chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ناصرخسرو قبادیانی

۴

اي تن تيره اگر شريفي اگر دون

نبسه ي گردوني و نبيره ي گردون

نيست به نسبت بس افتخار که هرگز

نبسه ي گردون دون نبود مگر دون

آنکه شريفست همچو دون نه به ترکيب

از رگ و مويست و استخوان و پي و خون؟

گر تو شريفي و بهتري تو زخويشان

چونکه بري سوي خويش خويش شبيخون؟

بلکه به جانست، نه به تن، شرف مرد

نيست جسدها همه مگر گل مسنون

تن صدفست اي پسر، به دين و به دانش

جانت بپرور درو چو لؤلؤ مکنون

أهرون از علم شد سمر به جهان در

گر تو بياموزي، اي پسر، تؤي أهرون

نيک و بد و ديوي و فريشتگي را

سوي خردمند هست مايه و قانون

مادر ديوان يکي فريشته بوده ست

فعل بدش کرد زشت و فاسق و ملعون

راه تو زي خير و شر هر دو گشاده ست

خواهي ايدون گراي و خواهي ايدون

ديو و فرشته به خاک و آب درون شد

ديو مغيلان شد و فريشته زيتون

داد کن ار نام نيک خواهي ازيراک

نامور از داد گشت شهره فريدون

هزل زکس مشنو و مگوي ازيراک

عقل ترا دشمنست هزل، چو هپيون

چند بنالي که بد شده‌ست زمانه؟

عيب تنت بر زمانه برفگني چون؟

هرگز کي گفت اين زمانه که «بد کن»؟

مفتون چوني به قول عامه ي مفتون؟

تو شده‌اي ديگر، اين زمانه همانست،

کي شود اي بي‌خرد زمانه دگرگون؟

دل به يقين اي پسر خزينه ي دين است

چشم تو چون روزنست و گوش چو پرهون

گوهر دين چون در اين خزينه نهادي

روزن و پرهون رو تو سخت کن اکنون

روزن و پرهون چو بسته گشت، خيانت

راه نيابد بسوي گوهر مخزون

منگر سوي حرام و جز حق مشنو

تا نبرد ديو دزد سوي تو آهون

توبه کن از هر بدي به تربيت دين

جانت چو پيراهنست و توبه چو صابون

زنده به آبند زندگان که چنين گفت

ايزد سبحان بي‌چگونه و بي‌چون

هر که مر اين آب را نديد، در اين آب

تشنه چو هاروت ماند غرقه چو ذوالنون

زنده نباشد حقيقت آنکه بميرد

گرچه بخاک اندرون نباشد مدفون

زنده زما اي پسر نه اين تن خاکيست

سوي پيامبر، نه نيز سوي فلاطون

بلکه زما زنده و شريف و سخن گوي

نيست مگر جان بر خجسته و ميمون

زنده به آب خداي خواهي گشتن

نه تو به جيحون مرده و نه به سيحون

هر که بدين آب مرده زنده شد، او را

زنده نخواند مگر که جاهل و مجنون

مردم اگر زآب مرده زنده بماندي

خلق نمردي هگرز بر لب جيحون

آب خداي آنکه مرده زنده بدو کرد

آن پسر بي‌پدر برادر شمعون

در دهن پاک خويش داشت مر آن را

وز دهنش جز به دم نيامد بيرون

اصل سخنها دمست سوي خردمند

معني، باشد سخن به دم شده معجون

گر به فسون زنده کرد مرده مسيحا

جز سخن خوب نيست سوي من، افسون

بنگر نيکو تو، از پي سخن، ادريس

چون به مکان‌العلي رسيد زهامون

گر تو بياموزي اي پسر سخن خوب

خوار شود پيش تو خزانه ي قارون

گرچه عزيز است زر زرت ندهد مير

چون سخنت خوب و خوش نيامد و موزون

گفته ي دانا چو ماه نو بفزونست

گفته ي نادان چنان کهن شده عرجون

فضل طبرخون نيافت سنجد هرگز

گرچه زديدن چو سنجدست طبرخون

فضل سخن کي شناسد آنکه نداند

فضل اساس و امام و حجت و ماذون؟

طبع تو اي حجت خراسان در زهد

در همي درکشد به رشته هميدون

چون دلت از بلخ شد به يمگان خرسند

پس چه فريدون به سوي تو چه فريغون

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید