chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ناصرخسرو قبادیانی

۲

اي قبه ي گردنده ي بي‌روزن خضرا

با قامت فرتوتي و با قوت برنا

فرزند توام اي فلک، اي مادر بدمهر

اي مادر ما چونکه همي کين کشي از ما؟

فرزند تو اين تيره تن خامش خاکيست

پاکيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا

تن خانه ي اين گوهر والاي شريفست

تو مادر اين خانه ي اين گوهر والا

چون کار خود امروز در اين خانه بسازم

مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا

زندان تو آمد پسرا اين تن و، زندان

زيبا نشود گرچه بپوشيش به ديبا

ديباي سخن پوش به جان بر، که ترا جان

هرگز نشود اي پسر از ديبا زيبا

اين بند نبيني که خداوند نهاده‌ست

بر ما که نبيندش مگر خاطر بينا؟

در بند مدارا کن و دربند ميان را

در بند مکن خيره طلب ملکت دارا

گر تو به مدارا کني آهنگ بيابي

بهتر بسي از ملکت دارا به مدارا

بشکيب ازيرا که همي دست نيابد

بر آرزوي خويش مگر مرد شکيبا

ورت آرزوي لذت حسي بشتابد

پيش آر ز فرقان سخن آدم و حوا

آزار مگير از کس و بر خيره ميازار

کس را مگر از روي مکافات مساوا

پر کينه مباش از همگان دايم چون خار

نه نيز به يکباره زبون باش چو خرما

کز گند فتاده ست به چاه اندر سرگين

وز بوي چنان سوخته شد عود مطرا

با هر کس منشين و مبر از همگان نيز

بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا

چون يار موافق نبود تنها بهتر

تنها به صد بار چو با نادان همتا

خورشيد که تنهاست ازان نيست برو ننگ

بهتر زثرياست که هفتست ثريا

از بيشي و کمي جهان تنگ مکن دل

با دهر مدارا کن و با خلق مواسا

احوال جهان گذرنده گذرنده ست

سرما زپس گرما سرا پس ضرا

ناجسته به آن چيز که او با تو نماند

بشنو سخن خوب و مکن کار به صفرا

در خاک چه زر ماند و چه سنگ و، ترا گور

چه زير کريجي و چه در خانه ي خضرا

با آنکه برآورد به صنعا در غمدان

بنگر که نمانده ست نه غمدان و نه صنعا

ديويست جهان صعب و فريبنده مر او را

هشيار و خردمند نجسته ست همانا

گر هيچ خرد داري و هشياري و بيدار

چون مست مرو بر اثر او به تمنا

آبيست جهان تيره و بس ژرف، بدو در

زنهار که تيره نکني جان مصفا

جانت به سخن پاک شود زانکه خردمند

از راه سخن بر شود از چاه به جوزا

فخرت به سخن بايد ازيرا که بدو کرد

فخر آنکه نماند از پس او ناقه ي عضبا

زنده به سخن بايد گشتنت ازيراک

مرده به سخن زنده همي کرد مسيحا

پيدا به سخن بايد ماندن که نمانده‌ست

در عالم کس بي سخن پيدا، پيدا

آن به که نگوئي چو نداني سخن ايراک

ناگفته سخن به بود از گفته ي رسوا

چون تير سخن راست کن آنگاه بگويش

بيهوده مگو، چوب مپرتاب زپهنا

نيکو به سخن شو نه بدين صورت ازيراک

والا به سخن گردد مردم نه به بالا

بادام به از بيد و سپيدار به بارست

هر چند فزون کرد سپيدار درازا

بيدار چو شيداست به ديدار، وليکن

پيدا به سخن گردد بيدار زشيدا

درياي سخنها سخن خوب خدايست

پرگوهر با قيمت و پر لؤلؤ لالا

شورست چو دريا بمثل صورت تنزيل

تأويل چو لؤلؤست سوي مردم دانا

اندر بن درياست همه گوهر و لؤلؤ

غواص طلب کن، چه دوي بر لب دريا؟

اندر بن شوراب زبهر چه نهاده ست

چندين گهر و لؤلؤ، دارنده ي دنيا؟

از بهر پيمبر که بدين صنع ورا گفت:

«تأويل به دانا ده و تنزيل به غوغا»

غواص ترا جز گل و شورابه نداده‌ست

زيرا که نديده ست ز تو جز که معادا

معني طلب از ظاهر تنزيل چو مردم

خرسند مشو همچو خر از قول به آوا

قنديل فروزي به شب قدر به مسجد

مسجد شده چون روز و دلت چون شب يلدا

قنديل ميفروز بياموز که قنديل

بيرون نبرد از دل پرجهل تو ظلما

در زهد نه ‌اي بينا ليکن به طمع در

برخواني در چاه به شب خط معما

گر مار نه‌ اي دايم از بهر چرايند

مؤمن زتو ناايمن و ترسان زتو ترسا

مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه

زيرا که نشد وقف تو اين کره ي غبرا

آسيمه بسي کرد فلک بي‌خردان را

و آشفته بسي گشت بدو کار مهيا

دارا که هزاران خدم و خيل و حشم داشت

بگذاشت همه پاک و بشد خود تن تنها

بازيست رباينده زمانه که نيابند

زو خلق رها هيچ نه مولي و نه مولا

روزيست ازان پس که در آن روز نيابد

خلق از حکم عدل نه ملجا و نه منجا

آن روز بيابند همه خلق مکافات

هم ظالم و هم عادل بي‌هيچ محابا

آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع

پيش شهدا دست من و دامن زهرا

تا داد من از دشمن اولاد پيمبر

بدهد بتمام ايزد دادار تعالي

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید