بگردان ايران رسانم خبر
وز آنجا شوي سيستان در بدر
به رستم رسان زود از من خبر
بدان تا بخونم ببندد کمر
به گودرز کشواد از من بگوي
که از کار گرگين شدم آبروي
به گرگين بگو کاي يل سست راي
چه گويي تو با من به ديگر سراي
مرا در بلايي فگندي که کس
نبينم همي هيچ فرياد رس
درين بود بيژن که پيران ز راه
بيامد بسر بر نهاده کلاه
قضا را فراز آمد آنگه وزير
همي خواست رفتن به نزد امير
به توران کريمي بد از جمله فرد
بگويم ترا نام آن راد مرد
که پيران ويسه ورا نام بود
به باب سواري عجب کام بود