chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ناصرخسرو قبادیانی

۹

نبيني بر درخت اين جهان بار

مگر هشيار مرد، اي مرد هشيار

درخت اين جهان را سوي دانا

خردمند است بار و بي‌خرد خار

نهان اندر بدان نيکان چنانند

که خرما در ميان خار بسيار

مرا گوئي «اگر دانا و حري

به يمگان چون نشيني خوار و بي يار؟»

به زنهار خدايم من به يمگان

نکو بنگر، گرفتارم مپندار

نگويد کس که سيم و گوهر و لعل

به سنگ اندر گرفتارند يا خوار

اگر خوارست و بي‌مقدار يمگان

مرا اينجا بسي عزاست و مقدار

اگرچه مار خوار و ناستوده ست

عزيز است و ستوده مهره ي مار

نشد بي‌قدر و قيمت سوي مردم

ز بي قدري صدف لولوي شهوار

گل خوشبوي پاکيزه ست اگر چند

نرويد جز که در سرگين و شد يار

توي بار درخت اين جهان، نيز

درختي راستي بارت زگفتار

تو خواهي بار شيرين باش بي‌خار

به فعل اکنون و، خواهي خار بي‌بار

اگر بار خرد داري، وگر ني

سپيداري سپيداري سپيدار

نماند جز درختي را خردمند

که بارش گوهر است و برگ دينار

به از دينار و گوهر علم و حکمت

کرا دل روشنست و چشم بيدار

درختت گر زحکمت بار دارد

به گفتار آي و بار خويش مي‌بار

اگر شيرين و پرمغز است بارت

ترا خوبست چون گفتار کردار

وگر گفتار بي‌کردار داري

چو زر اندود ديناري به ديدار

به پيکان سخن بر پيش دانا

زبانت تير بس، لبهات سوفار

سخن را جاي بايد جست، ازيرا

به ميدان در، رود خوش اسپ رهوار

سخن پيش سخن‌دان گو، ازيرا

سرت بايد نخست آنگاه دستار

جز اندر حرب گاه سخت، پيدا

نيايد هرگز از فرار کرار

سخن بشناس و آنگه گو ازيرا

که بي‌نقطه نگردد خط پرگار

سخن را تا نداري پاک از زنگ

زدلها کي زدايد زنگ و زنگار

چرا خامش نباشي چون نداني؟

برهنه چون کني عورت به بازار؟

چه تازي خر به پيش تازي اسپان؟

گرفتاري به جهل اندر گرفتار

چه بودت گر نه ديوت راه گم کرد

که با موزه درون رفتي به گلزار؟

پزشکي چون کني کس را؟ که هرگز

نيابد راحت از بيمار، بيمار

مرنجان جان ما را گر تواني

بدين گفتار ناهموار، هموار

زجهل خويش چون عارت نيايد؟

چرا داري همي زاموختن عار؟

اگر ناري سر اندر زير طاعت

به محشر جانت بيرون ناري از نار

برنجان تن به طاعتها که فردا

به رنج تن شود جانت بي‌آزار

مخور زنهار بر کس گر نخواهي

که خواهي و نيابي هيچ زنهار

سبک باري کني دعوي و آنگاه

گناهان کرده بر پشتت بأنبار

چو کفتاري که بندندش بعمدا

همي گويد که «اينجا نيست کفتار»

گر آساني همي بايدت فردا

مگير از بهر دنيا کار دشوار

که دنيا را نه تيمار است و نه مهر

زبهر تن مباش از وي بتيمار

نهنگي بد خويست اين زو حذر کن

که بس پر خشم و بي‌رحمست و ناهار

جهان را نو بنو چند آزمائي؟

همانست او که ديده ستيش صد بار

به دين زن دست تا ايمن شوي زو

که دين دوزد دهانش را به مسمار

چو تو سالار دين و علم گشتي

شود دنيا رهي پيش تو ناچار

به کار خويش خود نيکو نگه کن

اگر مي‌داد خواهي، داد پيش آر

مکن گر راستي ورزيد خواهي

چو هدهد سر به پيش شه نگون سار

حذر دار از عقاب آز ازيرا

که پرزهر آب دارد چنگ و منقار

اگر با سگ نخواهي جست پرخاش

طمع بگسل زخون و گوشت مردار

وگر ني رنج خويش از خويشتن بين

چو رويت ريش گشت و دستت افگار

زحجت پند بشنو کاگهست او

زرسم چرخ دوار ستمگار

نکرد از جملگي اهل خراسان

کسي زو بيشتر با دهر پيکار

به دين رست آخر از چنگال دنيا

به تقدير خداي فرد و قهار

گر از دنيا برنجي راه او گير

که زين بهتر نه راهست و نه هنجار

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید