chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

ديوان ناصرخسرو جلد ۱

شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۱

خداوندي که در وحدت قديمست از همه اشيا

نه اندر وحدتش کثرت، نه محدث زين همه تنها

چه گوئي از چه او عالم پديد آورد از لولو

که نه مادت بد و صورت، نه بالا بود و نه پهنا

همي گوئي که بر معلول خود علت بود سابق

چنان چون بر عدد واحد، و يا بر کل خود اجزا

به معلولي چو يک حکمست و يک وصف آن دو عالم را

چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۲

اي قبه ي گردنده ي بي‌روزن خضرا

با قامت فرتوتي و با قوت برنا

فرزند توام اي فلک، اي مادر بدمهر

اي مادر ما چونکه همي کين کشي از ما؟

فرزند تو اين تيره تن خامش خاکيست

پاکيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا

تن خانه ي اين گوهر والاي شريفست

تو مادر اين خانه ي اين گوهر والا

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۳

تا کي خوري دريغ زبرنائي؟

زين چاه آرزو زچه برنائي؟

دانست بايدت چو بيفزودي

کاخر، اگرچه دير، بفرسائي

بنگر که عمر تو به رهي ماند

کوتاه، اگر تو اهل هش و رائي

هر روز منزلي بروي زين ره

هر چند کارميده و بر جائي

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۴

اي تن تيره اگر شريفي اگر دون

نبسه ي گردوني و نبيره ي گردون

نيست به نسبت بس افتخار که هرگز

نبسه ي گردون دون نبود مگر دون

آنکه شريفست همچو دون نه به ترکيب

از رگ و مويست و استخوان و پي و خون؟

گر تو شريفي و بهتري تو زخويشان

چونکه بري سوي خويش خويش شبيخون؟

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۵

به چشم نهان بين نهان جهان را

که چشم عيان بين نبيند نهان را

نهان در جهان چيست؟ آزاده مردم

ببيني نهان را، نبيني عيان را

جهانست باهن ببايدش بستن

به زنجير حکمت ببند اين جهان را

دو چيز است بند جهان، علم و طاعت

اگر چه گشاد است مر هر دوان را

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۶

آزرده کرد کژدم غربت جگر مرا

گوئي زبون نيافت زگيتي مگر مرا

در حال خويشتن چو همي ژرف بنگرم

صفرا همي برآيد از انده به سر مرا

گويم: چرا نشانه ي تير زمانه کرد

چرخ بلند جاهل بيدادگر مرا

گر در کمال فضل بود مرد را خطر

جون خوار و زار کرد پس اين بي خطر مرا؟

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۷

اي شده مشغول به کار جهان

غره چرائي به جهان جهان؟

پيگ جهاني تو بينديش نيک

سخره گرفته ست ترا اين جهان

از پس خويشت بدواند همي

گه سوي نوروز و گهي زي خزان

گر تو نه ديوي به همه عمر خويش

از پس اين ديو چرائي دوان؟

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۸

چو رسم جهان جهان پيش بيني

حذر کن زبدهاش اگر پيش‌بيني

به تاريکي اندر گزاف از پس او

مدو کت برآيد به ديوار بيني

همانا چنين مانده زين پست از آني

که در انده اسپ رهوار و زيني

چو استر سزاوار پالان و قيدي

اگر از پي استر و زين حزيني

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۹

نبيني بر درخت اين جهان بار

مگر هشيار مرد، اي مرد هشيار

درخت اين جهان را سوي دانا

خردمند است بار و بي‌خرد خار

نهان اندر بدان نيکان چنانند

که خرما در ميان خار بسيار

مرا گوئي «اگر دانا و حري

به يمگان چون نشيني خوار و بي يار؟»

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۲۷۹

تا ذات نهاده در صفائيم همه

عين خرد و سفره ي ذاتيم همه

تا در صفتيم در مماتيم همه

چون رفت صفت عين حياتيم همه

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۲۸۰

ارکان گهرست و ما نگاريم همه

وز قرن به قرن يادگاريم همه

کيوان کردست و ما شکاريم همه

واندر کف آز دلفگاريم همه

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۲۸۱

کيوان چو قران به برج خاکي افگند

زاحداث زمانه را به پاکي افگند

اجلال ترا ضوء سماکي افگند

اعداي ترا سوي مغاکي افگند

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۲۸۲

با گشت زمان نيست مرا تنگ دلي

کايزد به کسي داد جهان سخت ملي

بيرون برد از سر بدان مفتعلي

شمشير خداوند معد بن علي

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۱

که کرد اين گنبد پيروزه پيکر

چنين بي روزن و بي بام و بي در؟

که زد پرگار و اين گنبد که پرداخت

به هفت و دو و ده بخشش مدور؟

هزاران گوي سيم آگنده گردان

که افگند اندر اين ميدان اخضر؟

که کرد اين حقه ي سيماب زنده

بدين ديباي زنگاري مسطر؟

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۲

آمد و پيغام حجت گوش‌دار اي ناصبي

پاسخش ده گر تواني، سر مخار، اي ناصبي؟

هرچه گوئي نغز حجت گوي، ليکن قول نغز

کي پديد آيد زمغز پربخار، اي ناصبي؟

علم ناموزي و لشکرسازي از غوغا همي

چون چنيني بي‌فسار و بادسار، اي ناصبي

چند فخر آري بدين بسياري جهال عام

نيستت اين فخر، ننگست اين و عار، اي ناصبي

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۳

امتت را چون نبيني بر چه سانند؟ اي رسول

بيشتر جز مر ستوران را نمانند، اي رسول

گر نگشته‌ستند فتنه بر جهان از دين حق

چون جهانند و طلب گار جهانند، اي رسول؟

از قوي عهدي که کردي بر همه روز غدير

چون خر از نشتر جهانند و رمانند، اي رسول

سود دنيا را همي جويند و ننديشند هيچ

گرچه از دين و شريعت بر زيانند، اي رسول

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۴

خواهي که نياري به سوي خويش زيان را

از گفتن ناخوب نگه‌دار زبان را

گفتار زبانست وليکن نه مرا نيز

تا سود به يک سو نهي از بهر زيان را

گفتار به عقل است، کرا عقل ندادند؟

مر گاو و خر و اشتر و ديگر حيوان را

مردم که سخن گويد زانست که دارد

عقلي که پديد آرد برهان و بيان را

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۵

نهال نيست خرد را مگر که خوب سخن

اگر نهال خرد بايدت بخوان سخنم

طعام جسم کثيف کجاست در دستت

طعام جان لطيف کجاست در دهنم

.............................................

نه من سوي وطن تو نه تو سوي وطنم

مرا بر اسپ سخن عاقلان همي بينند

اگر همي نتواني تو ديدنم چه کنم؟

ادامه شعر
شاعر ناصرخسرو | ديوان ناصرخسرو جلد ۱

۶

اي گنبد زنگارگون اي پرجنون پرفنون

هم تو شريف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون

درياي سبز سرنگون پرگوهر بي منتهي

انوار و ظلمت را مکان بر جاي و دائم تا زنان

اي مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان

گويا وليکن بي زبان جويا وليکن بي‌وفا

ادامه شعر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید