نهال نيست خرد را مگر که خوب سخن
اگر نهال خرد بايدت بخوان سخنم
طعام جسم کثيف کجاست در دستت
طعام جان لطيف کجاست در دهنم
.............................................
نه من سوي وطن تو نه تو سوي وطنم
مرا بر اسپ سخن عاقلان همي بينند
اگر همي نتواني تو ديدنم چه کنم؟
درخت سبز که در پاي عاقل افروزد
منم وليک مبر ظن که سبز سر و بنم
به نار و نور [من] اندر ره خداي برو
که من به نار و به نور خداي ..... نم
يکي نهال نشانم نکو عجب، زدلت
بدو درخت خطا را زبيخ و بن بکنم
مگرد گرد دن مي که مي همي گويد
دروغ زن شوي از من که من دروغ زنم
...............................................
................... شاپور و سيف ذواليزنم
شمن به پيش تو خوار و تو خود همي گوئي
به طبع خويش که بت روي خويش را شمنم
زعشق آن سر زلف دو تاي پر شکنش
زغم به قامت عارض دو تا و پرشکنم
.........................................
به شب همي نبرد تا گه سحر وسنم
به نام اگر حسني، چون زعلم بي هنري
دروغ باشد گفتار تو که «من حسنم»
زمن بر اسپ عجايب به جان سوار شدي
که من به عقل سوارم اگر به تن زمنم
.............................................
به سوي خلق بگيرش که من سر رسنم
به حب آل رسول ار زخان و مان بشدم
بر آسمان شدنم بد زخان و مان شدنم
هزار شکر خداوند را بدان که زعلم
به نفس در نعمم گر به جسم در محنم
[روا]ن من چمن علم دين شده ست چه باک
اگر تهيست زمن در قباديان چمنم
به اهل شرق رسيده ست بانگ و مشغله اي
که اوفتاد به مغرب زبام دين لگنم
تو تن درستي و من سر معاصي و من
جوخانه تنم از بهر جان پاک تنم
[اگر] کلاه سفاهت زسر فروفگني
رداي حکمت و رحمت به سرت برفگنم
شفاي مغز قرانست شعر من که بدو
بخارهاي سر ناصبي فروشکنم
به علم و زهد دلم درنگر بدان منگر
که نيست استر و اشتر بر آخر و عطنم
به حب بوالحسنم با حزن بدانک به حشر
برون کند زدلم حب بوالحسن حزنم
اميدوار به احسان کردگار بزرگ
پس از شفاعت احمد به حب بلحسنم