستند

پس اسب جهانديدگان خواستند

بفرمود تا بازگشتند شاه

سوي گنگ دژ رفت با آن سپاه

بران سو که پور سياوش براند

ز بيداد مردم فراوان نماند

سپه را بياراست و روزي بداد

ز يزدان نيکي دهش کرد ياد

همي گفت هر کس که جويد بدي

بپيچد ز باد افره ايزدي

نبايد که باشيد يک تن بشهر

گر از رنج يابد پي مور بهر

چهانجوي چون گنگ دژ را بديد

شد از آب ديده رخش ناپديد

پياده شد از اسب و رخ بر زمين

همي کرد بر کردگار آفرين

همي گفت کاي داور داد و پاک

يکي بنده ام دل پر از ترس و باک

که اين باره ي شارستان پدر

بديدم برآورده از ماه سر

سياوش که از فر يزدان پاک

چنين باره اي برکشيد از مغاک

ستمگر بد آن کو ببد آخت دست

دل هر کس از کشتن او بخست

بران باره بگريست يکسر سپاه

ز خون سياوش که بد بيگناه

بدست بدانديش بر کشته شد

چنين تخم کين در جهان کشته شد

پس آگاهي آمد بافراسياب

که شاه جهاندار بگذاشت آب

شنيده همي داشت اندر نهفت

بيامد شب تيره با کس نگفت

جهانديدگان را هم آنجا بماند

دلي پر ز تيمار تنها براند

چو کيخسرو آمد بگنگ اندرون

سري پر ز تيمار دل پر ز خون

بديد آن دلفروز باغ بهشت

شمرهاي او چون چراغ بهشت

بهر گوشه اي چشمه و گلستان

زمين سنبل و شاخ بلبلستان

همي گفت هر کس که اينت نهاد

هم ايدر بباشيم تا مرگ شاد

وزان پس بفرمود بيدار شاه

طلب کردن شاه توران سپاه

بجستند بر دشت و باغ و سراي

گرفتند بر هر سوي رهنماي

همي رفت جوينده چون بيهشان

مگر زو بيابند جايي نشان

چو بر جستنش تيز بشتافتند

فراوان ز کسهاي او يافتند

بکشتند بسيار کس بيگناه

نشاني نيامد ز بيداد شاه

همي بود در گنگ دژ شهريار

يکي سال با رامش و ميگسار

جهان چون بهشتي دلاويز بود

پر از گلشن و باغ و پاليز بود

برفتن همي شاه را دل نداد

همي بود در گنگ پيروز و شاد

همه پهلوانان ايران سپاه

برفتند يکسر بنزديک شاه

که گر شاه را دل نجنبد ز جاي

سوي شهر ايران نيايدش راي

همانا بدانديش افراسياب

گذشتست زان سو بدرياي آب

چنان پير بر گاه کاوس شاه

نه اورنگ و فر و نه گنج و سپاه

گر او سوي ايران شود پر ز کين

که باشد نگهبان ايران زمين

گر او باز با تخت و افسر شود

همه رنج ما پاک بي بر شود

ازان پس بايرانيان شاه گفت

که اين پند با سودمنديست جفت

ازان شارستان پس مهان را بخواند

وزان رنج بردن فراوان براند

ازيشان کسي را که شايسته تر

گراميتر از شهر و بايسته تر

تنش را بخلعت بياراستند

ز دژ باره ي مرزبان خواستند

چنين گفت کايدر بشادي بمان

ز دل بر کن انديشه ي بدگمان

ببخشيد چندانک بد خواسته

ز اسبان وز گنج آراسته

همه شهر زيشان توانگر شدند

چه با ياره و تخت و افسر شدند

بدانگه که بيدار گردد خروس

ز درگاه برخاست آواي کوس

سپاهي شتابنده و راه جوي

بسوي بيابان نهادند روي

همه نامداران هر کشوري

برفتند هر جا که بد مهتري

خورشها ببردند نزديک شاه

که بود از در شهريار و سپاه

براهي که لشکر همي برگذشت

در و دشت يکسر چو بازار گشت

بکوه و بيابان و جاي نشست

کسي را نبد کس که بگشاد دست

بزرگان ابا هديه و با نثار

پذيره شدندي بر شهريار

چو خلعت فراز آمديشان ز گنج

نهشتي که با او برفتي برنج

پذيره شدش گيو با لشکري

و زآن شهر هر کس که بد مهتري

چو ديد آن سر و فره ي سرفراز

پياده شد و برد پيشش نماز

جهاندار بسيار بنواختشان

برسم کيان جايگه ساختشان

چو خسرو بنزديک کشتي رسيد

فرود آمد و بادبان برکشيد

دو هفته بران روي دريا بماند

ز گفتار با گيو چندي براند

چنين گفت هر کو نديدست گنگ

نبايد که خواهد بگيتي درنگ

بفرمود تا کار برساختند

دو زورق بآب اندر انداختند

شناساي کشتي هر آنکس که بود

که بر ژرف دريا دليري نمود

بفرمود تا بادبان برکشيد

بدرياي بيمايه اندر کشيد

همان راه دريا بيک ساله راه

چنان تيز شد باد در هفت ماه

که آن شاه و لشکر بدين سو گذشت

که از باد کژ آستي تر نگشت

سپهدار لشکر بخشکي کشيد

ببستند کشتي و هامون بديد

خورش کرد و پوشش هم آنجا يله

بملاح و آنکسکه کردي خله

بفرمود دينار و خلعت ز گنج

ز گيتي کسي را که بردند رنج

وزان آب راه بيابان گرفت

جهاني ازو مانده اندر شگفت

چو آگاه شد اشکش آمد براه

ابا لشکري ساخته پيش شاه

پياده شد از اسب و روي زمين

ببوسيد و بر شاه کرد آفرين

همه تيز و مکران بياراستند

ز هر جاي رامشگران خواستند

همه راه و بيراه آواي رود

تو گفتي هوا تار شد رود پود

بديوار ديبا برآويختند

درم با شکر زير پي ريختند

بمکران هرآنکس که بد مهتري

وگر نامداري و کنداوري

برفتند با هديه و با نثار

بنزديک پيروزگر شهريار

و زآن مرز چندانک بد خواسته

فراز آوريد اشکش آراسته

ز اشکش پذيرفت شاه آنچ ديد

و زآن نامداران يکي برگزيد

ورا کرد مهتر بمکران زمين

بسي خلعتش داد و کرد آفرين

چو آمد ز مکران و توران بچين

خود و سرفرازان ايران زمين

پذيره شدش رستم زال سام

سپاهي گشاده دل و شاد کام

چو از دور کيخسرو آمد پديد

سوار سرافراز چترش کشيد

پياده شد از باره بردش نماز

گرفتش ببر شاه گردن فراز

بگفت آن شگفتي که ديد اندر آب

ز گم بودن جادو افراسياب

بچين نيز مهمان رستم بماند

بيک هفته از چين بماچين براند

همي رفت سوي سياوش گرد

بماه سفند ارمذ روز ارد

چو آمد بدان شارستان پدر

دو رخساره پر آب و خسته جگر

بجايي که گر سيوز بدنشان

گروي بنفرين مردم کشان

سر شاه ايران بريدند خوار

بيامد بدان جايگه شهريار

همي ريخت برسر ازان تيره خاک

همي کرد روي و بر خويش چاک

بماليد رستم بران خاک روي

بنفريد برجان ناکس گروي

همي گفت کيخسرو اي شهريار

مرا ماندي در جهان يادگار

نماندم زکين تومانند چيز

برنج اندرم تا جهانست نيز

بپرداختم تخت افراسياب

ازين پسنه آرام جويم نه خواب

بر اميد آن کش بچنگ آورم

جهان پيش او تار و تنگ آورم

ازان پس بدان گنج بنهاد سر

که مادر بدو ياد کرد از پدر

در گنج بگشاد و روزي بداد

دو هفته دران شارستان بود شاد

برستم دو صد بدره دينار داد

همان گيو را چيز بسيار داد

چو بشنيد گستهم نوذر که شاه

بدان شارستان پدر کرد راه

پذيره شدش با سپاهي گران

زايران بزرگان و کنداوران

چو از دور ديد افسر و تاج شاه

پياده فراوان بپيمود راه

همه يکسره خواندند آفرين

بران دادگر شهريار زمين

بگستهم فرمود تا برنشست

همه راه شادان و دستش بدست

کشيدند زان روي ببهشت گنگ

سپه را بنزديک شاه آب و رنگ

وفا چون درختي بود ميوه دار

همي هر زماني نو آيد ببار

نياسود يک تن ز خورد و شکار

همان يک سواره همان شهريار

زترکان هرآنکس که بد سرفراز

شدند از نوازش همه بي نياز

برخشنده روز و بهنگام خواب

هم آگهي جست ز افراسياب

ازيشان کسي زو نشاني نداد

نکردند ازو در جهان نيز ياد

جهاندار يک شب سر و تن بشست

بشد دور با دفتر زند و است

همه شب بپيش جهان آفرين

همي بود گريان وسر بر زمين

همي گفت کين بنده ي ناتوان

هميشه پر از درد دارد روان

همه کوه و رود و بيابان و آب

نبيند نشاني ز افراسياب

همي گفت کاي داور دادگر

تودادي مرا نازش و زور و فر

که او راه تو دادگر نسپرد

کسي را زگيتي بکس نشمرد

تو داني که او نيست بر داد و راه

بسي ريخت خون سر بي گناه

مگر باشدم دادگر يک خداي

بنزديک آن بدکنش رهنماي

توداني که من خود سراينده ام

پرستنده ي آفريننده ام

بگيتي ازو نام و آواز نيست

ز من راز باشد ز تو راز نيست

اگر زو تو خشنودي اي دادگر

مرا باز گردان ز پيکار سر

بکش در دل اين آتش کين من

بآيين خويش آور آيين من

ز جاي نيايش بيامد بتخت

جوان سرافراز و پيروز بخت

همي بود يک سال در حصن گنگ

برآسود از جنبش و ساز جنگ

چو بودن بگنگ اندرون شد دراز

بديدار کاوسش آمد نياز

بگستهم نوذر سپرد آن زمين

ز قچغار تا پيش درياي چين

بي اندازه لشکر بگستهم داد

بدو گفت بيدار دل باش و شاد

بچين و بمکران زمين دست ياز

بهر سو فرستاده و نامه ساز

همي جوي ز افراسياب آگهي

مگر زو شود روي گيتي تهي

و زآن جايگه خواسته هرچ بود

ز دينار وز گوهر نابسود

ز مشک و پرستار و زرين ستام

همان جامه و اسب و تخت وغلام

ز گستردنيها و آلات چين

ز چيزي که خيزد ز مکران زمين

ز گاوان گردونکشان چل هزار

همي راند پيش اندرون شهريار

همي گفت هرگز کسي پيش ازين

نديد ونبد خواسته بيش ازين

سپه بود چندانک برکوه و دشت

همي ده شب و روز لشکر گذشت

چو دمدار برداشتي پيشرو

بمنزل رسيدي همي نو بنو

بيامد بران هم نشان تا بچاج

بياويخت تاج از برتخت عاج

بسغد اندرون بود يک هفته شاه

همه سغد شد شاه را نيک خواه

وزآنجا بشهر بخارا رسيد

ز لشکر هوا را همي کس نديد

بخورد و بياسود و يک هفته بود

دوم هفته با جامه ي نابسود

بيامد خروشان بآتشکده

غمي بود زان اژدهاي شده

که تور فريدون برآورده بود

بدو اندرون کاخها کرده بود

بگسترد بر موبدان سيم و زر

بر آتش پراگند چندي گهر

و زآن جايگه سر برفتن نهاد

همي رفت با کام دل شاه شاد

بجيحون گذر کرد بر سوي بلخ

چشيده ز گيتي بسي شور و تلخ

ببلخ اندرون بود يک ماه شاه

سر ماه بر بلخ بگزيد راه

بهر شهر در نامور مهتري

بماندي سرافراز با لشکري

ببستند آذين به بيراه و راه

بجايي که بگذشت شاه و سپاه

همه بوم کشور بياراستند

مي و رود و رامشگران خواستند

درم ريختند از بر و زعفران

چه دينار و مشک از کران تا کران

بشهر اندرون هرک درويش بود

وگر سازش از کوشش خويش بود

درم داد مر هر يکي را ز گنج

پراگنده شد بدره پنجاه و پنج

سر هفته را کرد آهنگ ري

سوي پارس نزديک کاوس کي

دو هفته بري نيز بخشيد و خورد

سيم هفته آهنگ بغداد کرد

هيونان فرستاد چندي ز ري

بنزديک کاوس فرخنده پي

دل پير زان آگهي تازه شد

تو گفتي که بر ديگر اندازه شد

بايوانها تخت زرين نهاد

بخانه در آرايش چين نهاد

ببستند آذين بشهر و به راه

همه برزن و کوي و بازارگاه

پذيره شدندش همه مهتران

بزرگان هر شهر وکنداوران

همه راه و بي راه گنبد زده

جهان شد چو ديبا بزر آزده

همه مشک با گوهر آميختند

ز گنبد بسرها فرو ريختند

چو بيرون شد از شهر کاوس کي

ابا نامداران فرخنده پي

سوي طالقان آمد و مرو رود

جهان بود پر بانگ و آواي رود

و زآن پس براه نشاپور شاه

بديدند مر يکدگر را براه

نيا را چو ديد از کران شاه نو

برانگيخت آن باره ي تندرو

بروبر نيا برگرفت آفرين

ستايش سزاي جهان آفرين

همي گفت بيتو مبادا جهان

نه تخت بزرگي نه تاج مهان

که خورشيد چون تو نديدست شاه

نه جوشن نه اسب و نه تخت و کلاه

ز جمشيد تا بآفريدون رسيد

سپهر و زمين چون تو شاهي نديد

نه زين سان کسي رنج برد از مهان

نه ديد آشکارا نهان جهان

که روشن جهان برتو فرخنده باد

دل و جان بدخواه تو کنده باد

سياوش گرش روز باز آمدي

بفر تو او را نياز آمدي

بدو گفت شاه اين زبخت تو بود

برومند شاخ درخت تو بود

زبرجد بياورد و ياقوت و زر

همي ريخت بر تارک شاه بر

بدين گونه تا تخت گوهر نگار

بشد پايها ناپديد از نثار

بفرمود پس کانجمن را بخوان

بايوان ديگر بياراي خوان

نشستند در گلشن زرنگار

بزرگان پرمايه با شهريار

همي گفت شاه آن شگفتي که ديد

بدريا در و نامداران شنيد

ز دريا و از گنگ دژ ياد کرد

لب نامداران پر از باد کرد

ازان خرمي دشت و آن شهر و راغ

شمرها و پاليزها چون چراغ

بدو ماند کاوس کي در شگفت

ز کردارش اندازه ها برگرفت

بدو گفت روز نو وماه نو

چو گفتارهاي نو و شاه نو

نه کس چون تو اندر جهان شاه ديد

نه اين داستان گوش هر کس شنيد

کنون تا بدين اختري نو کنيم

بمردي همه ياد خسرو کنيم

بياراست آن گلشن زرنگار

مي آورد ياقوت لب ميگسار

بيک هفته ز ايوان کاوس کي

همي موج برخاست از جام مي

بهشتم در گنج بگشاد شاه

همي ساخت آن رنج را پايگاه

بزرگان که بودند با او بهم

برزم و ببزم و بشادي و غم

باندازه شان خلعت آراستند

ز گنج آنچ پرمايه تر خواستند

برفتند هر کس سوي کشوري

سرافراز با نامور لشکري

بپردخت زان پس بکار سپاه

درم داد يکساله از گنج شاه

وز آن پس نشستند بي انجمن

نيا و جهانجوي با راي زن

چنين گفت خسرو بکاوس شاه

جز از کردگار از که جوييم راه

بيابان و يک ساله دريا و کوه

برفتيم با داغ دل يک گروه

بهامون و کوه و بدرياي آب

نشاني نديديم ز افراسياب

گرو يک زمان اندر آيد بگنگ

سپاه آرد از هر سويي بيدرنگ

همه رنج و سختي بپيش اندرست

اگر چندمان دادگر ياورست

نيا چون شنيد از نبيره سخن

يکي پند پيرانه افگند بن

بدو گفت ما همچنين بردو اسب

بتازيم تا خان آذرگشسب

سر و تن بشوييم با پا و دست

چنان چون بود مرد يزدان پرست

ابا باژ با کردگار جهان

بدو برکنيم آفرين نهان

بباشيم بر پيش آتش بپاي

مگر پاک يزدان بود رهنماي

بجايي که او دارد آرامگاه

نمايد نماينده ي داد راه

برين باژ گشتند هر دو يکي

نگرديد يک تن ز راه اندکي

نشستند با باژ هر دو براسب

دوان تا سوي خان آذرگشسب

پراز بيم دل يک بيک پر اميد

برفتند با جامه هاي سپيد

چو آتش بديدند گريان شدند

چو بر آتش تيز بريان شدند

بدان جايگه زار و گريان دو شاه

ببودند با درد و فرياد خواه

جهان آفرين را همي خواندند

بدان موبدان گوهر افشاندند

چو خسرو بآب مژه رخ بشست

برافشاند دينار بر زند و است

بيک هفته بر پيش يزدان بدند

مپندار کآتش پرستان بدند

که آتش بدان گاه محراب بود

پرستنده را ديده پرآب بود

اگر چند انديشه گردد دراز

هم از پاک يزدان نه اي بي نياز

بيک ماه در آذرابادگان

ببودند شاهان و آزادگان

ازان پس چنان بد که افراسياب

همي بود هر جاي بيخورد و خواب

نه ايمن بجان و نه تن سودمند

هراسان هميشه ز بيم گزند

همي از جهان جايگاهي بجست

که باشد بجان ايمن و تندرست

بنزديک بردع يکي غار بود

سرکوه غار از جهان نابسود

نديد از برش جاي پرواز باز

نه زيرش پي شير و آن گراز

خورش برد وز بيم جان جاي ساخت

بغار اندرون جاي بالاي ساخت

ز هر شهر دور و بنزديک آب

که خواني ورا هنگ افراسياب

همي بود چندي بهنگ اندرون

ز کرده پشيمان و دل پر ز خون

چو خونريز گردد سرفراز

بتخت کيان بر نماند دراز

يکي مرد نيک اندران روزگار

ز تخم فريدون آموزگار

پرستار با فر و برز کيان

بهر کار با شاه بسته ميان

پرستشگهش کوه بودي همه

ز شادي شده دور و دور از رمه

کجا نام اين نامور هوم بود

پرستنده دور از بر و بوم بود

يکي کاخ بود اندران برز کوه

بدو سخت نزديک و دور از گروه

پرستشگهي کرده پشمينه پوش

زکافش يکي ناله آمد بگوش

که شاها سرا نامور مهترا

بزرگان و بر داوران داورا

همه ترک و چين زير فرمان تو

رسيده بهر جاي پيمان تو

يکي غار داري ببهره بچنگ

کجات آن سر تاج و مردان جنگ

کجات آن همه زور و مردانگي

دليري و نيروي و فرزانگي

کجات آن بزرگي و تخت و کلاه

کجات آن برو بوم و چندان سپاه

که اکنون بدين تنگ غار اندري

گريزان بسنگين حصار اندري

بترکي چو اين ناله بشنيد هوم

پرستش رها کرد و بگذاشت بوم

چنين گفت کين ناله هنگام خواب

نباشد مگر آن افراسياب

چو انديشه شد بر دلش بر درست

در غار تاريک چندي بجست

زکوه اندر آمد بهنگام خواب

بديد آن در هنگ افراسياب

بيامد بکردار شير ژيان

ز پشمينه بگشاد گردي ميان

کمندي که بر جاي زنار داشت

کجا در پناه جهاندار داشت

بهنگ اندرون شد گرفت آن بدست

چو نزديک شد بازوي او ببست

همي رفت و او را پس اندر کشان

همي تاخت با رنج چون بيهشان

شگفت ار بماني بدين در رواست

هرآنکس که او بر جهان پادشاست

جز از نيک نامي نبايد گزيد

ببايد چميد و ببايد چريد

زگيتي يک غار بگزيد راست

چه دانست کان غار هنگ بلاست

چو آن شاه را هوم بازو ببست

همي بردش از جايگاه نشست

بدو گفت کاي مرد باهوش و باک

پرستار دارنده يزدان پاک

چه خواهي زمن من کييم در جهان

نشسته بدين غار با اندهان

بدو گفت هوم اين نه آرام تست

جهاني سراسر پر از نام تست

ز شاهان گيتي برادر که کشت

که شد نيز با پاک يزدان درشت

چو اغريرث و نوذر نامدار

سياوش که بد در جهان يادگار

تو خون سربي گناهان مريز

نه اندر بن غار بي بن گريز

بدو گفت کاندر جهان بيگناه

کرا داني اي مرد با دستگاه

چنين راند برسر سپهر بلند

که آيد زمن درد ورنج و گزند

زفرمان يزدان کسي نگذرد

وگر ديده ي اژدها بسپرد

ببخشاي بر من که بيچاره ام

وگر چند بر خود ستمکاره ام

نبيره فريدون فرخ منم

زبند کمندت همي بگسلم

کجا برد خواهي مرا بسته خوار

نترسي ز يزدان بروز شمار

بدو گفت هوم اي بد بدگمان

همانا فراوان نماندت زمان

سخنهات چون گلستان نوست

تراهوش بردست کيخروست

بپيچيد دل هوم را زان گزند

برو سست کرد آن کياني کمند

بدانست کان مرد پرهيزگار

ببخشود بر ناله شهريار

بپيچيد و زو خويشتن درکشيد

بدريا درون جست و شد ناپديد

چنان بد که گودرز کشوادگان

همي رفت با گيو و آزادگان

گرازان و پويان بنزديک شاه

بدريا درون کرد چندي نگاه

بچشم آمدش هوم با آن کمند

نوان بر لب آب برمستمند

همان گونه ي آب را تيره ديد

پرستنده را ديدگان خيره ديد

بدل گفت کين مرد پرهيزگار

زدرياي چيچست گيرد شکار

نهنگي مگر دم ماهي گرفت

بديدار ازو مانده اندر شگفت

بدو گفت کاي مرد پرهيزگار

نهاني چه داري بکن آشکار

ازين آب دريا چه جويي همي

مگر تيره تن را بشويي همي

بدو گفت هوم اي سرافراز مرد

نگه کن يکي اندرين کار کرد

يکي جاي دارم بدين تيغ کوه

پرستش گه بنده دور از گروه

شب تيره بر پيش يزدان بدم

همه شب زيزدان پرستان بدم

بدانگه که خيزد ز مرغان خروش

يکي ناله ي زارم آمد بگوش

همانگه گمان برد روشن دلم

که من بيخ کين از جهان بگسلم

بدين گونه آوازم هنگام خواب

نشايد که باشد جز افراسياب

بجستن گرفتم همه کوه و غار

بديدم در هنگ آن سوگوار

دو دستش بزنار بستم چو سنگ

بدان سان که خون ريز بودش دو چنگ

ز کوه اندر آوردمش تازيان

خروشان و نوحه زنان چون زنان

ز بس ناله و بانگ و سوگند اوي

يکي سست کردم همي بند اوي

بدين جايگه در ز چنگم بجست

دل و جانم از رستن او بخست

بدين آب چيچست پنهان شدست

بگفتم ترا راست چونانک هست

چو گودرز بشنيد اين داستان

بياد آمدش گفته ي راستان

از آنجا بشد سوي آتشکده

چنان چون بود مردم دل شده

نخستين برآتش ستايش گرفت

جهان آفرين را نيايش گرفت

بپردخت و بگشاد راز از نهفت

همان ديده برشهرياران بگفت

همانگه نشستند شاهان براسب

برفتند ز ايوان آذر گشسب

پرانديشه شد زان سخن شهريار

بيامد بنزديک پرهيزگار

چوهوم آن سرو تاج شاهان بديد

بريشان بداد آفرين گستريد

همه شهرياران برو آفرين

همي خواندند از جهان آفرين

چنين گفت باهوم کاوس شاه

به يزدان سپاس و بدويم پناه

که ديدم رخ مرد يزدان پرست

توانا و بادانش و زور دست

چنين داد پاسخ پرستنده هوم

به آباد بادا بداد تو بوم

بدين شاه نوروز فرخنده باد

دل بدسگالان او کنده باد

پرستنده بودم بدين کوهسار

که بگذشت برگنگ دژ شهريار

همي خواستم تا جهان آفرين

بدو دارد آباد روي زمين

چو باز آمد او شاد و خندان شدم

نيايش کنان پيش يزدان شدم

سروش خجسته شبي ناگهان

بکرد آشکارا بمن بر نهان

ازين غار بي بن برآمد خروش

شنيدم نهادم بآواز گوش

کسي زار بگريست برتخت عاج

چه بر کشور و لشکر و تيغ و تاج

ز تيغ آمدم سوي آن غار تنگ

کمندي که زنار بودم بچنگ

بديدم سر و گوش افراسياب

درو ساخته جاي آرام و خواب

ببند کمندش ببستم چو سنگ

کشيدمش بيچاره زان جاي تنگ

بخواهش بدو سست کردم کمند

چو آمد برآب بگشاد بند

بآب اندرست اين زمان ناپديد

پي او ز گيتي ببايد بريد

ورا گر ببرد باز گيرد سپهر

بجنبد بگرسيوزش خون و مهر

چو فرمان دهد شهريار بلند

برادرش را پاي کرده ببند

بيارند بر کتف او خام گاو

بدوزند تا گم کند زور و تاو

چو آواز او يابد افراسياب

همانا برآيد ز درياي آب

بفرمود تا روزبانان در

برفتند باتيغ و گيلي سپر

ببردند گرسيوز شوم را

که آشوب ازو بد بر و بوم را

بدژخيم فرمود تا برکشيد

زرخ پرده ي شرم را بردريد

همي دوخت برکتف او خام گاو

چنين تا نماندش بتن هيچ تاو

برو پوست بدريد و زنهار خواست

جهان آفرين را همي يار خواست

چو بشنيد آوازش افراسياب

پر از درد گريان برآمد ز آب

بدريا همي کرد پاي آشناه

بيامد بجايي که بد پايگاه

ز خشکي چو بانگ برادر شنيد

برو بتر آمد ز مرگ آنچ ديد

چو گرسيوز او را بديد اندر آب

دو ديده پر از خون و دل پر شتاب

فغان کرد کاي شهريار جهان

سر نامداران و تاج مهان

کجات آن همه رسم و آيين و گاه

کجات آن سر تاج و چندان سپاه

کجات آن همه دانش و زور دست

کجات آن بزرگان خسروپرست

کجات آن برزم اندرون فر و نام

کجات آن ببزم اندرون کام و جام

که اکنون بدريا نياز آمدت

چنين اختر ديرساز آمدت

چو بشنيد بگريست افراسياب

همي ريخت خونين سرشک اندر آب

چنين داد پاسخ که گرد جهان

بگشتم همي آشکار و نهان

کزين بخشش بد مگر بگذرم

ز بد بتر آمد کنون بر سرم

مرا زندگاني کنون خوار گشت

روانم پر از درد و تيمار گشت

نبيره ي فريدون و پور پشنگ

برآويخته سر بکام نهنگ

همي پوست درند بر وي بچرم

کسي را نبينم بچشم آب شرم

زبان دو مهتر پر از گفت و گوي

روان پرستنده پر جست و جوي

چو يزدان پرستنده او را بديد

چنان نوحه ي زار ايشان شنيد

ز راه جزيره برآمد يکي

چو ديدش مر او را ز دور اندکي

گشاد آن کياني کمند از ميان

دو تايي بيامد چو شير ژيان

بينداخت آن گرد کرده کمند

سر شهريار اندر آمد ببند

بخشکي کشيدش ز درياي آب

بشد توش و هوش از رد افراسياب

گرفته ورا مرد ديندار دست

بخواري ز دريا کشيد و ببست

سپردش بديشان و خود بازگشت

تو گفتي که با باد انباز گشت

بيامد جهاندار با تيغ تيز

سري پر ز کينه دلي پر ستيز

چنين گفت بي دولت افراسياب

که اين روز را ديده بودم بخواب

سپهر بلند ار فراوان کشيد

همان پرده ي رازها بردريد

بآواز گفت اي بد کينه جوي

چرا کشت خواهي نيا را بگوي

چنين داد پاسخ که اي بد کنش

سزاوار پيغاره و سرزنش

ز جان برادرت گويم نخست

که هرگز بلاي مهان را نجست

دگر نوذر آن نامور شهريار

که از تخم ايرج بد او يادگار

زدي گردنش را بشمشير تيز

برانگيختي از جهان رستخيز

سه ديگر سياوش که چون او سوار

نبيند کسي از مهان يادگار

بريدي سرش چون سر گوسفند

همي برگذشتي ز چرخ بلند

بکردار بد تيز بشتافتي

مکافات آن بد کنون يافتي

بدو گفت شاها ببود آنچ بود

کنون داستانم ببايد شنود

بمان تا مگر مادرت را بجان

ببينم پس اين داستانها بخوان

بدو گفت گر خواستي مادرم

چرا آتش افروختي بر سرم

پدر بيگنه بود و من در نهان

چه رفت از گزند تو اندر جهان

سر شهرياري ربودي که تاج

بدو زار گريان شد و تخت عاج

کنون روز بادا فره ايزديست

مکافات بد را ز يزدان بديست

بشمشير هندي بزد گردنش

بخاک اندر افگند نازک تنش

ز خون لعل شد ريش و موي سپيد

برادرش گشت از جهان نااميد

تهي ماند زو گاه شاهنشهي

سرآمد برو روزگار مهي

ز کردار بد بر تنش بد رسيد

مجو اي پسر بند بد را کليد

چو جويي بداني که از کار بد

بفرجام بر بدکنش بد رسد

سپهبد که با فر يزدان بود

همه خشم او بند و زندان بود

چو خون ريز گردد بماند نژند

مکافات يابد ز چرخ بلند

چنين گفت موبد ببهرام تيز

که خون سر بيگناهان مريز

چو خواهي که تاج تو ماند بجاي

مبادي جز آهسته و پاک راي

نگه کن که خود تاج با سر چه گفت

که با مغزت اي سر خرد باد جفت

بگرسيوز آمد ز کار نيا

دو رخ زرد و يک دل پر از کيميا

کشيدندش از پيش دژخيم زار

ببند گران و ببد روزگار

ابا روزبانان مردم کشان

چنان چون بود مردم بدنشان

چو در پيش کيخسرو آمد بدرد

بباريد خون بر رخ لاژورد

شهنشاه ايران زبان برگشاد

و زآن تشت و خنجر بسي کرد ياد

ز تور و فريدون و سلم سترگ

ز ايرج که بد پادشاه بزرگ

بدژخيم فرمود تا تيغ تيز

کشيد و بيامد دلي پر ستيز

ميان سپهبد بدو نيم کرد

سپه را همه دل پر از بيم کرد

بهم برفگندندشان همچو کوه

ز هر سو بدور ايستاده گروه

ز يزدان چو شاه آرزوها بيافت

ز دريا سوي خان آذر شتافت

بسي زر بر آتش برافشاندند

بزمزم همي آفرين خواندند

ببودند يک روز و يک شب بپاي

بپيش جهانداور رهنماي

چو گنجور کيخسرو آمد زرسب

ببخشيد گنجي بر آذر گشسب

بران موبدان خلعت افگند نيز

درم داد و دينار و بسيار چيز

بشهر اندرون هرک درويش بود

وگر خوردش از کوشش خويشبود

بران نيز گنجي پراگنده کرد

جهاني بداد و دهش بنده کرد

ازان پس بتخت کيان برنشست

در بار بگشاد و لب را ببست

نبشتند نامه بهر کشوري

بهر نامداري و هر مهتري

ز خاور بشد نامه تا باختر

بجايي که بد مهتري با گهر

که روي زمين از بد اژدها

بشمشير کيخسرو آمد رها

بنيروي يزدان پيروزگر

نياسود و نگشاد هرگز کمر

روان سياوش را زنده کرد

جهان را بداد و دهش بنده کرد

همي چيز بخشيد درويش را

پرستنده و مردم خويش را

ازان پس چنين گفت شاه جهان

که اي نامداران فرخ مهان

زن و کودک خرد بيرون بريد

خورشها و رامش بهامون بريد

بپردخت زان پس برامش نهاد

برفتند گردان خسرو نژاد

هرآنکس که بود از نژاد زرسب

بيامد بايوان آذر گشسب

چهل روز با شاه کاوس کي

همي بود با رامش و رود و مي

چو رخشنده شد بر فلک ماه نو

ز زر افسري بر سر شاه نو

بزرگان سوي پارس کردند روي

برآسوده از رزم وز گفت و گوي

بهر شهر کاندر شدندي ز راه

شدي انجمن مرد بر پيشگاه

گشادي سر بدره ها شهريار

توانگر شدي مرد پرهيزگار

چو با ايمني گشت کاوس جفت

همه راز دل پيش يزدان بگفت

چنين گفت کاي برتر از روزگار

تو باشي بهر نيکي آموزگار

ز تو يافتم فر و اورنگ و بخت

بزرگي و ديهيم و هم تاج و تخت

تو کردي کسي را چو من بهرمند

ز گنج و ز تخت و ز نام بلند

ز تو خواستم تا يکي کينه ور

بکين سياوش ببندد کمر

نبيره بديدم جهانبين خويش

بفرهنگ و تدبير و آيين خويش

جهانجوي با فر و برز و خرد

ز شاهان پيشينگان بگذرد

چو سالم سه پنجاه بر سر گذشت

سر موي مشکين چو کافور گشت

همان سرو يازنده شد چون کمان

ندارم گران گر سرآيد زمان

بسي برنيامد برين روزگار

کزو ماند نام از جهان يادگار

جهاندار کيخسرو آمد بگاه

نشست از بر زيرگه با سپاه

از ايرانيان هرک بد نامجوي

پياده برفتند بيرنگ و بوي

همه جامه هاشان کبود و سياه

دو هفته ببودند با سوگ شاه

ز بهر ستودانش کاخي بلند

بکردند بالاي او ده کمند

ببردند پس نامداران شاه

دبيقي و ديباي رومي سياه

برو تافته عود و کافور و مشک

تنش را بدو در بکردند خشک

نهادند زيراندرش تخت عاج

بسربر ز کافور وز مشک تاج

چو برگشت کيخسرو از پيش تخت

در خوابگه را ببستند سخت

کسي نيز کاوس کي را نديد

ز کين و ز آوردگاه آرميد

چنينست رسم سراي سپنج

نماني درو جاودانه مرنج

نه دانا گذر يابد از چنگ مرگ

نه جنگ آوران زير خفتان و ترگ

اگر شاه باشي وگر زردهشت

نهالي ز خاکست و بالين ز خشت

چنان دان که گيتي ترا دشمنست

زمين بستر و گور پيراهنست

چهل روز سوگ نيا داشت شاه

ز شادي شده دور وز تاج و گاه

پس آنگه نشست از بر تخت عاج

بسر برنهاد آن دلفروز تاج

سپاه انجمن شد بدرگاه شاه

ردان و بزرگان زرين کلاه

بشاهي برو آفرين خواندند

بران تاج بر گوهر افشاندند

يکي سور بد در جهان سربسر

چو بر تخت بنشست پيروزگر

برين گونه تا ساليان گشت شست

جهان شد همه شاه را زير دست

پرانديشه شد مايه ور جان شاه

ازان رفتن کار و آن دستگاه

همي گفت ويران و آباد بوم

ز چين و ز هند و ز توران و روم

هم از خاوران تا در باختر

ز کوه و بيابان وز خشک و تر

سراسر ز بدخواه کردم تهي

مرا گشت فرمان و گاه مهي

جهان از بدانديش بي بيم شد

دل اهرمن زين به دو نيم شد

ز يزدان همه آرزو يافتم

وگر دل همه سوي کين تافتم

روانم نبايد که آرد مني

بدانديشي و کيش آهرمني

شوم همچو ضحاک تازي و جم

که با سلم و تور اندر آيم بزم

بيک سو چو کاوس دارم نيا

دگر سو چو توران پر از کيميا

چو کاوس و چون جادو افراسياب

که جز روي کژي نديدي بخواب

بيزدان شوم يک زمان ناسپاس

بروشن روان اندر آرم هراس

ز من بگسلد فره ي ايزدي

گر آيم بکژي و راه بدي

ازان پس بران تيرگي بگذرم

بخاک اندر آيد سر و افسرم

بگيتي بماند ز من نام بد

همان پيش يزدان سرانجام بد

تبه گرددم چهر و رنگ رخان

بريزد بخاک اندرون استخوان

هنر کم شود ناسپاسي بجاي

روان تيره گردد بديگر سراي

گرفته کسي تاج و تخت مرا

بپاي اندر آورده بخت مرا

ز من نام ماند بدي يادگار

گل رنجهاي کهن گشته خار

من اکنون چو کين پدر خواستم

جهاني بخوبي بياراستم

بکشتم کسي را که بايست کشت

که بد کژ و با راه يزدان درشت

بآباد و ويران درختي نماند

که منشور تخت مرا برنخواند

بزرگان گيتي مرا کهترند

وگر چند با گنج و با افسرند

سپاسم ز يزدان که او داد فر

همان گردش اختر و پاي و پر

کنون آن به آيد که من راه جوي

شوم پيش يزدان پر از آب روي

مگر هم بدين خوبي اندر نهان

پرستنده ي کردگار جهان

روانم بدان جاي نيکان برد

که اين تاج و تخت مهي بگذرد

نيابد کسي زين فزون کام و نام

بزرگي و خوبي و آرام و جام

رسيديم و ديديم راز جهان

بد و نيک هم آشکار و نهان

کشاورز ديديم گر تاجور

سرانجام بر مرگ باشد گذر

بسالار نوبت بفرمود شاه

که هر کس که آيد بدين بارگاه

ورا باز گردان بنيکو سخن

همه مردمي جوي و تندي مکن

ببست آن در بارگاه کيان

خروشان بيامد گشاده ميان

ز بهر پرستش سر و تن بشست

بشمع خرد راه يزدان بجست

بپوشيد پس جامه ي نو سپيد

نيايش کنان رفت دل پر اميد

بيامد خرامان بجاي نماز

همي گفت با داور پاک راز

همي گفت کاي برتر از جان پاک

برآرنده ي آتش از تيره خاک

مرا بين و چندي خرد ده مرا

هم انديشه ي نيک و بد ده مرا

ترا تا بباشم نيايش کنم

بدين نيکويها فزايش کنم

بيامرز رفته گناه مرا

ز کژي بکش دستگاه مرا

بگردان ز جانم بد روزگار

همان چاره ي ديو آموزگار

بدان تا چو کاوس و ضحاک و جم

نگيرد هوا بر روانم ستم

چو بر من بپوشد در راستي

بنيرو شود کژي و کاستي

بگردان ز من ديو را دستگاه

بدان تا ندارد روانم تباه

نگهدار بر من همين راه و سان

روانم بدان جاي نيکان رسان

شب و روز يک هفته بر پاي بود

تن آنجا و جانش دگر جاي بود

سر هفته را گشت خسرو نوان

بجاي پرستش نماندش توان

بهشتم ز جاي پرستش برفت

بر تخت شاهي خراميد تفت

همه پهلوانان ايران سپاه

شگفتي فرو مانده از کار شاه

ازان نامداران روز نبرد

همي هر کسي ديگر انديشه کرد

چو بر تخت شد نامور شهريار

بيامد بدرگاه سالار بار

بفرمود تا پرده برداشتند

سپه را ز درگاه بگذاشتند

برفتند با دست کرده بکش

بزرگان پيل افکن شيرفش

چو طوس و چو گودرز و گيو دلير

چو گرگين و بيژن چو رهام شير

چو ديدند بردند پيشش نماز

ازان پس همه برگشادند راز

که شاها دليرا گوا داورا

جهاندار و بر مهتران مهترا

چو تو شاه ننشست بر تخت عاج

فروغ از تو گيرد همي مهر و تاج

فرازنده ي نيزه و تيغ و اسب

فروزنده ي فرخ آذر گشسب

نترسي ز رنج و ننازي بگنج

بگيتي ز گنجت فزونست رنج

همه پهلوانان ترا بنده ايم

سراسر بديدار تو زنده ايم

همه دشمنان را سپردي بخاک

نماندت بگيتي ز کس بيم و باک

بهر کشوري لشکر و گنج تست

بجايي که پي بر نهي رنج تست

ندانيم کانديشه ي شهريار

چرا تيره شد اندرين روزگار

ترا زين جهان روز برخوردنست

نه هنگام تيمار و پژمردنست

گر از ما بچيزي بيازرد شاه

از آزار او نيست ما را گناه

بگويد بما تا دلش خوش کنيم

پر از خون دل و رخ بر آتش کنيم

وگر دشمني دارد اندر نهان

بگويد بما شهريار جهان

همه تاجداران که بودند شاه

بدين داشتند ارج گنج و سپاه

که گر سر ستانند و گر سر دهند

چو ترگ دليران بسر برنهند

نهاني که دارد بگويد بما

همان چاره ي آن بجويد ز ما

بديشان چنين گفت پس شهريار

که با کس نداريد کس کارزار

بگيتي ز دشمن مرا نيست رنج

نشد نيز جايي پراکنده گنج

نه آزار دارم ز کار سپاه

نه اندر شما هست مرد گناه

ز دشمن چو کين پدر خواستم

بداد وبدين گيتي آراستم

بگيتي پي خاک تيره نماند

که مهر نگين مرا بر نخواند

شما تيغها در نيام آوريد

مي سرخ و سيمينه جام آوريد

بجاي چرنگ کمان ناي و چنگ

بسازيد با باده و بوي و رنگ

بيک هفته من پيش يزدان بپاي

ببودم به انديشه و پاک راي

يکي آرزو دارم اندر نهان

همي خواهم از کردگار جهان

بگويم گشاده چو پاسخ دهيد

بپاسخ مرا روز فرخ نهيد

شما پيش يزدان نيايش کنيد

برين کام و شادي ستايش کنيد

که او داد بر نيک و بد دستگاه

ستايش مر او را که بنمود راه

ازان پس بمن شادماني کنيد

ز بدها روان بيگماني کنيد

بدانيد کين چرخ ناپايدار

نداند همي کهتر از شهريار

همي بدرود پير و برنا بهم

ازو داد بينيم و زو هم ستم

همه پهلوانان ز نزديک شاه

برون آمدند از غمان جان تباه

بسالار بار آن زمان گفت شاه

که بنشين پس پرده ي بارگاه

کسي را مده بار در پيش من

ز بيگانه و مردم خويش من

بيامد بجاي پرستش بشب

بدادار دارنده بگشاد لب

همي گفت کاي برتر از برتري

فزاينده ي پاکي و مهتري

تو باشي بمينو مرا رهنماي

مگر بگذرم زين سپنجي سراي

نکردي دلم هيچ نايافته

روان جاي روشن دلان تافته

چو يک هفته بگذشت ننمود روي

برآمد يکي غلغل و گفت و گوي

همه پهلوانان شدند انجمن

بزرگان فرزانه و راي زن

چو گودرز و چون طوس نوذر نژاد

سخن رفت چندي ز بيداد و داد

ز کردار شاهان برتر منش

ز يزدان پرستان وز بدکنش

همه داستانها زدند از مهان

بزرگان و فرزانگان جهان

پدر گيو را گفت کاي نيکبخت

هميشه پرستنده ي تاج و تخت

از ايران بسي رنج برداشتي

بر و بوم و پيوند بگذاشتي

بپيش آمد اکنون يکي تيره کار

که آن را نشايد که داريم خوار

ببايد شدن سوي زابلستان

سواري فرستي بکابلستان

بزابل برستم بگويي که شاه

ز يزدان بپيچيد و گم کرد راه

در بار بر نامداران ببست

همانا که با ديو دارد نشست

بسي پوزش و خواهش آراستيم

همي زان سخن کام او خواستيم

فراوان شنيد ايچ پاسخ نداد

دلش خيره بينيم و سر پر ز باد

بترسيم کو همچو کاوس شاه

شود کژ و ديوش بپيچد ز راه

شما پهلوانيد و داناتريد

بهر بودني بر تواناتريد

کنون هرک اوهست پاکيزه راي

ز قنوج وز دنور و مرغ و ماي

ستاره شناسان کابلستان

همه پاکرايان زابلستان

بياريد زين در يکي انجمن

بايران خراميد با خويشتن

شد اين پادشاهي پر از گفت و گوي

چو پوشيد خسرو ز ما راي و روي

فگنديم هرگونه رايي ز بن

ز دستان گشايد همي اين سخن

سخنهاي گودرز بشنيد گيو

ز لشکر گزين کرد مردان نيو

برآشفت و انديشه اندر گرفت

ز ايران ره سيستان برگرفت

چو نزديک دستان و رستم رسيد

بگفت آن شگفتي که ديد و شنيد

غمي گشت پس نامور زال گفت

که گشتيم با رنج بسيار جفت

برستم چنين گفت کز بخردان

ستاره شناسان و هم موبدان

ز زابل بخوان و ز کابل بخواه

بدان تا بيايند با ما براه

شدند انجمن موبدان و ردان

ستاره شناسان و هم بخردان

همه سوي دستان نهادند روي

ز زابل به ايران نهادند روي

جهاندار برپاي بد هفت روز

بهشتم چو بفروخت گيتي فروز

ز در پرده برداشت سالار بار

نشست از بر تخت زر شهريار

همه پهلوانان ابا موبدان

برفتند نزديک شاه جهان

فراوان ببودند پيشش بپاي

بزرگان با دانش و رهنماي

جهاندار چون ديد بنواختشان

برسم کيان پايگه ساختشان

ازان نامداران خسرو پرست

کس از پاي ننشست و نگشاد دست

گشادند لب کي سپهر روان

جهاندار با داد و روشن روان

توانايي و فر شاهي تراست

ز خورشيد تا پشت ماهي تراست

همه بودنيها بروشن روان

بداني بکردار و دانش جوان

همه بندگانيم در پيش شاه

چه کرديم و بر ما چرا بست راه

ارغم ز درياست خشکي کنيم

همه چادر خاک مشکي کنيم

وگر کوه باشد ز بن بر کنيم

بخنجر دل دشمنان بشکنيم

وگر چاره ي اين برآيد بگنج

نبيند ز گنج درم نيز رنج

همه پاسبانان گنج توايم

پر از درد گريان ز رنج توايم

چنين داد پاسخ جهاندار باز

که از پهلوانان نيم بي نياز

وليکن ندارم همي دل برنج

ز نيروي دست و ز مردان و گنج

نه در کشوري دشمن آمد پديد

که تيمار آن بد ببايد کشيد

يکي آرزو خواست روشن دلم

همي دل آن آرزو نگسلم

بدان آرزو دارم اکنون اميد

شب تيره تا گاه روز سپيد

چه يابم بگويم همه راز خويش

برآرم نهان کرده آواز خويش

شما بازگرديد پيروز و شاد

بد انديشه بر دل مداريد ياد

همه پهلوانان آزاد مرد

برو خواندند آفريني بدرد

چو ايشان برفتند پيروز شاه

بفرمود تا پرده ي بارگاه

فروهشت و بنشست گريان بدرد

همي بود پيچان و رخ لاژورد

جهاندار شد پيش برتر خداي

همي خواست تا باشدش رهنماي

همي گفت کاي کردگار سپهر

فروزنده ي نيکي و داد و مهر

ازين شهرياري مرا سود نيست

گر از من خداوند خشنود نيست

ز من نيکوي گر پذيرفت و زشت

نشستن مرا جاي ده در بهشت

چنين پنج هفته خروشان بپاي

همي بود بر پيش گيهان خداي

شب تيره از رنج نغنود شاه

بدانگه که برزد سر از برج ماه

بخفت او و روشن روانش نخفت

که اندر جهان با خرد بود جفت

چنان ديد در خواب کو را بگوش

نهفته بگفتي خجسته سروش

که اي شاه نيک اختر و نيکبخت

بسودي بسي ياره و تاج و تخت

اگر زين جهان تيز بشتافتي

کنون آنچ جستي همه يافتي

بهمسايگي داور پاک جاي

بيابي بدين تيرگي در مپاي

چو بخشي بارزانيان بخش گنج

کسي را سپار اين سراي سپنج

توانگر شوي گر تو درويش را

کني شادمان مردم خويشرا

کسي گردد ايمن ز چنگ بلا

که يابد رها زين دم اژدها

هرآنکس که از بهر تو رنج برد

چنان دان که آن از پي گنج برد

چو بخشي بارزانيان بخش چيز

که ايدر نماني تو بسيار نيز

سر تخت را پادشاهي گزين

که ايمن بود مور ازو بر زمين

چو گيتي ببخشي مياساي هيچ

که آمد ترا روزگار بسيچ

چو بيدار شد رنج ديده ز خواب

ز خوي ديد جاي پرستش پر آب

همي بود گريان و رخ بر زمين

همي خواند بر کردگار آفرين

همي گفت گر تيز بشتافتم

ز يزدان همه کام دل يافتم

بيامد بر تخت شاهي نشست

يکي جامه ي نابسوده بدست

بپوشيد و بنشست بر تخت عاج

جهاندار بي ياره و گرز و تاج

سر هفته را زال و رستم بهم

رسيدند بيکام دل پر ز غم

چو ايرانيان آگهي يافتند

همه داغ دل پيش بشتافتند

چو رستم پديد آمد و زال زر

همان موبدان فراوان هنر

هرآنکس که بود از نژاد زرسب

پذيره شدن را بياراست اسب

همان طوس با کاوياني درفش

همه نامداران زرينه کفش

چو گودرز پيش تهمتن رسيد

سرشکش ز مژگان برخ برچکيد

سپاهي همي رفت رخساره زرد

ز خسرو همه دل پر از داغ و درد

بگفتند با زال و رستم که شاه

بگفتار ابليس گم کرد راه

همه بارگاهش سياهست و بس

شب و روز او را نديدست کس

ازين هفته تا آن در بارگاه

گشايند و پوييم و يابيم راه

جز آنست کيخسرو اي پهلوان

که ديدي تو شاداب و روشن روان

شده کوژ بالاي سرو سهي

گرفته گل سرخ رنگ بهي

ندانم چه چشم بد آمد بروي

چرا پژمريد آن چو گلبرگ روي

مگر تيره شد بخت ايرانيان

وگر شاه را ز اختر آمد زيان

بديشان چنين گفت زال دلير

که باشد که شاه آمد از گاه سير

درستي و هم دردمندي بود

گهي خوشي و گه نژندي بود

شما دل مداريد چندين بغم

که از غم شود جان خرم دژم

بکوشيم و بسيار پندش دهيم

بپند اختر سودمندش دهيم

وزان پس هرآنکس که آمد براه

برفتند پويان سوي بارگاه

هم آنگه ز در پرده برداشتند

بر اندازه شان شاد بگذاشتند

چو دستان و چون رستم پيلتن

چو طوس و چو گودرز و آن انجمن

چو گرگين و چون بيژن و گستهم

هرآنکس که رفتند گردان بهم

شهنشاه چون روي ايشان بديد

بپرده در آواي رستم شنيد

پرانديشه از تخت برپاي خاست

چنان پشت خميده را کرد راست

ز دانندگان هرک بد زابلي

ز قنوج و ز دنبر و کابلي

يکايک بپرسيد و بنواختشان

برسم مهي پايگه ساختشان

همان نيز ز ايرانيان هرک بود

باندازه شان پايگه برفزود

برو آفرين کرد بسيار زال

که شادان بدي تا بود ماه و سال

ز گاه منوچهر تا کيقباد

ازان نامداران که داريم ياد

همان زو طهماسب و کاوس کي

بزرگان و شاهان فرخنده پي

سياوش مرا خود چو فرزند بود

که با فر و با برز و اورند بود

نديدم کسي را بدين بخردي

بدين برز و اين فره ايزدي

بپيروزي و مردي و مهر و راي

که شاهيت بادا هميشه بجاي

چه مهتر که پاي ترا خاک نيست

چه زهر آنک نام تو ترياک نيست

يکي ناسزا آگهي يافتم

بدان آگهي تيز بشتافتم

ستاره شناسان و کنداوران

ز هر کشوري آنک ديدم سران

ز قنوج وز دنور و مرغ و ماي

برفتند با زيج هندي ز جاي

بدان تا بجويند راز سپهر

کز ايران چرا پاک ببريد مهر

از ايران کس آمد که پيروز شاه

بفرمود تا پرده ي بارگاه

نه بردارد از پيش سالار بار

بپوشد ز ما چهره ي شهريار

من از درد ايرانيان چو عقاب

همي تاختم همچو کشتي بر آب

بدان تا بپرسم ز شاه جهان

ز چيزي که دارد همي در نهان

به سه چيز هر کار نيکو شود

همان تخت شاهي بي آهو شود

بگنج و برنج و بمردان مرد

بجز اين نشايد همي کار کرد

چهارم بيزدان ستايش کنيم

شب و روز او را نيايش کنيم

که اويست فريادرس بنده را

همو بازدارد گراينده را

بدرويش بخشيم بسيار چيز

اگر چند چيز ارجمندست نيز

بدان تا روان تو روشن کند

خرد پيش مغز تو جوشن کند

چو بشنيد خسرو ز دستان سخن

يکي دانشي پاسخ افگند بن

بدو گفت کاي پير پاکيزه مغز

همه راي و گفتارهاي تو نغز

ز گاه منوچهر تا اين زمان

نه اي جز بي آزار و نيکي گمان

همان نامور رستم پيلتن

ستون کيان نازش انجمن

سياوش را پروراننده اوست

بدو نيکويها رساننده اوست

سپاهي که ديدند گوپال او

سر ترگ و برز و فر و يال او

بسي جنگ ناکرده بگريختند

همه دشت تير و کمان ريختند

بپيش نياکان من کينه خواه

چو دستور فرخ نماينده راه

وگر نام و رنج تو گيرم بياد

بماند سخن تازه تا صد نژاد

ز گفتار چرب ار پژوهش کنم

ترا اين ستايش نکوهش کنم

دگر هرچ پرسيدي از کار من

ز نا دادن بار و آزار من

بيزدان يکي آرزو داشتم

جهان را همه خوار بگذاشتم

کنون پنج هفتست تا من بپاي

همي خواهم از داور رهنماي

که بخشد گذشته گناه مرا

درخشان کند تيره گاه مرا

برد مر مرا زين سپنجي سراي

بود در همه نيکوي رهنماي

نماند کزين راستي بگذرم

چو شاهان پيشين بپيچد سرم

کنون يافتم هرچ جستم ز کام

ببايد پسيچيد کآمد خرام

سحرگه مرا چشم بغنود دوش

ز يزدان بيامد خجسته سروش

که برساز کآمد گه رفتنت

سرآمد نژندي و ناخفتنت

کنون بارگاه من آمد بسر

غم لشکر و تاج و تخت و کمر

غمي شد دل ايرانيان را ز شاه

همه خيره گشتند و گم کرده راه

چو بشنيد زال اين سخن بردميد

يکي باد سرد از جگر برکشيد

بايرانيان گفت کين راي نيست

خرد را بمغز اندرش جاي نيست

که تا من ببستم کمر بر ميان

پرستنده ام پيش تخت کيان

ز شاهان نديدم کسي کين بگفت

چو او گفت ما را نبايد نهفت

نبايد بدين بود همداستان

که او هيچ راند چنين داستان

مگر ديو با او هم آواز گشت

که از راه يزدان سرش بازگشت

فريدون و هوشنگ يزدان پرست

نبردند هرگز بدين کار دست

بگويم بدو من همه راستي

گر آيد بجان اندرون کاستي

چنين يافت پاسخ ز ايرانيان

کزين سان سخن کس نگفت از کيان

همه با توايم آنچ گويي بشاه

مبادا که او گم کند رسم و راه

شنيد اين سخن زال برپاي خاست

چنين گفت کاي خسرو داد و راست

ز پير جهانديده بشنو سخن

چو کژ آورد راي پاسخ مکن

که گفتار تلخست با راستي

ببندد بتلخي در کاستي

نشايد که آزار گيري ز من

برين راستي پيش اين انجمن

بتوران زمين زادي از مادرت

همانجا بد آرام و آبشخورت

ز يک سو نبيره ي رد افراسياب

که جز جادوي را نديدي بخواب

چو کاوس دژخيم ديگر نيا

پر از رنگ رخ دل پر از کيميا

ز خاور ورا بود تا باختر

بزرگي و شاهي و تاج و کمر

همي خواست کز آسمان بگذرد

همه گردش اختران بشمرد

بدان بر بسي پندها دادمش

همين تلخ گفتار بگشادمش

بسي پند بشنيد و سودي نکرد

ازو باز گشتم پر از داغ و درد

چو بر شد نگون اندر آمد بخاک

ببخشود بر جانش يزدان پاک

بيامد بيزدان شده ناسپاس

سري پر ز گرد و دلي پر هراس

تو رفتي و شمشير زن صد هزار

زره دار با گرزه ي گاوسار

چو شير ژيان ساختي رزم را

بياراستي دشت خوارزم را

ز پيش سپه تيز رفتي بجنگ

پياده شدي پس بجنگ پشنگ

گر او را بدي بر تو بر دستياب

بايران کشيدي رد افراسياب

زن و کودک خرد ايرانيان

ببردي بکين کس نبستي ميان

ترا ايزد از دست او رسته کرد

ببخشود و راي تو پيوسته کرد

بکشتي کسي را که زو بد هراس

بدادار دارنده بد ناسپاس

چو گفتم که هنگام آرام بود

گه بخشش و پوشش و جام بود

بايران کنون کار دشوارتر

فزونتر بدي دل پرآزارتر

که تو برنوشتي ره ايزدي

بکژي گذشتي و راه بدي

ازين بد نباشد تنت سودمند

نيايد جهان آفرين را پسند

گر اين باشد اين شاه سامان تو

نگردد کسي گرد پيمان تو

پشيماني آيد ترا زين سخن

برانديش و فرمان ديوان مکن

وگر نيز جويي چنين کار ديو

ببرد ز تو فر کيهان خديو

بماني پر از درد و دل پر گناه

نخوانند ازين پس ترا نيز شاه

بيزدان پناه و بيزدان گراي

که اويست بر نيک و بد رهنماي

گر اين پند من يک بيک نشنوي

بآهرمن بدکنش بگروي

بماندت درد و نماندت بخت

نه اورنگ شاهي نه تاج و نه تخت

خرد باد جان ترا رهنماي

بپاکي بماناد مغزت بجاي

سخنهاي دستان چو آمد ببن

يلان برگشادند يکسر سخن

که ما هم برآنيم کين پير گفت

نبايد در راستي را نهفت

چو کيخسرو آن گفت ايشان شنيد

زماني بياسود و اندر شميد

پرانديشه گفت اي جهانديده زال

بمردي بي اندازه پيموده سال

اگر سرد گويمت بر انجمن

جهاندار نپسندد اين بد ز من

دگر آنک رستم شود دردمند

ز درد وي آيد بايران گزند

دگر آنگ گر بشمري رنج اوي

همانا فزون آيد از گنج اوي

سپر کرد پيشم تن خويش را

نبد خواب و خوردن بدانديش را

همان پاسخت را بخوبي کنيم

دلت را بگفتار تو نشکنيم

چنين گفت زان پس بآواز سخت

که اي سرفرازان پيروز بخت

سخنهاي دستان شنيدم همه

که بيدار بگشاد پيش رمه

بدارنده يزدان گيهان خديو

که من دورم از راه و فرمان ديو

به يزدان گرايد همي جان من

که آن ديدم از رنج درمان من

بديد آن جهان را دل روشنم

خرد شد ز بدهاي او جوشنم

بزال آنگهي گفت تندي مکن

براندازه بايد که راني سخن

نخست آنک گفتي ز توران نژاد

خردمند و بيدار هرگز نزاد

جهاندار پور سياوش منم

ز تخم کيان راد و باهش منم

نبيره ي جهاندار کاوس کي

دلفروز و با دانش و نيک پي

بمادر هم از تخم افراسياب

که با خشم او گم شدي خورد و خواب

نبيره ي فريدون و پور پشنگ

ازين گوهران چنين نيست ننگ

که شيران ايران بدرياي آب

نشستي تن از بيم افراسياب

دگر آنک کاوس صندوق ساخت

سر از پادشاهي همي برفراخت

چنان دان که اندر فزوني منش

نسازند بر پادشا سرزنش

کنون من چو کين پدر خواستم

جهان را بپيروزي آراستم

بکشتم کسي را کزو بود کين

وزو جور و بيداد بد بر زمين

بگيتي مرا نيز کاري نماند

ز بد گوهران يادگاري نماند

هر آنگه که انديشه گردد دراز

ز شادي و از دولت ديرياز

چو کاوس و جمشيد باشم براه

چو ايشان ز من گم شود پايگاه

چو ضحاک ناپاک و تور دلير

که از جور ايشان جهان گشت سير

بترسم که چون روز نخ برکشد

چو ايشان مرا سوي دوزخ کشد

دگر آنک گفتي که با شيده جنگ

بياراستي چون دلاور پلنگ

ازان بد کز ايران نديدم سوار

نه اسب افگني از در کارزار

که تنها بر او بجنگ آمدي

چو رفتي برزمش درنگ آمدي

کسي را کجا فر يزدان نبود

وگر اختر نيک خندان نبود

همه خاک بودي بجنگ پشنگ

از ايران بدين سان شدم تيزچنگ

بدين پنج هفته که من روز و شب

همي بآفرين برگشادم دو لب

بدان تا جهاندار يزدان پاک

رهاند مرا زين غم تيره خاک

شدم سير زين لشکر و تاج و تخت

سبک بار گشتيم و بستيم رخت

تو اي پير بيدار دستان سام

مرا ديو گويي که بنهاد دام

بتاري و کژي بگشتم ز راه

روان گشته بيمايه و دل تباه

ندانم که باد افره ايزدي

کجا يابم و روزگار بدي

چو دستان شنيد اين سخن خيره شد

همي چشمش از روي او تيره شد

خروشان شد از شاه و بر پاي خاست

چنين گفت کاي داور داد و راست

ز من بود تيزي و نابخردي

توي پاک فرزانه ي ايزدي

سزد گر ببخشي گناه مرا

اگر ديو گم کرد راه مرا

مرا ساليان شد فزون از شمار

کمر بسته ام پيش هر شهريار

ز شاهان نديدم کزين گونه راه

بجستي ز دادار خورشيد و ماه

که ما را جدايي نبود آرزوي

ازين دادگر خسرو نيک خوي

سخنهاي دستان چو بشنيد شاه

پسند آمدش پوزش نيک خواه

بيازيد و بگرفت دستش بدست

بر خويش بردش بجاي نشست

بدانست کو اين سخن جز بمهر

نپيمود با شاه خورشيد چهر

چنين گفت پس شاه با زال زر

که اکنون ببنديد يکسر کمر

تو و رستم و طوس و گودرز و گيو

دگر هرک او نامدارست نيو

سراپرده از شهر بيرون بريد

درفش همايون بهامون بريد

ز خرگاه وز خيمه چندانک هست

بسازيد بر دشت جاي نشست

درفش بزرگان و پيل و سپاه

بسازيد روشن يکي رزمگاه

چنان کرد رستم که خسرو بگفت

ببردند پرده سراي از نهفت

بهامون کشيدند ايرانيان

بفرمان ببستند يکسر ميان

سپيد و سياه و بنفش و کبود

زمين کوه تا کوه پر خيمه بود

ميان اندرون کاوياني درفش

جهان زو شده سرخ و زرد و بنفش

سراپرده ي زال نزديک شاه

برافراخته زو درفش سياه

بدست چپش رستم پهلوان

ز کابل بزرگان روشن روان

بپيش اندرون طوس و گودرز و گيو

چو رهام و شاپور و گرگين نيو

پس پشت او بيژن و گستهم

بزرگان که بودند با او بهم

شهنشاه بر تخت زرين نشست

يکي گرزه ي گاو پيکر بدست

بيک دست او زال و رستم بهم

چو پيل سرافراز و شير دژم

بدست گر طوس و گودرز و گيو

دگر بيژن گرد و رهام نيو

نهاده همه چهر بر چشم شاه

بدان تا چه گويد ز کار سپاه

بآواز گفت آن زمان شهريار

که اي نامداران به روزگار

هران کس که داريد راه و خرد

بدانيد کين نيک و بد بگذرد

همه رفتني ايم و گيتي سپنچ

چرا بايد اين درد و اندوه و رنج

ز هر دست خوبي فراز آوريم

بدشمن بمانيم و خود بگذريم

کنون گاو آن زير چرم اندرست

که پاداش و بادافره ديگرست

بترسيد يکسر ز يزدان پاک

مباشيد ايمن بدين تيره خاک

که اين روز بر ما همي بگذرد

زمانه دم هر کسي بشمرد

ز هوشنگ و جمشيد و کاوس شاه

که بودند با فر و تخت و کلاه

جز از نام ازيشان بگيتي نماند

کسي نامه ي رفتگان برنخواند

از ايشان بسي ناسپاسان بدند

بفرجام زان بد هراسان بدند

چو ايشان همان من يکي بنده ام

وگر چند با رنج کوشنده ام

بکوشيدم و رنج بردم بسي

نديدم که ايدر بماند کسي

کنون جان و دل زين سراي سپنج

بکندم سرآوردم اين درد و رنج

کنون آنچ جستم همه يافتم

ز تخت کيي روي برتافتم

هر آن کس که در پيش من برد رنج

ببخشم بدو هرچ خواهد ز گنج

ز کردار هر کس که دارم سپاس

بگويم بيزدان نيکي شناس

بايرانيان بخشم اين خواسته

سليح و در گنج آراسته

هر آن کسکه هست از شما مهتري

ببخشم بهر مهتري کشوري

همان بدره و برده و چارپاي

برانديشم آرم شمارش بجاي

ببخشم که من راه را ساختم

وزين تيرگي دل بپرداختم

شما دست شادي بخوردن بريد

بيک هفته ايدر چميد و چريد

بخواهم که تا زين سراي سپنج

گذر يابم و دور مانم ز رنج

چو کيخسرو اين پندها برگرفت

بماندند گردان ايران شگفت

يکي گفت کين شاه ديوانه شد

خرد با دلش سخت بيگانه شد

ندانم برو بر چه خواهد رسيد

کجا خواهد اين تاج و تخت آرميد

برفتند يکسر گروها گروه

همه دشت لشکر بد و راغ و کوه

غو ناي و آواي مستان ز دشت

تو گفتي همي از هوا برگذشت

ببودند يک هفته زين گونه شاد

کسي را نيامد غم و رنج ياد

بهشتم نشست از بر گاه شاه

ابي ياره و گرز و زرين کلاه

چو آمدش رفتن بتنگي فراز

يکي گنج را در گشادند باز

چو بگشاد آن گنج آباد را

وصي کرد گودرز کشواد را

بدو گفت بنگر بکار جهان

چه در آشکار و چه اندر نهان

که هر گنج را روزي آگند نيست

بسختي و روزي پراگند نيست

نگه کن رباطي که ويران بود

يکي کان بنزديک ايران بود

دگر آبگيري که باشد خراب

از ايران وز رنج افراسياب

دگر کودکاني که بي مادرند

زناني که بي شوي و بي چادرند

دگر آنکش آيد بچيزي نياز

ز هر کس همي دارد آن رنج راز

بر ايشان در گنج بسته مدار

ببخش و بترس از بد روزگار

دگر گنج کش نام باد آورست

پر از افسر و زيور و گوهرست

نگه کن بشهري که ويران شدست

کنام پلنگان و شيران شدست

دگر هرکجا رسم آتشکدست

که بي هيربد جاي ويران شدست

سه ديگر کسي کو ز تن بازماند

بروز جواني درم برفشاند

دگر چاهساري که بي آب گشت

فراوان برو ساليان برگذشت

بدين گنج بادآور آباد کن

درم خوار کن مرگ را ياد کن

دگر گنج کش خواندندي عروس

که آگند کاوس در شهر طوس

بگودرز فرمود کان را ببخش

بزال و بگيو و خداوند رخش

همه جامه هاي تنش برشمرد

نگه کرد يکسر برستم سپرد

همان ياره و طوق کنداوران

همان جوشن و گرزهاي گران

ز اسبان بجايي که بودش يله

بطوس سپهبد سپردش گله

همه باغ و گلشن بگودرز داد

بگيتي ز مرزي که آمدش ياد

سليح تنش هرچ در گنج بود

که او را بدان خواسته رنج بود

سپردند يکسر بگيو دلير

بدانگه که خسرو شد از گنج سير

از ايوان و خرگاه و پرده سراي

همان خيمه و آخور و چارپاي

فريبرز کاوس را داد شاه

بسي جوشن و ترگ و رومي کلاه

يکي طوق روشن تر از مشتري

ز ياقوت رخشان دو انگشتري

نبشته برو نام شاه جهان

که اندر جهان آن نبودي نهان

ببيژن چنين گفت کين يادگار

همي دار و جز تخم نيکي مکار

بايرانيان گفت هنگام من

فراز آمد و تازه شد کام من

بخواهيد چيزي که بايد ز من

که آمد پراگندن انجمن

همه مهتران زار و گريان شدند

ز درد شهنشاه بريان شدند

همي گفت هرکس که اي شهريار

کرا ماني اين تاج را يادگار

چو بشنيد دستان خسرو پرست

زمين را ببوسيد و برپاي جست

چنين گفت کاي شهريار جهان

سزد کآرزوها ندارم نهان

تو داني که رستم بايران چه کرد

برزم و ببزم و بننگ و نبرد

چو کاوس کي شد بمازندران

رهي دور و فرسنگهاي گران

چو ديوان ببستند کاوس را

چو گودرز گردنکش و طوس را

تهمتن چو بشنيد تنها برفت

بمازندران روي بنهاد تفت

بيابان وتاريکي و ديو و شير

همان جادوي و اژدهاي دلير

بدان رنج و تيمار ببريد راه

بمازندران شد بنزديک شاه

بدريد پهلوي ديو سپيد

جگرگاه پولاد غندي و بيد

سر سنجه را ناگه از تن بکند

خروشش برآمد بابر بلند

چو سهراب فرزند کاندر جهان

کسي را نبود از کهان و مهان

بکشت از پي کين کاوس شاه

ز دردش بگريد همي سال و ماه

وزان پس کجا رزم کاموس کرد

بمردي بابر اندر آورد گرد

ز کردار او چند رانم سخن

که هم داستانها نيايد ببن

اگر شاه سير آمد از تاج و گاه

چه ماند بدين شير دل نيک خواه

چنين داد پاسخ که کردار اوي

بنزديک ما رنج و تيمار اوي

که داند مگر کردگار سپهر

نماينده ي کام و آرام و مهر

سخنهاي او نيست اندر نهفت

نداند کس او را بافاق جفت

بفرمود تا رفت پيشش دبير

بياورد قرطاس و مشک و عبير

نبشتند عهدي ز شاه زمين

سرافراز کيخسرو پاک دين

ز بهر سپهبد گو پيلتن

ستوده بمردي بهر انجمن

که او باشد اندر جهان پيشرو

جهاندار بيدار و سالار و گو

هم او را بود کشور نيمروز

سپهدار پيروز لشکر فروز

نهادند بر عهد بر مهر زر

برآيين کيخسرو دادگر

بدو داد منشور و کرد آفرين

که آباد بادا برستم زمين

مهاني که با زال سام سوار

برفتند با زيجها بر کنار

ببخشيدشان خلعت و سيم و زر

يکي جام مر هر يکي را گهر

جهانديده گودرز برپاي خاست

بياراست با شاه گفتار راست

چنين گفت کاي شاه پيروز بخت

نديديم چون تو خداوند تخت

ز گاه منوچهر تا کيقباد

ز کاوس تا گاه فرخ نژاد

بپيش بزرگان کمر بسته ام

بيآزار يک روز ننشسته ام

نبيره پسر بود هفتاد و هشت

کنون ماند هشت و دگر برگذشت

همان گيو بيدار دل هفت سال

بتوران زمين بود بيخورد و هال

بدشت اندرون گور بد خوردنش

هم از چرم نخچير پيراهنش

بايران رسيد آنچ بد شاه ديد

که تيمار او گيو چندي کشيد

جهاندار سير آمد از تاج و گاه

همو چشم دارد به نيکي ز شاه

چنين داد پاسخ که بيشست ازين

که بر گيو بادا هزارآفرين

خداوند گيتي ورا يار باد

دل بد سگالانش پرخار باد

کم و بيش ما پاک بر دست تست

که روشن روان بادي و تن درست

بفرمود تا عهد قم و اصفهان

نهاد بزرگان و جاي مهان

نويسد ز مشک و ز عنبر دبير

يکي نامه از پادشا بر حرير

يکي مهر زرين برو برنهاد

بران نامه شاه آفرين کرد ياد

که يزدان ز گودرز خشنود باد

دل بد سگالانش پر دود باد

بايرانيان گفت گيو دلير

مبادا که آيد ز کردار سير

بدانيد کو يادگار منست

بنزد شما زينهار منست

مر او را همه پاک فرمان بريد

ز گفتار گودرز بر مگذريد

ز گودرزيان هرک بد پيش رو

يکي آفريني بگسترد نو

چو گودرز بنشست برخاست طوس

بشد پيش خسرو زمين داد بوس

بدو گفت شاها انوشه بدي

هميشه ز تو دور دست بدي

منم زين بزرگان فريدون نژاد

ز ناماوران تا بيامد قباد

کمر بسته ام پيش ايرانيان

که نگشادم از بند هرگز ميان

بکوه هماون ز جوشن تنم

بخست و همان بود پيراهنم

بکين سياوش بران رزمگاه

بدم هر شبي پاسبان سپاه

بلاون سپه را نکردم رها

همي بودم اندر دم اژدها

بمازندران بسته کاوس بود

دگر بند بر گردن طوس بود

نکردم سپه را به جايي يله

نه از من کسي کرد هرگز گله

کنون شاه سير آمد از تاج و گنج

همي بگذرد زين سراي سپنج

چه فرمايدم چيست نيروي من

تو داني هنرها و آهوي من

چنين داد پاسخ بدو شهريار

که بيشست رنج تو از روزگار

همي باش با کاوياني درفش

تو باشي سپهدار زرينه کفش

بدين مرز گيتي خراسان تراست

ازين نامداران تن آسان تراست

نبشتند عهدي بران هم نشان

بپيش بزرگان گردنکشان

نهادند بر عهد بر مهر زر

يکي طوق زرين و زرين کمر

بدو داد و کردش بسي آفرين

که از تو مبادا دلي پر ز کين

ز کار بزرگان چو پردخته شد

شهنشاه زان رنجها رخته شد

ازان مهتران نام لهراسب ماند

که از دفتر شاه کس برنخواند

ببيژن بفرمود تا با کلاه

بياورد لهراسب را نزد شاه

چو ديدش جهاندار برپاي جست

برو آفرين کرد و بگشاد دست

فرود آمد از نامور تخت عاج

ز سر برگرفت آن دلفروز تاج

بلهراسب بسپرد و کرد آفرين

همه پادشاهي ايران زمين

همي کرد پدرود آن تخت عاج

برو آفرين کرد و بر تخت و تاج

که اين تاج نو بر تو فرخنده باد

جهان سربسر پيشتو بنده باد

سپردم بتو شاهي و تاج و گنج

ازان پس که ديدم بسي درد و رنج

مگردان زبان زين سپس جز بداد

که از داد باشي تو پيروز و شاد

مکن ديو را آشنا با روان

چو خواهي که بختت بماند جوان

خردمند باش و بيآزار باش

هميشه روانرا نگهدار باش

به ايرانيان گفت کز بخت اوي

بباشيد شادان دل از تخت اوي

شگفت اندرو مانده ايرانيان

برآشفته هر يک چو شير ژيان

همي هر کسي در شگفتي بماند

که لهراسب را شاه بايست خواند

ازان انجمن زال بر پاي خاست

بگفت آنچ بودش بدل راي راست

چنين گفت کاي شهريار بلند

سزد گر کني خاک را ارجمند

سربخت آن کس پر از خاک باد

روان ورا خاک ترياک باد

که لهراسب را شاه خواند بداد

ز بيداد هرگز نگيريم ياد

بايران چو آمد بنزد زرسب

فرومايه اي ديدمش با يک اسب

بجنگ الانان فرستاديش

سپاه و درفش و کمر داديش

ز چندين بزرگان خسرو نژاد

نيامد کسي بر دل شاه ياد

نژادش ندانم نديدم هنر

ازين گونه نشنيده ام تاجور

خروشي برآمد ز ايرانيان

کزين پس نبنديم شاها ميان

نجوييم کس نام در کارزار

چو لهراسب را کي کند شهريار

چو بشنيد خسرو ز دستان سخن

بدو گفت مشتاب و تندي مکن

که هر کس که بيداد گويد همي

بجز دود ز آتش نجويد همي

که نپسندد از ما بدي دادگر

نه هر کو بدي کرد بيند گهر

که يزدان کسي را کند نيک بخت

سزاوار شاهي و زيباي تخت

جهان آفرين بر روانم گواست

که گشت اين سخنها بلهراسب راست

که دارد همي شرم و دين و خرد

ز کردار نيکي همي برخورد

نبيره ي جهاندار هوشنگ هست

خردمند و بينادل و پاک دست

پي جاودان بگسلاند ز خاک

پديد آورد راه يزدان پاک

زمانه جوان گردد از پند اوي

بدين هم بود پاک فرزند اوي

بشاهي برو آفرين گستريد

وزين پند و اندرز من مگذريد

هر آنکس کز اندرز من درگذشت

همه رنج او پيش من باد گشت

چنين هم ز يزدان بود ناسپاس

بدلش اندر آيد ز هر سو هراس

چو بشنيد زال اين سخنهاي پاک

بيازيد انگشت و بر زد بخاک

بيالود لب را بخاک سياه

به آواز لهراسب را خواند شاه

بشاه جهان گفت خرم بدي

هميشه ز تو دور دست بدي

که دانست جز شاه پيروز و راد

که لهراسب دارد ز شاهان نژاد

چو سوگند خوردم بخاک سياه

لب آلوده شد مشمر آن از گناه

به ايرانيان گفت پيروز شاه

که بدرود باد اين دلفروز گاه

چو من بگذرم زين فرومايه خاک

شما را بخواهم ز يزدان پاک

بپدرود کردن رخ هر کسي

ببوسيد با آب مژگان بسي

يلان را همه پاک در بر گرفت

بزاري خروشيدن اندر گرفت

همي گفت کاجي من اين انجمن

توانستمي برد با خويشتن

خروشي برآمد ز ايران سپاه

که خورشيد بر چرخ گم کرد راه

پس پرده ها کودک خرد و زن

بکوي و ببازار شد انجمن

خروشيدن ناله و آه خاست

بهر برزني ماتم شاه خاست

به ايرانيان آن زمان گفت شاه

که فردا شما را همينست راه

هر آنکس که داريد نام و نژاد

بدادار خورشيد باشيد شاد

من اکنون روانرا همي پرورم

که بر نيک نامي مگر بگذرم

نبستم دل اندر سپنجي سراي

بدان تا سروش آمدم رهنماي

بگفت اين وز پايگه اسب خواست

ز لشکرگه آواز فرياد خاست

بيامد بايوان شاهي دژم

بآزاد سرو اندر آورده خم

کنيزک بدش چار چون آفتاب

نديدي کسي چهر ايشان بخواب

ز پرده بتان را بر خويش خواند

همه راز دل پيش ايشان براند

که رفتيم اينک ز جاي سپنج

شما دل مداريد با درد و رنج

نبينيد جاويد زين پس مرا

کزين خاک بيدادگر بس مرا

سوي داور پاک خواهم شدن

نبينم همي راه باز آمدن

بشد هوش زان چار خورشيد چهر

خروشان شدند از غم و درد و مهر

شخودند روي و بکندند موي

گسستند پيرايه و رنگ و بوي

ازان پس هر آنکس که آمد بهوش

چنين گفت با ناله و با خروش

که ما را ببر زين سراي سپنج

رها کن تو ما را ازين درد و رنج

بديشان چنين گفت پر مايه شاه

کزين پس شما را همينست راه

کجا خواهران جهاندار جم

کجا تاجداران با باد و دم

کجا مادرم دخت افراسياب

که بگذشت زان سان بدرياي آب

کجا دختر تور ماه آفريد

که چون او کس اندر زمانه نديد

همه خاک دارند بالين و خشت

ندانم بدوزخ درند ار بهشت

مجوييد ازين رفتن آزار من

که آسان شود راه دشوار من

خروشيد و لهراسب را پيش خواند

ازيشان فراوان سخنها براند

بلهراسب گفت اين بتان منند

فروزنده ي پاک جان منند

برين هم نشست اندرين هم سراي

همي دارشان تا تو باشي بجاي

نبايد که يزدان چو خواندت پيش

روان شرم دارد ز کردار خويش

چو بيني مرا با سياوش بهم

ز شرم دو خسرو بماني دژم

پذيرفت لهراسب زو هرچ گفت

که با ديده شان دارم اندر نهفت

وزان جايگه تنگ بسته ميان

بگرديد بر گرد ايرانيان

کز ايدر بايوان خراميد زود

مداريد در دل مرا جز درود

مباشيد گستاخ با اين جهان

که او بتري دارد اندر نهان

مباشيد جاويد جز راد و شاد

ز من جز بنيکي مگيريد ياد

همه شاد و خرم بايوان شويد

چو رفتن بود شاد و خندان شويد

همه نامداران ايران سپاه

نهادند سر بر زمين پيش شاه

که ما پند او را بکردار جان

بداريم تا جان بود جاودان

بلهراسب فرمود تا بازگشت

بدو گفت روز من اندر گذشت

تو رو تخت شاهي بآيين بدار

بگيتي جز از تخم نيکي مکار

هرآنگه که باشي تن آسان ز رنج

ننازي بتاج و ننازي بگنج

چنان دان که رفتنت نزديک شد

بيزدان ترا راه باريک شد

همه داد جوي و همه داد کن

ز گيتي تن مهتر آزاد کن

فرود آمد از باره لهراسب زود

زمين را ببوسيد و شادي نمود

بدو گفت خسرو که پدرود باش

بداد اندرون تارگر پود باش

برفتند با او ز ايران سران

بزرگان بيدار و کنداوران

چو دستان و رستم چو گودرز و گيو

دگر بيژن گيو و گستهم نيو

بهفتم فريبرز کاوس بود

بهشتم کجا نامور طوس بود

همي رفت لشکر گروها گروه

ز هامون بشد تا سر تيغ کوه

ببودند يک هفته دم برزدند

يکي بر لب خشک نم برزدند

خروشان و جوشان ز کردار شاه

کسي را نبود اندر آن رنج راه

همي گفت هر موبدي در نهفت

کزين سان همي در جهان کس نگفت

چو خورشيد برزد سر از تيره کوه

بيامد بپيشش ز هر سو گروه

زن و مرد ايرانيان صدهزار

خروشان برفتند با شهريار

همه کوه پر ناله و با خروش

همي سنگ خارا برآمد بجوش

همي گفت هر کس که شاها چه بود

که روشن دلت شد پر از داغ و دود

گر از لشکر آزار داري همي

مرين تاج را خوار داري همي

بگوي و تو از گاه ايران مرو

جهان کهن را مکن شاه نو

همه خاک باشيم اسب ترا

پرستنده آذرگشسب ترا

کجا شد ترا دانش و راي و هوش

که نزد فريدون نيامد سروش

همه پيش يزدان ستايش کنيم

بآتشکده در نيايش کنيم

مگر پاک يزدانت بخشد بما

دل موبدان بردرخشد بما

شهنشاه زان کار خيره بماند

ازان انجمن موبدان را بخواند

چنين گفت کايدر همه نيکويست

برين نيکويها نبايد گريست

ز يزدان شناسيد يکسر سپاس

مباشيد جز پاک يزدان شناس

که گرد آمدن زود باشد بهم

مباشيد زين رفتن من دژم

بدان مهتران گفت زين کوهسار

همه باز گرديد بي شهريار

که راهي درازست و بي آب و سخت

نباشد گياه و نه برگ درخت

ز با من شدن راه کوته کنيد

روان را سوي روشني ره کنيد

برين ريگ برنگذرد هر کسي

مگر فره و برز دارد بسي

سه مرد گرانمايه و سرافراز

شنيدند گفتار و گشتند باز

چو دستان و رستم چو گودرز پير

جهانجوي و بيننده و يادگير

نگشتند زو باز چون طوس و گيو

همان بيژن و هم فريبرز نيو

برفتند يک روز و يک شب بهم

شدند از بيابان و خشکي دژم

بره بر يکي چشمه آمد پديد

جهانجوي کيخسرو آنجا رسيد

بدان آب روشن فرود آمدند

بخوردند چيزي و دم برزدند

بدان مرزبانان چنين گفت شاه

که امشب نرانيم زين جايگاه

بجوييم کار گذشته بسي

کزين پس نبينند ما را کسي

چو خورشيد تابان برآرد درفش

چو زر آب گردد زمين بنفش

مرا روزگار جدايي بود

مگر با سروش آشنايي بود

ازين راي گر تاب گيرد دلم

دل تيره گشته ز تن بگسلم

چو بهري ز تيره شب اندر چميد

کي نامور پيش چشمه رسيد

بران آب روشن سر و تن بشست

همي خواند اندر نهان زند و است

چنين گفت با نامور بخردان

که باشيد پدرود تا جاودان

کنون چون برآرد سنان آفتاب

مبينيد ديگر مرا جز بخواب

شما بازگرديد زين ريگ خشک

مباشيد اگر بارد از ابر مشک

ز کوه اندر آيد يکي باد سخت

کجا بشکند شاخ و برگ درخت

ببارد بسي برف ز ابر سياه

شما سوي ايران نيابيد راه

سر مهتران زان سخن شد گران

بخفتند با درد کنداوران

چو از کوه خورشيد سر برکشيد

ز چشم مهان شاه شد ناپديد

ببودند ز آن جايگه شاه جوي

بريگ بيابان نهادند روي

ز خسرو نديدند جايي نشان

ز ره بازگشتند چون بيهشان

همه تنگدل گشته و تافته

سپرده زمين شاه نايافته

خروشان بدان چشمه بازآمدند

پر از غم دل و با گداز آمدند

بران آب هر کس که آمد فرود

همي داد شاه جهان را درود

فريبرز گفت آنچ خسرو بگفت

که با جان پاکش خرد باد جفت

چو آسوده باشيم و چيزي خوريم

يک امشب ازين چشمه برنگذريم

زمين گرم و نرمست و روشن هوا

بدين رنجگي نيست رفتن روا

بران چشمه يکسر فرود آمدند

ز خسرو بسي داستانها زدند

که چونين شگفتي نبيند کسي

وگر در زمانه بماند بسي

کزين رفتن شاه ما ديده ايم

ز گردنکشان نيز نشنيده ايم

دريغ آن بلند اختر و راي او

بزرگي و ديدار و بالاي او

خردمند ازين کار خندان شود

که زنده کسي پيش يزدان شود

که داند بگيتي که او را چه بود

چه گوييم و گوش که يارد شنود

بدان نامداران چنين گفت گيو

که هرگز چنين نشنود گوش نيو

بمردي و بخشش بداد و هنر

بديدار و بالا و فر و گهر

برزم اندرون پيل بد با سپاه

ببزم اندرون ماه بد با کلاه

و زآن پس بخوردند چيزي که بود

ز خوردن سوي خواب رفتند زود

هم آنگه برآمد يکي باد و ابر

هوا گشت بر سان چشم هژبر

چو برف از زمين بادبان برکشيد

نبد نيزه نامداران پديد

يکايک ببرف اندرون ماندند

ندانم بد آنجاي چون ماندند

زماني تپيدند در زير برف

يکي چاه شد کنده هر جاي ژرف

نماند ايچ کسرا ازيشان توان

برآمد بفرجام شيرين روان

همي بود رستم بران کوهسار

همان زال و گودرز و چندي سوار

بدان کوه بودند يکسر سه روز

چهارم چو بفروخت گيتي فروز

بگفتند کين کار شد با درنگ

چنين چند باشيم بر کوه و سنگ

اگر شاه شد از جهان ناپديد

چو باد هوا از ميان بردميد

دگر نامداران کجا رفته اند

مگر پند خسرو نپذرفته اند

ببودند يک هفته بر پشت کوه

سر هفته گشتند يکسر ستوه

بديشان همه زار و گريان شدند

بران آتش درد بريان شدند

همي کند گودرز کشواد موي

همي ريخت آب و همي خست روي

همي گفت گودرز کين کس نديد

که از تخم کاوس بر من رسيد

نبيره پسر داشتم لشکري

جهاندار و بر هر سري افسري

بکين سياوش همه کشته شد

همه دوده زير و زبر گشته شد

کنون ديگر از چشم شد ناپديد

که ديد اين شگفتي که بر من رسيد

سخنهاي ديرينه دستان بگفت

که با داد يزدان خرد باد جفت

چو از برف پيدا شود راه شاه

مگر باز گردند و يابند راه

نشايد بدين کوه سر بر بدن

خورش نيست ز ايدر ببايد شدن

پياده فرستيم چندي براه

بيابند روزي نشان سپاه

برفتند زان کوه گريان بدرد

همي هر کسي از کسي ياد کرد

ز فرزند و خويشان وز دوستان

و زآن شاه چون سرو در بوستان

جهان را چنين است آيين و دين

نماندست همواره در به گزين

يکي را ز خاک سيه برکشد

يکي را ز تخت کيان درکشد

نه زين شاد باشد نه ز آن دردمند

چنينست رسم سراي گزند

کجا آن يلان و کيان جهان

از انديشه دل دور کن تا توان

چو لهراسب آگه شد از کار شاه

ز لشکر که بودند با او براه

نشست از بر تخت با تاج زر

برفتند گردان زرين کمر

بآواز گفت اي سران سپاه

شنيده همه پند و اندرز شاه

هرآنکس که از تخت من نيست شاد

ندارد همي پند شاهان بياد

مرا هرچ فرمود و گفت آن کنم

بکوشم بنيکي و فرمان کنم

شما نيز از اندرز او دست باز

مداريد وز من مداريد راز

گنهکار باشد بيزدان کسي

که اندرز شاهان ندارد بسي

بد و نيک ازين هرچ داريد ياد

سراسر بمن بر ببايد گشاد

چنين داد پاسخ ورا پور سام

که خسرو ترا شاه بردست نام

پذيرفته ام پند و اندرز او

نيابد گذر پاي از مرز او

تو شاهي و ما يکسره کهتريم

ز راي و ز فرمان او نگذريم

من و رستم زابلي هرک هست

ز مهتر تو برنگسلانيم دست

هرآنکس که او نه برين ره بود

ز نيکي ورا دست کوته بود

چو لهراسب گفتار دستان شنيد

بدو آفرين کرد و دم درکشيد

چنين گفت کز داور راستي

شما را مبادا کم و کاستي

که يزدان شما را بدان آفريد

که روي بديها شود ناپديد

جهاندار نيک اختر و شاد روز

شما را سپرد آن زمان نيمروز

کنون پادشاهي جز آن هرچ هست

بگيريد چندانک بايد بدست

مرا با شما گنج بخشيده نيست

تن و دوده و پادشاهي يکيست

بگودز گفت آنچ داري نهان

بگوي از دل اي پهلوان جهان

بدو گفت گودرز من يک تنم

چو بي گيو و رهام و بي بيژنم

برآنم سراسر که دستان بگفت

جزين من ندارم سخن درنهفت

چنانم که با شاه گفتم نخست

بدين مايه نشکست عهد درست

تو شاهي و ما سربسر کهتريم

ز پيمان و فرمان تو نگذريم

همه مهتران خواندند آفرين

بفرمان نهادند سر بر زمين

ز گفتار ايشان دلش تازه گشت

بباليد و بر ديگر اندازه گشت

بران نامداران گرفت آفرين

که آباد بادا بگردان زمين

گزيدش يکي روز فرخنده تر

که تا برنهد تاج شاهي بسر

چنان چون فريدون فرخ نژاد

برين مهرگان تاج بر سر نهاد

بدان مهرگان گزين او ز مهر

کزان راستي رفت مهر سپهر

بياراست ايوان کيخسروي

بپيراست ديوان او از نوي

چنينست گيتي فراز و نشيب

يکي آورد ديگري را نهيب

ازين کار خسرو ببيرون شديم

سوي کار لهراسب باز آمديم

بپيروزي شهريار بلند

کزويست اميد نيک و گزند

بنيکي رساند دل دوستان

گزند آيد از وي بناراستان

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید