که کرد اين گنبد پيروزه پيکر
چنين بي روزن و بي بام و بي در؟
که زد پرگار و اين گنبد که پرداخت
به هفت و دو و ده بخشش مدور؟
هزاران گوي سيم آگنده گردان
که افگند اندر اين ميدان اخضر؟
که کرد اين حقه ي سيماب زنده
بدين ديباي زنگاري مسطر؟
که اند آن لشکر تا زنده هموار؟
چه اند اين هفت سالاران لشکر؟
سواران در فضاي او رونده
همه با جوشن سيمين و مغفر
مگر لشکرگه غلمان خلدند
سرادق شان زده ديباي اخضر
گر از خوبان بدي نايد چرا پس
بتان را روي خوب و فعل منکر؟
جهان دلفريب ناوفادار
سپهر زشت کار خوب منظر
به سنگ آسيا ماند بگردش
فرود آيد همي چون سنگ بر سر
زبيم چنبران لاژوردي
همي بيرون جهم هزمان زچنبر
بشوريدم دل از شوريده گيتي
بگرديدم سر از گردنده اختر
همي دانم که جورست اين ولکن
ندانم زآسمان يا زآسمان گر
سپهري بينم و سيارگاني
به صورتهاي گوناگون مصور
همه گزدم وش و خرچنگ کردار
گوزن و شيرچهر و گاو پيکر
چو کار معنوي زين چرخ بيني
متاب از واجبات عقل و مگذر
زگاو و گزدم و خرچنگ و ماهي
نيايد کار کردن زين نکوتر
وگر داني که اين کار فلک نيست
فلک باني ترا لازم شد ايدر
به هر جائي که بيني از بد و نيک
نهفته حکمتي دان زيرش اندر
ولکن گر تو آن حکمت نداني
روا باشد که داند دادگستر
نه هرچ آن تو نداني آن نه علمست
که داند حکمت يزدان سراسر؟
تو آنگه دانشي باشي که داني
که از درياي جهلت نيست معبر
تو بر بالاي علم آنگه رسي باز
که بر شاهين همت بشکني پر
مطهر گشتن نفس تو آنست
تو داني کز تو خود نايد مطهر
خداي رازدان کس را زمخلوق
نکرده ست آگه از راز مستر
بدان کاين حال ما و حال اين چرخ
نگرداند جز آن که ش چرخ چاکر
از اين افعال مستق فاعلي گشت
حکيم و عالم و قادر مقدر
گر از چشم سرت گشته ست پنهان
به چشم عقل در، گشته مشهر
بناي آسمان و چرخ گردان
ترا برپاي استاده ست رهبر
چنين آفاق پر زآيات و حکمت
نبشته سر بسر برسان دفتر
چه پنداري بخود بربوده گشتند؟
نباشد هيچ بت بي صنع بتگر
کسي داد اين جواهر را تفاضيل
کسي تمييز کرد اين بد زبدتر
چرا بر چرخ گردان بر کواکب
همه يکسان نشد چون شمس ازهر؟
چرا اين سنگ بي قيمت همه پاک
نشد بيجاده و ياقوت احمر؟
بدين تلخي که کرد اين صبر از اين سان؟
چنين شيرين که کرد اين شاخ شکر؟
اگر چيز از مراد خويش بودي
نبودي خاربن چون خشک عرعر
همه از راي خود گشتند موجود
ببستند آخشيجان يک به ديگر
بدين سان آب سرد و آتش گرم
هواي صافي و خاک مکدر
جز از جوهر دگر با داد مشناس
که قيمت کرد اين اعراض و جوهر؟
يقين دانم همي مر بندگان را
خداونديست يار و بنده پرور
چنان چون تن همي بي جان نبايد
نبايد بي خداي اين هفت کشور
ندارم هيچ شک کاين داوري را
بجز يزدان عادل نيست داور
نگيرد هرگز اندر عقل من جاي
که گردون خير داند کرد يا شر
کسي کز خويش آگاهي ندارد
نه در وي عقل را ني نطق را در
نه زان گردش که مي گردد زماني
گران تر گشت داند يا سبکتر
مسبب چون بود او مر کسي را
که گردد وهم او گردش چو چادر؟
وي از من يک صف نتواند آموخت
من از وي صد صفت برخوانم از بر
کسي کز اصل گوياي سخن نيست
چگونه کرد مر ما را سخن ور؟
کسي کاندر سرشت او خرد نيست
خرد بخشد؟ مرا اين نيست باور
تواند فاعلي مجبور نادان
که مفعولي کند دانا مخير؟
معاذالله چنين نتواند الا
خداي پاک بي انباز و ياور
که باشد کاين همه برهان ببيند
نگويد از يقين «الله اکبر»؟
مگر زين ملحدي باشد سفيهي
که چشم سرش کور و گوش دل کر!
دلم را چون به فضل خويش ايزد
بکرد از عقل نوراني منور
نرانم بر زبان جز اين سخن را
که بر معيار عقل آيد معير
به سال سيصد و پنجاه و هشتم
به ذي قعده مرا بنهاد مادر
برآمد سالياني چل کما بيش
نبود اندر جهان جز خواب و جز خور
نه سنگي باز دانستم زچوبي
نه خرما باز دانستم زاخگر
ازان پس چون تن از آثار حسي
شد اندر کالبد بستن موفر
بزد صبع خرد تيغ از شب جهل
دلم بفروخت چون از مهر خاور
سر اندر جستن دانش نهادم
نکردم روزگار خويش بي بر
نه حق را باز پس هشتم زباطل
بکردم فرق از معروف منکر
که تا باطل نياموزي زدانش
نداني قيمت حق، اي برادر
که داند قدر سنبل تا نبيند
برسته همبرش سعدان و کنگر؟
به هر نوعي که بشنيدم زدانش
نشستم بر در او من مجاور
بخواندم پاک توقيعات کسري
بخواندم عهد کيکاووس و نوذر
گهي در ارثماطيقي که تا چيست
سماک و فرقدين و رأس و محور
گهي در علم اشکال مجسطي
که چون رانم برو پرگار و مسطر
گهي فردوس و آهو تا عقاقير
چه گرمست و کدامين خشک و چه تر
گهي اقسام موسيقي که هرمس
پديد آورد بر الحان ديگر
همان اقليدس و منطق که بنهاد
سطاطاليس استاد سکندر
نماند از هيچ گون دانش که من زان
نکردم استفادت بيش و کمتر
نه اندر کتب ايزد مجملي ماند
که آن نشنودم از دانا مفسر
زبس چون و چرا کاندر دلم خاست
رسيد از خيرگي جانم به غرغر
شفاي جان نديدم زايچ دانش
مگر از دعوت آل پيامبر
بديشان باز بستم خويشتن را
شدم مسعود و بر شيطان مظفر
مرا توحيد و ايمانست و اقرار
بدين پيغمبر مختار و حيدر
يقين گشتم به آيات و به معقول
که باشد مبعث و ميزان و محشر
کسي کو خوار دارد کار دين را
برد فردا پشيماني و کيفر