chekameh@gmail.com | سه شنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۵

حکیم ابوالقاسم فردوسی توسی

پادشاهی اسكندر ۹

فرستاده آمد بکردار باد

بگفت آنچ بشنید و نامه بداد

سکندر فرستاده را گفت رو

بنزدیک آن نامور باز شو

بگویش که آن چیست کاندر جهان

کسی را نبود آشکار و نهان

بدیدند خود بودنی هرچ بود

سپهر آفرینش نخواهد فزود

بیامد فرستاده از نزد شاه

بکردار آتش به پیمود راه

چنین گفت با کید کاین چار چیز

که کس را بگیتی نبودست نیز

همی شاه خواهد که داند که چیست

که نا دیدنی پاک نابود نیست

چو بشنید کید آن ز بیگانه جای

بپردخت و بنشست با رهنمای

فرستاده را پیش بنشاختند

ز هر در فراوانش بنواختند

ازان پس فرستاده را شاه گفت

که من دختری دارم اندر نهفت

که گر بیندش آفتاب بلند

شود تیره از روی آن ارجمند

کمندست گیسوش همرنگ قیر

همی آید از دو لبش بوی شیر

خم آرد ز بالای او سرو بن

گلفشان شود چو سراید سخن

ز دیدار و چهرش سخن بگذرد

همی داستانرا خرد پرورد

چو خامش بود جان شرمست و بس

چنو در زمانه ندیدست کس

سپهبدنژادست و یزدان‌پرست

دل شرم و پرهیز دارد بدست

دگر جام دارم که پر می‌کنی

وگر آب سرد اندرو افگنی

بده سال اگر با ندیمان بهم

نشیند نگردد می از جام کم

همت می دهد جام هم آب سرد

شگفت آنک کمی نگیرد ز خورد

سوم آنک دارم یکی نو پزشک

که علت بگوید چو بیند سرشک

اگر باشد او سالیان پیش گاه

ز دردی نه پیچد جهاندار شاه

چهارم نهان دارم از انجمن

یکی فیلسوفست نزدیک من

همه بودنیها بگوید بشاه

ز گردنده خورشید و رخشنده ماه

فرستاده‏ی نامور باز گشت

پی باره با باد انباز گشت

بیامد چو پیش سکندر بگفت

دل شاه گیتی چو گل برشگفت

بدو گفت اگر باشد این گفته راست

بدین چار چیز او جهانرا بهاست

چو اینها فرستد بنزدیک من

درخشان شود جان تاریک من

بر و بوم اورا نکوبم بپای

برین نیکویی باز گردم بجای

نظرات کاربران

ارسال نظر

عضویت در خبرنامه

با عضویت در خبرنامه از جدیدترین های سایت با خبر شوید