سکندر چو بر تخت بنشست گفت
که با جان شاهان خرد باد جفت
که پیروزگر در جهان ایزد است
جهاندار کز وی نترسد بد است
بد و نیک هم بگذرد بی گمان
رهایی نباشد ز چنگ زمان
هرانکس که آید بدین بارگاه
که باشد ز ما سوی ما دادخواه
بفرمود تا پیش او شد دبیر
قلم خواست چینی و رومی حریر
نویسنده از کلک چون خامه کرد
سوی مادر روشنک نامه کرد
که یزدان تورا مزد نیکان دهاد
بداندیش را درد پیکان دهاد
نوشتم یکی نامهیی پیش ازین
نوشته درو دردها بیش ازین
دلارای چون آن سخنها شنید
یکی باد سرد از جگر برکشید
ز دارا ز دیده ببارید خون
که بد ریخته زیر خاک اندرون
نویسندهی نامه را پیش خواند
همه خون ز مژگان برخ برفشاند
مر آن نامه را خوب پاسخ نوشت
سخنهای با مغز و فرخ نوشت
ز عموریه مادرش را بخواند
چو آمد سخنهای دارا براند
بدو گفت نزد دلارای شو
بخوبی بپیوند گفتار نو
بپرده درون روشنک را ببین
چو دیدی ز ما کن برو آفرین
ببر طوق با یاره و گوشوار
یکی تاج پر گوهر شاهوار
چنین گفت گویندهی پهلوی
شگفت آیدت کاین سخن بشنوی
یکی شاه بد هندرا نام کید
نکردی جز از دانش و رای صید
دل بخردان داشت و مغز ردان
نشست کیان افسر موبدان
دمادم بده شب پس یک دگر
همی خواب دید این شگفتی نگر
چو بشنید مهران ز کید این سخن
بدو گفت ازین خواب دل بد مکن
نه کمتر شود بر تو نام بلند
نه آید بدین پادشاهی گزند
سکندر بیارد سپاهی گران
ز روم و ز ایران گزیده سران
چو خواهی که باشد تورا آبروی
خرد یار کن رزم اورا مجوی
سکندر چو کرد اندر ایران نگاه
بدانست کورا شد آن تاج و گاه
همی راه و بیراه لشکر کشید
سوی کید هندی سپه برکشید
بجایی که آمد سکندر فراز
در شارستانها گشادند باز
ازان مرز کس را بمردم نداشت
ز ناهید مغفر همی برگذاشت
چو نامه بر کید هندی رسید
فرستادهی پادشارا بدید
فراوانش بستود و بنواختش
بنیکی بر خویش بنشاختش
بدو گفت شادم ز فرمان اوی
زمانی نگردم ز پیمان اوی
ولیکن برین گونه ناساخته
بیایم دمان گردن افراخته
فرستاده آمد بکردار باد
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد
سکندر فرستاده را گفت رو
بنزدیک آن نامور باز شو
بگویش که آن چیست کاندر جهان
کسی را نبود آشکار و نهان
بدیدند خود بودنی هرچ بود
سپهر آفرینش نخواهد فزود